گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ایمان امام (رحمه الله)

شهید آیت الله استاد مطهری (رحمه الله) پس از بازگشت از سفر پاریس و ملاقات با امام خمینی (رحمه الله) چنین فرمودند:
من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام، باز وقتی که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم چیزهایی از روحیه او را درک کردم که نه فقط بر حیرت من، بلکه بر ایمان من نیز افزود. پرسیدند چه دیدی؟
گفتم: چهار تا آمن، دیدم:
1 - آمن بهدفه؛ به هدفش ایمان دارد. دنیا اگر جمع بشود، نمی تواند او را از هدفش منصرف کند.
2 - آمن بسبیله؛ به راهی که برای وصول به هدف، انتخاب کرده ایمان دارد. امکان ندارد بتوان او را از این راه منصرف کرد. شبیه همان ایمانی که پیغمبر به هدفش و به راهش داشت.
3 - آمن بقوله؛ به سخنش ایمان دارد، در میان همه رفقا و دوستانی که سراغ دارم احدی مثل ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد. به ایشان نصیحت می کنند که آقا! کمی یواش تر، مردم دارند سرد می شوند، مردم دارند از پای در می آیند، می گوید: نه! و بالاخره بالاتر از همه: آمن بربه؛ به خدایش ایمان دارد. در یک جلسه خصوصی، ایشان به من می گفت: فلانی! این ما نیستیم که چنین می کنیم؛ من دست خدا را به وضوح حس می کنم. آدمی که دست خدا و عنایت خدا را حس می کند و در راه خدا قدم بر می دارد خدا هم به مصداق ان تنصرواالله ینصرکم؛(564) اگر خدا را یاری کنید شما را یاری می کند. بر نصرت او اضافه می کند. یا آن چنان که در داستان اصحاب کهف مطرح شده که قرآن می گوید: آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و به او اعتماد و تکیه کردند، خدا هم بر ایمانشان افزود، آنها برای خدا قیام کردند و خدا هم دلهای آنها را محکم نمود(565).

درجات ایمان

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ایمان ده درجه دارد، سلمان بعد از مرتبه و درجه امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
یک وقت امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیه السلام) دست سلمان را گرفت. دم دروازه مدینه آورد. به او فرمود: سلمان جان! دلت می خواهد که خانه ات در بهشت را نشانت بدهم؟ امام است؛ این کار برای او چیزی نیست. گفت: بلی آقا! حضرت اشاره کرد. این حجب و پرده ها را کنار زد. گفت: نگاه کن! سلمان نگاه کرد. حضرت فرمود: همه این تشکیلات برای توست. سلمان! تو خیلی رنج کشیدی؛ هم قبل از اسلام و هم در زمان اسلام. بیا برو به بهشت و از دست دنیا راحت شو! تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او پیشنهاد کرد. صدا زد: علی جان! من تو را می خواهم؛ بهشت را می خواهم چه کار؟!
سال ها گذشت. زمان امام چهارم (علیه السلام) رسید. دم دروازه مدینه امام چهارم دست جابر بن عبدالله انصاری (رحمه الله) را گرفت، چشمان جابر نابینا بود. حضرت فرمود: جابر می خواهی خانه ات را در بهشت به تو نشان بدهم؟ اینجا جایی بود که جدم علی (علیه السلام) بهشت را نشان سلمان داد. جابر گفت: بله آقا! زین العابدین (علیه السلام) یک اشاره ای کرد. پسر همان علی (علیه السلام) است. با یک اشاره جای جابر در بهشت را به او نشان داد. درجات ایمان در اینجا مشخص می شود. امام سجاد (علیه السلام) از جابر پرسید: آیا می خواهی به جایگاه خود در بهشت منتقل شوی؟ او گفت: آری!(566)

شاگرد بزاز

ابن سیرین که خداوند متعال به او تعبیر خواب را به او عنایت نمود، در جوانی شاگرد بزازی بود. روزی خانمی که از مشتری ها بود، به در مغازه او آمد و از او خرید کرد. سپس از او خواست که جنسهای خریداری شده را کمک کرده و به منزل بیاورد. شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده است. او نمی دانست که این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می کند، عاشق و دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.
مقدمات کار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سرا، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین که عنفوان جوانی را طی می کرد و از زیبایی بی بهره نبود پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت. ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده است. فکر کرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس خانم را منصرف کند، دید خشت بر دریا زدن و بی حاصل است. خانم عشق سوزان خود را برای او شرح داد، به او گفت: من خریدار اجناس شما نبودم، خریدار تو بودم. ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت، در دل زن اثر نکرد. التماس و خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت: چاره ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پافشاری می کند، او را تهدید کرد، گفت: اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می کشم و می گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلم است که چه بر سر تو خواهد آمد.
موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می داد که پاکدامنی خود را حفظ کند. از طرف دیگر سرباز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می شد.
چاره ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه باقی است کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن ایمان و تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم، به بهانه قضای حاجت، از اطاق بیرون رفت، با وضع و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فوراً او را از منزل خارج کرد.(567)