گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ابن مسعود و سران قریش

یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. سخن آنان در این باره بود که: به خدا سوگند، قریش تاکنون نشنیده است که قرآن با صدای رسا و آشکار خوانده شود، کیست که شهامت رماندن آیات خداوند را به گوش آنان داشته باشد؟
در این میان ابن مسعود برخاست و گفت: من حاضر هستم چنین کاری بکنم.
یارانش به او گفتند: از سوی آنان بر جان تو بیمناکیم. کسی باید این کار را انجام بدهد که قوم و قبیله و یا طایفه و عشیره ای داشته باشد، تا اگر قریش در صدد آسیب رساندن به او بر آمدند، از او حمایت کنند و قدرت روبروشدن با اشراف قریش را داشته باشند.
ابن مسعود در جواب آنان گفت: شما این کار را به عهده من واگذارید، که خدا پشتیبان من خواهد بود.
فردا، در روز روشن، ابن مسعود به محلی که مرکز تجمع و انجمن های قریش بود رفت. ایستاد و با کمال شجاعت و دلیری بی مانند، با صدای بلند شروع به خواندن قرآن نمود: الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان، علمه البیان...
همین که صدای آیات دگرگون کننده قرآن به گوش قریش رسید، لحظه ای تأمل کردند، آنگاه یکی از آنان گفت: ابن مسعود چه گفت؟ دیگری جواب داد: بخشی از آنچه را که محمد بن عبدالله آورده است می خواند. وقتی فهمیدند که ابن مسعود چه می خواند، همگی به طرف وی هجوم آوردند و شروع کردند به زدن به سرو صورت ابن مسعود. و او همچنان به خواندن ادامه می داد: الشمس و القمر بحسبان، والنجم و الشجر یسجدان، والسماء رفعها و وضع المیزان، الا تطغوا فی المیزان، واقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان، و لارض وضعها للانام...
اشراف قریش آنقدر به زدن ابن مسعود ادامه دادند تا وی را خونین کردند، آنگاه رهایش نمودند و او هم با حالتی دردآور نزد یاران مسلمان خود بازگشت. وقتی که او را به آن وضع دیدند، گفتند: ما از همین کار آنها بر تو می ترسیدیم و هراس داشتیم.
ابن مسعود گفت: هرگز دشمنان خدا تاکنون به این اندازه در نظرم کوچک و پست نبوده اند. اگر بخواهید فردا نیز چنین خواهم کرد. یارانش به وی گفتند: نه، بس است. تو آنچه را که بدشان می آمد به گوششان رساندی.(563)

ایمان امام (رحمه الله)

شهید آیت الله استاد مطهری (رحمه الله) پس از بازگشت از سفر پاریس و ملاقات با امام خمینی (رحمه الله) چنین فرمودند:
من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام، باز وقتی که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم چیزهایی از روحیه او را درک کردم که نه فقط بر حیرت من، بلکه بر ایمان من نیز افزود. پرسیدند چه دیدی؟
گفتم: چهار تا آمن، دیدم:
1 - آمن بهدفه؛ به هدفش ایمان دارد. دنیا اگر جمع بشود، نمی تواند او را از هدفش منصرف کند.
2 - آمن بسبیله؛ به راهی که برای وصول به هدف، انتخاب کرده ایمان دارد. امکان ندارد بتوان او را از این راه منصرف کرد. شبیه همان ایمانی که پیغمبر به هدفش و به راهش داشت.
3 - آمن بقوله؛ به سخنش ایمان دارد، در میان همه رفقا و دوستانی که سراغ دارم احدی مثل ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد. به ایشان نصیحت می کنند که آقا! کمی یواش تر، مردم دارند سرد می شوند، مردم دارند از پای در می آیند، می گوید: نه! و بالاخره بالاتر از همه: آمن بربه؛ به خدایش ایمان دارد. در یک جلسه خصوصی، ایشان به من می گفت: فلانی! این ما نیستیم که چنین می کنیم؛ من دست خدا را به وضوح حس می کنم. آدمی که دست خدا و عنایت خدا را حس می کند و در راه خدا قدم بر می دارد خدا هم به مصداق ان تنصرواالله ینصرکم؛(564) اگر خدا را یاری کنید شما را یاری می کند. بر نصرت او اضافه می کند. یا آن چنان که در داستان اصحاب کهف مطرح شده که قرآن می گوید: آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و به او اعتماد و تکیه کردند، خدا هم بر ایمانشان افزود، آنها برای خدا قیام کردند و خدا هم دلهای آنها را محکم نمود(565).

درجات ایمان

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ایمان ده درجه دارد، سلمان بعد از مرتبه و درجه امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
یک وقت امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیه السلام) دست سلمان را گرفت. دم دروازه مدینه آورد. به او فرمود: سلمان جان! دلت می خواهد که خانه ات در بهشت را نشانت بدهم؟ امام است؛ این کار برای او چیزی نیست. گفت: بلی آقا! حضرت اشاره کرد. این حجب و پرده ها را کنار زد. گفت: نگاه کن! سلمان نگاه کرد. حضرت فرمود: همه این تشکیلات برای توست. سلمان! تو خیلی رنج کشیدی؛ هم قبل از اسلام و هم در زمان اسلام. بیا برو به بهشت و از دست دنیا راحت شو! تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او پیشنهاد کرد. صدا زد: علی جان! من تو را می خواهم؛ بهشت را می خواهم چه کار؟!
سال ها گذشت. زمان امام چهارم (علیه السلام) رسید. دم دروازه مدینه امام چهارم دست جابر بن عبدالله انصاری (رحمه الله) را گرفت، چشمان جابر نابینا بود. حضرت فرمود: جابر می خواهی خانه ات را در بهشت به تو نشان بدهم؟ اینجا جایی بود که جدم علی (علیه السلام) بهشت را نشان سلمان داد. جابر گفت: بله آقا! زین العابدین (علیه السلام) یک اشاره ای کرد. پسر همان علی (علیه السلام) است. با یک اشاره جای جابر در بهشت را به او نشان داد. درجات ایمان در اینجا مشخص می شود. امام سجاد (علیه السلام) از جابر پرسید: آیا می خواهی به جایگاه خود در بهشت منتقل شوی؟ او گفت: آری!(566)