گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

پاداش بر اساس ایمان

عن القاسم الصیرفی قال سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول الاسلام یحقن به الدم و تؤدی به الأمانه و تستحل به الفروج و الثواب علی الایمان؛(562) قاسم صیرفی گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرماید: با اسلام خون حفظ شده و امانت ادا می گردد و زنان حلال می شوند ولی پاداش بر اساس ایمان است.

داستانها

ابن مسعود و سران قریش

یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. سخن آنان در این باره بود که: به خدا سوگند، قریش تاکنون نشنیده است که قرآن با صدای رسا و آشکار خوانده شود، کیست که شهامت رماندن آیات خداوند را به گوش آنان داشته باشد؟
در این میان ابن مسعود برخاست و گفت: من حاضر هستم چنین کاری بکنم.
یارانش به او گفتند: از سوی آنان بر جان تو بیمناکیم. کسی باید این کار را انجام بدهد که قوم و قبیله و یا طایفه و عشیره ای داشته باشد، تا اگر قریش در صدد آسیب رساندن به او بر آمدند، از او حمایت کنند و قدرت روبروشدن با اشراف قریش را داشته باشند.
ابن مسعود در جواب آنان گفت: شما این کار را به عهده من واگذارید، که خدا پشتیبان من خواهد بود.
فردا، در روز روشن، ابن مسعود به محلی که مرکز تجمع و انجمن های قریش بود رفت. ایستاد و با کمال شجاعت و دلیری بی مانند، با صدای بلند شروع به خواندن قرآن نمود: الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان، علمه البیان...
همین که صدای آیات دگرگون کننده قرآن به گوش قریش رسید، لحظه ای تأمل کردند، آنگاه یکی از آنان گفت: ابن مسعود چه گفت؟ دیگری جواب داد: بخشی از آنچه را که محمد بن عبدالله آورده است می خواند. وقتی فهمیدند که ابن مسعود چه می خواند، همگی به طرف وی هجوم آوردند و شروع کردند به زدن به سرو صورت ابن مسعود. و او همچنان به خواندن ادامه می داد: الشمس و القمر بحسبان، والنجم و الشجر یسجدان، والسماء رفعها و وضع المیزان، الا تطغوا فی المیزان، واقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان، و لارض وضعها للانام...
اشراف قریش آنقدر به زدن ابن مسعود ادامه دادند تا وی را خونین کردند، آنگاه رهایش نمودند و او هم با حالتی دردآور نزد یاران مسلمان خود بازگشت. وقتی که او را به آن وضع دیدند، گفتند: ما از همین کار آنها بر تو می ترسیدیم و هراس داشتیم.
ابن مسعود گفت: هرگز دشمنان خدا تاکنون به این اندازه در نظرم کوچک و پست نبوده اند. اگر بخواهید فردا نیز چنین خواهم کرد. یارانش به وی گفتند: نه، بس است. تو آنچه را که بدشان می آمد به گوششان رساندی.(563)