گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ایثار و حمایت نسبت به مهاجران

پس از آن که هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به مدینه و سپس هجرت مسلمانان به سوی مدینه شروع شد، مردم مدینه که آنها را انصار گویند، از مهاجران، استقبال کرده و با جان و مال به حمایت از آنها برخاستند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از پیروزی بر یهود و بنی نضیر که در سال پنجم هجرت واقع شد، به انصار فرمود: اگر شما مایل باشید، اموال و خانه هایتان را با مهاجران تقسیم کنید و در این غنائم جنگی با آنها شریک شوید و اگر می خواهید اموال و خانه هایتان مال خودتان باشد، ولی از این غنایم، چیزی به نرسد.
انصار در پاسخ گفتند: هم اموال و هم خانه هایمان را با آنها تقسیم می کنیم و هم چشم داشتی به غنائیم جنگی نداریم، مهاجران را بر خود مقدم می شماریم.
این ایثارگری و فداکاری انصار موجب شد که آیه نهم سوره مبارکه حشر در شأن و مقام و ستایش انصار، نازل گردید که در قسمتی از این آیه می خوانیم:
و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه و من یوق شح نفسه فأولئک هم المفلحون؛(527) آنها [انصار] مهاجران را بر خود مقدم می دارند، هر چند در فقر سختی به سر برند و کسانی را که خداوند آنها را از حرص و بخل نفس بازداشته، رستگارند(528).
به این ترتیب خداوند بزرگ، انصار را به خاطر مهمان نوازی و ایثار و فداکاریشان نسبت به مهاجران می ستاید و به ما می آموزد که در سختی ها و مشکلات مانند مهاجران جنگ زده ها در سرزمین های مورد هجوم دشمن به سرزمین های دیگر و... مهمان نواز نیکی نسبت به مهاجران باشم و با ایثار تا حد توان از آنها حمایت کنیم و با فداکاری های دسته جمعی و مردمی بارهای سنگین اجتماعی را از دوش حکومت اسلامی، برداریم و خود دوشی برای آن بارها باشیم تا چرخهای اقتصاد کشور به طور طبیعی به گردش خود ادامه دهد.(529)

از اثرات ایثار...

مرحوم سید رشتی در اصفهان یکی از مراجع بزرگ تقلید بود، خیلی مقامش بلند بود؛ از نظر علم او از جهت تقوی مرتبه بلندی داشت، حتی مشهور است که ایشان شبها دیوانه می شد یعنی حال خوف و رجایی برای او پیدا می شد، زنجیر به گردن می کرد، همراه با آه و ناله و داد و فریاد! از نظر قدرت تا بدانجا رسیده بود که در زمان ظل السلطان پسر ناصرالدین شاه، که در آنجا همه کاره بود، گدایی پیش سلطان آمده بود. سلطان گفت: چرا پیش من آمدی، اگر علم می خواهی برو به مسجد سید، اگر قدرت و پول می خواهی برو به مسجد سید، به راستی که این چنین بود. ظل السلطان خوب گفته بود. بالاتر از همه، ایشان در اصفهان مسجدی به نام مسجدسید ساخت که خیلی عالی است، روحانیت عجیبی دارد (که من تجربه کرده ام) با توجه به این که در اصفهان مسجدهای فوق العاده عالی هست، نظر مسجدامام (مسجد شاه سابق) و اتفاقاً فعالیت و خدمت به اسلام هم که در مسجد سید می شود در هیچ مسجدی نمی شود. ایشان از کجا بدین درجه رسید؟ خودشان فرمودند که یک سگ مرا به این جا و مقام رساند. فرمودند: من در نجف طلبه بودم و چند روزی بود که از ایران برای من پول نیامده بود، کمی صبر کردم چون نخواستم به کسی بگویم - این عزت نفس هم چیز مهمی است - اما یک شبهه وجوب برای من پیش آمد، از رفیقم مقداری پول قرض کردم. پول را شب قرض کردم و تصمیم گرفتم مقداری نان و کله بخورم. لذا صبح نان و کله ای خریداری کردم و هنگامی که به منزل بر می گشتم، دیدم که سگی در جوی آب افتاده (هوای صبح نجف هم بعضی اوقات سرد است) و خیلی گرسنه است، سه بچه هم دارد که به سینه سگ افتاده اند، در حالیکه سینه اش شیری نداشت؛ دلم برای آن سگ سوخت. با خود گفتم ما که گرسنگی خوردیم، صبح هم گرسنگی می خوریم. ایثار و از خود گشتگی کرد. می گوید: ناهار را در آبگوشت تردید کردم و آن را جلوی سگ گذاشتم. سگ آن را خورد، بعد هم بلند شدم و ظرف را تعفیر کردم.
یکی از دستورات مهم اسلامی این است که اگر سگی در ظرفی آب یا غذا خورده باشد، اول باید آن را با خاک خشک خوب، خاک مالی کرد، بعد شست تا پاک شود و الا اگر آن را با خاک خشک خاک مالی نکنند، اگر هزار مرتبه در اقیانوسها بشویند یا یک سال در اقیانوس بیفتد پاک نمی شود، به این عمل تعفیر نامند و می گویند در این اواخر اثبات کرده اند که میکروب دهان سگ را هیچ چیز جز خاک نمی تواند بکشد که این هم یکی از معجزات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. البته نسبت دادن این مسائل برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سبک است، پیامبر بالاتر از آن است که تعفیر برای ما معجزه باشد تا ایمان ما به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر شود.
می گوید: رفتم و ظرف را دادم و بعد هم پروردگار عالم برایم پولی رساند. مدتی طول نکشید که از شفت - وی از اهالی شفت بود که یکی از شهرستانهای گیلان است. کسی آمد و گفت: فلان حاجی مرد و ثلث مال خود را برای شما وصیت کرد. می گوید: حساب کردم، دیدم همان موقعی که آن نان و کله را به سگ دادم، عصر همان روز این وصیت برای من شده بود و از همان وقت کم کم در اصفهان برایم آن قدر و مرجعیت پیدا شد.(530)

جوان ایثارگر

ابو محمد ازدی گوید: هنگامی که مسجد مرو آتش گرفت، مسلمانان گمان کردند که مسیحیان شهر، آن را آتش زده اند. آنان هم، به عنوان انتقام، خانه های مسیحیان را در مرو به آتش کشیدند. چون پادشاه از این امر آگاه شد، دستور داد کسانی را که در این آتش سوزی شرکت داشته اند، دستگیر نمایند. گروهی از مسلمانان را گرفتند و نزد او آوردند. پادشاه سه نوع مجازات بر آن گروه معین کرد، کشته شدن، دست بریدن و تازیانه خوردن و گفت: جزای هر کس، به وسیله قرعه تعیین گردد. مأموران شاه، بر روی کاغذهای جداگانه، یکی از سه مجازات را نوشتند و آنها را بین دستگیر شدگان پخش کردند. وقتی کاغذها را تقسیم نمودند، یکی از مسلمانان نامه خود را باز کرد، دید مجازات اعدام نصیب او شده است. خیلی نگران شد و شروع به گریه کرد و سخت می گریست. جوان دیگری که مجازاتش تازیانه خوردن بود و خوشحال به نظر می رسید، از او پرسید: چرا این قدر نگران هستی و گریه می کنی؟ ما در راه دین فداکاری کرده ایم و نباید از مرگ واهمه داشته باشیم! گفت: راست می گویی، به خدا سوگند من نیز برای کشته شدن خود گریه نمی کنم، ولی من مادری فرتوت دارم که یگانه فرزندش، منم. رشته زندگی او به زندگانی من پیوند خورده است، اگر خبر مرگ من به او برسد، در دم جان می سپارد و قالب تهی می کند. این غم و اندوه که می بینی، برای مادر دارم. چون آن جوان ماجرای دوستش را شنید، پس از تأمل گفت: ای برادر! بدان که من مادر ندارم و علاقه هم به زندگی ندارم، نامه خودت را به من بده، من هم نامه خودم را به تو می دهم. در نتیجه، تو به جای من تازیانه می خوری و نزد مادرت باز می گردی و من نیز، به جای تو شربت شهادت می نوشم. و سپس، آن جوان ایثارگر، نامه خود را به دوستش داد و شاد و خندان، به سوی مرگ گام برداشت و دوستش از مرگ حتمی نجات یافت!(531)