گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

انصاف با مردم و دیدار حضرت ولی عصر (علیه السلام)

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله (علیه السلام) بود و از عدم توفیق رنج می برد. مدت ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است که هر کس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون وقفه و تعطیل، توفیق پیدا کند که به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را در آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان (علیه السلام) را خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهد شد. مدت ها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام کسب و طلب بر آمد، چله ها نشست و ریاضت ها کشید و اثری ندید. ولی به حکم آن که شب ها بیدار مانده و در سحرها ناله ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرد و برخی از اوقات برقی نمایان می گشت و بارقه عنایت بدرقه راه وی می شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می داد حقایقی می دید و دقایقی می شنید.
در یکی از این حالات او را گفتند دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان (علیه السلام) میسر نخواهد شد، مگر آن که به فلان شهر سفر کنی. هر چند این مسافرت مشکل بود، ولی در راه انجام مقصود آسان نمود. پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آنجا نیز به ریاضات مشغول گردید و چله گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیت الله، امام زمان (علیه السلام) در بازار آهنگران، در دکان پیرمردی قفل ساز نشسته است، هم اکنون بر خیز و شرفیاب باش!
بلند شد و به طوری که در عالم خلسه خود دیده بود، راه را طی کرد و بر در دکان پیرمرد رسید و دید حضرت امام عصر (علیه السلام) آن جا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبت آمیز می گویند، چون سلام کردم، جواب فرمود و اشاره به سکوت کردند، اکنون سیری است تماشاکن!
در این حال دیدم پیرزنی را که ناتوان بود و قد خمیده داشت، عصا زنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد و گفت: آیا ممکن است برای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی از من خریداری کنید که من به سه شاهی پول احتیاج دارم. پیرمرد قفل ساز، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی عیب و سالم است، گفت: ای خواهر من! این قفل دو عباس ارزش دارد زیرا پول کلید آن بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار به من بدهید من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی قیمت آن خواهد بود. پیرزن گفت: نه مرا بدان نیاز نیست، بلکه من به همین مقدار پول نیازمندم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید من شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم؟! این قفل اکنون هم هشت شاهی ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریدار می کنم، زیرا در دو باسی معامله بی انصافی است بیش از یک شاهی منفعت بردن، اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان خریده ام.
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود که من خودم می گویم، هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است، پیرمرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید!
چون پیرزن بازگشت، امام (علیه السلام) مرا فرمود: آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا کردی، این طور باشید و این جوری بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم، چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد، ریاضات و سفرها رفتن احتیاج نیست، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم، از همه این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این پیرمرد دین دارد و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد، از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیده اند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس، حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذارد مگر آن که من به سراغ او می آیم و از او تفقد می کنم.(462)

سزای کم فروشی

مالک بن دینار یکی از وارستگان معروف تاریخ اسلام می گوید: یکی از همسایه های ما در بستر مرگ افتاد، به بالینش رفتم، او را در حال احتضار دیدم، احوال او را پرسیدم و خود را معرفی کردم، پس از لحظه ای گفت: ای مالک! دو کوه از آتش در جلوی من قرار گرفت که بالا رفتن از آن و عبور از این مانع، بسیار سخت است! مالک می گوید: از بستگان او پرسیم، این آقا چه گناه آشکاری داشته است؟ جواب دادند: دو پیمانه برای خرید و فروش داشت که با هم تفاوت داشتند و به وسیله آنها در خرید و فروش کالا، کم و زیاد می کرد.
گفتم آن دو پیمانه را بیاورید، آوردند و آنها را شکستم. سپس از محتضر پرسیدم حالت چطور است؟ در پاسخ گفت: مرتباً کار من دشوارتر می گردد(463).

طرح و تاکتیک در ممنوعیت سب علی (علیه السلام)

عمر بن عبدالعزیز، دهمین خلیفه اموی در میان خلفای بنی امیه، نیک سرشت و عدالتخواه بود. او علاوه بر کارهای مهمی که در دوران خلافتش انجام داد، دو کار مهم نیز با طرح و تاکتیک خاصی انجام داد؛ یکی این که سب و لعن امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) را ممنوع کرد، دوم این که فدک را به نواده های حضرت زهرا (علیه السلام) برگرداند.
در مورد اول، ناگفته روشن است که مردم حدود شصت سال به سب و لعن بر علی (علیه السلام) عادت کرده بودند و معاویه و خلفای بعد از او هر چه توان داشتند، کینه خود را نسبت به علی (علیه السلام) آشکار ساختند. پیران، در حال کینه علی (علیه السلام) مردند و کودکان با این برنامه بزرگ می شدند. در این صورت، ممنوع کردن این بدعت که به صورت سنت در آمده بود، نیاز به طرحهای ظریف و قوی داشت.
عمر بن عبدالعزیز با یک طرح مخفیانه، به این کار دست زد. او فکر کرد که یگانه راه برداشتن سب و لعن علی (علیه السلام) فتوای علمای بزرگ اسلام، به منع این امر است. مخفیانه یک نفر پزشک یهودی را دید و به او گفت، علما را دعوت به مجلس می کنم، تو هم در آن مجلس حاضر شو و در حضور آنها از دختر من خواستگاری کن، من می گویم از نظر اسلام جایز نیست که دختر مسلمان با شخص کافر ازدواج کند، تو هم پاسخ بگو پس چرا علی که کافر بود، داماد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد. من می گویم علی (علیه السلام) که کافر نبود، شما بگو اگر کافر نبود، پس چرا او را سب و لعن می کنید، با این که سب و لعن مسلمان جایز نیست، آنگاه بقیه امور با من!
طبق طرح عمر بن عبدالعزیز، مجلس ترتیب یافت و طبق دعوت قبلی، بزرگان و اشراف بنی امیه و علمای وابسته در آن مجلس، شرکت کردند. در این شرائط، پزشک یهودی دختر عمر بن عبدالعزیز را خواستگاری کرد. عمر گفت: این ازدواج از نظر اسلام، جایز نیست، زیرا ما مسلمان هستم و ازدواج دختر مسلمان با مرد یهودی جایز نیست. یهودی گفت: اگر کافر نبود، پس چرا او را لعن و سب می کنید؟! در این جا بود که همه مجلسیان، سرها را به زیر افکندند و شرمنده شدند، آنگاه عمر بن عبدالعزیز، سرنخ را به دست گرفت و به مجلسیان گفت: انصاف بدهید آیا می توان داماد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را با آن همه فضل و کمال، دشنام داد؟ مجلسیان سر به زیر افکندند و سرانجام در همان مجلس، طرح عمر بن عبدالعزیز، جا افتاد و او فرمان داد که دیگر برای هیچ کس سب و لعن علی (علیه السلام) روانیست.(464)