گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

درس وارستگی از عالم بزرگ تشیع یوسف بحرانی (رحمه الله)

مرحوم آیت الله یوسف بحرانی (رحمه الله) معروف به صاحب حدائق از مراجع تقلید عصر خود بود که در سال 118 ه ق در کربلا از دنیا رفت و قبرش در همانجاست. وی هم عصر مرحوم آیت الله العظمی، مرجع بزرگ، وحید بهبهانی (رحمه الله) بود، وحید بهبهانی به سال 1205 در کربلا از دنیا رفت و قبرش در همانجاست. آیت الله شیخ یوسف بحرانی، مسلک اخبار یون را می پیمود و بین این دو عالم بزرگ، در این جهت اختلاف نظر بود و عوام الناس این اختلاف نظر علمی را به میان خود کشانده بودند و بر آن دامن می زدند، وقتی که آیت الله بحرانی (رحمه الله)، اوضاع را چنین دید، برای اسلام و جامعه اسلامی احساس خطر کرد و به نفع آیت الله وحید بهبهانی (رحمه الله)، خود را کنار کشید. از گفتنی ها این که: از آیت الله بهبهانی (رحمه الله) سؤال شد آیا نماز خواندن پشت سر آیت الله شیخ یوسف بحرانی صحیح است؟ ایشان در پاسخ فرمود: صحیح نیست. زیرا نظرش این بود که مسلک اخباری را به طور کلی از میان بردارد. در آن وقت، از آیت الله شیخ یوسف بحرانی (رحمه الله) پرسیدند: آیا نماز خواندن پشت سر وحید بهبهانی جایز است؟ ایشان در پاسخ فرمود: آری جایز است. شخصی پرسید: چگونه نماز خواندن پشت سر کسی را جایز می دانی با این که او نماز خواندن پشت سر تو را جایز نمی داند؟ آیت الله شیخ یوسف در پاسخ فرمود: هیچ منافاتی بین این دو پاسخ نیست، زیرا من طبق وظیفه شرعی خود (چنین تشخیص دادم) و گفتم: نماز پشت سر وحید بهبهانی جایز است ولی ایشان طبق وظیفه شرعی خود (که تشخیص داده اند) فرمودند: نماز پشت سر من جایز نیست، بنابراین هم او هم من به تکلیف واجب خود عمل کرده ایم، آیا به محض این که او فرمود: نماز پشت سر من صحیح نیست. او را از عدالت خارج می سازد؟(461)

انصاف با مردم و دیدار حضرت ولی عصر (علیه السلام)

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله (علیه السلام) بود و از عدم توفیق رنج می برد. مدت ها ریاضت کشید و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است که هر کس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون وقفه و تعطیل، توفیق پیدا کند که به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را در آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان (علیه السلام) را خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهد شد. مدت ها در این باب کوشش کرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام کسب و طلب بر آمد، چله ها نشست و ریاضت ها کشید و اثری ندید. ولی به حکم آن که شب ها بیدار مانده و در سحرها ناله ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا کرد و برخی از اوقات برقی نمایان می گشت و بارقه عنایت بدرقه راه وی می شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می داد حقایقی می دید و دقایقی می شنید.
در یکی از این حالات او را گفتند دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان (علیه السلام) میسر نخواهد شد، مگر آن که به فلان شهر سفر کنی. هر چند این مسافرت مشکل بود، ولی در راه انجام مقصود آسان نمود. پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آنجا نیز به ریاضات مشغول گردید و چله گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیت الله، امام زمان (علیه السلام) در بازار آهنگران، در دکان پیرمردی قفل ساز نشسته است، هم اکنون بر خیز و شرفیاب باش!
بلند شد و به طوری که در عالم خلسه خود دیده بود، راه را طی کرد و بر در دکان پیرمرد رسید و دید حضرت امام عصر (علیه السلام) آن جا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبت آمیز می گویند، چون سلام کردم، جواب فرمود و اشاره به سکوت کردند، اکنون سیری است تماشاکن!
در این حال دیدم پیرزنی را که ناتوان بود و قد خمیده داشت، عصا زنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد و گفت: آیا ممکن است برای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی از من خریداری کنید که من به سه شاهی پول احتیاج دارم. پیرمرد قفل ساز، قفل را نگاه کرد و دید قفل، بی عیب و سالم است، گفت: ای خواهر من! این قفل دو عباس ارزش دارد زیرا پول کلید آن بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار به من بدهید من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی قیمت آن خواهد بود. پیرزن گفت: نه مرا بدان نیاز نیست، بلکه من به همین مقدار پول نیازمندم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید من شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را تضییع کنم؟! این قفل اکنون هم هشت شاهی ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریدار می کنم، زیرا در دو باسی معامله بی انصافی است بیش از یک شاهی منفعت بردن، اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم که قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون کاسب هستم و باید نفع ببرم یک شاهی ارزان خریده ام.
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود که من خودم می گویم، هیچ کس به این مبلغ راضی نشد، من التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است، پیرمرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید!
چون پیرزن بازگشت، امام (علیه السلام) مرا فرمود: آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا کردی، این طور باشید و این جوری بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم، چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد، ریاضات و سفرها رفتن احتیاج نیست، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم، از همه این شهر من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این پیرمرد دین دارد و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد، از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیده اند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس، حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذارد مگر آن که من به سراغ او می آیم و از او تفقد می کنم.(462)

سزای کم فروشی

مالک بن دینار یکی از وارستگان معروف تاریخ اسلام می گوید: یکی از همسایه های ما در بستر مرگ افتاد، به بالینش رفتم، او را در حال احتضار دیدم، احوال او را پرسیدم و خود را معرفی کردم، پس از لحظه ای گفت: ای مالک! دو کوه از آتش در جلوی من قرار گرفت که بالا رفتن از آن و عبور از این مانع، بسیار سخت است! مالک می گوید: از بستگان او پرسیم، این آقا چه گناه آشکاری داشته است؟ جواب دادند: دو پیمانه برای خرید و فروش داشت که با هم تفاوت داشتند و به وسیله آنها در خرید و فروش کالا، کم و زیاد می کرد.
گفتم آن دو پیمانه را بیاورید، آوردند و آنها را شکستم. سپس از محتضر پرسیدم حالت چطور است؟ در پاسخ گفت: مرتباً کار من دشوارتر می گردد(463).