گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

گناه ناامیدی

در روایتی آمده است که: عبدالله بن بزاز نیشابوری می گوید: من روز اول ماه رمضان قبل از ظهر وارد وطنم شدم و چون قبل از ظهر رسیدم روزه ام را افطار نکردم، هنوز لباسهایم را باز نکرده بودم که فرستاده حمید بن قحبه والی شهر آمد و گفت: تو را طلبیده است. من به همراه او نزد حمید رفتم. با کمال تعجب دیدم که در روز ماه رمضان سفره را پهن کرده و انواع غذاها در آن قرار دارد، همینکه بر او وارد شدیم، او به من تعارف کرد که با او غذا بخورم. گفتم: من روزه ام، مگر تو مرضی داری که تو را از روزه داشتن در ماه رمضان باز داشته است؟ وی گفت: نه من هیچ بیماری ندارم و علت این که می بینی روزه نیستم به خاطر این است که روزه گرفتن کسی چون من برایش سودی ندارد. گفتم: چرا؟ گفت: چون من گناهانی را مرتکب شده ام که روزه خواری در برابر آن چیزی نیست، آیا دوست داری یکی از گناهانم را بگویم تا مرا تصدیق کنی؟ گفتم: بگو! وی گفت: روزی درست مانند امروز که من به دنبالت فرستاده ام، هارون الرشید به دنبال من فرستاد و من نیز دعوتش را اجابت کردم. هارون به من گفت: حمید! تو چقدر به ما علاقه داری؟ در راه ما تا چه اندازه حاضری فداکاری کنی؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین! حاضرم از جانم در راه تو بگذرم، هارون مرا مرخص کرد، هنوز به خانه نرسیده بودم که دوباره مرا نزد خود فرا خواند و باز همان سؤال را تکرار کرد، من در پاسخ گفتم: حاضرم در راه تو از جان و مال خود و خانواده ام بگذرم.
وی مرا مرخص کرد و دوباره هنوز به خانه نرسیده بودم که مرا طلبید و سؤال خود را تکرار کرد، من این بار گفتم: حاضرم در راه شما از جان خود و خانواده و از مال و دینم بگذرم!
هارون به محض شنیدن این جواب، غلامش را صدا زد و به من گفت: همراه این غلام می روی، دستور او دستور من است و هر چه گفت عمل کن! من همراه این غلام حرکت کردم، وارد سیاه چالی شدیم که در آن سه اتاق بود، در اتاقی را باز کرد که بیست نفر داخل آن بودند، غلام به من دستور داد تمام آنها را گردن زدم و بدن هایشان را در داخل چاهی که در آنجا بود انداختم. در اتاق دوم را هم باز کرد و من آنان را که دیدم، نیز گردن زدم. در اتاق سوم را باز کرد، بیست نفر دیگر را بیرون آورد که من نوزده نفرشان را گردن زدم، آخرین نفر آنها پیرمردی بود که ناگهان رو به من کرد و گفت: تو فردای قیامت چگونه پاسخ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را می دهی که فرزندان او را سر می بری؟ و من تازه فهمیدم که تمام آنها از سادات و اولاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.
حمید بن قحطبه پس از بازگو کردن این ماجرا گفت: عبدالله! حال تو بگو روزه خواری در برابر این گناه چیزی است؟ عبدالله بن بزاز می گوید: من نتوانستم او را مجاب کنم، از پیش او خارج شدم و مستقیم نزد امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رفتم و ماجرای حمید بن قحطبه را بازگو کردم، حضرت فرمود: و ای بر حمید بن قحطبه! این گناه ناامیدی او از رحمت حضرت حق، از گناه کشتن آن شصت سید بیشتر است.(428) آری ناامیدی از رحمت حق یک گناه نابخشودنی است و هیچ کس حق این که از رحمت بی منتهای او ناامید شود را ندارد.

از این ستون به آن ستون فرج است!

درباره ریشه ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است؛ گفته اند که: حاکمی دستور داد بی گناهی را به ستونی ببندند و چوب بزنند. مرد بدبخت هر چه گفت من بی تقصیرم، حاکم نپذیرفت. وقتی مأمور حاکم آمد تا حکم را اجرا کند، آن مرد با عجز و لابه از وی درخواست کرد که او را از ستونی که بسته اند باز کند و به ستون دیگری ببندد. مأمور حاکم گفت: ای بدبخت، اجرای این تقاضا برای تو چه فایده ای دارد؟ محکوم گفت شاید در فاصله زمانی که تو مرا از این ستون باز کنی و به ستون دیگر ببندی، خداوند فرجی عنایت فرماید. مرد بدبخت از بس التماس کرد، حاکم دلش به حال او سوخت و دستور داد که وی را به ستون دیگری ببندند، دست بر قضا در همان لحظه خبر آوردند که پادشاه مملکت از آن شهر می گذرد. وقتی پادشاه به جلوی میدان رسید و ازدحام جمعیت را دید پرسید: چه خبر است؟ گفتند: می خواهند مردی را مجازات کنند که خود را بی گناه می داند. پادشاه بیش رفت و از محکوم برخی سؤالات کرد. وقتی بر ماجرا آگاهی کامل یافت، دانست که آن مرد بی گناه است. لذا دستور داد فوراً آن بیچاره را آزاد کنند.(429)

جوان امیدوار

متوکل ملعون، از خلفای خونخوار و سفاک عباسی است که عناد و دشمنی او نسبت به خاندان بنی هاشم و آل علی (علیه السلام) مشهور خاص و عام است. و به ویژه، جریان به آب بستن سرزمین کربلا که به دستور او انجام گرفت، بر اهل اطلاع پوشیده نیست. متوکل حتی از تحقیر و آزار پیرامون سایر ادیان هم چشم نمی پوشید. چنان که در سال 239 هجری، دستور داد مردان یهودی و مسیحی باید زنار ببندند. (زنار، روپوش مخصوصی بود که یهودیان و مسیحیان باید آن را می پوشیدند تا از دیگران شناخته شوند). باری، این خلیفه خون آشام، انسانهای بی گناه را به عناوین مختلف به زندان می انداخت، به طوری که در زمان خلافت او، تمام آزاد مردان در غل و زنجیر بودند و همه زندان ها پر شده بودند. چون مدتی بدین منوال گذشت و خلیفه از نگاهداری زندانیان بی گناه خسته شد، فرمان داد همه آن بیچارگان را گردن بزنند. مأموران حکومتی دست به کار شدند و آن بخت برگشتگان را به کشتارگاه می بردند و یکی پس از دیگری از دم تیغ می گذراندند. در میان زندانیان، جوان خوش سیمایی وجود داشت که زیبایی و جوانیش، دل فرمانده کشتار را بر سر رحم آورد. از آن جوان پرسید: اهل کجا هستی؟ جوان گفت: اهل همدانم. پرسید: گناهت چه بود؟ پاسخ داد: نمی دانم! فرمانده کشتار گفت: چون قدرت سرپیچی از اجرای فرمان خلیفه را ندارم، از کشتن تو نمی توانم صرف نظر کنم. اما اگر چیزی از من بخواهی که برایم مقدور باشد، با کمال میل برایت انجام می دهم. جوان همدانی گفت: مدتی است چیزی نخورده ام، لقمه نانی به من برسان تا رفع گرسنگی کنم. به دستور فرمانده، غذایی آوردند و جوان با نهایت خونسردی و بی اعتنا به صحنه کشتار، شروع به خوردن غذا کرد. فرمانده کشتار از حال جوان بسیار شگفت زده شد و گفت: ای جوان! از حال و روز تو سر در نمی آورم، چنان به خوردن مشغول هستی که انگار در کنار سفره خانه نشسته ای و هیچ حادثه شومی در انتظار تو نیست، در حالی که تو هم بعد از آنکه چند نفر دیگر کشته شوند، نوبت به تو می رسد که در زیر تیغ جلاد دست و پا بزنی! جوان همدانی که دست راستش در کاسه غذا بود، با دست چپ، سنگی از زمین برداشت و گفت: نگاه کن، تا این سنگ به هوا برود و برگردد، هزار چرخ می خورد، خا داناست که در طول مدت این چرخش، چه اتفاقی روی خواهد داد... این بگفت و سنگ را به هوا افکند و لقمه غذا را در دهان گذاشت. از عجایب روزگار این که: هنوز سنگ به زمین فرود نیامده بود که از دور، گرد و خاکی برخاست و سواری در رسید و فریاد برآورد که: دست نگه دارید، دست نگه دارید، متوکل را کشتند! و به دین حسان جوان همدانی و بقیه زندانیان بی گناه، از کشته شدن نجات یافتند. حکیم نظامی در این زمین می گوید:
در انداز سنگی به بالا دلیر دگرگون شود کار، کاید بزیر(430)