گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

منصور دوانیقی و مرد عرب

منصور دوانیقی روزی به یکی از اعراب شما گفت: شکر خدای را به جای بیاورید که چون حکومت شما به من واگذار شد طاعون از بلاد شما مرتفع گردید. عرب گفت: خداوند - جل ذکره - از آن عادل تر است که دو بلا بربندگان خویش گمارد. منصور از این سخن بسیار خجل و منفعل گردید و کنیه آن بیچاره را در دل گرفت تا آخر او را کشت!(362).

ثروت عامل امتحان الهی

خداوند یک بیابان گوسفند به ابراهیم داد. یک روزی همین طور که در صحرا می رفت و گوسفندهایش را می چراند، یک وقت دید در این صحرا و دشت یک صدای دلربائی بلند است. یک نفری می گوید: سبوح قدوس، ربنا و رب الملائکه الروح یک وقت صدای زد: آی کسی که اسم محبوب من را می بری. اگر یک دفعه دیگر بگویی خدا من ثلث این گوسفندانم را به تو می دهم. دوباره صدای بلند شد: سبوح قدوس، ربنا و رب الملائکه الروح گفت ای کس که اسم محبوب من را بردی، یک مرتبه دیگر ببر، دو ثلث گوسفندانم را به تو می دهم من عاشق این ذکرم و لذت می برم که یکی بگوید: خدا! صدا بلند شد: سبوح قدوس، ربنا و رب الملائکه الروح.
- یک دفعه دیگر بگو خدا من تمام گوسفندانم را به تو می دهم او هم گفت. یک وقت ابراهیم صدا زد: آی صاحب صدا با گوسفندانت را ببر! یک وقت دید یک جوان خوش سیما و خوش لباس، آمد و گفت ابراهیم من بودم. گفت این گوسفندها برای تو، خداحافظ! یک چند قدمی ابراهیم رفت یک وقت جوان صدا زد: ابراهیم بیا! آمد.
- کجا می روی؟ بیا گوسفندانت را ببر!
- من گوسفندان را به تو بخشیدم.
- من گوسفند می خواهم چه کنم؟ من جبرئیل هستم. برای امتحان تو آمده بودم!
عجیب است! او نام خدا را می شنود از همه چیزش می گذرد تو پلو گیر بیاوری خدا را له می کنی؟!(363)

اشعار