گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

از سیره اولیاء (علیه السلام)

هنگامی که امام علی (علیه السلام) زمام امور حکومت را به دست گرفت، در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور مردم، بالای منبر رفت، پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! سوگند به خدا، من از بیت المال، درهمی را برای خود برنداشتم و درهمی از اموال شما را کم ننمودم، مطمئن باشید که تا یک نخله خرما در مدینه داشته باشم، از بیت المال شما استفاده نمی کنم، وجدان خود را قاضی قرار دهید، آیا مرا آن گونه می نگرید که شما را از حقتان باز دارم؟ عقیل، برای علی (علیه السلام) که در آن جا بود برخاست و گفت: سوگند به خدا تو مرا با یک غلام سیاه در مدینه، مساوی قرار دادی. امام علی (علیه السلام) به او فرمود: بنشین، آیا در این جا غیر از تو کسی نبود که حرف بزند، تو بر غلام سیاه هیچ گونه برتری نداری جز به سابقه نیک و یا به تقوا(330).

شرط سید با حاج شیخ عبدالکریم حالری (رحمه الله)

آقای صدر اراکی از مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری (رحمه الله) که فرمود: زمانی که من در اراک بودم، برای چند نفر درس می گفتم. در میان شاگردها سیدی بود که می دانستم درس را خوب درک نموده و درست می فهمید. من از او خوشم آمد و دوست داشتم که او را یک روز نهار دعوت کنم. تا آن که روزی به او گفتم که شما یک روز برای صرف نهار به منزل ما تشریف بیاورید. گفت: قبول می کنم با این شرط که چیزی به غذای معمولی همه روزه خودتان اضافه نکنید من هم قبول کردم و قرار شد روز جمعه بیاید و تا چند روزی به روز جمعه مانده بود اتفاقاً من یادم رفته بود و دعوت ایشان را فراموش کرده بودم. ایشان روز جمعه آمدند. ما آن روز برای نهار، نان با پیاز داشتیم. من دیدم این غذا مناسب مهمان نیست. ناچار مقداری پول امانت در نزدم بود از آن دادم و دو سیخ کباب از بیرون خریده و آوردند میان سفره نهادند. ولی آن آقا از آن کبابها میل بفرمائید. گفت: یا شیخ! من با تو شرط کردم که بر غذای حاضری خود بیفزائید. تو چرا به آن شرط عمل نکردی و از پول امانت مردم دادی و کباب خریدی؟ بالاخره نان با پیاز خورد و از آن کبابها نخورد و رفت. بعد از آن من هر چه کردم آن آقا را دیگر ندیدم و نفهمیدم که کی بود و کجا رفت؟ و چگونه دانست آن پول امانت است؟!(331)

امانت داری مرحوم شیخ انصاری (رحمه الله)

یکی از مراجع بزرگ تقلید استاد اعظم شیخ مرتضی انصاری (رحمه الله) بود که به سال 1281 هجری قمری در نجف اشرف از دنیا رفت و مرقد شریفش در همانجاست. دو کتاب معروف درسی حوزه های علمیه به نام مکاسب و رسائل از تألیفات اوست. ایشان در نجف اشراف زندگی می کرد. در زمان حیات وی شخصی در عالم خواب، شیطان را دید که بسیار خشمگین است و طناب های ضخیم و نازک و زنجیرهای مختلف و محکم در دست دارد و محکم ترین قسمت آن پاره شده است. از شیطان پرسید: این ها چیست؟ و چرا پاره شده است؟ و چرا خشمگین هستی؟ شیطان در پاسخ گفت: به سوی شیخ انصاری (رحمه الله) رفتم تا با این طناب ها او را به سوی خود بکشانم، ول نتوانستم و در هر بار که طناب را می کشیدم پاره می شد، تا هفت بار او را کشیدم ولی هفت طناب پاره گردید، از او مأیوس شدم. آن شخص می گوید: به شیطان گفتم: زنجیر یا طناب مرا نیز به من نشان بده! گفت مانند تو نیاز به طناب و زنجیر ندارد. با یک اشاره می آیی. از خواب بیدار شدم و نزد استاد اعظم شیخ انصاری (رحمه الله) رفتم و داستان خواب خود را برای او تعریف کردم. شیخ انصاری (رحمه الله) شکر خدای را به جا آورد و گفت: دیشب برای درد زایمان همسرم، نیاز به پول پیدا کردم، ولی پول نداشتم، جز پولی که شخصی آن را به عنوان امانت نزد من گذارده بود، رفتم کنار طاقچه تا مقداری از آن پول را به عنوان قرض بردارم، ولی احتیاط کردم که آیا صاحبش راضی است؟ این موضوع تا هفت بار تکرار شد، پس از آن تصمیم گرفتم که برندارم، خداوند زایمان همسرم را آسان گردانید و دیگر نیاز به پول پیدا نکردم، شاید تعبیر خواب تو همین باشد.(332)