گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

احترام جان و مال مسلمان

امام صادق (علیه السلام) فرمود: رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حجه الوداع که آخرین حج آن حضرت در سال دهم هجرت بود و مسلمانان بسیار در مراسم حج شرکت نموده بودند، در سرزمین منی در میان مسلمین ایستاد و رو به آن ها کرد و پرسید: محترمترین و ارجمندترین روزها چه روزی است؟ مسلمانان عرض کردند: امروز که عید قربان است. حضرت فرمود: محترم ترین و عالی ترین ماهها چه ماهی است؟ مسلمانان عرض کردند: همین ماه یعنی ذیحجه حضرت فرمودند: چه سرزمینی محترم ترین سرزمین ها است؟ عرض کردند: این سرزمین یعنی مکه آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود فان دمائکم و اموالکم علیکم حرام کحرمه یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا الی یوم تلقونه؛ بی گمان بدانید که خونهای شما و اموال شما بر شما محترم است مانند احترام این روز در این ماه و در این سرزمین تا بر پا شدن روز قیامت که خدا را ملاقات کنید.
آنگاه حضرت فرمود: خداوند از کردار شما می پرسد، آگاه باشید آیا رسالت خود را ابلاغ کردم؟ همه مسلمین حاضر، عرض کردند: آری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: خداوندا گواه باش! سپس فرمود: آگاه باشید هر گاه کسی از شما در نزدش، امانتی هست، به صاحبش رد کنی و بدانید که قطعاً [ریختن ] خون مسلمان، حلال نیست و نیز مال مسلمان، حلال نیست جز در موردی که رضایت داشته باشد. و به خودتان ظلم نکنید و بعد از من از اسلام به کفر باز نگردید.(328)

جوان امانتدار

در زمان حکومت عبدالملک مروان مرد بازرگانی بود که همگان وی را به امانت و درستکاری می شناختند. او در بازار دمشق به قدری حسن شهرت داشت و مورد اعتماد مردم بود که صاحبان کالا، متاع خود را به عنوان حق العمل کاری نزد وی امانت می گذاردند تا به هر قیمتی صلاح می داند، بفروشد. اتفاقاً، در یکی از معاملات خود، از مسیر درستی و امانت منحرف گردید و مرتکب خیانت شد. این خبر به گوش مردم رسید و از آن روز، اعتبار و شخصیت تاجر متزلزل گشت و اعتماد مردم از وی سلب شد. از آن به بعد، به او جنس امانت ندادند. رفته رفته اوضاع کسب و کارش از هم پاشید و طلبکاران در فشارش گذاردند. فرزند آن بازرگان که جوان فهمیده و با فراستی بود؛ از سرگذاشت تلخ پدر درست عبرت گرفت و از آن واقعه دردناک، تجربه آموخت. او دریافت که تنها یک خیانت ممکن است آبرو و شرف آدمی را بر باد دهد و زندگی با عزت را به بد نامی و ذلت تبدیل نماید. از این رو تصمیم گرفت هرگز پیرامون خیانت و گناه نگردد و همواره پاکی و تقوا را پیشه خود سازد. رفتار پسندیده جوان، موجب شهرت و عزتش گردید. اتفاقاً در همسایگی آنان افسر ارشدی بود که از سوی عبدالملک مأموریت یافت که همراه سربازان مسلمان، به جبهه جنگ روم برود. وی پیش از حرکت، آن جوان را طلبید و تمام سرمایه نقد خود را که ده هزار دینار طلا بود - به او سپرد و گفت: این طلاها نزد تو امانت باشد. من به جبهه جنگ می روم، اگر زنده بازگشتم، خودم آنها را دریافت می کنم و پاداش امانتداری تو را می پردازم. و اگر کشته شدم، مراقب باش هر گاه دیدی زن و فرزندان من در فشار زندگی قرار گرفتند، یک دهم آن را برای خود بردار و بقیه را در اختیار آنها بگذار که آبرومندانه زندگی کنند. خلاصه، افسر نامبرده در جنگ کشته شد. پدر آن جوان، یعنی همان تاجر شکست خورده، وقتی از کشته شدن همسایه خود آگاه گردید، به پسر خود گفت: هیچ کس از طلاهایی که پیش تو امانت است، خبر ندارد. من اکنون در فشار و تنگدستی هستم. از تو می خواهم که مقداری از آن را به من بدهی، هر وقت در زندگی ام گشایشی پیدا شد، به تو بر می گردانم. جوان امانتدار گفت: پدر! تو از خیانت و نادرستی به این روزگار سیاه گرفتار شده ای. به خدا سوگند، اگر اعضای بدنم را تکه تکه کنند، من در امانت خیانت نخواهم کرد و موجبات بدبختی خود را فراهم نمی آورم.
مدتی گذشت. بازماندگان افسر مقتول، پریشان و تنگدست شدند. پیش آن جوان آمدند و از وی خواستند که نامه ای از جانب آنان برای عبدالملک بنویسد و فقر و تهیدستی آنها را به اطلاع خلیفه برساند، شاید کمکی به آن ها بشود. جوان، نامه را نوشت و تسلیم آنان کرد. اما نتیجه نداشت، زیرا عبدالملک پاسخ داده بود که هر کس کشته شود، نامش از دیوان بیت المال حذف می گردد. وقتی جوان امانتدار از جواب عبدالملک و ناامیدی و بیچارگی بازماندگان افسر مقتول آگاه شد، با خود گفت: اکنون زمان آن رسیده است که طلاها را در اختیار آنان بگذارم و از فقر و تنگدستی رهایشان سازم. از این رو، فرزندان افسر را به منزل خود فرا خواند و گفت: پدر شما نزد من مقداری پول طلا به امانت گذارده و سفارش کرده است که در روز تنگدستی آن را در اختیارتان بگذارم و یک دهمش را برای خود بردام. فرزندان از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند و گفتند: ما دو برابر وصیت پدر را به شما خواهیم داد. جوان پولها را آورد. آنها دو هزار دینار به وی دادند و هشت هزار دینار را با خود بردند. چند روزی از قضیه گذشت. عبدالملک، در تعقیب نامه ای که قبلا نوشته بوند، بازماندگان افسر مقتول را به دربار خود احضار کرد و از وضع زندگی آنان پرسش نمود. جریان جوان را به آگاهی خلیفه رساندند. عبدالملک خیلی تعجب کرد. بی درنگ جوان را فرا خواند و از مراتب درستکاری و امانت وی بسیار قدردانی نمود و پست خزانه داری کشور را به او سپرد و گفت: من هیچ کس را نمی شناسم که مانند تو شرط درستی و امانت را به جای آورده باشد.(329)

از سیره اولیاء (علیه السلام)

هنگامی که امام علی (علیه السلام) زمام امور حکومت را به دست گرفت، در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور مردم، بالای منبر رفت، پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! سوگند به خدا، من از بیت المال، درهمی را برای خود برنداشتم و درهمی از اموال شما را کم ننمودم، مطمئن باشید که تا یک نخله خرما در مدینه داشته باشم، از بیت المال شما استفاده نمی کنم، وجدان خود را قاضی قرار دهید، آیا مرا آن گونه می نگرید که شما را از حقتان باز دارم؟ عقیل، برای علی (علیه السلام) که در آن جا بود برخاست و گفت: سوگند به خدا تو مرا با یک غلام سیاه در مدینه، مساوی قرار دادی. امام علی (علیه السلام) به او فرمود: بنشین، آیا در این جا غیر از تو کسی نبود که حرف بزند، تو بر غلام سیاه هیچ گونه برتری نداری جز به سابقه نیک و یا به تقوا(330).