گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

دستور به رعایت اعتدال

مبلغی طلا پیش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و او می خواست آنها را به مصرف فقرا برساند و میل نداشت حتی یک شب هم آن پول در خانه اش بماند. بنابراین در یک روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلی پیدا شد و با اصرار از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کمک می خواست، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چیزی در دست نداشت که به سائل بدهد، از این رو خیلی ناراحت و غمناک شد. اینجا ود که آیه قرآن نازل شد و دستور کار را داد آیه آمد که: نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه دست تمام گشاده داشته باش که بعد تهی دست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی. و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً(296).

در انفاق هم اندازه نگه دار!

در جریان بنی قریظه، به خاطر خیانتی که یهودیان به اسلام و مسلمین کردند، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گرفت که کار آنها را یکسره کند. یهودیان از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواستند تا ابولبابه را پیش آنها بفرستد تا با او مشهورت نمایند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ابولبابه برو! ابولبابه هم دستور آن حضرت را اجابت کرده و با آنان به مشورت نشست. اما در اثر روابط خاصی که با یهودیان داشت، در مشورت منافع اسلام و مسلمین را رعایت نکرد، و یک جمله ای را گفت و اشاره ای را نمود که آن جمله و آن اشاره به نفع یهودیان و به ضرر مسلمین بود. وقتی که از جلسه بیرون آمد، احساس کرد که خیانت کرده است، اگر چه هیچ کس هم خبر نداشت. اما قدم از قدم که بر می داشت و به طرف مدینه می آمد، این آتش در دلش شعه ورتر می شد. پس به خانه آمد، اما نه برای دیدن زن و بچه، بلکه یک ریسمان از خانه برداشت و با خویش به مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و خود را محکم به یکی از ستون های مسجد بست و گفت: خدایا تا توبه من قبول نشود هرگز خودم را از ستون مسجد باز نخواهم کرد.
گفته اند، فقط برای خواندن نماز یا قضای حاجت یا خوردن غذا، دخترش می آمد و او را از ستون باز می کرد. و مجدداً خود را به آن ستون می بست و مشغول التماس و تضرع می شد و می گفت: خدایا غلط کردم، خدایا گناه کردم، خدایا به اسلام و مسلمین خیانت کردم، خدایا به پیغمبر تو خیانت کردم، خدایا تا توبه من قبول نشود هم چنان در همین حالت خواهم ماند تا بمیرم، این خبر به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. پیغمبر فرمود: اگر پیش من می آمد و اقرار می کرد، در نزد خدا برایش استغفار می نمودم، ولی او مستقیم نزد خدا رفت و خداوند خودش هم به او رسیدگی خواهد کرد.
شاید دو شبانه روز یا بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان بر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه ام سلمه وحی نازل شد و در آن به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داده شد که توبه این مرد قبول است. پس از آن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ام سلمه توبه ابولبابه پذیرفته شد. ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله! اجازه می دهی که من این بشارت را به او بدهم؟ فرمود: مانعی ندارد. اطاقهای خانه پیغمبر هر کدام دریچه ای به سوی مسجد داشت و آنها را دور تا دور مسجد ساخته بودند. ام سلمه سرش را از دریچه بیرون آورد و گفت: ابولبابه بشارتت بدهم که خدا توبه تو را قبول کرد. این خبر مثل توپ در مدینه صدا کرد، مسلمین به داخل مسجد ریختند تا ریسمان را از او باز کنند، اما او اجازه نداد و گفت: من دلم می خواهد که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با دست مبارک خودشان این را باز نمایند. نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و عرض کردند یا رسول الله، ابولبابه چنین تقاضایی دارد؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تشریف آورد و ریسمان را باز کرده و فرمود: ای ابولبابه توبه تو قبول شد، آن چنان پاک شدی که مصداق آیه یحب التوابین و یحب المتطهرین گردیدی. الان تو حالت آن بچه را داری که تازه از مادر متولد می شود، دیگر لکه ای از گناه در وجود تو وجد ندارد. بعد ابولبابه عرض کرد: یا رسول الله می خواهم به شکرانه این نعمت که خداوند توبه من را پذیرفت، تمام ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: این کار را نکن! گفت: یا رسول الله! اجازه بدهید دو ثلث ثروتم را که شکرانه این نعمت صدقه بدهم: فرمود نه. گفت: اجازه بدهید نصف ثروتم را بدهم؟ فرمود: نه. عرض کرد اجازه بفرمایید یک ثلث آن را بدهم؟ فرمود: مانعی ندارد.
اسلام است، همه چیزش حساب دارد، حتی در انفاق و ایثار هم می گوید: اندازه نگه دار، و زیاده روی نکن. چرا می خواهی همه ثروتت را صدقه بدهی؟ زن و بچه ات چه کنند؟ یک مقدار، یک ثلث را در راه خدا بده، بقیه اش را نگهدار.(297)

اندازه نگهدار!

شیخ اجل سعدی شیرین سخن چنین حکایت می کند:
یکی از حکماء پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند. پسر گفت: ای پدر! گرسنگی خلق را بکشد. نشنیده ای که ظریفان گفته اند: به سیری مردن به که گرسنگی بردن؟
پدر گفت: اندازه نگه دار!
نه چندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که از ضعف جانت برآید(298)