گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

توصیه به ازدواج

بانویی به خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید و گفت: من راه زهد و وارستگی را برای خود برگزیده ام و متبتله هستم.
امام (علیه السلام) فرمود: منظور تو از این سخن چیست؟ او گفت: ازدواج نمی کنم.
امام فرمود: چرا ازدواج نمی کنی؟
او جواب داد: می خواهم با ترک ازدواج (چشم پوشی از لذت های مادی و شهوانی) دارای فضل و کمال گردم. امام (علیه السلام) فرمود: برو از این روش دست بردار! اگر ازدواج نکردن برای انسان، فضل و کمال بود. حضرت زهرا (علیهم السلام) سزاوارتر از تو بود که به خاطر آن فضل و کمال، ازدواج نکند. با توجه به این که هیچ کسی از حضرت زهرا (علیهم السلام) برای تحصیل فضل و کمال، پیشی نگرفته است.(241)
پس ازدواج نکردن کمال و ارزش نیست و آنها که این سنت الهی را ترک می کنند، زاهد نیستند، بلکه زاهد نما هستند.

ازدواج با چه کسی؟

حضرت الیاس روزی به یکی از سیاحان رسید. پس از احوال پرسی به او فرمود: آیا ازدواج کرده ای؟ سیاح گفت: خیر! الیاس فرمود: حتماً ازدواج کن و از تنها زندگی کردن بپرهیز! ولی به تو نصیحت می کنم با زنی که دارای یکی از این چهار خصلت باشد، ازدواج نکن تا زندگی آرامی داشته باشی:
1 - با زن مختلعه یعنی زنی که بی جهت، تقاضای جدایی از همسر خود را می کند.
2 - با زن مباریه یعنی زن خودخواه و فخر و فروشی که به چیزهای واهی افتخار می کند.
3 - با زن عاهره یعنی زن بی شرم و بی بند و بار.
4 - با زن ناشزه یعنی زن سرکش و بلند پروازی که می خواهد بر شوهرش، چیره گردد و اطاعت از شوهر نکند.(242)

شوهر دادن قبل از تولد

در آخرین حجی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام داد، یک روز در حالی که سواره بود و تازیانه ای در دست داشت، مردی سر راه بر آن حضرت گرفت و گفت: شکایتی دارم. حضرت فرمودند: بگو! در سالها پیش، در دوران جاهلیت، من و طارق بن مرقع در یکی از جنگها شرکت کرده بودیم. طارق وسط کار احتیاج به نیزه ای پیدا کرد. فریاد بر آورد کیست که نیزه ای به من برساند و پاداش آن را از من بگیرد؟ من جلو رفتم و گفتم چه پاداشی می دهی؟ گفت: قول می دهم اولین دختری که پیدا کنم برای تو بزرگ کنم. من قبول کردم و نیزه خود را به او دادم. قضیه گذشت، سالها سپری شد. اخیراً به فکر افتادم و اطلاع پیدا کردم او دختردار شده و دختر رسیده ای در خانه دارد. رفتم و قصه را به یاد او آوردم و دین خود را مطالبه کردم. اما او دبه در آورده و زیر قولش زده، می خواهد مجدداً از من مهر بگیرد. اکنون آمده ام پیش شما ببینم آیا حق با من است یا با او؟ حضرت فرمودند: دختر در چه سنی است؟ جواب داد: دختر بزرگ شده، موی سپید هم در سرش پیدا شده است. حضرت فرمودند: اگر از من می پرسی، حق نه با تو است، نه با طارق. برو دنبال کارت و دختر بیچاره را به حال خود بگذار.
مردک غرق حیرت شد. مدتی به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خیره شد و نگاه کرد. در اندیشه فرو رفته بود که این چه جور قضاوتی است. مگر پدر اختیار دختر خود را ندارد؟ اگر مهر جدیدی هم به پدر دختر بپردازم و او به میل و رضای خودش دخترش را تسلیم من کند این کار نارواست؟ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نگاههای متحیرانه او به اندیشه مشوش او پی برد و فرمود: مطمئن باش با این ترتیب که من گفتم نه تو گنهکار می شوی و نه رفیقت طارق!(243).