گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

اثر بداخلاقی

یکی از بزرگان اصفهان - خدا رحمتش کند - معلم علم اخلاق بود و همه رویش حساب می کردند. وی در میان مردم زود عصبانی می شد. ولی در خانه اش را نمی دانم. یادم نمی رود با وجود این که به من لطف داشت یک وقت چرایی گفتم که به من برگشت و زود هم پشیمان شد. مقداری عصبانی منش و بداخلاق بود، خودش مثل باران گریه می کرد، می گفت: شبی خواب دیدم که مردم مرا در قبر گذاشتند، سگ سیاهی آمد و بنا بود که همیشه با من باشد، در همان خواب حس کردم که این سگ سیاه بداخلاقی های دنیای من است که به این صورت در آمده است. مثل باران گریه می کرد و می گفت: خیلی ناراحت بودم که حالا چطور می شود، یک دفعه دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) آمد.
البته بگویم که این آقا با آن که از علمای بزرگ اصفهان بود، اما ارادت خاصی به اهل بیت (علیه السلام) داشت و در جلسات خصوصی روضه شرکت می کرد و به منبر می رفت و می گفت: برای این که از روضه خوان های امام حسین (علیه السلام) محسوب بشوم.
می فرمود: فهمیدم که برای آن نوکری که به این خاندان داشتم، آقا امام حسین (علیه السلام) به فریادم رسیده؛ به آقا امم حسین (علیه السلام) عرض کردم که این سگ چطور می شود. فرمودند: من تو را از دستش نجات می دهم و با اشاره ای که به او کردند، رفت. از خواب بیدار شدم. نظیر این قضیه را زیاد داریم.(191)

بد اخلاقی و فشار قبر

آورده اند که سعد بن معاذ، صحابی بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) شخصاً عهده دار تشریفات غسل و کفن او شده و با پای برهنه (به علت وجود ملائکه بی شمار شرکت کننده در تشییع) جنازه او را تشییع کرده و خود، بدن او را در قبر نهادند. سپس سنگ لحد او را با دست مبارک خویش چیدند خلاصه کاری که با دیگران انجام نداده بودند، در حق او روا داشتند. مادر سعد که کنار قبر ایستاده بود، خطاب به فرزندش کرده و گفت: پسرم! این گونه مردن بر تو گوارا و مبارک باشد. من هرگز برای تو گریه نمی کنم! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند: صبر کن ای مادر! هماکنون قبر، او را آن چنان فشرد که استخوان های سینه اش خرد شد. همه تعجب کردند علت را جویا شدند. حضرت فرموند: علت این عذاب آن بود که سعد کمی با اهل خانه خود بد خلقی می کرد و عصبانی بود.(192)