گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ملک یونان و سقراط

یکی از ملوک یونان بر سقراط حکیم گذر کرد و او را در خواب دید! سر پایی بر او بزد و گفت: برخیز! سقراط برخاست و از کوکبه شاهی پروانکرده، التفاتی به وی ننمود! ملک گفت: مرا نمی شناسی؟ سقراط گفت: نه، ولیکن در طبع چهار پایان می بینمت! چرا که لگد زدن کار ایشان است! ملک گفت: این چنین گستاخانه سخن می گویی، حالی که تو بنده و رعیت من هستی؟! سقراط گفت: نه چنین است، بلکه تو بنده منی؟ گفت: چطور؟ گفت: برای آن که شهوت ها و آرزوها تو را بنده و فرمانبردار خود ساخته اند و من آنها را بنده و محکوم خود گردانیده ام! ملک از آن سخن خجل گشته، از آن مقام در گذشت.(107)

آرزوی دست یافتنی!

مردی از دوست خود پرسید: آیا تا به حال - که شصت سال از عمرت می گذرد - به یکی از آرزوهای جوانیت رسیده ای؟ گفت: آری، فقط به یکی. هنگامی که پدرم موهای سرم را کشیده و مرا تنبیه می کرد، آرزو می کردم که به هیچ وجه مو نداشته باشم، و امروز بحمدالله، به این آرزویم رسیده ام.(108)

اشعار