گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آرزوهای طولانی

می گویند: زنی دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند. برای معالجه اش هر کار کردند فایده ای نبخشید. این زن هر روز صبح، دیوانه ها را دور خودش جمع می کرد و می گفت: من یک شوهر زیبا دارم. یک پسر و یک دختر خوشگل دارم. ماشین سواری قشنگی داریم. عصر به عصر که شوهرم از سرکار می آید، پشت فرمان ماشین می نشیند و من و بچه ها هم عقب ماشین می نشینم. از قصرمان که در شمیران است می رویم به ویلایی کمه داریم و در آنجا تفریح می کنیم.... بعد از تحقیقات درباره کودکی این زن، معلوم شد که وی در زمان درس خواندن آمال و آرزوهای عجیبی داشته است، مثلاً آرزو داشته است که شوهر آینده اش یک اداری عالی رتبه و خوش قیافه باشد. بچه های آنها، قصر و ویلایشان، ماشین و... چنین و چنان باشد. سال ها با این آرزوها زندگی می کند تا این که از قضا به همسری مردی عادی، فاقد زیبایی و ثروت در می آید. زندگی مشترکشان را در خانه ای کوچک و اجاره ای آغاز می کنند و صاحب فرزند نیز نمی شوند. عملی نشدن آرزوها، چنان روان زن بیچاره را آزار می دهد تا سرانجام دیوانه اش می کند.(106) آری! رؤیایی بار آمدن کودک، بیشتر بر اثر تلقینی است که از طرف اطرافیان به ذهن او تزریق می شود. خصوصاً پدر و مادر، به فرزند خود و عده هایی ندهند که توان انجام دادن آن را نداشته باشند تا نتیجه اش این بشود که او یک عمر در رؤیاهای خیالی خود پرواز کند و هیچ وقت دسترسی به آن نداشته باشد.

ملک یونان و سقراط

یکی از ملوک یونان بر سقراط حکیم گذر کرد و او را در خواب دید! سر پایی بر او بزد و گفت: برخیز! سقراط برخاست و از کوکبه شاهی پروانکرده، التفاتی به وی ننمود! ملک گفت: مرا نمی شناسی؟ سقراط گفت: نه، ولیکن در طبع چهار پایان می بینمت! چرا که لگد زدن کار ایشان است! ملک گفت: این چنین گستاخانه سخن می گویی، حالی که تو بنده و رعیت من هستی؟! سقراط گفت: نه چنین است، بلکه تو بنده منی؟ گفت: چطور؟ گفت: برای آن که شهوت ها و آرزوها تو را بنده و فرمانبردار خود ساخته اند و من آنها را بنده و محکوم خود گردانیده ام! ملک از آن سخن خجل گشته، از آن مقام در گذشت.(107)

آرزوی دست یافتنی!

مردی از دوست خود پرسید: آیا تا به حال - که شصت سال از عمرت می گذرد - به یکی از آرزوهای جوانیت رسیده ای؟ گفت: آری، فقط به یکی. هنگامی که پدرم موهای سرم را کشیده و مرا تنبیه می کرد، آرزو می کردم که به هیچ وجه مو نداشته باشم، و امروز بحمدالله، به این آرزویم رسیده ام.(108)