گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آبروی مؤمن

امیرمؤمنان (علیه السلام) پنج وسق (حدود پنج بار) خرما برای مردی فرستاد. آن مرد شخصی آبرومند بود و از کس تقاضای کمک نمی کرد، شخصی در آنجا بود به علی (علیه السلام) گفت: آن مرد که تقاضای کمک نکرد، چرا برای آن خرما فرستادی؟ به علاوه یک وسق برای او کافی بود. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به او فرمود: خداوند امثال تو را در جامعه ما زیاد نکند، من می دهم، تو بخل می ورزی، اگر من آنچه را که مورد حاجت او است، پس از سؤال او به او بدهم، چیزی به او نداده ام، بلکه قیمت آبرویی را که به من داده، به او داده ام. زیرا اگر صبر کنم تا او سؤال کند، در حقیقت او را وادار کرده ام که آبرویش را به من بدهد، آن رویی را که در هنگام عبادت و پرستش خدای خود و خدای من، به خاک می سایید(21).

نمونه ای از شیوه حضرت رضا (علیه السلام) با مردم

یسع بن حمزه می گوید: در مجلس حضرت رضا (علیه السلام) بودم و جمعیت بسیاری در مجلس حضور داشتند و از آن حضرت سؤال می کردند و از احکام حلال و حرام می پرسیدند و امام رضا (علیه السلام) پاسخ آنها را می داد، در این میان ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد و سلام کرد و به امام هشتم (علیه السلام) عرض نمود: من از دوستان شما و دوستان پدر و اجداد پاک شما هستم. در سفر حج، پولم تمام شد و خرجی راه ندارم تا به وطنم برسم. اگر امکان دارد، خرجی راه را به من بده تا به وطنم برسم. خداوند مرا از نعمتهایش برخوردار نموده است، وقتی به وطن رسیدم، آن چه به من داده ای معادل آن، از جانب شما صدقه می دهم، چون خودم مستحق صدقه نیستم.
امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: بنشین، خدا به تو لطف کند. سپس امام (علیه السلام) رو به مردم کرد و به پاسخ سؤالهای آنها پرداخت. سپس مردم همه رفتند و تنها آن مرد مسافر و من و سلیمان جعفری و خثیمه در خدمت امام ماندیم. امام (علیه السلام) به ما فرمود: اجازه می دهید به خانه اندرون بروم؟ سلیمان عرض کرد: خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است. حضرت برخاست و وارد حجره ای شد و پس از چند دقیقه بازگشت و از پشت در فرمود: آن مرد مسافر خراسانی کجاست؟ خراسانی برخاست و گفت: این جا هستم. امام (علیه السلام) از بالای در دستش را به سوی مسافر دراز کرد و فرمود: این مقدار دینار را بگیر و خرجی راه خود را با آن تأمین کن و این مبلغ مال خودت باشد. دیگر لازم نیست از ناحیه من، معادل آن را صدقه بدهی، برو که نه تو مرا ببینی و نه من تو را ببینم.
مسافر خراسانی پول را گرفت و رفت. سلیمان به امام رضا (علیه السلام) عرض کرد: فدایت گردم که عطا کردی و مهربانی فرمودی، ولی چرا هنگام پول دادن به مسافر، خود را نشان ندادی و پشت در خود را مستور نمودی؟! امام رضا (علیه السلام) در پاسخ فرمود: مخافه ان اری ذل السوال فی وجهه لقضایی حجته؛ از آن ترسیدم که شرمندگی سؤال را در چهره او بنگرم، از این رو که حاجتش رابرآورم.(22)

آبروداری و بزرگواری امام حسین (علیه السلام)

مردی از مسلمین مدینه به شخصی مقروض شد و نتوانست قرض خود را ادا کند، از طرفی طلبکار اصرار داشت که او قرضش را بپردازد. آن مرد برای چاره جویی به حضور امام حسین (علیه السلام) آمد. هنوز سخنی نگفته بود، امام حسین (علیه السلام) دریافت که او برای حاجتی آمده است. برای اینکه آبروی او حفظ شود، به او فرمود: آبروی خود را از سؤال رویاروی نگهدار، نیاز خود را در نامه ای بنویس که به خواست خدا آن چه تو را شاد کند، به تو خواهم داد.
او در نامه ای نوشت: ای ابا عبدالله! فلان کس پانصد دینار از من طلب دارد و اصرار دارد که طلبش را بگیرد، لطفاً با او صحبت کن تا وقتی که پولدار شوم، به من مهلت دهد.
امام حسین (علیه السلام) پس از خواندن نامه او، به منزل خود رفت و کیسه ای محتوی هزار دینار آورد و به او داد و فرمود: با پانصد دینار این پول، بدهکاری خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر، به زندگی خود سر و سامان بده و جز به نزد سه نفر به هیچ کس حجاجت خود را مگو: 1. دین دار، که دین نگهبان او است 2. جوانمرد که به خاطر جوانمردی حیا می کند 3. صاحب اصالت خانوادگی که می داند تو به خطر نیازت، دوست نداری آبروی خود را از دست بدهی، او شخصیت تو را حفظ می کند و حاجتت را روا می سازد.(23)