فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

65- معجزه هایی که در قرآن مجید آمده چند قسمتند و برای چیست؟

جواب : معجزاتی که کلام الله مجید از آنها یاد کرده چند قسم است: یکی معجزاتی که پروردگار در همان اوان بعثت انبیا به آنان داده تا مؤید و حجت بر نبوت یا رسالتشان باشد، مانند ید بیضاو عصایی که به موسی (علیه السلام) داد، و زنده کردن و قرآنی که به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل فرمود.
و این نوع معجزات را به خاطر دعوت انبیا و اتمام حجت شان بر کفر، خداوند به آنان داده است تا اگر کسی زیر بار نرفت و گمراه شد حجت بر او تمام باشد و آن کس هم که پذیرفت و به نور ایمان زندگی یافت با حجت و بنیه زنده شده باشد.
قسم دیگر، معجزاتی است که کفار، انبیای خود را به ارائه آن تکلیف کرده اند، مانند ناقه صالح و امثال آن و از همین قسم است عذابهای مخوفی که انبیا در دعوت خود استعمال کرده اند، مانند ملخ، شپش و قورباغه و غیر اینها از عذابهای هفتگانه ای که موسی (علیه السلام) درباره قوم فرعون به کار برده و نیز مانند توفان نوح و زلزله ثمود و باد صرصر عاد و غیر اینها.و اینگونه معجزاتی مخصوص معاندینی بوده که زیر بار حق نمی رفتند.
قسم سوم معجزاتی است که خداوند متعال در مواقعی که احتیاج و ضرورتی ایجاب می کرده آن را ارائه می داده، مانند بیرون زدن چشمه از شکم سنگ و نزول من شیره مخصوص و لذیذ درختان و سلوی مرغان مخصوص شبیه کبوتر در بیابان بر بنی اسرائیل و کندن کوه طور از ریشه و قرار دادن آن بر بالای سر آنان و شکافتن دریا برای نجاتشان از فرعون و ستمگریهای او همه اینها معجزاتی بوده که به منظور ترسانیدن عاصیان و کسانی که از پذیرفتن حق استنکاف می ورزیدند یا به منظور تعظیم و تکریم مؤمنین انجام می شده، تا شاید کلمه رحمت، در حقشان تمام شود، گر چه خودشان درخواست نکرده باشند.
و از همین باب است مواعیدی که خدای تعالی در قرآن کریم مؤمنین را به آنها وعده داده تا کرامتی باشد برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، مانند وعده به فتح مکه و خذلان مشرکین از کفار قریش و غلبه روم و غیر آن.
این بود انواع معجزاتی که در قرآن کریم و در تعلیمات الهی از آنها یاد شده است.و اما اینکه بعضی از هوسبازان با دیدن معجزه باز مطالبه معجزه دیگری کرده اند - و ما آن را در این اقسام ذکر نکردیم - برای این بود که این عمل به تعبیر قرآن و تعلیمات الهی هذیانهائی بوده که نباید به آنها اعتنا نمود، مانند مطالبه کردن اهل کتاب از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) که با بودن قرآن در دسترس شان کتاب دیگری بر ایشان نازل کند و قرآن در این باره می فرماید: یسئلک أهل الکتاب أن تنزل علیهم کتابا من السماء فقد سألوا موسی أکبر من ذلک فقالوا أرنا الله جهرة.
و به خاطر این ظلم و ستم، صاعقه آنها را فرا گرفت. تا آنجا که می فرماید: لکن الله یشهد بما أنزل الیک أنزله بعلمه و الملائکه یشهدون و کفی بالله شهیدا(542).
و نیز مانند درخواستی که مشترکین در خصوص نازل کردن ملائکه و نشان دادن پروردگارشان از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند، و خدای تعالی درباره آنان فرمود: و قال الذین لا یرجون لقاءنا لو أنزل علینا الملائکه أو نری ربنا لقد استکبروا فی أنفسهم و عتوا عتوا کبیرا(543) ونیز فرمود: و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق لو لا أنزل الیه ملک فیکون معه نذیرا، أو یلقی الیه الیه کنز أو تکون له جنة یأکل منها و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا، انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا(544).
وهمچنین آیات زیاد دیگری نظیر اینها.
و این بی اعتنائیهای قرآن همه برای این است که غرض از معجزه ظهور حق و اتمام حجت است نه چیز دیگر، و معلوم است که برای ظهور حق و اتمام حجت، انجام یک معجزه کافی است، و سؤال از تکرار آن جز بازیچه گرقتن آیات خدا و لعب با مقام ربوبی و تردید بی جا، معنای دیگری ندارد و این خود بزرگترین طغیان و استکبار است، و اگر همین عمل زشت از مؤمنین سر بزند معلوم است که گناهش بیشتر و زشتیش نمودارتر است(545).

66- ادب چیست و چرا در جوامع مختلف ادب فرق می کند فرق بین ادب و اخلاق چیست و خداوند متعال فرستادگان خود را به چه چیزی ادب می کند؟

جواب : ادب بنابر آنچه که از معنای آن استفاده می شود، هیأت زیبا و پسندیده ای است که طبع و سلیقه چنین سزاوار می داند که هر عمل مشروعی چه دینی باشد مانند دعا و امثال آن و چه مشروع عقلی باشد مانند دیدار دوستان، بر طبق آن هیأت واقع شود. به عبارت دیگر: ادب عبارت است از ظرافت عمل.و معلوم است که عمل وقتی ظریف و زیبا جلوه می کند که اولا مشروع بوده و منع تحریمی نداشته باشد، پس در ظلم و دروغ و خیانت و کارهای شنیع و قبیح ادب معنا ندارد.
و ثانیا عمل اختیاری باشد، یعنی ممکن باشد، که آن را در چند هیأت و شکل در آورد و شخص به اختیار خود آن را به وجهی انجام دهد که مصداق ادب واقع شود، نظیر ادبی که اسلام در غذا خوردن لحاظ کرده است.و آن گفتن بسم الله است در اول غذا و گفتن الحمدلله در آخر آن و احتزار از خوردن در حال سیری و امثال اینها و نیز نظیر ادب نشستن در حال نماز که تورک نامیده می شود و آن عبارت است از نشستن به روی راه ها و گذاشتن دست ها روی زانو و نگاه کردن به دامن، و همچنین نظائر آن.
گر چه معنی ادب، حسن و ظرافت عمل است، و در معنی حسن که موافقت عمل است با غرض زندگی، هیچگونه اختلافی نیست لیکن تطبیق این معنای اصلی با مصادیق آن در نظر مجتمعات مختلف بزرگ مانند اقوام و ملل و ادیان و مذاهب مختلف و همچنین در مجتمعات مختلف کوچک مانند خانواده ها، بسیار مختلف است، و این اختلاف از جهت اختلافی است که در تشخیص کار نیک از بد دارند، مثلا چه بسا چیزهائی که در نزد قومی از آداب به شمار می رود و حال آنکه در نزد سایر اقوام ادب نیست و چه بسا آدابی که در نزد قومی مستحسن ودرنزدقوم دیگری شنیع وزشت است مانند تحیت در موقع برخورد و ملاقات با یکدیگر که در اسلام این تحیت سلام است که از طرف خدای متعال، مبارک و طیب نامیده شده، و در نزد اقوامی دیگر بر داشتن کلاه و یا بلند کردن دست و یا سجده و رکوع کردن و یا پائین انداختن سر است و در بین زنان اروپا آدابی در برخورد معمول است که اسلام آن را شنیع و زشت دانسته و همچنین آداب دیگر، الا اینکه همه این اختلافات ناشی از اختلاف در مرحله تشخیص مصداق است، و گر نه همانطوری که گفتیم در اصل معنای ادب که عبارت بود از هیأت زیبائی که سزاوار است عمل بر طبق آن انجام شود، اختلافی نیست، حتی دو نفر از عقلای بشر در معنای آن و اینکه ادب امر مستحسنی است اختلاف ندارند.
اینک می گوییم بنابر این دو مقدمه ای که گذشت، آداب و رسوم اجتماعی به منزله آئینه افکار و خصوصیات اخلاقی آن اجتماع است، زیرا این آداب، زائیده مقاصد اجتماعی می باشد و مقاصدشان ناشی از عوامل اجتماعی و طبیعی و تاریخی آنها است، شاید بعضی ها خیال کنند که اخلاق و آداب یکی است و حال آنکه چنین نیست، زیرا اخلاق عبارت است از ملکات راسخه در روح، و در حقیقت وصفی است از اوصاف روح، ولی آداب عبارت است از هیأت های زیبای مختلفی که اعمال صادره از آدمی متصف بدان می گردد و اعمال آدمی نحوه صدورش بستگی به صفات مختلفه روحی دارد و بین این دو قسم اتصاف اتصاف روح به اخلاقیات و اتصاف عمل به آداب فرق بسیاری است پس معلوم شد که آداب ناشی از اخلاق و اخلاق زائیده مقتضیات اجتماع است.
و مطلوب نهائی انسان در زندگی همان چیزی است که ادبش را در رفتار مشخص ساخته و برایش خط مشی ترسیم می کند که در کارهائی که به منظور رسیدن به آن مطلوب انجام می دهد از آن خط مشی تعدی نمی کند.
وقتی معلوم شد که ادب در خصوصیاتش تابع مطلوب نهائی در زندگی است، بنابراین، ادب الهی که خدای سبحان، انبیا و فرستادگانش را به آن مؤدب نموده، همان هیأت زیبای اعمال دینی است که از غرض و غایت دین حکایت میکند و آن غرض بطوری که قبلا هم گفته شد عبودیت و بندگی است، البته این عبودیت در ادیان حق از جهت زیادی دستورات و کمی آن و همچنین از جهت مراتب کمال که در آن ادیان است فرق می کند.
بنابراین، چون هدف اسلام سر و سامان دادن به جمیع جهات زندگی انسانی است و هیچ یک از شؤون انسانیت نه کم و نه زیاد، نه کوچک و نه بزرگ را از قلم نینداخته، از این جهت سر تا پای زندگی را دارای ادب نموده و برای هر عملی از اعمال زندگی هیأت زیبائی برای حیات، جز توحید خدای سبحان در مرحله اعتقاد و عمل نیست، به این معنا که اسلام کمال انسانیت و غرض نهائی زندگیش را این میداند که معتقد شود به اینکه برای او معبودی است که هر چیزی را او آفریده و بر گشت هر چیزی به سوی اوست، و برای او اسمای حسنا و مثالهای بلندی است، آنگاه بعد از تحصیل چنین اعتقادی در مجرای زندگی قدم نهاده، هر عملی را که انجام می دهد هر کدام، حکایت از عبودیت او و عبودیت هر چیزی نزد خدای سبحان می نماید و به همین وسیله توحید پروردگار در ظاهر و باطنش سرایت نموده و خلوص در بندگی و عبودیتش از اقوال و افعال و سایر جهات وجودیش ظاهر می گردد، ظهوری که هیچ پرده ای نتواند آن را بپوشاند.
خلاصه ادب الهی و یا ادب نبوت، همانا عمل را بر هیأت توحید انجام دادن است.
توضیح بیشتر اینکه، یکی از مطالبی که بطور قطع به ثبوت رسیده و تجربه قطهی نیز آن را تأیید نموده این است که علوم عملی - نه علوم نظری - یعنی علومی که به منظور عمل کردن و به کار بستن فرا گرفته مس شود وقتی می تواند در مرحله عمل بطور کامل نتیجه دهد که فرا گرفتنش در ضمن تمرین و آزمایش باشد، زیرا کلیات علمی اگر بر جزئیات و مصادیقش تطبیق نشود تصدیق آن و ایمان به صحتش برای نفس سنگین و دشوار خواهد بود، چون اصولا انسان در همه عمر سرو کارش با جزئیات محسوس است، و اگر هم گاهگاهی اسمی از کلیات می برد به طبع ثانوی و از جهت برخورد اتفاقی به کلیات عقلی است که از حیطه حواس خارج است، مثلا کسی که از معلم و یا کتاب درباره خوبی شجاعت، چیزهایی آموخته و آن را تصدیق هم کرده و لیکن هیچوقت به آن عمل نکرده و شجاعتی از خود نشان نداده است وقتی به یکی از مواقف خطرناکی که دل انسان را پر از وحشت و ترس می کند برخورد نماید از معلوماتی که درباره خوبی شجاعت کسب کرده استفاده نماید، زیرا قوه ی واهمه اش در این موقع او را به احتزار از مقاومت وا می دارد و به او هشدار می دهد که مبادا متعرض هلاکت جسمانی و از دست دادن حیات شیرین مادی گردد، این کشمکش بین واهمه و عقل به راه افتاده و در ترجیح یکی از دو طرف، او را دچار حیرت و سرگردانی می سازد سرانجام هم در این نبرد، با غلبه ی قوه واهمه اش خواهد بود چون حس او مؤید و کمک کار واهمه است. پس بر هر متعلمی که می خواهد علوم عملی عادت کند و به وسیله اعتقادات بر خلافی که در زوایای دلش هست به کلی از بین برود و تصدیق به آنچه که آموخته در دلش رسوخ نماید، زیرا مادامی که عمل نکرده احتمال می دهد که شاید این عمل ممکن نباشد ولی وقتی مکرر عمل کرد، رفته این احتمالات از بین می رود.
آری، بهترین دلیل بر امکان هر چیزی وقوع آن است، و لذا می بینیم عملی که انسان سابقه انجام آن را ندارد انجام آن به نظرش دشوار بلکه ممتنع است ولی وقتی برای بار اول آن را انجام داد امتناعی که قبلا در نظرش بود مبدل به امکان می شود، ولی هنوز در نفس اضطرابی درباره آن هست و درباره وقوع اولین بار آن تعجب می کند، گویا کاری نشدنی را انجام داده است، و اگر بار دوم و سوم آن را انجام داد، رفته رفته آن عظمت و صولت سابقش از بین می رود و عمل مزبور در نظرش عادی می شود، ودیگر هیچ اعتنایی به آن ندارد و لذا گفته اند: همانطور که شر عادت می شود خیر هم عادت می شود.
این روشی که در تعلیم و تربیت گفتیم رعایتش در تعلیمات دینی علی الخصوص در تعلیمات دینی اسلامی لازم است از روشن ترین امور است، چه شارع مقدس اسلام در تعلیم گروندگان خود اکتفا به بیان کلیات عقلی و قوانین عمومی نکرد، بلکه مسلمین را از همان ابتداء تشرفشان به اسلام به عمل واداشته، آنگاه به بیان لفظی پرداخته است، روی این حساب هر فرد مسلمانی که در فراگرفتن معارف دینی و شرایع آن تکمیل شده باشد قهرا قهرمان عمل به آن شرایع هم هست. چنین کسی به هر عمل صالحی مجهز و از توشه تقوا و فضیلت توانگر است. و این اسلواب خود قاعده ای است کلی، یعنی هر معلم و مربی که بخواهد در تعلیم تربیت اشخاص، موفقیتی کسب کند باید خودش به گفته ها و دستورات خود عمل کند.
آری، برای علم بی عمل هیچ تأثیری نیست، زیرا همانطوری که برای الفاظ دلالت هست عمل هم دارای دلالت می کند بر اینکه در نفس صاحبش حالتی است مخالف گفته های او که گفته هایش را تکذیب می کند و می فهماند که گفته هایش جز، کید و نوعی حیله برای فریب دادن مردم و به دام انداختن آنها نیست.
و از این رو می بینیم دلهای مردم از شنیدن مواعظ اشخاصی که خود در طریقه ای که به مردم پیشنهاد می کنند صبر و ثبات ندارند نرم نمی شود، و نفوس شان منقاد نصایح آنان نمی گردد، و چه بسا بگویند، گفته هایش همه باطل است زیرا اگر حق بود خودش به آن عمل می کرد.
و اگر هم به این صراحت حکم به بطلان آن نکنند لااقل درباره صحت و بطلان آن تردید نموده و می گویند: معلوم می شود او خودش گفته های خود را صحیح و حق نمی داند.
پس یکی از شرائط تربیت صحیح این است که مربی، اوصافی را که به شاگرد پیشنهاد و سفارش می کندبایدبه همان نحوی کهمی خواهدشاگرددارای ان اوصاف و متبلس به آن باشد خودش ملبس باشد، آری، عادتا محال است، مردی ترسو شاگردی شجاع و دلیری بی باک تربیت کند و یا مکتبی که مکتب دارش لجوج و متعصب است دانشمندی آزاده در آراء و نظریات علمی تحویل جامعه دهد،
خدای تعالی در این باره می فرماید: أفمن یهدی الی الحق أن یتبع أمن یهدی الا أن یهدی(546) و نیز می فرماید: أتامرون الناس بالبر و تنسون أنفسکم(547) و نیز از قول حضرت شعیب (علیه السلام) حکایت نموده می فرماید: و ما أرید أن أخالفکم الی ما أنها کم ان أرید الا الاصلاح ما استطعت(548) و همچنین آیات دیگر، برای خاطر همین بود که گفتیم: معلم خودش باید به مواد تعلیمی و تربیتی خود عمل کند.
علاوه بر همه اینها، کسانی که دلهایشان از ایمان به گفته هایشان تهی است حتی منافقینی که در عوام فریبی مهارت کامل دارند و وقتی که پای عمل صالح به میان می آید خود را کنار کشیده و در مرحله ادعا، خود را صاحب ایمان صریح و خالص، جا می زنند با ابنحال زیر نظرشان حز اشخاصی مانند خودشان پلید تربیت نمی شوند، زیرا اگر چه ممکن است زبان مغایر با قلب باشد و چیزهایی که دل راضی به آن نیست بگوید و لیکن چون گفتار هم خود فعلی است از افعال بدنی و افعال همه از آثار نفس اند، از این جهت ممکن نیست فعل کسی با نفسانیاتش مخالف باشد.
بنابراین، می توان گفت کلام، صرفنظر از دلالت لفظی وضعی، دلالت بر طبیعت گوینده، کفر و ایمان و سایر نفسانیات نیز دارد آنهائی که ساده لوح و بی بصیرت اند و نمی توانند بین جهت صلاح دلالت وضعیه و جهت فساد سایر جهات آن تمیز دهند بجای اینکه تربیت شوند گمراه می شوند.تنها صاحبان بصیرتند که این جهات را از هم تمیز می دهند چنانکه خدای تعالی منافقین رابرای پیغمبر گرامی خود چنین توصیف کرده: و لتعر فنهم فی لحن القول(549).
پس معلوم شد که تربیتی دارای اثر صالح است که مربی آن دارای ایمان به آنچه که به متعلم می آموزد باشد.
علاوه براین، عملش با علمش مطابقت کند، و اما کسی که اصلا به گفته های
خود ایمان ندارد و یا طبق آن عمل نمی کند امید خیری از تربیتش نباید داشت.
و برای این حقیقت مثالهای زیادی درباره سلوک ما شرقی ها و مسلمان ها مخصوصا در تعلیم و تربیت می باشد، و به همین جهت تعلیم و تربیت های ما چه رسمی و چه غیر رسمی به هیچ وجه نافع و مؤثر واقع نمی شود.
اینکه می بینیم کلامی خدای تعالی مشتمل است بر حکایت و نقل فصولی از ادب الهی متجلی از اعمال انبیا و فرستادگان برای رعایت همین جهت یعنی نشان دادن عمل است در تعلیم و تربیت، چه آن حکایت هایی که مربوط به اقسام عبادتها و ادعیه آنهاست، چه داستانهایی که مربوط به طرز معاشرت و برخوردشان با مردم است. آری، ایراد مثال در تعلیم و تربیت خود نوعی تعلیم عملی و نشان دادن عمل است. خدای متعال در سوره انعام بعد از آنکه داستان ابراهیم و قومش را درباره توحید نقل کرده، می فرماید: و تلک حجتنا ءاتیناها ابراهیم علی قومه نرفع درجات من نشاء ان ربک حکیم علیم(550).
و وهبنا له اسحاق و یعقوب کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمان و أیوب و یوسف و موسی و هارون و کذلک نجزی المحسنین(551).
و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس کل من الصالحین و اسماعیل و الیسع و یونس و لوطا و کلا فضلنا علی العالمین(552).
و من ءابائهم و ذریاتهم و اخوانهم و اجتبیناهم و هدیناهم الی صراط مستقیم(553).
ذلک هدی الله یهدی به من یشاء من عباده و لو أشراکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون(554). أولئک الذین ءاتیناهم الکتاب و الحکم و النبوة فان یکفر بهاء هؤلاء فقد و کلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین(555). أولئک الذین هدی الله فبهداهم اقتده(556).
خدای تعالی در این آیات گروهی از انبیای گرام خود را نام برده و سپس خاطر نشان ساخته که ایشان را به هدایت الهی خود اکرام کرده است.و مراد از این هدایت تنها توحید است و بس، به دلیل اینکه در آخر می فرماید: و لو أشرکوا لحبط عنهم چه! همانطوری که می بینید غیر از شرک منافی دیگری برای آنچه که از هدایت روزی شان فرموده ذکر نکرده است، پس معلوم می شود که آنها را جز به توحید هدایت نفرمود. و این توحید است که در تمامی اعمالشان اثر نموده و باعث حبط آن می شود.
وقتی شرک چنین اثری داشته باشد معلوم است که توحید هم منافی و ضد آن است، اثر ضد آن را در عمل خواهد داشت.
به این معنا که صورت عمل طوری می شود که توحید درونی را مجسم ساخته و آن را مانند آینه ای که صورتها را نشان می دهد حکایت می کند، بطوری که اگر فرضا ممکن باشد اعتقادی درونی مجسم شود و به صورت اعمال در آید هر آینه اعتماد به توحید به صورت اینگونه اعمال در خواهد آمد، و به عکس اگر فرضا ممکن باشد که عمل بر گردد و اعتقاد درونی شود هر آینه این اعمال صالح به صورت اعتقاد به توحید در خواهد آمد، و این معنا در صفات روحی مصداق بسیار دارد، زیرا ما به چشم خود می بینیم کسانی که مثلا در دل، مبتلا به رذیله تکبرند، همین حالت درونی از اعمالشان آشکار می شود. و همچنین رفتار اشخاص مسکین، شکستگی و مسکنت انان راحکایت می کندخدای تعالی سپس پیغمبرخود را از باب تادیب دستور می دهد به اینکه به هدایت انبیا گذشته اقتدا کند نه به خود آنان.
چون اقتدا عبارت است از متابعت در عمل نه در اعتقاد.
اعتقاد به تنهائی امری است غیر اختیاری و تقلیدناپذیر، بنابراین معنی، این دستور چنین می شود که عمل صالح انبیا را که بر مبنای توحید و تأدیت عملی الهی از آنان صادر شده اختیار نموده و مورد عمل قرار دهد، و مراد از این تادیت الهی هم همان چیزی است که خدای تعالی در این آیه به آن اشاره فرمود: و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کانوا لنا عابدین(557). چون اضافه مصدر در فعل الخیرات دلالت دارد بر اینکه مواد از این فعل افعالی است که می کردند، نمازی است که می خواندند، زکاتی است که می دادند، نه ایجاب و فرض آنها.
پس این وحی که متعلق به اینگونه افعال صادره از انبیا است وحی تأدیبی و تسدیدی است، نه وحی نبوت و تشریع چون اگر مراد به آن وحی نبوت بود جا داشت بفرماید: و اوحینا الیهم ان فعل الخیرات و اقیموا الصلوة و اتوا الزکوة و وحی کردیم به آنها که خیرات را بجا آرید ونماز را به پا دارید و زکات را بپردازید نظیر آیه ثم أوحینا الیک أن اتبع(558)، و آیه و أوحینا الی موسی و أخیه أن تبوءا لقومکما بمصر بیوتا و اجعلوا بیوتکم قبلة و أقیموا الصلوة(559).
و از این قبیل آیات دیگر که مراد از وحی در آنها وحی نبوت و مربوط به تشریع احکام است.
و مقصود از اینکه گفتیم مراد وحی تسدید است، این است که پروردگار متعال بنده ای از بندگان خود را به روح القدس اختصاص دهد تا او آن بنده را در انجام کارهای نیک و دوری از گناه ارشاد کرده و موفق کند، همانطور که روح انسانی ما را در تفکر در خیر و شر و روح حیوانی را در اختیار و جذب چیزهائی که طبع اشتهای آن را دارد، و در دفع چیزهائی که طبع اشتهای دفعش را دارد راهنمائی و ارشاد می کند(560).

67- ادب پیامبران الهی در مقابل خداوند چگونه بوده است؟

جواب : چیزی که پیامبران الهی در هنگام دعا و توجه به خدا رعایت می کردند، مؤدبانه بودن است که قرآن در درجه اول آن را از آدم و همسرش (علیه السلام) حکایت کرده و فرمود: ربنا طلمنا أنفسنا و ان لم لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین(561).
راز و نیازی است که آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختی که خداوند از نزدیکی به آن نهی شان کرده بود با خدای خود کرده اند با اینکه آن نهی، نهی تکلیفی تحریمی نبود بلکه نهی ارشادی بود و مخالفت آنها مخالفت نصیحتی بود که صلاح حالشان وسعادت در زندگی شان در بهشت که مامن از هر رنج و بدبختی است در رعایت آن بوده است.
خدای متعال هم وقتی آن دو را از مخالفت تحذیر کرد، نفرمود که این مخالفت و پیروی شیطان نافرمانی من است بلکه فرمود: فلا یخرجکما من الجنة فتشقی، ان لک الا تجوع فیها و لا تعری و انک لا تظمؤا فیها و لا تضحی(562).
با این حال با اینکه گناهی نکرده بودند وقتی پای امتحان پیش می آید و بلا شامل حالشان می شود و سعادت زندگی بهشتی برای یک عمر با آنان وداع می کند مأیوس و غمگین نمی شود، و نومیدی، رابطه شان را با پروردگارشان قطع نمی کند بلکه به التجاءبه خداوند خود که امر آنها و هر آرزویی که برای خود امید دارند به دست اوست - مبادرت می نمایند و به صفت ربوبیت متوسل می شوند که دافع هر شر و جالب هر خیری است.
آری، صفت ربوبیت حق، صفت کریمی است که در هر حال بنده را باخدای سبحان آشتی و ارتباط می دهد.
آنگاه در این راز و نیاز متذکر شری شدند که علامتهایش یکی پس از دیگری ظاهر می شد و آن عبارت بود از خسران در زندگی. تو گوئی لذت خوردن از درخت را به اطاعت امر ارشادی خدا خریده اند، آنگاه متوجه شده اند که در این معامله چه کلاهی به سرشان رفته و چه سعادتی را از کف داده اند.
و نیز متوجه شده اند که احتیاج به چیزی دارند که این شر را از آنان دفع نماید، از این روی می گویند: و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین(563).
یعنی خسران در زندگی، ما را تهدید می کند، و اینک مشرف بر ما شده و چیزی آن را دفع نمی کند مگر مغفرت تو و اینکه بعد از این، ما را با رحمت خودت که یگانه مورد امید ما است پرده پوشی کنی.
آری، انسان، بلکه هر موجودی که مصنوع دیگری است این معنا را به فطرت و غریزه خود درک می کند که یکی از شؤون اشیاء واقعه در منزل هستی و مسیر بقا این است که آنچه عیب و نقص در خود می بیند یا عارضش می شود از بین برده و خود را تکمیل نماید، و نیز می داند که یگانه کسی که می توانداین کمبودها را جبران نماید خدای سبحان است. آری، مقتضای ربوبیت او هم همین است.
و در پیشگاه ربوبیتش حاجت به درخواست نیست، بلکه صرف عرض حال و اظهار حاجتی که برای عبد پیش آمده، کفایت می کند بلکه بهتر، فصیح تر و بلیغ تر است از درخواست حاجت.
از همین جهت آدم و حوا (علیه السلام) هم نگفتند: فاغفر لنا و ارحمنا پس ببخش ما را و بر ما رحم کن.
جهت دیگری که عمدا همان بوده این است که در اثر مخالفتی که کرده اند در خود احساس ذلت و مسکنتی نمودند که با وجود آن آبرو و کرامتی در خود ندیدند که از خدای خود چیزی درخواست نمایند نتیجه این احساس این شد که در برابر هر حکمی که از ساحت رب العزه صادر می شود تن در در داده و تسلیم محض باشند.
چیزی که هست با گفتن ربنا به این معنا اشاره کردند که در عین اعتراف به ظلم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند. بنابراین، معنای اینکه گفتند: ربنا ظلمنا أنفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین این است که ما بد کردیم و برنفس خود ظلم روا داشتیم و در نتیجه مشرف به خسرانی شدیم که تمامی سعادتهای زندگیمان را تهدید می کند، ذلت ومسکنت بر ما مسلط شده و احتیاج ما به رحمت تو و محو لکه ی این ظلم آشکار گشته و - و این ظلم به نفس - برای ما آبروئی نگذاشته که با آن روی به درگاهت آوریم.
اینک ای پادشاه عزیز تسلیم حکم توئیم، حکم آنچه تو بنمائی، امر آنچه تو فرمائی.چیزی که هست تو رب ماومامربوب توئیم از تو چیزی را امیدواریم که هر مربوبی از رب خود امید دارد.
و از جمله آداب انبیا ادبی است که خدای متعال آن را از نوح در داستان دعوت فرزندش نقل کرده و چنین فرموده است: و هی تجری بهم فی موج کالجبال و نادی نوح ابنه و کان فی معزل یا بنی ارکب معنا و لا تکن مع الکافرین، قال سآوی الی جبل یعصمنی من الماء قال لا عاصم الیوم من أمر الله الا من رحم و حال بینهما الموج فکان من المغرقین، و قیل یا أرض ابلعی ماءک و یا سماء أقلعی و غیض الماء و قضی الأمر و استوت علی الجودی و قیل بعدا للقوم الظالمین، و نادی نوح ربه فقال رب ان ابنی من أهلی و ان وعدک الحق و أنت أحکم الحاکمین، قال یا نوح انه لیس من أهلک انه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس به علم انی أعظک أن تکون من الجاهلین، قال رب انی أعوذ بک أن أسئلک ما لیس لی به علم و الا تغفر لی و ترحمنی أکن من الخاسرین(564).
در اینکه ظاهر گفتار نوح این است که می خواهد دعا کند که فرزندش از غرق نجات یابد شکی نیست، لیکن تدبر در آیات این داستان کشف می کند که حقیقت امر غیر آن چیزی است که از ظاهر کلام استفاده می شود، چون از یک طرف خداوند دستور داده که او خودش و اهل بیتش و همه مؤمنین سوار بر کشتی شوند و فرمود: قلنا احمل فیها من کل زوجین اثنین و أهلک الا من سبق القول و من ءامن(565) و آنان را وعده داده که نجاتشان دهد، و از آنان کسانی را که عذاب شان حتمی بوده استثناء کرد، یکی از آنان همسر اوست و خدای تعالی درباره اش فرمود: ضرب الله مثلا للذین کفروا امرات نوح و أمرأت لوط(566) و اما فرزندش معلوم نیست که او هم به دعوت پدر کفر ورزیده باشد، و اگر خدای متعال رفتار او را با پدرش و اینکه او خود را کناری کشید نقل فرموده، معلوم نیست که کناره گیریش از دین و دعوت پدر بوده بلکه ممکن است تنها مخالفت امر پدر را کرده و از سوار شدن کناره گیری کرده و اعراض نموده است، پس احتمال می رود که او نیز اهل نجات باشد، برای اینکه ظاهر آیه این است که او فرزندان وی است نه کفار و اگر چنین باشد وعده الهی به نجات، شامل او هم می شود.
از طرف دیگر به نوح وحی فرستاده و حکم حتمی خود را درباره امر به وی اعلام نموده و فرمود: و أوحی الی نوح أنه لن یؤمن من قومک الا من قد ءامن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون، و اصنع الفلک بأعیننا و وحینا و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون(567) حالا آیا مقصود از آنان که ظلم کردند خصوص کسانی اند که به دعوت نوح کفر ورزیدند یا مراد مطلق اقسام ظلم است یا مبهم و مجمل است معلوم نیست، و محتاج به تفسیری از ناحیه خود صاحب کلام، تبارک و تعالی می باشد. و گویا همین احتمالات، خود نوح (علیه السلام) را هم درباره فرزندش به شک و تردید انداخته، وگرنه چطور تصور می شود که با اینکه می دانسته او کافر است و با اینکه نوح یکی از پنج پیغمبر اولی العزم است، از مقام پروردگار خود غفلت بورزد و وحی او را یعنی و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون را فراموش کند!؟ حاشا بر او که به نجات فرزند خود با اینکه کافر محض است رضایت دهد با اینکه همو بود که در نفرینی که به قوم خود کرد گفت: و قال نوح رب لا تذر علی الأرض من الکافرین دیارا(568) و فرضا اگر نسبت به فرزند خود چنین چیزی را راضی می بود نسبت به همسرش نیز راضی می شد، از جهت همین شک و تردید بود که جرأت نکرد به طور قطع درباره نجات فرزند درخواست نماید، بلکه سؤال خود را نظیر کسی که چیزی را به کسی نشان دهد یا آن را اظهار کند و بخواهد مزه دهان طرف را درباره آن بفهمد طرح کرد، چون به عواملی که در واقع درباره سرنوشت فرزندش دست به هم داده وقوف و آگهی ندارد، به ناچار نخست کلام خود را به ندای رب افتتاح نمود، چون مفتاح دعای مربوب محتاج سائل همان اسم رب است، آنگاه عرض کرد: ان ابنی من أهلی و ان وعدک الحق(569) گویا خواسته است عرض کند: از طرفی او فرزند من است و این خود اقتضا دارد که او هم اهل نجات باشد، و أنت أحکم الحاکمین و از طرفی تو احکم الحاکمینی و در کارهایت خطا نمی کنی و در حکم تو جای هیچ گونه خرده گیری و اعتراض نیست، از این رو نمی فهمم سرانجام فرزندم چیست؟
و این نیز ادبی است الهی که بنده از آنچه می داند تجاوز نکند و چیزهائی که مصلحت و مفسده اش معلوم نیست از مولای خود نخواهد. و لذا نوح (علیه السلام) تنها آنچه می دانست و به آن ایمان داشت گفت چنانچه جمله و نادی نوح ربه هم اشاره ای به ایم معنا دارد.
آری تنها وعده الهی را ذکر کرد و چیزی بر آن نیفزود و چیزی درخواست نکرد، در نتیجه این ادب خداوند نیز عصمت و حفظش را شامل حالش نمود.
یعنی قبل از اینکه کلام نوح تمام شود و اسائه ادبی از او سر بزند خداوند کلام خود اهلک را برایش تفسیر کرد که مراد از اهل، صالح است نه هر خویشاوندی، و فرزند تو صالح نیست.
قبلا هم فرموده بود: با من درباره عفو ستمکاران،میانجیگری مکن که انانبطورحتم غرقشدنی هستند.اری نوح خیال می کردمرادازاهل همان معنی ظاهری آن خویشاوند است، و فکر می کرد از این خویشاوندان تنها همسرش استثنا شده و دیگران همه اهل نجاتند و لذا برداشت کلامش را طوری کرد که از آن استفاده می شد می خواهد بعدا بطور صریح نجات فرزند را درخواست کند، از این جهت خداوند متعال نهی از درخواست را متفرع بر آن تفسیر نمود، و این خود تأدیبی بود که نوح را وادار کرد کلام خود را قطع نمود، و این خود تأدیبی بود که نوح را وادار کرد کلام خود را قطع نموده و دنباله آن را نگیرد بلکه حرف تازه ای از سر گیرد که در ظاهر توبه و در حقیقت نموده و دنباله آن را بگیرد بلکه حرف تازه ای از سر گیرد که در ظاهر توبه و در حقیقت شکر همین تأدیب - که خود نعمت بزرگی بود - باشد، لذا عرض کرد قال رب انی أعوذ بک أن أسئلک ما لیس لی به علم(570)
به علم پناه برد به پروردگار خود از چیزی که زمینه کلامش او را به آن روا می داشت، یعنی تقاضا نجات فرزندش در عین اینکه از حقیقت حال بی خبر است.
یکی از شواهدی مه دلالت می کند بر اینکه نوح (علیه السلام) هنوز حاجت درونی خود را اظهار نکرده، جمله أعوذ بک أن أسئلک ما لیس است زیرا اگر این درخواست بی جا را کرده بود، جا داشت در مقام توبه عرض کند: اعوذ بک من سؤالی ما لیس لی به علم پناه می برم به تو از کیفر سؤالی که کردم در حالیکه به آن علم نداشتم تا از اضافه مصدر به فاعلش سؤالی وقوع فعل استفاده شود.
شاهد دیگر جمله لا تسألن است، چون اگر نوح سؤال مزبور را کرده بود جا داشت خداوند در مقام رد تقاضایش صریحا بفرماید: نه، فرزند تو را نجات نمی دهم .
و یا بفرماید، بار دیگر این تقاضا را مکن. چنانکه نظیراین دو تعبیر در مواردی از قرآن دیده می شود مانند: قال رب أرنی أنظر ألیک قال لن ترانی(571).
و نظیر آیه ی: اذ تلقونه بألسنتکم و تقولون بأفواهکم ما لیس لکم به علم تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم، و لو لا اذ سمعتوه قتلتم ما یکون لنا أن نتکلم بهذا سبحانک هذا بهتان عظیم، یعظکم الله أن تعودوا لمثله أبدا(572)، یکی دیگر از دعاهای نوح (علیه السلام) دعائی است که قرآن از آن جناب چنین حکایت می کند: رب اغفر لی و لو الدی و امن دخل بیتی مؤمنین و المؤمنات و لا الظالمین الا تبارا(573) این دعا را خدای متعال در آخر سوره نوح بعد از آیات زیادی که درباره شکایتهای نوح (علیه السلام) ایراد کرده، نقل می فرماید، وی در این آیات، شکایتهای خود را به عرض پروردگار خود می رساند.
و دعوت مداوم و شبانه روزی قومش را در تمامی مدت عمر - که قریب هزار سال بوده - و اذیت و آزاری که در برابر آن از آنان دیده و بذل جهدی که در راه خدا کرده و اینکه در راه هدایت قوم خود منتهای طاقت خود را به کار برده و مع الأسف دعوتش جز فرار آنان و نصیحتش جز استکبار آنان اثری نکرده، شرح می دهد.
آری آن حضرت همیشه نصیحت و موعظه خود را در بین آنان نشر می داد و حق و حقیقت رابه گوششان می خواند وایشان لجاج و عناد می کردند و بر خطایای خود اصرار می ورزیدند و در مقابل زحمات آن جناب مکر و خدعه به کار می بردند تا آنکه ناراحتی و تاسفش از حد گذشت و غیرت الهیش به هیجان آمد و قوم خود را اینچنین نفرین نمود
و قال نوح رب لا تذر علی الؤرض من الکافرین دیارا، انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا(574) و اینکه گفت: اگر آنان را مهلت دهی بندگانت را گمراه می کنند همان مطلبی است که در ضمن کلمات قبلی خود به آن اشاره کرده و فرموده بود: و قد أضلوا کثیرا(575) و از این گفتارش استفاده می شود که کفار عده زیادی از کسانی را که به وی ایمان آورده بودند گمراه کرده بودند و او از این می ترسیده که ما بقی را نیز گمراه کنند.
و اینکه عرض کرد: و لا یلدوا الا فاجرا کفارا اخبار به غیبی است که از روی تفرس نبوت و وحی الهی کسب کرده و فهمیده بود که استعداد صلب مردان و رحم زنان ایشان از تکوین فرزندان با ایمان باطل شده است.
در چنین موقعی است که غیرت الهی آن جناب را فرا گرفته و کفار را نفرین کرده اند؛ با اینکه پیغمبری کریم و اولین پیغمبری است که کتاب و شریعت آورده و مبعوث به نجات دنیا از گرداب بت پرستی شده و از مجتمع بشری آن روز جز عده قلیلی که بنا به بعضی از روایات بیش از هشتاد نفر نمی شده اند به وی ایمان نیاورده اند. . ادب الهی چنین اقتضا می کند که این عده را که به پروردگارش ایمان آورده و به دعوتش گرویدند از نظر دور نداشته و از خدا خیر دنیا و آخرت را بر ایشان درخواست کند، لذا عرض کرد: رب اغفر لی(576) ابتدا خود را دعا کرد، چون کسی که پیشوا و جلودار مردمی است، دعا به جان خودش دعای به جان آن مردم نیز هست. و از لوالدی معلوم می شود پدر و مادر نوح (علیه السلام) دارای ایمان بودند و لمن دخل بیتی یعنی مؤمنین معاصرش.
و للمؤمنین و المؤمنات یعنی همه اهل توحید چه معاصرینش و چه آیندگان، زیرا آیندگان نیز امت او هستند.
و تا قیام همه اهل توحید، رهین منت اویند.
آری، آن جناب اولین کسی است که دعوت دینی خود را با کتاب و شریعت اعلام نمود، و پرچم توحید را در بین مردم برافراشت، به همین جهت خدای سبحان او را به بهترین درودی یاد کرده و فرمود: سلام علی نوح فی العالمین(577).
آری، به راستی درود بر این پیغمبر کریم باد که تا قیام قیامت هر کسی که ایمان به خدا آورد یا عمل صالحی انجام دهد یا اسمی از خدا ببرد به برکت دعوت و دعای او است.
خلاصه تا زمانی که از خیر و سعادت در میان بشر اسم و اثری هست همه از برکت دعوت او و دنباله و اثر نهضت اوست صلی الله علیه و علی سائر الانبیاء المرسلین اجمعین.
از جمله آداب انبیاء ادبی است که خداوند آن را ابراهیم خلیل (علیه السلام) در احتجاجش با قوم خود نقل کرده: قال أ فرءیتم ما کنتم تعبدون، أنتم و ءاباؤکم الأقدمئن، فانهم عدو لی الا رب العالمین، الذی خقنی فهو یهدین، و الذی هو یطعمنی و یسقین، و اذا مرضت فهو یشفین، و الذی یمیتنی ثم یحیین، و الذی أطمع أن یغفر لی خطیئتی یوم الدین، رب هب لی حکما و ألحقنی بالصالحین، و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین، و اجعلنی من ورثة جنة النعیم، و اغفر لأبی انه کان من الضالین، و لا تخزنی یوم یبعثون(578).
دعائی است که ابراهیم (علیه السلام) به خود و به پدرش می کند و وعده ای را که خدا به او داده، طلب می نماید، و این در حالی بود که تازه به نبوت مبعوث شده و هنوز از ایمان پدرش مایوس نشده بود ولی وقتی که فهمید پدرش دشمن خدا است از او بیزاری جست در این دعا ابتدا پروردگار خود را ثنای جمیلی می کند چنانکه ادب عبودیت هم همین را اقتضا می کند.و این ثنا نیز اولین ثناء مفصلی است که خداوند از وی حکایت کرده است، و آن ثنائی که قبلا از او حکایت کرده بود یعنی: یا قوم انی بری ء مما تشرکون انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض(579) و همچنین ثنائی که در گفتارش با پدر کرده بود: سأستغفر لک ربی انه کان بی حفیا(580) به این تفصیلی نبود.
ابراهیم (علیه السلام) در این ثنائی که کرده ادب را اینطور به کار برده که عنایت پروردگار خود را از ابتداء خلقتش تا وقتی که بسوی او بازگشت می کند همه را در ثنای خود درج کرده و خود را در برابر او فقیر و محتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز درج کرده و خود را در برابر او فقیر و محتاج محض دانسته و درباره پروردگارش جز غنا وجود محض، چیزی نگفته و خود را بنده ذلیلی دانسته که قادر بر هیچ چیز نیست، بلکه مقدرات الهی او را در دوران زندگیش از حالی به حالی می گرداند، طعام و شراب و بهبودی از مرض می دهد، می میراند و زنده می کند، و بندگان را برای پاداش روز جزا حاضر می سازد، برای اینکه او جز اطاعت محض و طمع در غفران گناه چیزی نیست.
ادب دیگری که مراعات نموده این است که مرض را به خود نسبت داد و گفت: و وقتی که مریض می شوم شفایم می دهد، برای اینکه در این مقام که مقام ثنا است مناسب نبود مرض را به او نسبت دهد، گر چه مرض هم از حوادث است و از این نظر بی ارتباط با پروردگار نیست، لیکن سیاق کلام، در بیان حوادث نیست تا هر حادثی را به او نسبت دهد، ، بلکه - سیاق کلام در بیان این معنا است که شفای از مرض هم از رحمت و عنایت اوست، از این جهت مرض را به خود نسبت داد و شفا را به پروردگار خود، گویا خواسته چنین ادعا کند که از خدای تعالی جز جمیل صادر نمی شود، آنگاه بعد از ثنا، شروع به دعا کرد، در دعایش نیز ادب فوق العاده ای را به کار برد، چون نخست دعایش را به اسم رب شروع کرد، دیگر اینکه تنها نعمت های حقیقی و پایدار را درخواست نمود، و به هیچ وجه توجیهی به زخارف دنیای فانی نکرد، و برای خود نعمتی اختیار کرد که سر آمد آنها و گرانبهاترین آنها بود وآن عبارت بود از حکم یعنی شریعت و پیوستن به صالحین و نام نیک در میان آیندگان، و از خدای خود خواست تا در هر عصری از اعصار آینده کسانی را مبعوث کند که دعوتش را بپا داشته و شریعتش را ترویج نمایند، در حقیقت معنی درخواستش این است که شریعتی به او دهد که تا قیام قیامت باقی باشد.
آنگاه وراثت بهشت و آمرزش پدر و ایمنی از رسوائی در قیامت را درخواست کرد و به طوری که از کلام خدای تعالی استفاده می شود همه دعاهایش مستجاب شده و به طوری که از کلام خدای تعالی استفاده می شود همه دعاهایش مستجاب شده مگر دعائی که درباره آمرزش پدر کرد.
از خدای تعالی نیز غیر این توقع نمی رود، حاشا بر خدای عالم که دعای بنده ای از بندگان مکرمش را از روی بی اعتنائی مستجاب نفرماید، با اینکه خودش درباره این پیغمبر فرمود ملة أبیکم ابراهیم(581) و نیز فرمود: و جعلها کلمة باقیة فی عقبه(582) و نیز فرمود: و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الآخرة لمن الصالحین(583) و نیز به سلام عام درودش فرستاده و فرمود: سلام علی ابراهیم(584). سیر در تاریخ چند هزار ساله بعد از نوح نیز جمیع آنچه را که قرآن شریف از محامد و فضائل او نقل کرده تأیید و تصدیق می کند، چون تاریخ نیز این حقایق را ثبت کرده که او پیغمبری کریم بوده که به تنهائی به دین توحید و احیای فطرت قیام نموده و علیه وثنیت و برای ویران کردن ارکان آن نهضت کرده، و در دوره ای که آثار و علائم توحید رو به نابودی می رفت و رسوم نبوت محو می شد و دنیا اسم نوح و سایر انبیای گرام خداوند را به دست فراموشی می سپرد، او دین فطرت را به پا داشت و دعوت به توحید را در بین مردم نشر داد، و در نتیجه امروز که قریب چهار هزار سال از دوره آن جناب می گذرد هنوز نام توحید باقی و دلهای اعقاب وی بدان معتقد است، برای اینکه دینی که امروز دنیا آن را دین توحید می شناسد یکی دین یهود است که پیغمبر آن حضرت موسی علیه السلام است ویکی دین نصارا است که پیغمبرش عیسی (علیه السلام) است، و این دو بزرگوار هر دو از دودمان اسرائیل یعنی یعقوب اند و یعقوب فرزند اسحاق و او فرزند ابراهیم است.
و همچنین دین اسلام که پیغمبر آن حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است، چه آن حضرت هم از ذریه اسماعیل فرزند ابراهیم است.
از جمله دعاهائی که خداوند متعال از آن جناب نقل کرده، این دعا است: رب هب لی من الصالحین(585)، در این جمله از خداوند فرزند صالح می خواهد، و در جمله کوتاه، هم حاجت خود را طلیبده و هم از شر اولاد ناخلف به پروردگار خود اعتصام جسته و هم درخواست خود را از جهت اینکه وجهه دنیائی داشت به یک وجهه معنوی موجه نموده و در نتیجه خدا پسندانه اش کرد.
و نیز از جمله دعاهای آن درخواستی است که وقتی به سرزمین مکه آمد و اسماعیل و مادرش (علیه السلام) را در آنجا منزل داد از خدای تعالی کرده و قرآن آن را چنین حکایت می کند:
و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا بلدا ءامنا و ارزق أهله من الثمرات من ءامن منهم بالله و الیوم الآخره قال و من کفر فأمتعه قلیلا ثم أضطره الی عذاب النار و بئس المصیر(586).
در این دعا از پروردگار خود می خواهد که سرزمین مکه را که آنروز سرزمینی خشک و بی آب و علف بوده، حرمی برای او و فرزندانش قرار دهد تا مرکز ثقلی برای دین خداو رابطه ای زمینی و مادی بین مردم و پروردگارشان باشد وهمه برای عبادت خدا روی بدانجا آورند و از وطن های خود به عزم آنجا بار سفر ببندند و احترامش را در بین خود رعایت کنند. و نیز آیه ای از آیات جاوید او در روی زمین باشد، و تا روز قیامت هر کس که به یاد خدا می افتد به یاد آنجانیز بیفتد و هر کس بخواهد به درگاه خدا روی آورد، روی بدانجا نهد، و در نتیجه وجهه دین داران بشر معین و کلمه آنان یکی گردد.
و مراد آن جناب از امنیت، امنیت تشریعی و حرم بودن مکه است نه امنیت خارجی، به طوری که جنگ و نزاع و سایر حوادث منافی با ایمنی و پیشامدهای مخل آسایش در آن واقع نشود به دلیل اینکه فرمود: أ و لم نمکن لهم حرما ءامنا یجبی الیه ثمرات کل شی ء رزقا من لدنا(587) چون همانطوری که می بینید این آیه در مقام منت گذاری است به نعمت امنیت حرم، یعنی مکانی که خدا برای خودان را حرم قرار داده و از این جهت به امنیت حرم، یعنی مکانی که خدا برای خود آن را حرم قرار داده و از این جهت به امنیت متصف شده که مردم دین دار آنجا را محترم می شمارند نه از جهت اینکه عوامل خارجی آنجا را از فساد و قتل نگهداشته، و گر نه مکه آنقدر خاطرات تلخ در جنگهای خونین از قبیل جنگ های بین قریش و جرهم و کشتار و جور و فساد مردمش دارد که نمی توان آن را شمرد.
و همچنین اینکه فرمود: أ و لم یروا أنا جعلنا حرما ءامنا و یتخطف الناس من حولهم(588).
معنایش این است که مردم آن روز، شهر آنان را از جهت اینکه در نظرشان محترم بود متعرض نمی شدند.
و خلاصه غرض ابراهیم (علیه السلام) این بود که در روی زمین برای خداوند حرمی باشد که ذریه او در آنجا منزل گزینند و این نمی شد مگر به اینکه شهری ساخته شود که مردم از هر طرف به آنجا روی آورند و آنجا مجمعی دینی باشد که تا روز قیامت مردم به قصد سکونت و پناهنده شدن و زیارت رو بدانجا کنند، و لذا از خدا درخواست کرد مکه را شهر امنی قرار دهد و سرزمینی لم یزرع بود از خدا خواست ذریه اش را از میوه ها روزی دهد، و لازمه استجابت این دعا این است که این شهر، از راه توطن و سکونت و زیارت مردم آباد شود.
آنگاه وقتی احساس کرد که این شرافتی را که درخواست کرده شامل مؤمن و کافر هر دو می شود لذا دعای خود را مقید به کسانی که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند، و گفت: من ءامن منهم بالله و الیوم الآخره.
و اما اینکه این دعا در شهری که فرضا هم مؤمن و هم کافر یا تنها کفار در آن ساکنند چطور ممکن است مستجاب شود بااینکه شهری است خشک و لم یزرع؟ ابراهیم (علیه السلام) متعرض این جهات نشد، و این نیز از ادب او در مقام دعا بوده، زیرا در این مقام درخواست کننده اگر بخواهد پروردگار خود را درس دهد که چگونه و از چه راهی دعایش را مستجاب نماید با اینکه پروردگارش علیم و حکیم و قادر بر هر چیزی است و کار او اینطوری است که هر چه را بخواهد ایجاد کند همین که بگوید به وجود آی، موجود می شود، در حقیقت فضولی کرده و از رسم ادب بیرون شده است، لیکن خدای سبحان چون می خواست حاجت ابراهیم را بر طبق سنت جاریه ای که در اسباب عادیه دارد بر آورده کند و بین مؤمن و کافر در آن فرق نگذارد از این جهت دعایش را با قیدی که در کلام خود آورد و فرمود: قال و من کفر فأمتعه قلیلا ثم أضطره الی عذاب النار و بئس المصیر(589) مقید ساخته، آنگاه مستجاب نمود. و این دعا که سبب شد حرم الهی تشریع و کعبه مقدسه یعنی خانه مبارکی که باعث هدایت عالمیان است به عنوان نخستین خانه عبادت برای بشر در مکه ساخته شود، خود یکی از آثار همت بلند و مقدس او است که به همین سبب بر جمیع مسلمین آینده بعد از خود تا روز قیامت منت گذارد.
و نیز از جمله دعاهائی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) در آخر عمر خود کرد، دعائی است که قرآن کریم از آن حضرت چنین نقل می فرماید: و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد ءامنا و اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام، رب انهن أضللن کثیرا من الناس فمن تبعنی فانه منی و من عصانی فانک غفور رحیم، ربنا انی أسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیموا الصلوة فاجعل أفئدة من الناس تهوی الیهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون، ربنا انک تعلم ما نخفی و ما نعلن و ما یخفی علی الله من شی ء فی الأرض و لا فی السماؤ الحمد الله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل و اسحاق ان ربی لسمیع الدعاء، رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذریتی ربنا و تقبل دعاء، ربنا اغفر لی و لوادی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب(590).
این دعا همانطوری که گفته شد دعائی است که آن حضرت در اواخر عمر شریفش کرده، زیرا فرموده: سپاس خدائی را که در سنین پیری به من اسماعیل و اسحاق را داد. و در حالی این دعا را کرده که شهر مکه ساخته شده بود، به دلیل اینکه ابراهیم عرض کرد: پروردگارا این شهر را شهر امنی قرار ده، کما اینکه در کلام قبلیش که قبل از ساخته شدن شهر مکه گفته بود، چنین کرد: رب اجعل هذا البلد ءامنا.
ادبی که ابراهیم (علیه السلام) در این دعا به کار برده یکی این است که هر حاجتی از حوائج خود را که ذکر کرد چون هم ممکن بود به غرض مشروع درخواست شود و هم به غرض نامشروع، آن جناب غرض مشروع و صحیح خود را در کلام خود ذکر کرده و بابیانی آن را ادا نمود که هر کسی می تواند از آن پی ببرد که وی نا چه اندازه امید به رحمت پروردگارش داشته، مثلا بعد از اینکه عرض کرد: مرا و فرزندم را از اینکه پرستش بت ها کنند دور بدار غرض خود را اینطور بیان نمود: پروردگارا بدرستی که آنها گمراه کردند بسیاری از مردم را و همچنین بعد از اینکه عرض کرد: پروردگارا اینک من ذریه خود را در بیابانی لم یزرع در کنار بیت الحرام تو سکونت داده، غرض خود را از این گفتار این طور بیان نمود پروردگارا! برای اینکه نماز بپا دارند.
و نیز بعد از آنکه درخواست کرد: دلهائی را از مردم آنان معطوف بدار و از میوه ها روزیشان فرما، دنبالش غرض خود را چنین شرح داد: شاید که آنان تو را شکرگزارند.
ادب دیگری که در کلام خود رعایت کرده این است که در ردیف هر حاجتی که خواسته اسمی از اسماء حسنای خدا را از قبیل غفور و رحیم، سمیع الدعاء به مناسبت آن حاجت ذکر کرده و اسم شریف رب را در تمامی آن حوائج تکرار نموده، چون ربوبیت خدا واسطه ارتباط بنده با خدای خود و قفتح باب در هر دعا است.
ادب دیگر اینکه عرض کرد: و هر کس نافرمانیم کند بدرستی تو بخشیده و مهربانی، نفرین به جان آنان نکرد، بلکه بعد از ذکر اسمشان دو تا از اسماء الله را که واسطه مشمول نعمت سعادت بر هر انسانی است یعنی اسم غفور و رحیم را ذکر نمود، چون دوست دار نجات امت خود و گسترش جود پروردگار خود بود.
یکی دیگر از ادعیه انبیاء (علیه السلام) دعائی است که خداوند از ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل (علیه السلام) مشترکا نقل کرده و فرموده: و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل ربنا منا انک أنت السمیع العلیم، ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا أمة مسلمة لک و أرنا مناسکنا تب علینا انک أنت التواب الرحیم، ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم ءایاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یز کیهم انک أنت العزیز الحکیم(591).
این دعائی است که آن دو بزرگوار در موقع ساختن کعبه کرده اند و در آن نیز همان ادبی است که در کلام قبلی خود به کار برده اند.
یکی دیگر دعائی است که خدای تعالی از خصوص اسماعیل در قصه ذبح نقل کرده و فرمود: فبشرناه بغلام حلیم، فلما بلغ معه السعی قال یا بنی انی أری فی المنام أنی أذبحک فانظر ما ذاتری قال یأبت افعل ما تومر ستجدنی ان شاء الله من الصابرین(592).
گر چه در صدر کلام اسماعیل (علیه السلام)، ادب نسبت به پدر رعایت شده، لیکن در ذیلش ادب را نسبت به پروردگار خود رعایت نمود، با اینکه رعایت ادب نسبت به پدری چون ابراهیم خلیل ادب خدای تعالی نیز هست، و خلاصه، پدرش خواب خود را برای فرزند نقل کرد و چون این خواب به شهادت خود اسماعیل که گفت: به جای آر آنچه را که بدان مأمور می شوی مأموریتی الهی بوده از این جهت پدرش به وی دستور داد که درباره خود فکری کند و رأی خود را بگوید، و این هم خود ادبی بود از آن جناب نسبت به فرزندش.
اسماعیل هم در جواب عرض کرد: رأی پدر! بجای آر آنچه را که بدان مأمور می شوی، او نیز رعایت ادب را نسبت به پدر کرد و نگفت که رأی من چنین است. گویا خواست بگوید من در مقابل تو رأی ندارم و از همین جهت کلام خود را بالفظ ای پدر آغاز کرد و نگفت: اگر می خواهی به جای آر، تا پدر را در مقابل قبول قطعی خود دلخوش سازد.
مضافا بر اینکه با این اعتراف از اسماعیل که این خواب امری است که ابراهیم به او مأمور شده تصور نمی شود که اسماعیل تردید داشته باشد در مأمور به و امتثال پروردگار نکند.
ادب دیگری که اسماعیل بکار برد این بود که گفت: بزودی خواهی یافت که من از صابرینم ان شاء الله، زیرا با این کلام خود نیز پدر را خشنود نمود، همه ی اینها ادب او را نسبت به پدرش می رساند.ادب را نسبت به خداوند هم رعایت نموده زیرا وعده ای که راجع به تحمل و صبر خود داد بطور قطع و جزم نبود، بلکه آن را به مشیت خداوند مقید ساخت، چون می دانست که وعده صریح و قطعی دادن و آن را به مشیت پروردگار مقید نساختن، شائبه ادعای استقلال در سببیت است و ساحت مقدس نبوت از اینگونه شائبه ها مبراست.
خدای تعالی هم مردمی را به همین اشتباه مذمت کرده از آن جمله در داستان باغ دارها فرمود: انا بلوناهم کما بلونا أصحاب الجنة اذ أقسموا لیصر منها مصبحین(593) و لا یستثنون حتی پیغمبر خود را. در قرآن مجید به کنایه عجیبی تأدیب کرده و فرمود: و لا تقو لن لشی ء انی فاعل ذلک غدا(594).
از جمله ادعیه انبیاء دعائی است که خدای متعال آن را از حضرت یعقوب (علیه السلام) وقتی که فرزندانش از مصر مراجعت کردند در حالیکه بنیامین و یهودا را نیاورده بودند حکایت کرده و فرمود: و تولی عنهم و قال یا أسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم، قالوا تالله تفتؤا تذکر یوسف حتی تکون حرضا أو تکون من الهالکین، قال انما أشکوا بثی و حزنی الی الله و أعلم من الله ما لا تعلمون(595) به فرزندان خود چنین می گوید که مدامت من بر یاد یوسف شکایتی است که من از حال دل خود به درگاه خدا می برم و از رحمت او و اینکه یوسفم را به صورتی که تصورنمی کنم به من برگرداند مایوس نیستم واین خود از ادب انبیا است نسبت به پروردگار خود که در جمیع احوال متوجه پروردگارشان بوده و جمیع حرکات و سکنات خود را در راه او انجام می دادند و این معنااز ایات کریمه قران به خوبی استفاده می شود چون خدای تعالی از طرفی تصریح کرده به اینکه انبیاء را به راه راست هدایت نموده و فرمود: أولئک الذین هدی الله(596) درباره خصوص یعقوب فرمود: و وهبنا له اسحاق و یعقوب کلا هدینا(597) و از طرف دیگر پیروی هوا و هوس را گمراهی و انحراف از راه راست خود دانسته و فرمود: و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله(598).
از این دو بیان استفاده می شود که انبیاء که هدایت یافتگان به هدایت خدایند هرگز هوای نفس را پیروی نمی کنند. عواطف نفسانی و امیال باطنیشان یعنی شهوت وغضب و حب وبغض ومسرت واندوه وهر نفسانیات دیگرشان که مربوط به مظاهر زندگی از قبیل مال و فرزند و نکاح با زنان و خوردنیها و پوشیدنیها و مساکن و امثال آنها است همه را در راه خدا به کار برده و از آنها غرضی جز رضای خدا ندارند و خلاصه راهی که در زندگی سلوک می شود یا راهی است که حق در آن پیروی می شود و یا راهی است که هوا در آن متابعت می گردد، و به عبارت دیگر با راه خدا است و یا راه فراموشی خدا.
و انبیاء (علیه السلام) چون به راه نخستین هدایت شده اند و راه هوای نفس را پیروی نمی کنند از این جهت همیشه به یاد خدا هستند و در حرکت و سکون خود جز او هدفی ندارند و در هیچیک از حوائج زندگی به درگاه کسی جز درگاه او روی نمی آورند و غیر در او دری از درهای اسباب را نمی کوبند.
به این معنا که اگر هم متوسل به اسباب ظاهری می شوند و این توسل خدای را از یادشان نمی برد و فراموش نمی کنند که این اسباب و سببیتشان از خدای تعالی است نه اینکه به کلی اسباب را انکار نموده و برای آنها وجودی تصور نکنند و یا سببیت آنها را انکار نمایند، زیرا آنها قابل انکار نیستند و بر خلاف فطرت و ارتکاز انسانی است، بلکه به اسباب تمسک می جویند و لیکن برای آنها استقلال نمی بینند و برای هر چیزی موضع و اثری قائلند که خدا برای آن تعیین نمود.
و چون حال انبیا (علیه السلام) این بود که گفتیم، و خلاصه اینکه، چون تمسکشان به خداوند حق تمسک بود از این جهت می توانستند چنین ادبی را درباره مقام پروردگار خود و جانب ربوبیت او رعایت نموده و چیزی راجز برای او ترک نکنند و به چیزی تمسک نجویند مگر اینکه قبل از آن و با آن وبعد از آن متمسک به خدا باشند، پس هدف و غرض نهائی آنان در همه احوال خدا است.
روی این بیان مراد از اینکه فرمود: قال انما أشکوا بثی وحزنی الی الله(599) این خواهد بود که اگر می بینید دائما به یاد یوسفم و از فقدانش متأسفم، این أسف دائمی من مثل أسف شما بر فقدان نعمت نیست، زیرا شما وقتی به فقدان نعمتی دچار می شوید از روی جهل شکایت نزدکسانی می برید که مالک نفع وضرری نیستند و اما منتاسفم را از فقدان یوسف نزد خداوند به شکایت می برم، و این شکایتم هم درخواست امری نشدنی نیست، زیرا من می دانم چیزی را که شما نمی دانید.
و نیر از جمله ادعیه انبیاء (علیه السلام) دعای یوسف صدیق (علیه السلام) است هنگامی که همسر عزیر، او را تهدید نمود و گفت: اگر آنچه می گویم نکنی به زندانت می اندازم: قال رب السجن أحب الی مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهن أصب الیهن و أکن من الجاهلین(600).
حضرت یوسف (علیه السلام) گرفتاری خود را برای پروردگارش چنین شرح می دهد که امرش در نزد زنان درباری و در موقف فعلیش دائر شده است میان رفتن به زندان و میان اجابت خواسته آنها، و به علمی که خداوند کرامتش کرده و با آیه: و لما بلغ اشده آتیناه حکما و علما از آن حکایت نموده، زندان را بر اجابت آنها ترجیح می دهد، لیکن از طرفی هم اسباب و مقدماتی که زنان درباری برای رسیدن به منظور خود ترتیب داده اند بسیار قوی است، و این مقدمات یوسف را به غفلت و جهل به مقام پروردگار و ابطال علم و ایمان به خدایش تهدید می نماید، و چاره ای جز دستگیری خدا و حکم او نمی بیند، چنانکه در زندان نیز به رفیق زندانی خود گفت: ان الحکم الا لله(601).
و لذا در این دعا ادب را رعایت کرده و رای خود درخواست حاجتی نمی کند، چون حاجت خواستن خود یک نحوه حکم کردن است، بلکه تنها اشاره می کند به اینکه جهل تهدیدش می کند به ابطال نعمت علمی که پروردگارش کرامتش فرموده و رهائیش از خطر جهل و دور شدن کید زنان از او موقوف به عنایت خدای تعالی است، لذا تسلیم امر خدا شد و چیز دیگری نگفت.
خدای تعالی هم دعایش را مستجاب نمود و کلید زنان را که عبارت بود از منحرف شدن و یا به زندان،رفتن از اوبه گردانید درنتیجه هم ازانحراف خلاص شد وهم از زندان ازاینجا معلوم می شود که مرادش از کید زنان هر دو بوده.
و اما اینکه عرض کرد: رب السجن أحب الی در حقیقت خواست تمایل قلبی خود را در صورت دوران مزبور نسبت به رفتن زندان و نفرت و دشمنی خود را نسبت به فحشا اظهار نماید نه اینکه به گمان بعضی، رفتن به زندان را دوست داشته باشد، چنانکه سید الشهداء حسین بن علی (علیه السلام) نیز در این مقوله فرمود: الموت أولی من رکوب العار و العار خیر من دخول النار تن به مرگ دادن سزاوارتر است از قبول عار و قبول عار و ننگ بهتر است از داخل آتش دوزخ.
به دلیل اینکه خدای تعالی بعد از این آیه فرمود: ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآیات لیسجننه حتی حین(602).
و ظهور این آیه در اینکه به زندان فرستادن یوسف رأی تازه ای از آنان و بعد از آن دوران مزبور و نجات یوسف روشن و غیر قابل انکار است.
و نیز از جمله ادعیه انبیاء (علیه السلام) ثنا و دعائی است که خدای سبحان از یوسف (علیه السلام) نقل کرده و فرمود:
فلما دخلوا علی یوسف ءاوی الیه و قال ادخلوا مصر ان شاء الله ءمنین و رفع أبویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا أبت هذا تأویل رءیای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد أحسن بی اذ أخرجنی من السجن و جاء بکم من البلدو من بعد أن نزع الشیطان بینی و بین اخوتی ان ربی لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم، رب قد ءاتینی من الملک و علمتنی من تأویل الأحادیث فاطر السماوات و الأرض أنت ولی فی الدنیا و الآخرة توفنی مسلما و ألحقنی بالصالحین(603).
شما باید که در این آیات تدبر نموده و قدرت و نفوذی را که یوسف (علیه السلام) دارای آن شده بود و همچنین شدت اشتیاقی را که پدر و مادرش به دیدارش داشتند وهمچنین خاطراتی را که برادرانش از روزی که از او جداشدند تا امروز که او را عزیز مصر و مستولی بر تخت عزت و عظمت می یابند از وی دارند در نظر مجسم سازید تا به ادب نبوتی که این نبی محترم در کلام خود اعمال نموده پی ببرید.
آری، یوسف (علیه السلام) دهان به کلامی نگشود، مگر اینکه همه ی گفتارش و یا سهمی از آن برای پروردگارش بوده است، تنها آنچه که از دو لب یوسف (علیه السلام) بیرون آمده و برای خدا نبوده جمله کوتاهی است در اول گفتارش، و آن جمله: به مصر درآئید که ان شاء الله در آنجا ایمن خواهید بود.، است تازه همین را هم به مشیت خداوند مقید ساخت تا توهم نشود که وی در حکمش مستقل از خداوند است.
قبلا هم گفته بود: ان الحکم الا لله(604)حکمی برای کسی جز خدا نیست.
بعد از این جمله کوتاه شروع کرد به ثناء به پروردگار خود، به خاطر احسان هائی که از روز مفارقت از برادرانش تا امروز به وی کرده و ابتدا کرد به داستان رؤیای خود و اینکه خداوند تأویل آن را محقق ساخت، و در این کلام، پدر خمود را در تعبیری که سابقا از خواب او کرده بود بلکه حتی در ثنائی که پدر در آخر کلام خود کرده و خدا را به علم و حکمت ستوده بود تصدیق کرد تا حق ثنای پروردگارش را بطور بلیغی ادا کرده باشد.
چون حضرت یعقوب وقتی یوسف در کودکی خواب خود را برایش نقل کرد، گفته بود: و کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تأویل الأحادیث(605) تا آنجا که فرمود: ان ربک علیم حکیم یوسف هم در اینجا بعد از اینکه تعبیر خواب پدر را تصدیق می کند به او می گوید: ان ربی لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم(606).
آنگاه به حوادثی که در سنین ما بین خوابش و بین تاوبل آن برایش پیش آمده به طور اجمال اشاره نموده و همه آنها را به پروردگار خود نسبت می دهد و چون آن حوادث را برای خود خیر می دانسته از این جهت همه آنها را از احسانها خداوند شمرده است.
و از لطیف ترین ادب هائی که آن حضرت به کار برده این است که از جفاهائی که برادرانش بر وی روا داشتند - چه آن روزی که او را به قعر چاه افکندند و چه آن روزی که او را به بهائی ناچیز و در همی چند فروختند و چه آن روزی که به دزدی متهمش نمودند - اسمی نبرد، بلکه از همه ی آنها تعبیر کرد به اینکه: شیطان بین من و برادرانم فساد برانگیخت(607) و آنان را به بدی یاد نکرد.
و همچنین نعمت های پروردگار خود را می شمارد و بر او ثتا می گوید: (ربی)، (ربی) به زبان می راند تا آنکه دچار وله و جذبه الهی می شود و یکسره روی سخن را از آنان گردانیده و به سوی خداوند معطوف می کند و با خدایش مشغول شده و پدر و مادر را رها می کند، تو گوئی اصلا روی سخنش با آنان نبود و بطور کلی ایشان را نمی شناسد، در این جذبه به پروردگار خود عرضه می دارد: رب قد ءاتینی من الملک و علمتنی من تأویل الأحادیث خدا را در نعمت های حاضری که در دست دارد ثنا می گوید، و آن نعمت ها عبارت بود از سلطنت و علم به تأویل احادیث، آنگاه نفس شریفش از ذکر نعمت های الهی به این معنا منتقل می شود که پروردگاری که این نعمت ها را به او ارزانی داشته، آفریدگار آسمانها و زمین و بیرون آورنده موجودات عالم است از کتم عدم محض به عرصه وجود در حالتی که این موجودات از ناحیه خود دارای قدرتی که با آن نفع و نعمتی را به خود جلب نموده و یا ضرر و نقمتی را از خود دفع نمایند، نبودند و صلاحیت اداره امر خود را در دنیا و آخرت نداشتند.
چون او آفریدگار هر چیز است پس لاجرم همو ولی هر چیزی خواهد بود، و از این رو، بعد از اینکه گفت: فاطر السماوت و الأرض اظهار کرد که من بنده خواری هستم که مالک اداره نفس خود در دنیا و آخرت نیستم، بلکه بنده ای هستم در تحت قیومیت و ولایت خدای سبحان، و خدای سبحان است که هر سرنوشتی را که بخواهد برایم معین نموده و در هر مقامی که بخواهد قرارم می دهد، از این جهت عرض کرد: أنت ولیی فی الدنیا و الآخرة در اینجا به یاد حاجتی افتاد که جز پروردگارش کسی نیست که آن ر برآورد، و آن این بود با داشتن اسلام - یعنی تسلیم پروردگار شدن - از سرای دنیا به سرای دیگر منتقل شود.
همانطوری که پدرانش ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب بدان حالت از دنیا رحلت نمودند و خداوند درباره آنها فرمود: و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الآخرة لمن الصالحین(608). ما او را در این جهان بر گزیدیم؛ و او در جهان دیگر، از صالحان است.
اذ قال له ربه أسلم قال أسلمت لرب العالمین(609)
و وصی بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنی ان الله اصطفی لکم الدین فلا تموتن الا و أنتم مسلمون(610).
و این دعا همان دعائی است که یوسف (علیه السلام) کرده و گفته است توفنی مسلما و ألحقنی بالصالحین و نیز این مردن با اسلام و پیوستن به صالحین همان درخواستی است که جدش ابراهیم (علیه السلام) نموده بود: رب هب لی حکما و ألحقنی بالصالحین(611).
و خداوند هم - همانطوری که در آیات قبلی گذشت - دعایش را مستجاب نمود و آن را به عنوان آخرین خاطره زندگی آن حضرت حکایت نمو ده و با آن داستان زندگیش را خاتمه داده است و أن الی ربک المنتهی(612) و این سبک در سیاقهای قرآنی، لطف عجیبی است.
و از جمله انبیاء (علیه السلام) دعائی است که خدای سبحان از نبی محترم خود موسی (علیه السلام) حکایت کرده که در اوائل نشو و نمایش در مصر موقعی که آن مرد قطبی را با سیلی کشته بود به درگاه خدا عرضه داشته: قال رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی فغفر له انه هو الغفور الرحیم(613).
و نیز دعائی است که آن را موقعی که از مصر فرار کرد و به مدائن درآمد و برای دو دختر شعیب آب کشی نمود و با شکم گرسنه در سایه درختی آرمید، به درگاه خدا عرضه داشت رب انی لما أنزلت الی من خیر فقیر(614).
موسی (علیه السلام) در این دو درخواستش گذشته از التجاء به خدا و تمسک به ربوبیت او که خود ادب جداگانه است از آداب عبوبیت، این معنا را به کار برده که در دعای اولش چون مربوط به امور مادی دنیوی نبود بلکه صرفا توسل به مغفرت خدا بود به حاجت خود تصریح کرد.
آری، خداوند دوست می دارد که بندگانش از او طلب مغفرت کنند، چنانچه از نوح (علیه السلام) حکایت می کند که گفت: و استغفروا الله غفور رحیم(615) و این سفارش و تو صیه را نه تنهانوح (علیه السلام) کرده بلکه سایر انبیاء (علیه السلام) هم مردم را به آن دعوت می کرده اند.
به خلاف دعای دومش که در آن حاجت خود را که بر حسب دلالت مقام ضروریات زندگی از قبیل غذا و مسکن و امثال آن بوده ذکر نکرد، بلکه تنها اکتفا به ذکر حوائج - دنیوی - خود دم فرو بست که دنیا را در نزد خدا قدر و منزلتی نیست.
و اما اینکه عرض کرد: رب انی ظلمت نفسی فاغفرلی - پروردگارا من به خود ستم کردم پس بر من ببخشای، باید دانست که این اعتراف به ظلم و طلب مغفرت موسی (علیه السلام) از قبیل اعتراف آدم و همسراواست که گفتند: ربنا ظلمنا أنفسنا وان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین(616).
و خلاصه اینکه اعتراف موسی، اعتراف به گناه نیست بلکه اعتراف به کاری است که مخالف با مصلحت زندگی خود او بوده، کما اینکه اعتراف آدم و حوا نیز از همین باب بوده است، زیرا موسی (علیه السلام) اگر آن مرد را کشت قبل از بعثتش به رسالت و قبل از نهی از قتل نفس بوده، علاوه بر اینکه مرد کافری را کشت که برای خون او احترامی نیست و دلیلی هم در دست نیست بر اینکه چنین قتلی، آن هم قبل از شریعت موسی (علیه السلام) حرام بود. آدم و حوا هم اگر با خوردن از درخت به خودشان ظلم کردند قبل از آن بوده که خداوند شریعتی را در بین بنی نوع انسانی تشریع کرده باشد، چون خدای تعالی تمام شریعتها را بعد از هبوطادم از بهشت به زمین تاسیس نموده وصرف نهی از نزدیکی به درخت دلیل بر این نیست که نهی مولوی بوده تا مخالفتش معصیت مصطلح بوده باشد، علاوه بر اینکه قرائنی در دست هست که نهی متعلق به آدم و حوا نهی ارشادی بوده، و پاره ای از آن قرائن در آیات سوره طه است(617).