فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

62- معنای شهادت در قضا چیست و اعتبار آن از حیث قضا چقدر است و در اسلام شهادت و انواع آن چیست؟

جواب : اجتماع مدنی که دایر در بین ما عائله بشر است و معارضاتی که در جمیع جهات زندگی زمینی، ما بین نیروهای فعال وجود دارد، خواه ناخواه انواع اختلافات و خصومتها، پیش می آورد، زیرا چه بسا اتفاق می افتد که یک فرد از بشر می خواهد از لذتی که در نظر دارد بهره ای ببرد افراد دیگری هم می خواهند از همان لذت بهره و سهمی داشته باشند و یا اصلا او را بی بهره کرده و کنار زده و همه را به خود اختصاص دهند.این معارضه خود باعث می شود لذت مذکور بیش از آنچه که هست جلوه نموده و دلها را شیفته خود کند و دل دادگان، برای رسیدن به آن به نزاع و کشمکش بپردازند، و این کشمکش ها کار را به جایی رسانیده که بشر در خود احساس احتیاج به حکومت و قضاوتی که بتواند از عهده فصل این خصومات و کشمکش ها برآید بنماید.
و اولین چیزی را که دستگاه قضاوت و حکومت لازم دارد این است که قضایا و وقایع همانطوری که واقع شده، بدون هیچ گونه تغییر و تحریفی ضبط شود، تا آنکه عین واقعه، مورد بررسی و قضاوت قضات قرار گیرد، و این معنا واضح است و جای تردید نیست، و نیز جای تردید نیست هنگامی، وقایع درست ضبط می شود که کسانی شاهد و ناظر بر آن بوده و آن را به ذهن بسپارند و یا ماجرا را نوشته و یا بوسیله دیگری که برای کنترل حوادث در دسترس بشر است ضبط نمایند، و در موقع لزوم به آنچه که دیده و یا نوشته اند شهادت دهند.
البته ممکن است راه های دیگری هم برای حفظ و ضبط حوادث باشد و لیکن شهادت از سایر وسایل ممکن از چند جهت امتیازی دارد.
اول لینکه: سایر اسباب ضبط، اموری هستند که برای عموم مردم میسر نیستند، حتی نوشتن که از همه وسایل تا اندازه ای عمومی تر و آسان تر و بی خرج تر است باز برای جمیع مردم امکان ندارد حتی امروز، که روز تمدن بشر است باز همه مردم قادر بنوشتن نیستند تا چه رسد به داشتن وسایلی دیگر از قبیل ضبط صوت و امثال آن، به خلاف شهادت که همیشه و برای همه افراد امکان دارد.
دوم اینکه: شهادت که عبارت است از تشریح زبانی، تحمل و ضبطش از خطر دستخوش عوارض شدن، دورتر از وسایل است، و نسبت به نوشتن و امثال آن از دستبرد حوادث مصون تر است، و لذا می بینیم هیچ یک از امت ها با همه اختلافی که در سنن اجتماعی و سلیقه های قومی و ملی و به آن تفاوت فاحشی که در ترقی و عقب ماندگی و تمدن و توحش دارند، با این همه در مجتمعات خود نسبت به شهادت، خود را بی نیاز ندانسته و از قبول آن شانه خالی نکرده و تا اندازه ای به اعتبار آن اعتراف دارند روی این حساب شهادت کسی معتبر است که یکی از افراد مجتمع و جزئی از اجتماع بشمار آید و لذا اعتباری به شهادت اطفال غیر ممیز و دیوانگانی که نمی فهمند چه می کویند، نیست و نیز از همین جهت بعضی از ملل وحشی که زنان را جزو اجتماع بشری نمی شمارند شهادت شان را هم معتبر نمی دانند، چنانچه سنن اجتماعی غالب امتهای قدیمی مانند روم و یونان و غیر آنها به همین منوال جریان داشته است، و اسلام هم که دین فطرت است شهادت را معتبر دانسته و در بین سایر وسایل تنها آن را معتبر داشته و سایر وسایل را از درجه اعتبار دانسته، مگر در صورتی که افاده علم کند و درباره اعتبار شهادت فرمود: و أقیموا الشهادة لله(514) و نیز فرمود: و لا تکتموا الشهادة و من یکتمه فانه آتم قلبه(515) و نیز فرمود: و الذین هم بشهاداتهم قائمون(516).
و درباره عدد شهود جز در مسأله زنا در جمیع موارد دو نفر را کافی دانسته که هر کدام دیگری را تأیید کند و فرمود: و استشهدوا شهیدین من رجالکم فان لم یکونا رجلین فرجل و امرأتان ممن ترضون من الشهداء أن تضل احدهما فتذکر احدهما الأخری و لا یأب الشهداء اذا ما دعوا و لا تسئموا أن تکتبوا صغیرا أو کبیرا الی أجله ذلکم أقسم عند الله و أقوام للشهادة و أدنی ألا ترتابوا(517) چون ذیل آیه افاده می کند که آنچه در صدر آیه درباره احکام شهادت ذکر شده که از آن جمله ضمیمه شدن یکی است به دیگری به عدالت و اقامه شهادت ذکر شده که از آن جمله ضمیمه شدن یکی است به دیگری به عدالت واقامه شهادت ورفع سوءغرض بیشتر مطابقت دارد، چون اسلام در تشخیص اینکه چه کسی از افراد مجتمع بشمار می رود و خلاصه چه کسانی مجتمع انسانی را تشکیل می دهند زنان را هم جزو مجتمع و مشمول حکم شهادت می دانست از این رو زنان را هم در اقامه شهادت با مردان سهیم نموده و حق ادای شهادات را هم به آنان داده، الا اینکه چون مجتمعی را که اسلام بوجود آورده مجتمعی است که ساختمانش بر پایه عقل نهاده شده نه بر عواطف، زنان جنبه عواطفشان بر تعقلشان غلبه دارد، از این رو از این حق به زنان نصف مردان داده بنابراین شهادت دو نفر از زنان معادل یک نفر از مردان خواهد بود، چنانچه آیه شریفه گذشته نیز به این حکمت اشاره کرده و فرمود: أن تضل احداهما فتذکر احداهما الأخری تا اگر یکی از آن دو گمراهی و دستخوش عواطف شد دیگری متذکرش سازد و ما در جزء چهارم کتاب المیزان، آنجا که حقوق زن در اسلام را بیان می داشتیم مطالبی که برای این بحث نافع باشد گذراندیم، البته برای شهادت در کتب مفصله فقه احکام زیاد و فروعات بسیار مبسوطی هست که چون از غرض ما در این بحث خارج است متعرض آن نمی شویم(518).

63- عدالت چیست و آیا عدالت یک امر فطری است یا وضعی و در شرع مقدس معیار عدالت چیست؟

جواب : عدالت که در لغت به معنای اعتدال و حد وسط بین عالی و دانی و میانه بین دو طرف افراط و تفریط است.
و در افراد مجتمعات بشری عدالت عبارت است از افرادی که قسمت عمده اجتماع را تشکیل می دهندو آنان همان افراد متوسط جامعه اند، که در حقیقت به منزله جوهره ذات اجتماعند، و همه ترکیب و تألیف های اجتماعی روی آنان دور می زند، زیرا نوابغ و رجالی که مزایا و فضایل عالی اجتماعی برخوردارند و همه افراد اجتماع هم و غرض نهائیشان رسیدن به مقام ایشان می باشد در هر عصری جز عده ای انگشت شمار نیستند و در هر جامعه ای یافت شوند در طبقه اعضای رئیسه آن اجتماع قرار می گیرند، و عده ی این چنین افراد آنقدر نیست که به تنهایی بتوانند جامعه ای را تشکیل داده و یا در تکمیل و تکون آن اثری داشته باشند. همچنین افراد معدودی که نقطه مقابل آنان و در طرف تفریط قرار دارند، یعنی اشخاص بی شخصیت و فرو مایه اجتماع که پایبند به حقوق اجتماعی نیستند و فضائلی که مورد غبطه و آرزوی افراد باشد در آنان نیست.
خلاصه، بی بند و بارهایی که پایبند به اصول عامه ی اجتماعی که در حقیقت حیات جامعه به رعایت آنها است، نیستند و بازدارنده ای از ارتکاب گناهان اجتماعی که باعث هلاکت جامعه و بطلان تجاذب و پیوستگی لازم بین اجزای اجتماع است ندارد، که این چنین افراد هم مانند دسته اول عددشان در هر عصری انگشت شمار بوده و در تشکیل اجتماع اثری نداشته و بود و نبودشان یکسان است و اجتماع وقعی و اعتمادی به رأی و خیر خواهی شان ندارد، از این دو دسته که بگذریم تنهاافرادی در تشکیل جامعه به حساب می آیند که مردمی متوسط الحال هستند تنها اینها هستند که ساختمان و اسکلت جامعه را تشکیل می دهند و به دست اینها است که مقاصد جامعه و آثار حسنه ای که غرض ازتشکیل جامعه حصول آن مقاصد و تمتع از آن آثار است ظاهر می گردد، و این مطلب روشن است و هیچ جامعه شناسی نیست که در اولین برخورد با آن حس قبول تلقی اش نکند، آری، هر کسی بطور قطع احساس می کند که در زندگی اجتماعی خود به افرادی احتیاج دارد که رفتار اجتماعی آن مورد اعتماد و در امور میانه رو باشند، از بی باکی و قانون شکنی و مخالفت باسنن وآداب جاری پروا داشته باشد و تا اندازه ای نسبت به حکومت و دستگاه قضا و شهادات و غیره لا ابالی نباشد، این حکم فطری و ارتکازی هر کسی به ضروری در شاهد معتبر دانسته و فرمود: و أشهدوا ذوی عدل منکم و أقیموا الشهادة لله ذلکم یو عظ به من کان یؤمن بالله و الیوم الآخره(519) و نیز فرمود: شهادة بینکم اذا حضر أحدکم الموت حین الوصیة اثنان ذوا عدل منکم(520).
در این دو آیه روی سخن با مؤمنین است، پس اینکه شرط کرده که این دو شاهد باید ازدارندگان فضیلت عدالت باشند مفادش این است که شاهد باید نسبت به مجتمع دینی، مردی معتدل باشد، نه نسبت به مجتمع قومی و شهری، و از همین جا استفاده می شود که شاهد باید در جامعه طوری رفتار نماید که مردم دین دار به دین وی وثوق و اطمینان داشته باشند، و کارهایی را که در دین گناه کبیره و منافی دین به شمار می رود مرتکب نشود، چنانچه قرآن هم در این مقوله می فرماید: ان تجتنبوا کبائز ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما(521) - و ما در ذیل همین آیه در جزء چهارم کتاب المیزان / جلد 4 / ص 323 راجع به معنای کبیره بحث کرده ایم.- و در آیات دیگری هم به همین معنا اشاره نموده، از آن جمله می فرماید: و الذین یرمون المحصنات ثم لم یأتوا بأربعة شهداء فاجلدو هم ثمانین جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة أبدا و أولئک هم الفاسقون(522).
نظیر آیه مورد بحث اشتراط عدالت، آیه ی ممن ترضون من الشهداء است، زیرا رضایتی که در آن اخذ شده همان خوش بینی مجتمع دینی است و معلوم است که مجتمع دینی از جهت دینی بودنش از کسی راضی و به وی خوشبین می شود که رفتارش برای جماعت اطمینان آور نسبت به دیانتش باشد.
و این همان معنایی است که در اصطلاح فقه آن را ملکه عدالت می نامند، البته این ملکه غیر ملکه عدالت در اصطلاح فن اخلاق است، چون عدالت فقهی هیأتی است نفسانی که آدمی را از ارتکاب کارهایی که به نظر عرف متشرع گناه کبیره است باز می دارد، و اما ملکه عدالت در اصطلاح اخلاق ملکه راسخ به حسب واقع است نه به نظر عرف، و این معنایی که ما برای عدالت کردیم معنایی است که از مذاق و مذهب امامان اهل بیت استفاده می شود، از آن جمله صدوق در کتاب فقیه(523) به سند خود از ابی یعفور نقل می کند که گفت حضور حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم در بین مسلمین عدالت مرد با چه چیز شناخته می شود تا شهادت هایی که له یا علیه مسلمین می دهد پذیرفته گردد؟ امام فرمود: به اینکه مسلمین او را به ستر و عفاف و جلوگیری از شکم و شهوت و دست و زبان بشناسند، و به اجتناب از گناهان کبیره ای که خداوند متعال مرتکب آن را وعده آتش داده از قبیل می گساری، زنا، ربا، عقوق پدر و مادر و فراز از جنگ و امثال آن معروف باشد، و دلیل بر این که شخص از جمیع این گناهان اجتناب دارد این است که جمیع معایب خود را بپوشاند، بطوری که بر مسلمانان تفتیش سایر معایب و لغزشهایش حرام باشد و ستودن وی به پاکی و اظهار عدالتش در بین مردم واجب شود.
دلیل دیگرش این است که به رعایت نمازهای پنج گانه و مواظبت بر آنها و حفظ اوقات آنها معهود باشد و در جماعتهای مسلمین حضور به هم برساند، و جز یا عذر موجه از اجتماعاتی که در مصلاها منعقد می شود تخلف نورزد، وقتی داری چنین نشانه هایی بود و همواره در مواقع نماز در مصلاخود دیده شد و خلاصه اگر از اهل شهر و قبیله اش بپرسند فلانی چطور آدمی است؟ بگویند: ما جز نیکی از او نده ایم و همواره او را مواظب نماز و مراقب اوقات آن یافته ایم. همین مقدار برای احراز عدالت و قبول شهادتش در بین مسلمین کافی است، زیرا نماز خود پرده و کفاره گناهانست، و ممکن نیست کسی که در جماعات حاضر نمی شود و نماز را در مساجد نمی خواند درباره اش شهادت دهند که وی نمازگرار است، جماعت و اجتماع تنها برای همین منظورتشریع شده که نمازگزار را از بی نماز بشناسند، و اگر غیر این بود همین منظور تشریع شده که نمازگزاران را از بی نماز بشناسند، و اگر غیر این بود کسی نتوانست به صلاح و سداد و دیانت اشخاص شهادت دهد، و لذا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گرفت خانه های مردمی را به جرم کناره گیری از جماعت مسلمین آتش بزند، و بارها می فرمود: نماز کسی که بدون عذر در مسجد حاضر نمی شود نماز نیست.
همین روایت را شیخ در تهذیب زیادتر از آنچه ما از صدوق (علیه الرحمه) نقل کردیم روایت کرد. و ستر و عفافی که در روایت است هر دو بنا بر آنچه در صحاح است به معنای تزکیه است، واین روایت همانطوری که می بینید عدالت را امری معروف ذر بین مسلمین دانسته است، و سائل از نشانه های آن پرسش نموده و امام علی (علیه السلام) درباره آثار آن فرمود: اثر مترتب بر عدالت که دلالت بر این صفت نفسانی و حکایت از آن می کند همانا ترک محرمات پروردگار و خودداری از شهوات ممنوع است، و درباره نشانه آن فرمود: نشانه عدالت اجتناب از گناهان کبیره است و دلیل بر این اجتناب به آن تفصیلی که امام بیان داشت حسن ظاهر بین مسلمین است(524).

64- سوگند چیست و بشر چرا در وثیقه گرفتن به سوگند اعتماد می کند؟

جواب : حقیقت معنای اینکه می گوییم: به جان خودم سوگند که فلان مطلب فلان است، و یا به حیاتم که مطلب همانست که من گفتم، این است که گفته های خود را در راستی و صحت به جان و زندگی خود که در نظر، عزیز و محترم است پیوند دهیم بطوری که صحت و راستی گفتار ما بسته به جان و زندگی ما و عدم صحت آن بسته به عدم زندگی ماباشد بطلان گفتارمان ابطال حرمت و منزلت زندگیمان باشد با حفظ اینکه نداشتن ارزش واحترام زندگی سقوط از مقام انسانیت است، چون انسانیت، آدمی را دعوت به حفظ احترام زندگی می کند، و همچنین معنای اینکه می گوییم: تو را به خدا قسم فلان کار را مکن و یا فلان کار را بکن، این است که می خواهیم امر نهی خود را به مقام و منزلتی که خدای سبحان در نظر مؤمنین دارد پیوند داده و مربوط سازیم، بطوری که مخالفت امر و نهی ما، خوار شمردن مقام خدای تعالی باشد و همچنین غرض و معنای اینکه می گوییم: و الله هر آینه فلان کار را می کنم، پیوند مخصوصی است بین تصمیمی که بر کاری گرفته ایم و بین مقام و منزلتی که خدای متعال در نظرمان دارد برقرار کنیم، بطوری که فسخ آن عزیمت و نقض آن تصمیم ابطال منزلت و اهانت به حرمتی باشد که خدای سبحان در نظر ما دارد، و نتیجه این پیوند این است که خود را از فسخ عزیمت و شکستن عهدی که بسته ایم باز داریم.
بنابراین می توان گفت: سوگند عبارت است از ایجاد ربط خاصی بین خبر و یا انشاء و بین چیز دیگری که دارای شرافت و منزلت است، بطوری که بر حسب این قرار داد، بطلان و دروغ بودن انشا یا خبر، مستلزم بطلان آن چیز باشد، و چون آن چیز در نظر صاحب قرار داد، دارای مکانت و احترام لازم الرعایه است و هیچگاه راضی به اهانت به آن نیست از این جهت فهمیده می شود که در خبری که داده راستگو است، و در تصمیمی که گرفته است، پس قسم در اینگونه امور تأکیدی است رسا.
در بعضی از لغات بجای قسم و در مقابل آن، خبر را به چیزی که فاقد شرف و احترام است مربوط می سازند، و غرضشان از این قسم پیوندها، اظهار بی اعتنایی است نسبت به خبری که می دهند و یا می شنوند، در حقیقت این یک قسم زخم زبان به شمار می رود و لیکن از این قسم پیوندها در کلام عرب بسیار کم دیده می شود.
تا آنجا که ما سراغ داریم سوگند از عادات و رسومی است که در تمامی زبانها متداول است و پیداست که آن را از نیاکان خود به ارث برده اند، نه اینکه مختص به یک زبان و از مخترعات یک نسل بوده باشد، و این خود دلیل بر این است که سوگند از شؤون تلفظات یک لغت نیست بلکه حیات اجتماعی انسان وی را بسوی آن هدایت نموده است، زیرا انسان در بعضی از موارد می فهمد که چاره ای جز توسل به سوگند و استفاده از آن ندارد، و همیشه توسل به سوگند در بین امم دائر بوده و چه بسا در موارد متفرقه ای که نمی توان در تحت قاعده اش در آورد و احیانا در مجتمعات انسانی پیش می آید به منظور دفع تهمت و دروغ و یا تسکین نفس و تأیید خبر به آن متوسل می شده اند، تا اندازه ای که حتی قوانین کشوری هر امت در پاره ای از موارد از قبیل تحلیف سلاطین و اولیای مملکت در ابتدای تاجگذاری و یا افتتاح مجالس پارلمان و امثال آن به آن اعتبار و قانونیت داده است.اسلام نیز کمال اعتبار را نسبت به سوگندی که با نام خداوند واقع شود مبذول داشته و این نیست مگر برای خاطر عنایتی که اسلام به رعایت احترام مقام ربوبی دارد.آری، سلام ساحت قدس خدای تعالی را از اینکه مواجه با صحنه هایی که با مراسم ربوبیت و عبودیت منافی باشد حفظ کرده، و لذا کفاره های مخصوصی برای شکستن سوگند وضع نموده و سوگند زیاد را هم مکروه دانسته و فرمود: لا یؤاخذ کم الله باللغو فی أیمانکم و لکن یواخذکم بما عقدتم الأیمان فکفارته اطعام عشرة مساکین(525) و نیز فرمود و لا تجعلوا الله عرضة لأیمانکم(526) و سوگند را در مواردی که مدعی در محکمه، شاهدی بر دعوی خود ندارد معتبر دانسته و فرمود: فیقسمان بالله لشهادتنا أحق من شهادتهما و ما اعتدینا(527).
و از کلمات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: شاهد آوردن به عهد مدعی و سوگند خوردن به عهده منکر است(528).
و این اعتبار سوگند در حقیقت اکتفا کردن محکمه است به دلالت سوگند بر ایمان درونی طرف در جایی که دلیل دیگری بر صدق گفتارش نباشد، توضیح اینکه، مجتمع دینی مجتمعی است که بر پایه ایمان به خدای تعالی بنا نهاده شده و اجزای این مرکب که با هم تألیف شده و اجتماع را تشکیل داده اند، انسان های با ایمان است، خلاصه در چنین مجتمع سر چشمه همه سنت هایی که پیروی می شود و محور جمیع احکامی که جاری می گردد ایمان به خدا است.
و کوتاه سخن، جمیع آثاری که از این چنین مردم بروز می کند همه و همه ناشی از حالت درونی و ایمان آنها است. چنانکه در یک مجتمع بی دین محور همه اینها ایمان افراد است به مقاصد قومی خود و همه سنن و قوانین کشوری و آداب و رسومی که در بینشان دائر است ناشی از ایمان است.
وقتی در یک جامعه دینی اعتماد و اتکاء بر ایمان افراد در جمیع شؤون اجتماعی و لوازم زندگی صحیح باشد همچنین صحیح است اعتمادبه ایمانشان درجایی که ایمان به خدادلیل دیگری برصدق گفتارشان دربین نیست واین اعتمادبه ایمان همان سوگندی است که شارع در مواردی که مدعی گواهی بر صدق دعوی خود ندارد، برای وی تشریع فرمود، تا منکر، انکار خود را مربوط و بسته به ایمان درونی خود کند و بر صدق گفتار خود سوگند یاد نماید، بطوری که اگر کشف شود که در انکار و اظهاراتش دروغ گفته، کشف شود که در اظهار ایمانش به خدا نیز دروغگو بوده است، پس در حقیقت ایمانش که بوسیله عقد قسم مربوط و مرهون صدق گفتارش شده، به منزله گروگانی است که مدیون، آن را در اختیار طلبکار خود می گذارد تا مجاز باشد گروگان رابگیردتاوقتی که وعده ای که داده وفاکندیعنی درسرموعدطلب وی رابپردازدوگرنه دیگردست به گروگان پیدانمی کندهمچنین منکرکه درعالم اعتبارایمانش گروگان به مطلبی بسته است که بر آن سوگند یاد کرده، بطوری که اگر خلاف آن مطلب کشف شود ایمانش نیز از بین رفته و از این سرمایه تهی دست می شود و ایمانش در جامعه از درجه اعتبار ساقط می شود، و از ثمرات ایمانش - که در چنین مجتمع عبارت است از همه مزایای اجتماعی - محروم می ماند و در این مجتمع که گفتیم باید اجزایش با هم مؤتلف باشند رانده و مطرود می شود، بلکه رانده زمین و آسمان شده، نه در زمین ماوایی خواهد داشت که در قرار گیرد و نه آسمانی که بر سرش سایه افکند.
مؤید این مطلب انزجار و تنفر شدیدی است که مسلمین صدر اسلام در برابر کسانی که از سنن دینی مانند نماز جماعت و حضور در جبهه جنگ تخلف می ورزیدند از خود نشان داده اند، چه از اعتراض مسلمین آنروز که در حقیقت روزگار سلطه دین بر همه هواها بوده به خوبی می فهمیم تا چه اندازه یک مرد متخلف از سنن دینی در نظر مجتمع مطرود و منفور بوده است، و عالم در نظر آن بی نوا، تا چه اندازه تنگ می شده است.
اینکه گفتیم مسلمین صدر اسلام برای این بود که - در تاریخ - اسلام مجتمعی که به تمام معنی دینی باشد و دین بر تمامی شؤون اجتماعی حکومت کند جز در صدر اسلام به خود ندیده است.
مجتمع کشورهای اسلام امروز با اینکه اسمش است در حقیقت مجتمعی است که دین در آنها رسما حکومت و نفوذ ندارد، و بیشتر تمایلات مادی در دلها حکمفرماست، مجتمعی است که از مختصری تمایلات دینی آنهم بسیار ضعیف و مورد اعراض و طعن عموم و از تمایلات مادی بس شدید، ترکیب یافته است، مجتمعی که تمدن جدید قسمت عمده توجه مردم را به خود جلب کرده و علاقه اش تا اعماق دلها ریشه دوانیده و در نتیجه کشمکشی بس عجیب بین این دوعتاقه و دوداعی در دلها براه انداخته و همواره در نزاع بین داعی دین و دنیا، غلبه و پیروزی نصیب تمایلات مادی بوده در نتیجه آن وحدت نظامی که اسلام در مجتمع دینی مسلمین بوجود آورده بود و در همه شؤون اجتماع گسترش داشت از بین رفته و در روحیات مردم هرج و مرج عجیبی به پا خاسته است، البته در چنین روزگاری سوگند بلکه هر قانونی دیگری هر چه هم در حفظ حقوق مردم از سوگند قوی تر باشد در مجتمعات امروز کوچکترین اثری ندارد، برای اینکه در این اجتماع نه تنها سلب اعتماد از قوانین دینی موجود در مجتمع شده، بلکه به هیچ یک از نوامیس و مقررات جدید هم اعتمادی نیست. این را هم باید تذکر داد که ما نمی خواهیم بگوییم چون امروز ایمان مردم ضعیف شده پس باید احکام مربوط به یمین سوگند از بین برود نه، خدای تعالی به مقتضیات هر عصری و روزگاری احکامش را نسخ نمی کند و اگر مردم از دین اعراض کنند و از آن به ستیزه آیند، خداوند از شرایع دینش دست بر نمی دارد.
آری، دین در نزد خدای تعالی اسلام است و بس، و خداوند هیچوقت به کفر بندگانش راضی نمی شود، اگر بنا بود حق و حقیقت پیرو تمایلات آنان شود آسمانها و زمین تباه می گردید، جز این نیست که اسلام دینی است متعرض جمیع شؤون زندگی انسانی و شارح و مبین احکام آن، دینی است که هر از احکام آن نسبت به ما بقی متناسب و متلازم است، به این معنا که یک پیوستگی و وحدت خاصی در سراسر احکام آن حکمفرما است و طوری به هم مربوطند که اگر فتوری در یکی از آنها دست دهد و یا یکی از آنها از بین برود اثرش در سراسر دین بروز می کند، عینا مانند بدن یک انسان که اگر یکی از اجزایش مریض شود در مابقی هم اثر می گذارد، و نیز همانطوری که در بدن انسان اگر عضوی فاسد و یا مریض شود در مابقی هم اثر می گذارد، و نیز همانطور که در بدن انسان اگر عضوی فاسد و یا مریض شود نبایدازسایراعضاچشم پوشیدوبدن رایکسره به دست مرض سپردبلکه بایدآن را سالم نگهداشت و در صدد علاج مریضی آن بر آمد،همچنین اگراخلاق مردم روبه مادیت نهادخداوندازسایراحکامش چشم نمی پوشدآری، اسلام گر چه ملتی حنیف و دینی آسان و پر گذشت است، و دارای مراتب مختلف وسیعی است و تکالیف خود را به قدر طاقت انجام و اجراء، متوجه اشخاص می کند و اگر چه در عین اینکه دارای حالتی است که در آن حالت باید حفظ جمیع شرایع و قوانینش یکجا و بدون استثناء رعایت شود، لیکن در عین حال دارای حالت دیگری است و آن حالت انفرادی است. همانطوری که برای روز امنیت و سلامت احکامی دارد همچنین برای روز اضطرار احکام دیگری جعل کرده است، نماز در روز امنیت و سلامت، نمازی است شامل جمیع شرایط و فاقد جمیع موانع. و در روز خوف و اضطرار، نمازی است فاقد اغلب شرایط و عبارت است از اشاره و بس. و لیکن این گذشت و تنزل از مرتبه فوق به مرتبه فوق به مرتبه مادون مشروط است به اضطراری که رافع تکلیف و مجوز ترک آن باشد، چنانچه فرمود: و من کفر بالله من بعد ایمانه الا من أکره و قلبه مطمئن بالایمان و لکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم(529) تا آنجا که می فرماید: ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربک من بعدها لغفور رحیم(530) و اما اینکه افراد مجتمع در برابر تمتعات مادی شیفته و بی خود شده و دستوراتی را از دین که منافی آن تمایلات است ترک نموده و بگویند این دستورات موافق سنن جاری در دنیای امروز نیست، صرف این جهت، باعث نمی شود که احکام خدا از بین برود، زیرا همانطوری که گفتیم تنها اضطرار رفع تکلیف می کند و علاقه به تمایلات مادی، اضطرار و رافع تکلیف نیست، بلکه در حقیقت مادیت و دست از دین کشیدن است.
در اینجا بحث دیگری به میان می آید و آن این است که آیا همانطور که بعضی ها خیال کرده اند سوگند به غیر اسم خدا شرک به خداوند است یا نه؟
باید از کسی که چنین گمان کرده پرسید: مقصود از این شرک چیست؟ اگر مقصود این است که سوگند چون مبتنی بر تعظیم است اگر به غیر اسم خدا واقع شود در حقیقت غیر خدا را تعظیم نموده و آن را پرستیده است.
در جواب می گوییم: هر تعظیمی شرک نیست، بلکه شرک عبارت است از اینکه عظمتی را که مخصوص ذات خداوندی است و با آن هر چیزی بی نیاز است برای غیر خدا قائل شویم، به دلیل اینکه اگر هر تعظیمی شرک بود خود پروردگار در کتاب مجیدش مخلوقات خود راتعظیم نمی کرد و حال آنکه می بینیم به آسمان و زمین و مهر و ماده و خنس و کنس از ستارگان و شهاب هایی که فرو می ریزند سوگند خورده است، و همچنین به کوه و دریا و انجیر و زیتون و اسب و شب و روز و صبح و شفق و ظهر و عصر و روز قیامت قسم یاد کرده، و نیز به نفس و کتاب و قرآن عظیم و زندگی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و به ملائکه و مخلوقاتی دیگر در آیات زیادی قسم خوده، و معلوم است که سوگند خالی از یک نحوه تعظیم نیست.
با این حال چه مانعی دارد همانطور که خداوند اشیاء را به عظمتی که خودش به آنها داده یاد فرموده، ما نیز آنها را به همان موهبت تعظیم، و به همان مقدار از تعظیم یاد کنیم؟ و اگر این تعظیم شرک بود، کلام خداوندبه احتراز از چنین تعظیم و اجتناب از چنین شرک سزاوارتر بود و نیز خداوند متعال امور بسیاری را در کلام خود احترام نموده، مثلا درباره قرآن خود فرمود: و القرآن العظیم(531) و درباره عرش فرمود: و هو رب العرش العظیم(532) و درباره پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: و انک لغلی خلق عظیم(533) و نیز برای انبیا و پیغمبران خود و هم چنین برای مؤمنین حقوقی بر عهده خود واجب نموده و آن حقوق را تعظیم و احترام کرده، از آن جمله فرمود: و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین، انهم لهم المنصورون(534) و نیز فرمود: و کان حقا نصر المؤمنین(535) با این حال چه مانعی دارد که ما نیز این امور را تعظیم نماییم و از کلامی که خدای تعالی درباره مطلق قسم دارد تبعیت نموده و خدا را به یکی از همان چیزهایی که خودش به آن قسم یاد کرده و یا به یکی از حقوقی که خودش برای اولیاءاش قرار داده قسمش بدهیم؟
و چطور می توان گفت که این نحوه قسم شرک به خدا است!؟ آری، این نحو قسم قسم شرعی که در فقه در باب یمین و قضا، آثار و احکام مخصوصی دارد نیست، و قسم شرعی تنها قسمتی است که به اسم خدای سبحان منعقد شود، و لیکن کلام ما در این جهت نبود.
و اگر مقصود این است که بطور کلی تعظیم غیر خدا چه در قسم و چه در غیر قسم جایز نیست، این ادعائی بدون دلیل است بلکه دلیل قطعی بر خلافش هست.
بعضی هم گفته اند که خدا را به حق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر اولیایش قسم دادن و به آنان تقرب جستن و آنان را به هر وجهی که شده شفیع قرار دادن جایز نیست، زیرا این عمل خود یک نحوه پرستش وبرای غیر خدا نفوذ معنوی قایل شدن است. جواب این حرف هم نظیر جوابی است که از حرف قبلی داده شد، زیرا از این آقایان می پرسیم مراد شما از این نفوذ و سلطه غیبی چیست؟ اگر مراد از این سلطه، سلطه و نفوذ استقلالی است بطوری که رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا امامان (علیه السلام) در مقابل خدای تعالی مستقل در تأثیر باشند که خود روشن است هیچ مسلمانی که به کتاب خدا ایمان داشته باشد چنین خیالی را هرگز نمی کند.
و اگر مراد مطلق سلطه و نفوذ معنوی است و لو به اذن خدا باشد چنین سلطه ای هیچ دلیلی بر امتناعش نیست، و هیچ اشکالی ندارد که بعضی از بندگان خدا مانند اولیای او متصف به چنین قدرتی بشوند، بلکه قرآن پاره ای از سلطنت های غیبی را صریحا به بعضی از بندگان خدا مانند ملائکه نسبت داده، از آن جمله فرموده است: حتی اذا جاء أحدکم المؤت توفته رسلنا و هم لا یفرطون(536) و نیز فرمود: قل یتوفیکم ملک الموت(537) و نیز فرمود: و النازعات غرقا، و الناشطات نشطا، و السابحات سبحا، فالسابقات سبقا، فالندبرات أمرا(538). و نیز فرمود: قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک(539) و آیات کریمه قرآن در این باره بسیار زیادند.
درباره شیطان و جنود او هم می فرماید: انه براکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم انا جعلنا الشیطان أولیاء للذین لا یؤمنون(540)و درباره شفاعت انبیا و غیر انبیا در آخرت و همچنین درباره معجزات آنها در دنیا آیات زیادی هست، و ای کاش می فهمیدیم چه فرق است بین آثار مادی و غیر مادی که این آقایان آثار مادی را از قبیل سردی و گرمی را بدون هیچ استنکاف و انکاری برای هندوانه و عسل اثبات می کنند، و اما به آثار غیر مادی می رسند اسمش را سلطه غیبی گذاشته و آن را انکار می کنند.
اگر اثبات تأثیر برای غیر خدا قدغن است فرقی بین آثار مادی و غیر مادی نیست، و اگر جایز است که چیزی به اذن خدا دارای اثر شود باز هم فرقی بین مادی و غیر مادی نیست، و هر دو یکسانند(541).