فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

54- آیا آیه اکمال دین در روز غدیر خم نازل شد یا قبل از آن نازل شده بود؟

جواب اگر اوضاع داخلی مجتمع اسلامی اواخر عمر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بررسی کنیم بحث عمیق قرار دهیم، یقین پیدا می کنیم که امر ولایت قبل از روز غدیر به ایامی نازل شده و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از اظهار این حکم نازل شده، بدین جهت خود داری می کرد، چرا که می ترسید مردم آن را تحمل نکنند و نپذیرند و یا علیه آن سوء قصدی کنند و در نتیجه امر دعوت مختل شود و مردم به خاطر این آخرین دعوت همه دعوت های دینی را رد نموده، از دین مرتد شوند به این منظور مدام تبلیغ را تاخیر می انداخته تا آنکه آیه شریفه: یأیها الرسول بلغ ما أنزل الیک من ربک(397) نازل شد و آنجناب را از خطری که احتمالش را می داد تأمین و مصونیت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز یعنی روز غدیر حکم مزبور را اعلام نمود. بنا بر این می توان احتمال داد که خدای تعالی قسمت عمده سوره مائده را که آیه الیوم أکملت لکم دینکم(398)و تؤام با آن آیه ولایت را در روز عرفه نازل کرده باشد ولی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان ولایت را تا روز غدیر خم تاخیر انداخته باشد و اما خودش آن آیه را در همان روز عرفه تلاوت کرده باشد.
و اما اینکه در بعضی از روایات آمده که این سوره و یا خصوص آیه ولایت در روز غدیر خم نازل شده، هیچ بعید نیست از این جهت باشد که مسلمانان در آن روز برای اولین بار آن آیه را شنیده باشند، چون روز غدیر خم روزی بود که حکم آیه به مردم ابلاغ شد، قهرا آیه این حکم نیز در آن روز به گوش مردم خورده است.
پس بین روایات منافاتی نیست یعنی آنهایی که دلالت می کنند بر نزول آیه درباره مسأله ولایت و آنهایی که دلالت دارند بر نزول آیات در روز عرفه، نظیر روایت عمر و علی و معاویه و سمره با هم کمال سازش را دارند زیرا تنافی در وقتی تحقق می یابد که یک دسته از روایات بگویند: آیات در روز غدیر خم نازل شده و دسته دیگر دلالت کنند بر اینکه در روز عرفه نازل شده است(399).

55- راه درست فکر کردن از نظر اسلام چیست و قرآن به کدام فکر انسانها را دعوت می کند؟

جواب : هیچ تردیدی نداریم در اینکه حیات انسانی، حیاتی است فکری، نه چون حیوانات غریزی و طبیعی. زندگی بشر سامان نمی گیرد مگر به وسیله ادراک، که ما آن را فکر می نامیم و از لوازم فکری بودن زندگی بشر یکی این است که هر قدر فکر صحیح تر و کامل تر باشد قهرا زندگی انسانی استوارتر خواهد بود. پس زندگی استوار، حال به هر سنتی که باشد و در هر طریقی که افتاده باشد طریقی سابقه دار، یا بی سابقه، ارتباط کامل با فکر استوار دارد و زندگی استوار مبتنی و مشروط به داشتن فکر استوار است، حال هر قدر استواری فکر بیشتر باشد استواری زندگی بیشتر و هر قدر آن کمتر باشد این نیز کمتر خواهد بود.
خدای تعالی هم در کتاب عزیزش به راههای مختلف و اسلوب های متنوع به این حقیقت اشاره نمود، از آن جمله فرمود: أ و من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها(400) و نیز فرمود: قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون(401). همچنین فرمود: یرفع الله الذین ءامنوا منکم و الذین أوتوا العلم درجات(402) و باز می فرماید: فبشر عباد، الذین یستمعون القول فیتعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولوا الألباب(403) و آیات بسیار دیگر از این قبیل که نیازی به ایراد همه آنها نیست، پس در اینکه قرآن کریم بشر را به فکر صحیح دعوت نمود و طریقه صحیح علم را ترویج فرمود، هیچگونه تردیدی نیست.
قرآن کریم علاوه بر این، چنین بیان کرد که فکر صحیح و طریقه درست تفکر، انسان را به چه چیزهایی هدایت می کند، از آن جمله فرمود: ان هذا القرءان یهدی للتی هی أقوم(404)، یعنی به ملتی و یا سنتی و یا به عبارت دیگر طریقه ای هدایت می کند که استوارتر از آن نیست، و به هر حال آن طریقه و سنت راهی است حیاتی و طریقه ای است برای زندگی و معلوم است که استوارتر بودن آن از راههای دیگر، موقوف بر این است که طریق تفکر در آن از هر طریق تفکری استوارتر باشد، طریقه ای است که به حکم آیات زیر یکسره نور و صراط مستقیم است: قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین، یهدی به الله من الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم(405) و صراط مستقیم عبارت است از راه روشنی که هیچ اختلافی در آن نباشد و علاوه بر این هیچگاه از رساندن رهرو خود به هدف تخلف نداشته و دو هوا نباشد و از این گذشته باشد با حقی که کطلوب هر انسان حق جوئی است مناقضت و ناسازگاری نداشته باشد و علاوه بر این راهی است که بعضی از اجزای آن نقیض دیگر آن نباشد.
و اما اینکه آن فکر صحیح و اقوام که قرآن کریم بشر را به سوی آن دعوت و تشویق کرده، چگونه تفکری است؟ قرآن عزیز آن را معین نکرد بلکه تشخیص آن را به عقل فطری بشر واگذار نمود. چون عقل بشر در صورتی که آزادی خدادادی اش محفوظ مانده باشد خود آن فکر صحیح را می شناسد، تشخیص آن در نفوس بشر همواره ثابت و مرتکز است.
و شما اگر در آیات قرآن تتبع و تفحص نموده و در آنها به دقت تدبر نمایید، خواهید دید که بشر را شاید بیش از سیصد مورد به تفکر، تذکر و یا تعلق دعوت نموده و یا به رسول گرامی خود یادآور می شود که با چه دلیلی حق را اثبات و یا باطل را ابطال کند. و خلاصه کلام اینکه از این آیات می توان فهمید که راه صحیح تفکر از نظر قرآن چه راهی است و ما در اینجا به عنوان نمونه چند آیه را می آوریم: قل فمن یملک من الله شیئا ان أراد أن یهلک المسیح ابن مریم و أمه(406) که ترجمه اش گذشت و در حکایت اینکه انبیا و اولیایش چون نوح و ابراهیم و موسی و سایر انبیای بزرگوارش و لقمان و مؤمن آل فرعون و سایر اولیایش در برابر خصم چه جور استدلال کرده اند، فرمود: قالت رسلهم أ فی الله شک فاطر السماوات و الأرض(407) و نیز فرمود: و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم(408). و نیز فرمود: و قال رجل مؤمن من ءال فرعون یکتم ایمانه أ تقتلون رجلا أن یقول ربی الله و قد جاءکم بالبینات من ربکم(409) و در حکایت از ساحران فرعون فرمود: قالوا لن نؤثراک علی ما جاءنا من البینات و الذی فطرنا فاقض ما أنت قاض انما تقضی هذه الحیوة الدنیا(410). و خدای تعالی در هیچ جا از کتاب مجیدش حتی در یک آیه از آن بندگان خود را مأمور نکرده به اینکه او را کورکورانه بندگی کنند و یا به یکی از معارف الهیش ایمانی کورکورانه بیاورند و یا طریقه ای را کورکورانه سلوک نمایند، حتی شرایعی را هم که تشریع کرده و بندگانش را مأمور به انجام آن نموده، با اینکه عقل بندگان قادر بر تشخیص ملاک های آن شرایع نیست مع ذلک آن شرایع را به داشتن آثاری تعلیل کرده که محتاج به آن آثار هستند نظیر نماز، که هر چند عقل بشر عاجز از تشخیص خواص و ملاک های آن است، با این حال وجوب آن را تعلیل کرده به اینکه نماز شما را از فحشا و منکر باز می دارد و البته یاد خدا اثر بیشتری دارد:
ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله أکبر(411) و درباره روزه فرمود: کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون(412).
و درباره وضو فرمود: ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهرکم و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون(413) و آیاتی دیگر از این قبیل.
و این ادراک عقلی یعنی تشخیص اینکه طریقه فکر صحیح کدام است که قرآن کریم تصدیق حق بودن و خیر بودن و نافع بودن آنچه بدان دعوت می کند را به چنان فکری حواله می دهد، و نیز تصدیق باطل بودن و شر و مضر بودن آنچه که از آن نهی می کند را به چنان فکری واگذار نموده، در نهاد خود ما انسانها است، یعنی خود ما با فطرتمان تشخیص می دهیم که طریقه فکر صحیح کدام است، با فطرتی که در همه آنها یکسان هستند، و هیچگاه دستخوش تغییر و تبدیل نگشته، و مورد اختلاف واقع نمی شود که یک انسان بگوید فطرت من چنین حکم می کند، و انسانی دیگر بگوید فطرت من چنین حکم نمی کند بلکه بگونه ای دیگر حکم می نماید، آری، فطرت امری است که حتی دو فرد انسان در احکام آن اختلاف ندارند و اگر اختلاف و نزاعی فرض شود از قبیل نزاع در بدیهیات است که وقتی خوب شکافته شود معلوم می شود یکی از دو طرف و یا هر دو طرف مورد نزاع را آنطوری که باید تصور نکرده اند، چون نتوانسته اند به یکدیگر بفهمانند نظیر مشاجره و نزاع آن سه نفر هم غذا که یکی پیشنهاد می کرد امروز نان و انگور بخوریم، آن دیگری که ترک بود به شدت انکار می کرد، و می گفت: نه باید که چرک و اوزوم بخوریم، سومی که عرب بود می گفت حتما باید خبز و عنب بخوریم.
و اما اینکه آن طریقه صحیح تفکر که گفتیم فطرت هر انسانی آن راتشخیص می دهد چیست؟
جواب : اگر در هر چیزی شک بکنیم در این معنا شکی نداریم و نمی توانیم تردید داشته باشیم که بیرون از چهار دیوار وجود ما حقائقی وجود دارد، که مستقل از وجود ما و جدای از اعمال ما است، نظیر مسائل مبدأ و معاد و مسائل دیگر ریاضی و طبیعی و امثال آن، که اگر ما بخواهیم ارتباطی صحیح با آن حقائق داشته باشیم، و آنها را آنطور که هست در یابیم، و یقین کنیم که آنچه دریافته ایم حقیقت و واقع آن حقائق است، دست به دامن قضایای اولیه و بدیهیات عقلی می شویم که جای شک در آنها نیست و یا به لوازم آن بدیهات متمسک شده و آنها را به ترتیب فکر خاصی طوری ردیف می کنیم که منظور و گم شده خود را از آن نتیجه بگیریم، مثلا بگوئیم این مطلب بدیهی است با (الف) مساوی است با (ب)، این نیز مسلم است که (ب) مساوی است با (جیم)، پس معلوم می شود که (الف) نیز مساوی است با (جیم) و یا بگوئیم: اگر (الف) مساوی باشد با (ب) بطور مسلم (جیم) نیز مساوی خواهد بود با (دال)، و اگر (جیم) مساوی با (دال) باشد قطعا (ها) نیز مساوی با (ذاء)خواهد بود، پس نتیجه می گیریم که اگر (الف) مساوی با (ب) باشد، قهرا و قطعا (ها) هم مساوی با (زاء) خواهد بود، و یا می گوئیم: اگر (الف) مساوی با (ب) باشد، قهرا و قطعا (جیم) هم مساوی با (دال) خواهد بود، و چون یقین داریم که (الف) مساوی با (ب) است، پس مسلما (ب) مساوی با (جیم) نیز هست. و این چند شکلی که ما در اینجا آوردیم و مواد اولیه که بدان اشاره نمودیم اموری است بدیهی که انسان دارای فطرت سلیم امتناع دارد از اینکه درباره آنها شک کند مگر آنکه فطرتش آفت زده و عقلش مخبط شده باشد، بطوری که مطالب ضروری و بدیهی را هم نتواند بفهمد، یک مفهوم تصویری را بجای مفهومی دیگر بگیرد، و یک مفهوم تصدیقی را بجای مفهوم تصدیقی دیگری اتخاذ کند، همچنانکه غالب شکاک ها که در بدیهیات هم شک می کنند علت شکاک شدنشان این است که از یک مفهوم بدیهی چیز دیگری می فهمند.
و ما وقتی به تمامی تشکیک ها و شبهاتی که بر این طریقه منطقی یاد شده، وارد شده و مراجعه کنیم می بینیم که خود این شکاکها نیز همه اعتمادشان در استنتاج دعاوی و مقصد خود بر امثال قوانین مدونه در منطق است، که یا مربوط به ماده قضایا است و یا مربوط به هیأت آنها، بطوری که اگر گفتار آنان را شکافته و تحلیل نمائیم و سپس مقدمات ابتدائی آن را یکی یکی کنار بگذاریم می بینیم که آن مقدمات عینا همان مواد و هیأت های منطقی است که از آن فرار می کردند، و بر آن خرده می گرفتند، و اگر یکی از آن مقدمات و یا هیأت ها را به شکلی تغییر دهیم که از نظر منطق به نتیجه نمی رسد، می بینیم که گفتار آنان نیز نتیجه نمی دهد و خود آنان نیز اعتراض می کنند که چرا فلان مقدمه را تغییر دادید، و این خود روشن ترین دلیل است بر اینکه شکاکان نیز به حکم فطرت انسانیشان صحت منطق را قبول داشته و به درستی اصول آن اعتراف دارند و حتی نه تنها اعتراف دارند بلکه در استدلالهای خود به کار می گیرند، پس اگر دم از انکار آن می زنند از باب لجاجت است، و با یقین به درستی آن، انکارش می کنند(414).

56- چرا و چگونه بین فلاسفه و متکلمین اختلاف بوجود آمد؟

جواب : فن کلام فن شریفی است که کارش دفاع از حریم معارف حقه دینی است، چیزی که هست متکلفین از مسلمانان - اعم از شیعه و سنی - طریق بحث را درست نرفته اند و نتوانسته اند بین احکام عقلی و احکام مقبول در نظر خصم فرق بگذارند، که ان شاءالله توضیح این اشتباه بطور اختصار می آید.
در همین اوان بود که علوم قدیمیان یعنی منطق، و ریاضیات طبیعیات، الهیات، طب، و حکمت علمی به زبان عربی ترجمه شد، و در عرب شایع گردید، و یک قسمت از این انتقال در عهد امویان صورت گرفته بود و در اوائل عهد عباسیان به حد کمال رسید، صدها کتاب از کتب یونانی و رومی و هندی و فارسی و سریانی به عربی تر جمه شد و مردم به خواندن و فراگیری آن علوم روی آوردند، چیزی نگذشت که خود صاحب نظر شده و کتابها و رساله ها به رشته تحریر در آوردند و این باعث خشم علما شد، مخصوصا وقتی می دیدند که ملحدان یعنی دهری مسلکها و طبیعی مذهبان و پیروان مانی و ملل دیگر دست به دست هم داده به جنگ با اسلام برخاسته اند و نیز مسائل مسلم و ضروری دین را انکار می کنند، خشمشان بیشتر گردید، از این بدتر آنکه می دیدند خود مسلمانان فیلسوف نما، شروع کردند به عیب گوئی و خرده گیری از معارف دین و از افکار متدینین و اهانت و عیب جوئی به اصول اسلام و معالم طاهره شرع، و معلوم است که هیچ دردی جانکاه تر از جهل نیست.
از جمله اموری که خشم علمای اسلام را بیشتر می کرد این بود که می شنیدند در پاره ای مسائل دینی که ارتباط و ابتنائی با مسلمیات علم هیأت و طبیعیات دارد طبق آن نظریه های مسلم در این علوم حکم می کردند، و مسأله را با اینکه برهانی نبود بلکه جدلی و از مسلمات بود، شکل برهان می دادند و دهری مذهبان و امثال آنان که در آن روزها خود را فیلسوف جا زده بودند امور دیگر از اباطیل خود را به این مسائل می افزودند، نظیر مسأله تناسخ و محال بودن معاد، مخصوصا معاد جسمانی، و با اینگونه مسائل و مسائل قبلی اسلام و ظواهر دین را می کوبیدند، و چه بسا بعضی از آنان گفته باشند که دین عبارت است از مجموعه ای از چند وظیفه تقلیدی و بدون دلیل که انبیا آنها را به منظور تربیت و تکمیل عقول ساده لوحان آوردند، و اما افراد تحصیل کرده و به اصطلاح فیلسوف که کارشان کنکاش و بررسی علوم حقیقی است احتیاجی به این مسائل تقلیدی ندارند، و با اینکه خود صاحبان نظریه هستند و دذر طریق استدلال ابتکاراتی دارند، چه حاجت به آورده های انبیا دارند.
و این غرور کفرآلود آنها، فقها و متکلمین را وادار کرد تا در برابر این فیلسوف نماها جبهه گیری نمود، به هر وسیله ای که برایشان ممکن بود آنان را سرکوب و رشته هایشان را پنبه کنند یا بوسیله استدلال و محاجه رو در رو و یا شوراندن مردم علیعه آنان و یا بیزاری جستن از ایشان و تکفیر کردنشان با آنان مقابله نمایند تا در آخر در زمان متوکل عباسی توانستند سورت و تندی آنان را شکسته، جمعشان را متفرق و کتابهایشان را نابود کنند، و چیزی نمانده بود که فلاسفه نیز به آتش آنان سوخته به کلی منقرض شوند تا آنکه معلم دوم، ابو نصر فارابی که به سال سیصد و سی و نه در گذشت و بعد از او ابو علی سینا، شیخ الرئیس حسین بن عبد الله بن سینا که به سال چهار صد و بیست و هشت در گذشت و غیر این دو از فلاسفه همچون ابی علی ابن مسکویه و ابن رشد اندلسی و غیر این دو از فلاسفه آبروئی دادند، و از انقراض آن جلوگیری کردند و از آن به بعد نیز سرنوشتی مانند سابق داشت، زمانی بازارش کساد می شد و کمتر افرادی به تعلم و یادگیری آن می پرداختند، و زمانی دیگر رونق می گرفت. گو اینکه فلسفه در اول به زبان عربی ترجمه شد و به عرب منتقل گردید، ولی در بین نژاد عرب کسی به نام فیلسوف مشهور نشد، مگر افرادی بسیار اندک مانند کندی و ابن رشد، و بیشتر قلمرو آن در ایران بود و متکلمین از مسلمانان هر چند با فلسفه مبارزه می کردند، و فیلسوفها را به خشن ترین وجهی سرکوب می نمودند در عین حال اکثریت آنان منطق را قبول کرده، و درباره علم منطق رساله ها و کتابها تألیف کردند، چون آن را مطابق با طریق تفکر فطری می یافتند.
لیکن همانطور که قبلا تذکر دادیم در استعمال منطق نیز خطا رفتند، و حکم حدود حقیقی و اجزای آن را آنقدر توسعه دادند که شامل امور اعتباری نیز شد، با اینکه منطق سر و کاری با اعتباریات که زمان و مکان و نژاد و عوامل دیگر در آن تأثیر گذاشته در هر جائی و زمانی و قومی شکل خاصی به خود می گیرد ندارد، سر و کار منطق تنها با امور حقیقی و واقعی است، ولی متکلمین فنون منطق و از آن جمله برهان را در قضایای اعتباریه نیز به کار بردند، با اینکه امور اعتباری سر و کار با قیاس جدلی دارد، مثلا می بینیم، در موضوعات کلام از قبیل حسن و قبح و ثواب و عقاب و حبط عمل و فضل، سخن از جنس و فصل و حد و تعریف دارند، در حالی که جنس و فصل و حد ربطی به این امور ندارد، زیرا از حقایق عالم خارج نیستند، بلکه اموری هستند قرار دادی، و نیز در مسائل علم اصول و علم کلام که مربوط به فروع دین و احکام فرعی آن است سخن از ضرورت و امتناع به میان می آورند، و این عمل در حقیقت به خدمت گرفتن حقائق است در اموری اعتباری و نیز در اموری که مربوط به خدای تعالی است گفتگو از واجب و حرام نموده، مثلا می گویند بر خدا واجب است که چنین کند، و قبیح است که چنان کند، همچنین اعتباریات را بر حقایق حاکم کرده و این عمل خود را برهان می نامند، در حالی که بر حسب حقیقت چیزی جز قیاس شعری نیست.
افراط و تندروی در این باب به حدی رسید که یکی از آنان گفته بود خدای سبحان ساحتش منزه تر از آن است که در حکم و در عملش اعتبار، که چیزی جز وهم نیست و حقیقتش همان موهوم بودنش است راه پیدا کند، و چون چنین است پس آنچه که او سبحانه و تعالی ایجاد کرده و یا شریعتی که تشریع نموده همه اموری حقیقی و واقعی هستند، آن دیگری گفته است: خدای سبحان تواناتر از آن است که حکمی را تشریع بکند و آنگاه در اقامه برهان بر اینکه چرا آن حکم را تشریع کرده عاجز بماند.
پس برهان بر خلاف آنچه فلاسفه منحصر در تکوینیاتش دانسته اند هم در مورد تکوینیات و حقائق خارجی کار برد و هم در مورد تشریعات، و از این قبیل سخنان بیهوده که به جان خودم سوگند یکی از مصائب علم و اهل علم است زیاد گفته اند، حال اگر تنها در محفلهای علمیشان می گفتند و می گذشتند باز ممکن بود بگوئیم ان شاءالله منظورشان این نبوده، ولی این حرفها را در نوشته های علمی خود آورده اند، که این مصیبت دیگر قابل تحمل نیست.
در همین روزگار بود که مکتبی دیگر در بین مسلمانان خودنمائی کرد، و آن مکتب تصوف بود، که البته ریشه در عهد خلفا داشت، البته نه به عنوان تصوف، بلکه به عنوان زهد گرائی ولی در اوائل بنی العباس با پیدا شدن رجالی از متصوفه چون بایزید بسطامی و جنید و شبلی و معروف کرخی و غیر ایشان رسما به عنوان یک مکتب ظاهر گردید.
پیروان این مکتب معتقدند که راه به سوی کمال انسانی و دست یابی بر حقائق معارف منحصر در این است که آدمی به طریقت روی آورد، و طریقت در مقابل شریعت عبارت است از نوعی ریاضت کشیدن در تحمل شریعت که اگر کسی از این راه سیر کند، به حقیقت دست می یابد، و بزرگان این مکتب چه شیعیان و چه سنیان سند طریقت را منسوب کرده اند به علی بن ابی طالب (علیه السلام). و چون این طائقه ادعای کرامتها می کردند، و درباره اموری سخن می گفتند که با ظواهر دین ضدیت داشت، و عقل هم آنها را نمی پذیرفت، از این رو برای توجیه ادعاهای خود می گفتند اینها همه صحیص و درست است، چیزی که هست فهم اهل ظاهر که منظورشان افراد متدین به احکام دین است عاجز از درک آنها است و شنیدن آن بر گوش فقها و مردم عوام از مسلمانان سنگین است و به همین جهت است که آن مطالب را انکار می کنند، و در برابر صوفیه جبهه گیری نموده از آنان بیزاری جسته و تکفیرشان می کنند، و بسا شده که صوفیان به همین جرم گرفتار حبس و شلاق و یا قتل و چوبه دار و یا طرد تبعید شده اند و همه اینها به خاطر بی پروائی آنان در اظهار مطالبی است که آن را اسرار شریعت می نامیدند، و اگر دعوی آنان درست باشد یعنی آنچه آنان می گویند مغز دین و لب حقیقت بوده و ظواهر دینی به منزله پوسته روئی آن باشد و نیز اگر اظهار و علنی کردن آن مغز و دور ریختن پوسته روی آن کار صحیحی بود خوب بود آورنده شرع، خودش اینکار را می کرد و مانند این صوفیان به همه مردم اعلام می نمودند نا همه مردم به پوسته اکتفا ننموده و از مغز محروم نشوند، و اگر این کار صحیص نیست باید که بعد از حق چیزی به جز ضلالت نمی تواند باشد.
این طائفه در اول پیدایش مکتبشان در مقام استدلال و اثبات طریقه خود بر نیامدند، و تنها به ادعاهای لفظی اکتفا می کردند ولی بعد از قرن سوم هجری به تدریج با تألیف کتابها و رساله هائی مرام خود را در دلها جا دادند، و آنقدر هوادار برای خود درست کردند که توانستند آرای خود را درباره حقیقت و طریقت علنا مطرح سازند و از ناحیه آنان انشاءاتی در نظم و نثر در اقطار زمین منتشر گردید.
و همواره عده و عده شان و مقبولیتشان در دلهای عامه و وجهه شان در نظر مردم زیادتر می شد تا آنکه در قرن ششم و هفتم هجری به نهایت درجه وجهه خود رسیدند، ولی از آنجا که در مسیر خود کجرویهائی داشتند، به تدریج امرشان رو به ضعف گرائید و عامه مردم از آنان روی گردان شدند.
و علت انحطاطشان این بود که اولا: هر شأنی از شؤون زندگی که عامه مردم با آن سر و کار دارند وقتی اقبال نفوس نسبت به آن زیاد شد، و مردم عاشقانه به سوی آن گرویدند، قاعده کلی و طبیعی چنین است که عده ای سودجو و حیله باز خود را در لباس اهل آن مکتب و آن مسلک در آورده، و آن مسلک را به تباهی می کشند و معلوم است که در چنین وضعی همان مردمی که با شور و عشق روی به آ مکتب آورده بودند، از آن مکتب متنفر می شوند.
دوم: جماعتی از مشایخ صوفیه در کلمات خود این اشتباه را کردند که طریقه معرفت نفس هر چند که طریقه ای است نو ظهور و شرع مقدس اسلام آن را در شریعت خود نیاورده، اما این طریقه مورد خشنودی خدای سبحان است.
خلاصه اشتباه این بود که من در آوردی خود را به خدای تعالی نسبت دادند، و دین تراشیدن و سپس آن را به خدا نسبت دادن را فتح باب کردند، همان کاری را کردند که رهبانان مسیحیت در قرنها قبل کرده و روشهائی را از پیش خود تراشیده آن را به خدا نسبت دادند، همچنانکه خدای تعالی ماجرای تعالی ماجرای آنان را نقل کرده و می فرماید: رهبانیة ابتدعوها ما کتبناها علیهم الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق رعایتها(415).
اکثریت متصوفه این بدعت را پذیرفتند و همین معنا به آنها اجازه داد برای سیر و سلوک رسم ها و آدابی که در شریعت نامی و نشانی از آنها نیست باب کنند، و این سنت تراشی همواره ادامه داشت. آداب و رسومی تعطیل می شد. و آداب و رسومی جدید باب می شد. تا کار بدانجا کشید که شریعت در یک طرف قرار گرفت و طرقت در طرف دیگر، و برگشت این وضع بالمال به این بود که حرمت محرمات از بین رفت، و اهمیت واجبات از میان رفت، شعائر دین تعطیل و تکالیف ملغی گردید، یک نفر مسلمان صوفی جائز دانست هر حرامی را مرتکب شود و هر واجبی را ترک کند، و خانقاه و زاویه جای مساجد را بگیرد. شما اگر سفرنامه ابن بطوطه را بخوانید، می بینید که در هر شهری بنائی راویه بر پا بوده، و از موقوفاتی منزل می کردند -، کم کم طائفه ای به نام قلندر پیدا شدند، و اصلا تصوف عبارت شد از بوقی و من تشایی و یک کیسه گدائی، بعدا هم به اصطلاح خودشان برای اینکه فانی فی الله بشوند، افیون و بنگ و چرس استعمال کردند.
و اما آنچه که کتاب و سنت - که راهنمای به سوی عقلند - ر این باب حکم می کند این است که در ماورای ظواهر شریعت حقائقی هست که باطن آن ظواهر است، این معنا از کتاب و سنت قابل انکار نیست، و نیز این معنا درست است که انسان راهی برای رسیدن به آن حقائق دارد، لیکن راه آن به کار بستن همین ظواهر دینی است، البته آنطوری که حق به کار بستن است نه به هر طوری که دلمان بخواهد و حاشا بر حکمت پروردگار که حقایقی باطنی و مصالحی واقعی باشد، و ظواهری را تشریع کند که آن ظواهر بندگانش را به آن حقائق طریق دیگری نزدیک تر از ظواهر شرعش اشته باشد، و آن طریق را تعلیم ندهد و به جای آن یا از در غفلت و یا سهل انگاری به وجهی از وجوه ظواهر شرع را که طریق دورتری است تشریع کند، یا اینکه خود او تبارک و تعالی فرمود: و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی ء(416)، پس این کتاب و این شریعت هیچ چیزی را فرو گذار نکرده است.
حاصل سخنان ما این شد که طریق بحث پیرامون حقائق و کشف آن منحصر در سه طریق است، یا از راه ظواهر دینی کشف می شود، و یا طریق بحث عقلی، و یا از مسیر تصفیه نفس، و مسلمانان هر طائفه یکی از ایننن سه طریق را سلوک کرده اند، در حالی که بطور قطع یکی از این سه راه حق و درست است. و آن دی دیگر باطل است، برای اینکه این سه طریق خودشان یکدیگر را باطل می دانند، و بینشان تنازع و تدافع هست، و در مثل مانند سه زاویه دیگر تنگ تر می شوند، و به عکس هر قدر یک زاویه از آن سه را توسعه دهی این یک زاویه را تنگ تر کرده ای، و اختلاف این سه طریق بطور مسلم در کیفیت تفسیر قرآن نیز اثر دارد، و تفسیری که یک متدین و متعبد به ظواهر دین برای قرآن می کند، با تفسیری که یک فیلسوف و یک صوفی می نویسد اختلاف فاحشی دارد همچنانکه این اختلاف را به عیان در تفاسیر مشاهده می کنیم و احساس می کنیم که هر مفسری مشرب علمی خود را بر قرآن تحمیل کرده و نخواسته است بفهمد که قرآن چه می گوید، بلکه خواسته است بگوید قرآن نیز همان را می گوید که من می فهمم البته اینکه گفتیم هر مفسر کلیت ندارد، مفسرینی انگشت شمار نیز هستند که از این خطا مبرا بوده اند(417).