فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

48- همانطور که می دانید در دنیا کسانی هستند که به نحوی آیین اسلام به آنها نرسیده و یا اگر رسیده جزئیات آنها به دستشان نرسده و یا اگر رسیده به علل و موانعی نتوانسته اند به تکالیف خود عمل کنند،

آیااین قبیل اشخاص اعم از زن و مرد مکلف در پیشگاه خداوند باز خواست و معاقب خواهند بود و اصولا معیار در اعتذار از تکالیف چیست؟
جواب : جهل به معارف دین در صورتی که ناشی از قصور و ضعف باشد و خود انسان جاهل هیچ دخالتی در آن قصور و در آن ضعف نداشته باشد در درگاه خدای عزوجل معذور است.
توضیح اینکه خدای سبحان جهل به دین و هر ممنوعیت از اقامه شعائر دینی را ظلم می داند، ظلمی که عفو الهی شامل آن نمی شود، آنگاه از این قانون کلی، مستضعفین(363) را استثناء نموده عذر آنان را که همان استضعاف باشد پذیرفته است. آنگاه با بیانی کلی که هم شامل آنان شود و هم شامل غیر آنان معرفی نموده است و آن بیان کلی عبارت است از اینکه کسی نتواند محذوری را که مبتلا بدان است دفع کند. و این معنا همانطور که شامل مستضعفین مورد بحث در سرزمینی می شود که اکثریت و قدرت در آنجا به دست کفار است و چون عالمی دینی نیست که معارف دین را از او بیاموزند و یا محیط کفر و ترس از شکنجه های طاقت فرسای کفار اجازه نمی دهند به آن معارف عمل کنند و از سوی دیگر قدرت بیرون آمدن از آنجا و رفتن به محیط اسلام را هم ندارند، یا به خاطر اینکه فکرشان کوتاه است و یا گرفتار بیماری و یا نقص بدنی و یا فقر مالی و یا موانع دیگرند، همچنین شامل کسی که اصلا ذهنش منتقل به این معنا که دینی هست و معارف دینی ثابتی وجود دارد و باید آن معارف را آموخته مورد عملش قرار داد می شود، هر چند که این شخص عنادی با حق ندارد و اگر حق به گوشش بخورد به هیچ وجه از قبول آن استکبار نمی ورزد، بلکه اگر حقانیت مطلبی برایش روشن شود آن را پیروی می کند، لیکن حق برایش روشن نشده و عوامل مختلفی دست به دست هم داده و نگذشته که این شخص به دین حق بگراید.
چنین کسی نیز مستضعف است و مصداق استثنای در آیه الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا(364) است. چیزی که هست اگر این شخص نمی تواند چاره ای بیندیشد و نه راه به جائی ببرد، از این جهت نیست که راه را تشخیص داده ولی قدرت رفتن ندارد، چون دشمن به او احاطه دارد و شمشیر و شلاق دشمنان حق و دین اجازه رفتن به او نمی دهد بلکه از این جهت است که عاملی دیگر او را به استضعاف کشانیده و آن عبارت است از غفلت، و معلوم است که با وجود غفلت دیگر قدرت معنا ندارد و با وجود جهل دیگر راه هدایت تصور نمی شود. و اینکه گفتیم آیه شریفه شامل هر دو نوع مستضعف می شود به خاطر اطلاقی است که در بیان آیه شریفه است و این اطلاق عمومیت علت را می رساند و همین عمومیت علت از آیات دیگر نیز استفاده می شود، مانند آیه شریفه: لا یکلف الله نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت(365)، پس مطلب حق، و دین حق و هر حق دیگری که انسان از آن غافل است، در وسع انسان نیست و خدای تعالی هم کسی را از آن بازخواست نمی کند هم چنانکه مطلب حق و دین و هر حق دیگری اگر مورد توجه آدمی باشد ولی بخاطر استیلای دشمن توان انجام آن را نداشته باشد، آن نیز در وسع آدمی نیست و خدای تعالی در مورد آن بازخواستی ندارد.
و آیه شریفه 286 سوره بقره، همانطور که تکلیف را در جائی که خارج از وسع باشد بر می دارد، همچنین ضابطه ای کلی در تشخیص مورد به ما می دهد و می فهماند در کدام موارد اگر تکلیف را انجام ندهی معذوری و کجا است که معذور نیستی، آن ضابطه کلی این است که انجام ندادن تکلیف مستند به اکتساب و اختیار خود آدمی نباشد و خودش در این ترک وظیفه هیچ دخالتی نداشته باشد. بنا بر این، کسی را که به کلی از دین غافل است و یا به بعضی از معارف حقه آن جاهل است، اگر غفلت و جهلش را علت یابی کرده، معلوم شود خود شخص به خاطر کوتاهی و یا سوء اختیار در جهلش دخالت داشته است، چنین کسی ترک وظیفه اش مستند به خود بوده و گنهکار و مسؤول است و اگر بعد از ریشه یابی معلوم شود که جهل و غفلتش و یا ترک وظیفه اش، به هیچ مقداری مستند به خود او نیست، در نتیجه ترک وظیفه را مستند به او نمی دانیم و او را گنهکار نمی شناسیم چرا که از روی استکبار و عناد از حق مخالفت نورزیده است.
پس هر انسانی آنچه از کارهای خوب را که انجام می دهد به سود خود می کند و آنچه از کارهای بد می کند به ضرر خود می کند. و اما اگر آنچه را که انجام می دهد به عنوان کار خوب و کار بد نمی کند و از خوبی و بدی آن جاهل و یا غافل است، آن عمل نه به سود او است و نه به زیان او.
از اینجا روشن می شود که مستضعف تهی دست است و چیزی از خوبی و بدی در دست ندارد، چون آنچه می کرده به عنوان کار خوب و یا کار بد نمی کرده، در نتیجه امر او محول به خدای تعالی است تا پروردگارش با او چه معامله کند؟
و این معنا از ظاهر آیه شریفه: فأولئک عسی الله أن یعفو عنهم وکان الله عفوا غفورا(366)، که بعد از آیه الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا(367).
مورد بحث است. و نیز از آیه شریفه: و ءاخرون مرجون لأمر الله اما یعذبهم و اما یتوب علیهم و الله علیم حکیم(368)، استفاده می شود البته با در نظر گرفتن اینکه رحمت خداوند بر غضبش پیشی دارد، امید غفو در آنان بیشتر است(369).

49- عصمت چیست و بر دارنده چه تأثیری دارد؟

جواب : آن چیزی که عصمت به وسیله آن تحقق می یابد و شخص معصوم به وسیله آن معصوم می شود نوعی از علم است، علمی که نمی گذارد صاحب آن مرتکب معصیت و خطا گردد.
و به عبارت دیگر علمی است که مانع از ضلالت می شود هم چنانکه سایر اخلاق پسندیده از قبیل شجاعت و عفت و سخاء نیز صورتی است علمی که در نفس صاحبش راسخ شده و باعث بروز آثار آن شده و مانع از اتصاف صاحبش به ضد آن صفات می گردد. مثلا نمی گذارد آثار جبن و تهور و خمود و شره و بخل و تبذیر از او بروز کند.
در اینجا این سؤال پیش می آید که اگر علم نافع و حکمت بالغه باعث می شود که صاحبش از وقوع در مهلکه ها و رذاییل، مصون و از آلوده شدن به پلیدیهای معاصی محفوظ باشد، باید همه ی علما این چنین معصوم باشند و حال آنکه اینطور نیستند؟
در پاسخ می گوئیم: بله، علم نافع و حکمت بالغه چنین اثری دارد، همچنانکه در بین رجال علم و حکمت و فضلای از اهل تقوا و دین مشاهده می کنیم. و لیکن این سببیت مانند سایر اسبابی که موجود در این عالم مادی و طبیعی دست در کارند سبب غالبی است نه دائمی.
به شهادت اینکه هیچ دارنده کمالی را نمی بینی که کمال او بطور دائم او را از نواقص حفظ کند و هیچگاه تخلف نکند.
بلکه هر قدر هم آن کمال قوی باشد جلوگیری اش از نقض غالبی است نه دائمی و این خود سنتی است جاری در همه اسبابی که می بینیم دست در کارند.
و علت این دائمی نبودن اثر این است که قوای شعوری مختلفی که در انسان هست، بعضی باعث می شوند آدمی از حکم بعضی دیگر غفلت کند، و یا حداقل توجهش به آن ضعیف گردد مثلا کسی که دارای ملکه تقوا است مادام که به فضیلت تقوای خود دارد، هرگز به شهوات ناپسند و حرام میل نمی کند بلکه به مقتضای تقوای خود رفتار می کند.
اما گاه می شود که آتش شهوت آن چنان شعله ور می شود و هوای نفس آنقدر تحت جاذبه شهوت قرار می گیرد که چه بسا مانع آن می شود که آن شخص متوجه فضیلت تقوای خود شود و یا حداقل توجه و شعورش نسبت به تقوایش ضعیف می شود و معلوم است که در چنین فرضی بدون درنگ عملی که نباید انجام دهد، می دهد، و ننگ شره و شهوت رانی را به خود می خرد.
سایر اسباب شعوری که در انسان هست نیز همین حکم را دارند و اگر این غفلت نبود و سبب سببیت خود را از دست نمی داد آدمی هرگز از حکم هیچیک از این اسباب منحرف نمی شود، و هیچ چیزی از تأثیر آن سبب جلوگیری نمی شود.
پس هر چه تخلف می بینیم ریشه و علتش برخورد و نبرد اسباب با یکدیگرند و غالب شدن یک سبب بر سبب دیگر است.
از اینجا روشن می شود که آن نیروئی که نامش نیروی عصمت است، یک سبب علمی و معمولی نیست بلکه سببی است علمی و شعوری که به هیچ وجه مغلوب هیچ سبب دیگر نمی شود.
و اگر از این قبیل سبب های شعوری معمولی بود بطور یقین تخلف در آن راه می یافت و احیانا بی اثر می شد.
پس معلوم می شود این علم از غیر سنخ سایر علوم و ادراکات متعارفه است که از راه اکتساب و تعلم عاید می شود.
و در آیه مورد بحث می بینیم که خدای تعالی در خطایش به شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: و أنزل الله علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم(370) کتاب و حکمت بر تو نازل کرد، و علمی به تو تعلیم داد که خودت از راه اکتساب هرگز آن را نمی آموختی و گو اینکه معنای این جمله را بدان جهت که خطابی است خاص، آنطور که باید نمی فهمیم، زیرا ما انسانهای معمولی آن ذوقی که حقیقت این علم را درک بکند نداریم و لیکن اینقدر هست که از سایر کلمات خدای تعالی در این باب تا حدودی مطلب برای ما روشن شود، مانند آیه ی قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبک(371) و آیه شریفه: نزل به الروح الأمین، علی قلبک لتکون من المنذرین(372).
از این آیات می فهمیم که نازل کردن هر چه بوده از سنخ علم بوده، چون محل نزول آن قلب شریف آن جناب بوده و از جهتی دیگر معلوم می شود که این انزال از قبیل وحی و تکلیم بوده چون در جای دیگر درباره نوح و ابراهیم و موسی و عیسی (علیه السلام) فرمود: شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی أوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی أن أقیموا الدین(373). و نیز فرمود: انا أوحینا الیک کما أوحینا الی نوح و النبیین من بعده(374). و نیز فرمود: ان أتبع الا ما یوحی الی(375) و نیز فرمود: قل انما أتبع ما یوحی الی(376).
از این آیات مختلف استفاده می شود که مراد از انزال همان وحی است و وحی کتاب و حکمت خود نوعی تعلیم الهی است که خدای تعالی پیامبرش را به آن اختصاص داده است.
چیزی که هست از آیه مورد بحث استفاده می شود که این تعلیم الهی تنها وحی کتاب و حکمت نیست.
چون مورد آیه شریفه، داوری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حوادثی است که پیش آمده، و آن جناب برای رفع اختلاف از رأی خاص به خود استفاده فرموده است، و معلوم است که این علم، یعنی رأی و نظریه خاص آن جناب غیر علم کتاب و حکمت است، هر چند متوقف بر آن دو نیز هست.
از اینجا روشن می شود که مراد از انزال و تعلیم در جمله: و أنزل الله علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم(377) دو نوع علم است:
اول، علمی که بوسیله وحی و با نزول جبرئیل امین تعلیم آن جناب داده می شد. و دوم، علمی که بوسیله نوعی القاء در قلب و الهام خفی الهی و بدون نازل شدن فرشته وحی تعلیم داده می شود و این نوع بدن تعلیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی است که روایت وارده در علم النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را تأیید می کند.
بنابر این مراد از جمله و علمک ما لم تکن تعلم(378) این است که خدای تعالی نوعی علم به تو داد که اگر نمی داد، اسباب عادی که در تعلم هر انسانی دست در کارند و علوم عادی را به انسانها تعلیم می دهند در به دست آوردن آن علم برایت کافی نبود.
در نتیجه از همه مطالبی که گذشت معلوم شد این موهبت الهیه که ما آن را به نام نیروی عصمت می نامیم خود نوعی از علم و شعور است که با سایر انواع علوم مغایرت دارد، سایر علوم همانطور که گفتیم گاهی مغلوب سایر قوای شعوری واقع گشته در کورانها مورد غفلت قرار می گیرند ولی این علم همیشه بر سایر قوا غالب و قاهر است و همه را به خدمت خود در می آورد.
و به همین جهت است که صاحب آن را از همه ی گمراهی ها و خطاها حفظ می کند.
در روایات نیز آمده که رسول خدا و امامان صلوات الله علیهم اجمعین، روحی داشته اند به نام روح القدس که آنان را تشدید می کرده و از معصیت و خطا حفظ می نمود و این همان روحی است که در آیه شریفه زیر بدان اشاره نموده می فرماید: و کذلک أوحینا الیک روحا من أمرنا ماکنت تدری ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا(379).
البته این وقتی است که ما ظاهر و تنزیل آیه در نظر بگیریم و کاری به تأویل آن نداشته باشیم و ظاهرش همین است که خدای تعالی کلمه روح را به عنوان معلم و هادی بر پیامبرش القا فرموده، و نظیر آن آیه شریفه زیر است که می فرماید:
و جعلناهم أئمه یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کانوا لنا عابدین(380).
البته این استشهاد بر اساس بیانی است که ما در تفسیر این آیه داریم و این مطلب در سوره انبیاء آمده است.
و اجمال آن این است که روح نامبرده پیامبر و امام را به فعل خیرات و بندگی خدای سبحان تشدید می کند.
و نیز از آنچه گذشت روشن گردید که مراد از کتاب در جمله: و أنزل الله علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم(381) همان وحیی است که برای رفع اختلاف های مردم می شود، همان اختلافی که آیه شریفه زیر بدان اشاره نموده و فرمود: کان الناس أمة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و أنزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه(382) که می توانید بیان و تفسیر آن را در جلد اول المیزان مطالعه کنید. و مراد از حکمت در آیه مورد بحث سایر معارف الهیه ای است که به وسیله وحی نازل شده، در وضع زندگی دنیا و آخرت انسانها سودمند است و مراد از اینکه فرمود: و علمک ما لم تکن تعلم(383) غیر معارف کلیه عام است(384).

50- عقائد امتها در مورد خوردن گوشت چیست و نظریه اسلام در مورد خوردن گوشت چیست؟

جواب : در این معنا هیچ شکی نیست که انسان مانند سایر حیوانات و گیاهان مجهز به جهاز گوارش است، یعنی دستگاهی دارد که اجزائی از مواد عالم را به خود جذب کرده، به آن مقداری که بتواند در آن عمل، و آن را جزء بدن خود می سازد، و به این وسیله بقای خود را حفظ نماید، بنا بر این برای اینگونه موجودات هیچ مانع طبیعی وجود ندارد از اینکه هر غذائی که برای او قابل هضم و مفید باشد بخورد، تنها مانعی که از نظر طبع تصور دارد این است که آن غذا برای آن موجودات ضرر داشته باشد، و یا مورد تنفر آنها باشد اما متضرر شدن مثل اینکه در یابد که فلان چیز خوردنی برای بدن او ضرر دارد، و نظام جسمی او را بر هم می زند، برای اینکه مسموم است و یا خودش سم است، در چنین مواردی انسان انسان و حیوان و نبات از خوردن آن امتناع می ورزد. و یا مثل اینکه در یابد که خوردن فلان چیز برای روح او ضرر دارد، مثل چیزهائی که در ادیان و شرایع مختلفه الهی تحریم شده، و امتناع از خوردن اینگونه چیزها امتناع به حسب طبع نیست، بلکه امتناع فکری است. و اما تنفر عبارت است از اینکه انسان یا هر جاندار دیگر چیزی را پلید بداند، و در نتیجه طبع او از نزدیکی به آن امتناع بورزد. مثل اینکه یک انسانی نجاست خود را بخورد که چنین چیزی نمی شود، زیرا انسان نجاست خود را پلید می داند، و از نزدیکی به آن نفرت دارد، بله، گاهی، انسانهای دیوانه و یا برخی از کودکان دیده شده اند که نجاست خود را خورده اند.
گاهی هم می شود که تنفر انسان از خوزدن چیزی به حسب طبع نیست، بلکه این امتناع مستند به عوامل اعتقادی است، چون مذهب و یا عادت قومی، و سنت های مختلفه ای که در مجتمعات گوناگون رائج است، مثلا مسلمانان از گوشت خوک نفرت دارند، و نصارا آن را خوراکی مطبوع و پاکیزه می دانند، و در مقابل این دو امت، ملل غربی هستند، که بسیاری از حیوانات از قبیل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با میل و رغبت می خورند، در حالی که ملل مشرق زمین آنها را پلید می شمارند، این قسم از امتناع بر حسب طبع اولی نیست، بلکه بر حسب طبع ثانوی و قریحه ای کسبی است.
پس روشن شد که انسان در تغذی به گوشت ها، راههای مختلفی دارند، راههای بسیار، که از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادی مطلق در عرضی عریض ختم می شود، هر چه را که مباح و گوارا می داند دلیلش طبع او است، و آنچه را که حرام و ناگوار می داند دلیلش یا فکر او است یا طبع ثانوی او.
در سنت بودا خوردن تمامی گوشت ها تحریم شده، و پیروان این سنت هیچ حیوانی را حلال گوشت نمی دانند، و این طرف تفریط در مسأله خوردن گوشت است، و طرف افراط آن را وحشی های آفریقا و بعض متمدنین اروپا و غرب پیش گرفته اند، که از خوردن هیچ گوشتی حتی گوشت انسان امتناع ندارند.
اما عرب در دوران جاهلیت گوشت چهارپایان و سایر حیوانات از قبیل موش و قورباغه را می خورد، چهارپایان را هم به هر نحوی که کشته می شد می خورد، چه اینکه سرش را برید باشند، و چه اینکه خفه اش کره باشند، و چه طوری دیگر مرده باشد، که در سوره ی مائده / آیه سوم، به عنوانهای منخنقه(385) و موقوذه(386) و متردیه(387) و نطیحه(388) و نیم خورده درندگان از آنها یاد شده بود، و وقتی مورد اعتراض واقع می شدند می گفتند: چطور شد که آنچه خود شما می کشید حلال است، و آنچه خدا می کشد حرام است!
همچنانکه امروز نیز همین جواب از پاره ای اشخاص شنیده می شود، که مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همین که گوشتی سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نیاورد آن گوشت با گوشت خوردنی، هر چند که بی ضرر بودنش به وسیله علاجهای طبی صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتی است که دستگاه گوارش آن را نپذیرد، از آن گذشته همه گوشتها برای این دستگاه ها گوشت است، و آن را در روده حیوان ریخته با آن روده کباب می کردند، و می خوردند، و بخورد میهمانان می دادند و نیز رسمشان چنین بود که هر گاه دچار قحطی می شدند، بدن شتر خود را با آلتی برنده سوراخ می کردند، و هر چه خون بیرون می آمد می خورند، امروز نیز خوردن خون در بسیاری از امت های غیر مسلمان رائج است.
و این سنت در بت پرستان چین رواج بیشتری دارد، و بطوری که شنیده می شود از خوردن هیچ حیوانی حتی سگ و گربه و حتی کرمها و صدفها و سایر حشرات امتناع ندارند.
و اما اسلام در بین آن سنت تفریطی و این روش افراطی راهی میانه را رفته، از بین گوشتها هر گوشتی که طبیعت انسانهای معتدل و یا به عبارتی طبیعت معتدل انسانها آن را پاکیزه و مطبوع می داند، در تحت عنوان کلی طیبات حلال کرده، و سپس این عنوان کلی را به چهار پایان یعنی بهائم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر - و در بعضی از چهار پایان چون اسب و الاغ به کراهت - و در میان پرندگان به هر مرغی که گوشت خوار نباشد - که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق بال زدن و نداشتن چنگال است - و در آبزیها به ماهیانی که فلس دارند، به آن تفصیلی که در کتب فقه آمده تفسیر کرده است.
و از حیوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه برای غیر خدا ذبح شده را تحریم کرده، و غرض در این تحریم این بوده که بشر بر طبق سنت فطرت زندگی کند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است، و نیز فطرتا برای فکر صحیح و طبع مستقیم که از تجویز هر چیزی که نوعا ضرر دارد، و یا مورد نفرت طبع است امتناع می ورزد، احترام قائل است(389).