فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

43- شما به چه دلیل اولی الامر را منحصر در ائمه شیعه می دانید؟

جواب از این اشکال این است که هم در کتاب آمده، و هم در سنت، اما کتاب آیه ولایت انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون(263)
راغب در کتاب مفردات گفته است ولاء (با فتحه و او) و همچنین توالی به این معنا است که حاصل شود دو چیز یا بیشتر، از یک جنس و بدون اینکه چیزی از غیر آن جنس حایل شود.
این معنای لغوی ولاء و توالی است، و گاهی این لفظ بطور استعاره و مجاز در قربی استعمال می شود که آن قرب از جهات زیر حاصل می گردد:
1 - قربی که از جهت مکان حاصل می شود و گفته می شود جلست مما یلیه - نشستیم نزدیکش.
2 - قرب از جهت نسبت.
3 - قرب از جهت دوستی و گفته می شود: ولی فلان - دوست فلانی.
4 - قرب حاصل از نصرت و گفته می شود: ولی فلانا - یاری کرد فلان را.
5 - از جهت اعتقاد.
گفته می شود: فلان ولی فلان - هم عقیده و هم سوگند اوست -.
و در معنای نصرت بطور حقیقت اطلاق می شود و همچنین در معنای مباشرت در کار و اختیار داری در آن، و گفته می شود: فلان ولی لامر کذا فلانی اختیار دار فلان کار است و بعضی از اهل لغت گفته اند: ولایت با کسره و ولایت با فتحه به یک معنا است مانند دلالت و دلالت که هر دو به یک معنا است، و حقیقت ولایت عبارتست از به عهده گرفتن کار، و منصوب شدن بر آن و ولی و مولی هر دو استعمال می شوند در این معنا، البته هم در معنای اسم فاعل آن، یعنی موالی به کسر لام و هم در معنای اسم مفعول آن یعنی موالی به فتح لام و به مؤمن گفته می شود ولی الله و لیکن دیده نشده که بگوئند مؤمن مولای خداست، لیکن هم گفته می شود الله ولی المؤمنین و هم الله مولا المؤمنین و نیز راغب می گوید: اگر عرب گفت: ولی اگر دیدی که خود به خود و بدون لفظ عن متعدی شد، بدانکه اقتضای معنای ولایت را دارد و مقتضی است که آن معنا در نزدیک ترین مواضعش حاصل شود مثلا اگر دیدید کسی گفت: ولیت سمعی کذا یا گفت ولیت عینی کذا یا گفت ولیت وجهی کذا بدانکه مراد اینست که گوش خود یا چشم خود یا روی خود را نزدیک فلانی بردم، کما اینکه در قرآن هم بدون لفظ عن استعمال شده می فرماید: فلنولینک قبله ترضاها فول وجهک شطر المسجد الحرام و نیز می فرماید: فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره(264)
و اگر دیدی که با عن چه در ظاهر و چه در تقدیر متعدی شد بدانکه اقتضای معنای اعراض و ترک نزدیکی را دارد.
و ظاهراً نزدیکی کذائی که ولایت نامیده می شود اولین بار در نزدیکی زمانی و مکانی اجسام به کار برده شده آنگاه بطور استعاره در نزدیکی های معنوی استعمال شده است.
پس ظاهراً گفتار راغب در کتاب مفردات عکس حقیقت و غیر صحیح به نظر می رسد، زیرا بحث در احوالات انسانهای اولی این را به دست می دهد که نظر بشر نخت به منظور محسوسات بوده و اشتغال به امر محسوسات در زندگی بشر مقدم بر تفکر در متصورات و معانی و انحای اعتبارات و تصرف در آنها بوده است بنا بر این اگر ولایت را که قرب مخصوصی است در امور معنوی فرض کنیم لازمه اش این است که برای ولی قربی باشد که برای غیر او نیست مگر بواسطه او، پس هر چه از شؤون زندگی مولی علیه که قابل این هست که به دیگری واگذار شود تنها ولی می تواند آن را عهده دار شده و جای او را بگیرد.
مانند ولی میت که او نیز همینطور است، یعنی همانطوری که میت قبل از مرگش می توانست به ملاک مالکیت انواع تصرفات را در اموال خود بکند ولی او در حال مرگ او می تواند به ملاک وراثت آن تصرفات را بکند، و همچنین ولی صغیر با ولایتی که دارد می تواند در شؤون مالی صغیر اعمال تدبیر بکند و همچنین ولی نصرت که می تواند در امور منصور از جهت تقویتش در دفاع تصرف کند و همچنین خدای تعالی که ولی بندگانش است و امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر می نماید تو در این کار جز او کسی ولایت ندارد، تنها اوست ولی مؤمنین در تدبیر امر دینشان به اینکه وسائل هدایتشان را فراهم آورد و داعیان دینی بسوی آنان بفرستد و توفیق و یاری خود را شامل حالشان بکند، و پیغمبران هم ولی مؤمنینند.
مثلاً رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ولی مؤمنین است، چون دارای منصبی است از طرف پروردگار، و آن این است که در بین مؤمنین حکومت و له و علیه آنها قضاوت می نماید، و همچنین است حکامی که آن جناب یا جانشین او برای شهرها معلوم می کنند زیرا آنها نیز دارای این ولایت هستند که در بین مردم تا حدود اختیاراتشان حکومت کنند، و خود بر آنچه گفته شد موارد دیگر ولایت را قیاس کنید، یعنی ولای عتق و جوار و حلف و طلاق و پسر عم و محبت و ولایت عهدی و همچنین بقیه معانی آن را، و اما ولایتی که در آیه: یولون الأدبار است به معنای پشت کردن یعنی بجای اینکه روی خود جانب دشمن کنند و سنگر و جبهه جنگ را اداره و تدبیر نمایند، پشت خود بدان کرده پا به فرار می گذارند و همچنین است تولیتم یعنی اعراض کردید و خود را به جهتی که مخالف جهت آن است قرار دادید یا روی خود را جهت مخالف آن برگردانیدید.
پس آنچه از معانی ولایت در موارد استعمالش به دست می آید اینست که ولایت عبارت است از یک نحوه قربی که باعث و مجوز نوع خاصی از تصرف و مالکیت تدبیر می شود، و آیه شریفه مورد بحث، سیاقی دارد که از آن استفاده می شود ولایت نسبت به خدا و رسول و مؤمنین به یک معنا است، چه به یک نسبت ولایت را به همه نسبت داده است و مؤید این مطلب این جمله از آیه بعدی است: فان حزب الله هم الغالبون(265)برای اینکه این جمله دلالت و یا دست کم اشعار دارد بر اینکه مؤمنین و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جهت اینکه در تحت ولایت خدایند، حزب خدایند و چون چنین است پس سنخ ولایت هر دو یک و از سنخ ولایت خود پروردگار است و خداوند متعال بر خود دو سنخ ولایت نشان داده، یکی ولایت تکوینی که آیات راجع به آن را ذیلا درج می کنیم.
دوم ولایت تشریعی که به آیات آن نیز اشاره می نماییم، آنگاه در آیات دیگری این ولایت تشریعی را به رسول خود استناد می دهد و در آیه مورد بحث همان را برای امیر المؤمنین (علیه السلام) ثابت می کند، پس در اینجا چهار جور از آیات قرآنی هست:
1 - آیاتی که اشاره به ولایت تکوینی خدای متعال دارد، و اینکه خدای متعال هرگونه تصرف در هر موجود و هر رقم تدبیر و به هر طوری که بخواهد برایش میسور و صحیح و روا است، مانند این آیات: ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله هو الولی و هو یحی الموتی و هو علی کل شی قدیر(266)، و ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع افلا تتذکرون(267)، انت ولیی فی الدنیا و الآخره(268).
فما له من ولی من بعده(269) و در همین معنا می فرماید: و نحن اقرب الیه من حبل الورید(270) و نیز می فرماید: و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه(271) و چه بسا آیات زیر را هم که راجع به ولایت به معنای نصرت است بتوان جز و همین آیات شمرد چون نصرت مؤمنین هم خود یک رقم تصرف است، و آن آیات اینها است: ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم(272) و فان الله هو مولاه(273) و این آیه و کان حقا علینا نصر المؤمنین(274) با اینکه لفظ مولی یا ولایت در آن نیست با این وصف چون از جهت معنا از مقوله آیات فوق است باید در زمره آنها بشمار آید این آیات دسته اول.
2 - اما دسته دوم، یعنی آیاتی که ولایت تشریع شریعت و هدایت و ارشاد توفیق و امثال اینها را برای خدای متعال ثابت می کند، آنها نیز از این قرارند: الله ولی الذین ءامنوا یخرجهم من الظلمات الی النور(275)، و الله ولی المؤمنین(276)، و الله ولی المتقین(277).
و آیات زیر هم در مقام بیان همین جهت اند: و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(278) پس نتیجه این دو دسته آیات این شد که دو سنخ ولایت برای خدای متعال هست یکی ولایت تکوینی و یکی تشریعی و به عبارت دیگر یکی ولایت حقیقی و یک ولایت اعتباری.
3 - اما آیات دسته سوم، یعنی آیاتی که ولایت تشریعی را که در آیات قبل برای خداوند ثابت می کرد در آنها همان را برای رسول خدا ثابت می کند و قیام به تشریع و دعوت به دین و تربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤون و مناصب رسالت وی می داند، آنها نیز از این قرارند: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم(279)
و در همین معناست آیه انا أنزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما أراک الله(280)، و انک لتهدی الی صراط مستقیم(281) و آیه رسولاً منهم یتلوا علیهم ءایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه(282)، لتبین للناس ما نزل الیهم(283)، و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول(284) و و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من امرهم(285)، و ان احکم بینهم بما أنزل الله... و احذرهم أن یفتنوک عن بعض ما أنزل الله الیک(286).
و اما ولایت به معنای نصرت که برای خداوند است سابقاً گفتیم معنا ندارد که رسول الله دارای آن باشد و از همین جهت در آیات قرآنی هم برای آن جناب ولایت به این معنا ثابت نشده است.
باری جامع و فشرده این آیات این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز دارای چنین ولایتی هست که امت را بسوی خدای تعالی سوق دهد و در بین آنها حکومت و فصل خصومت کند و در تمام شؤون آنها دخالت نماید و همینطور که بر مردم اطاعت خدای تعالی واجب کرده است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است . پس برگشت ولایت آن حضرت بسوی ولایت تشریعی خداوند عالم است، به این معنا که چون اطاعت خداوند در امور تشریعی واجب است و اطاعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم اطاعت خداست پس رسول خدا مقدم و پیشوای آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود.
کما اینکه بعضی از آیات گذشته مانند آیه و أطیعوا الله و أطیعما الرسول و آیه و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله و آیاتی دیگر به این معنا تصریح می کردند.
4 - و اما قسم چهارم یعنی آیاتی که همین ولایتی را که دسته سوم برای رسول خدا ثابت می نمود برای امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب (علیه السلام) ثابت می کند و از آن آیات یکی همین آیه ی مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع برای خدا و رسول با واو عاطفه عنوان الذین آمنوا را که جز بر امیر المؤمنین منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که در هر سه مورد ولایت واحده ای است برای پروردگار متعال، البته بطور اصالت و برای رسول خدا و امیر المؤمنین (علیه السلام) بطور تبعیت و اذن خدا ثابت می کند.
و اگر معنای ولایت در این آیه نسبت به خداوند غیر از معنای آن نسبت به الذین آمنوا بود صرف نظر از اینکه این یک نحوه غلطاندازی و باعث اشتباه بود علاوه بر این، جا داشت کلمه ولایت را نسبت به الذین تکرار کند، تا ولایت خدا به معنای خود و آن دیگری هم به معنای خود استعمال شده باشد و اشتباهی در بین نیاید.
کما اینکه نظیر این مطلب در این آیه رعایت شده است: قل أذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین(287)
همانطور که می بینید لفظ یؤمن را تکرار کرده برای اینکه هر کدام معنای بخصوصی داشت و نیز نظیر این مطلب در آیه و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول گفته شد.
علاوه بر این، خود لفظ ولیکم با اینکه مفرد است به مؤمنین نسبت داده شده، و اگر مقصود از آن غیر از ولایت منسوب به خدا و رسول بود باید در این باره الذین آمنوا می فرمود، و مفسرین هم به همین جور آیه را توجیه کرده اند، یعنی ولایت را به یک معنا گرفته و گفته اند در خدای تعالی بطور اصل و در غیر او به تبع می باشد.
پس از آنچه تاکنون گفته شد به دست آمد که حصری که از کلمه انما استفاده می شود حصر افراد است، که انه مخاطبین خیال می کرده اند این ولایت عام و شامل همه است، چه آنان که در آیه اسم برده شده اند و چه غیر آنان، چون چنین مظنه ای در بین بوده آیه ولایت را منحصر کرده برای نام بردگان.
ممکن هم هست به یک وجه دیگر این حصر را قصر قلب دانست.
رکوع، در لغت هیأت مخصوصه ای است در انسان، و آن عبارت است از خمیدگی، و لذا به پیرمرد سالخورده ای که پشتش خمیده، می گویند شیخ راکع، یعنی پیر خمیده، و در عرف شرع عبارت است از هیأت مخصوصه ای در عبادت.
در قرآن می فرماید: الراکعون الساجدون و این رکوع در حقیقت حالت خضوع و ذلت آدمی را در برابر خداوند مجسم می سازد.
چیزی که هست در اسلام رکوع در غیر نماز حتی برای خداوند مشروع نیست، به خلاف سجود که در غیر نماز هم مشروع است، و چون در رکوع معنای خشوع و اظهار ذلت هست گاهی همین کلمه را بطور استعاره در مطلق خشوع و تذلل و فقری که عادتا خالی از ذلت در برابر غیر نیست به کار می برند، مثلا می گویند فلانی برای فلان رکوع کرد، یعنی خود را کوچک نمود و لو خم نشده باشد. و من یتول الله و رسوله و الذین ءامنوا فان حزب الله هم الغالبون(288).
تولی به معنای گرفتن ولی است و الذین آمنوا افاده عهد می کند و در آن اشاره است به مؤمنین معهود، یعنی همان مؤمنین که در انما ولیکم ذکر شد و جمله فان حزب الله هم الغالبون در جای جزای شرط قرار گرفته و لیکن در حقیقت جزا، نیست و جزا را تقدیر است و این جمله از باب به کار بردن کبرای قیاس در جای نتیجه در اینجا ذکر شده است تا علت حکم را برساند، و تقدیر آیه چنین بوده: و من یتول الغالب لأنه من حزب الله و حزب الله هم الغالبون هر که خدا و رسول را ولی خود بگیرد غالب و پیروز است چونکه از حزب خداست و حزب خداوند همیشه غالب است.
و این سنخ تعبیر کنایه از این است که اینها حزب خدایند، و بنا بر آنچه راغب گفته حزب به معنی جماعتی است که در آن یک نحوه تشکیل و فشردگی باشد، و خداوند سبحان در جای دیگر از حزب خود اسم برده، اتفاقا جائی است که با مورد بحث ما از جهت مضمون شباهت دارد، چون فرموده است: لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الآخره یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا ءاباءهم أو أبناءهم أو اخوانهم أو عشیرتهم أولئک کتب فی قلوبهم الایمان و أیدیهم بروح منه و یدخلهم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها رضی الله عنهم و رضوا عنه(289). تا آنجا که می فرماید: أولئک حزب الله ألا ان حزب الله هم المفلحون و فلاح به معنای پیروزی و رسیدن به مقصد و استیلای بر خواسته خویش است، و این استیلای بر مراد و فلاح همان است که خداوند متعال آنرا از جمله بهترین نویدها برای مؤمنین قرار داده و آنها را به نیل به آن بشارت داده و فرموده است: قد أفلح المؤمنون و آیاتی که این نوید را می دهند زیادند و در همه آنها این لفظ بطور مطلق به کار رفته و معلوم است که فلاح مطلق هم رسیدن به سعادت را و هم رستگاری به نیل به حقیقت را و هم غلبه بر شقاوت و باطل و دفع آنرا هم در دنیا و هم در آخرت شامل می شود.
اما در دنیا برای اینکه مردمی رستگارند که مجتمعشان صالح و افراد آن مجتمع، همه اولیای خدا و صالح باشند و معلوم است که در چنین مجتمعی که پایه اش بر تقوا و ورع است و شیطان در آن راه ندارد می توان مزه زندگی واقعی را چشیده و به عالی ترین درجه لذت و برخورداری از حیات نائل شد.
و اما در آخرت برای اینکه چنین مردمی در آخرت در جوار رحمت خدایند(290).
اما آیه تطهیر انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهر کم تطهیرا(291) کلمه انما در آیه انحصار خواست خدا را می رساند، و می فهماند که خدا خواسته که رجس و پلیدی را تنها از اهل بیت دور کند، و به آنان عصمت دهد، و کلمه اهل البیت چه اینکه صرفا برای اختصاص باشد،تا غیر از اهل خانه داخل در حکم نشوند، و چه اینکه این کلمه نوعی مدح باشد، و چه اینکه نداء و به معنای ای اهل بیت بوده باشد، علی ای حال دلالت دارد بر اینکه دور کردن رجس و پلیدی از آنان، و تطهیرشان، مسأله ای است مختص به آنان، و کسانی که مخاطب در کلمه عنکم از شما هستند. بنابر این در آیه شریفه، در حقیقت دو قصر و انحصار به کار رفته: یکی انحصار اراده و خواست خدا در بردن و دور کردن پلیدی و تطهیر اهل بیت.
دوم انحصار این عصمت و دوری از پلیدی در اهل البیت.
حال باید دید اهل البیت چه کسانی هستند؟
بطور مسلم فقط زنان آن جناب اهل بیت او نیستند، برای اینکه هیچگاه صحیح نیست ضمیر مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت عنکم از شما بلکه اگر فقط همسران اهل بیت بودند، باید می فرمود: عنکن بنابر این، یا باید گفت مخاطب همسران پیامبر و دیگران هستند همچنان که که بعضی دیگر گفته اند: مراد از اهل البیت، اهل بیت الحرام است، که در آیه ان أولیاؤه الا المتقون(292) آنان را متقی خوانده است.
و بعضی گفته اند: مراد اهل مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
و بعضی گفته اند: همه آن کسانی است که در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار می روند، چه همسرانش، و چه خویشاوندان و نزدیکانش، یعنی آل عباس، آل عقیل، آل جعفر، و آل علی و بعضی دیگر گفته اند: مراد خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسران اوست، و شاید آنچه به عکرمه و عروه نسبت داده اند همین باشد، چون آنها گفته اند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
یا اینکه مخاطب همچنان که بعضی دیگر گفته اند: غیر از همسران آن جناب هستند و خطاب در عنکم از شما متوجه اقربای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، یعنی آل عباس، آل علی، آل عقیل و آل جعفر.
و به هر حال، مراد از بردن رجس و تطهیر اهل بیت تنها همان تقوای دینی، و اجتناب از نواهی، و امتثال اوامر است، و بنابر این معنای آیه این است که خدای تعالی از این تکالیف دینی که متوجه شما کرده سودی نمی برد، و نمی خواهد سود ببرد، بلکه می خواهد شما را پاک کند، و پلیدی را از شما دور سازد، و بنابر این آیه شریفه در حد آیه ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهر کم و لیتم نعمته(293) می باشد، و اگر معنا این باشد، آن وقت آیه شریفه، با هیچ یک از چند معنایی که گذشت نمی سازد، چون این معنا با اختصاص آیه به اهل بیت منافات دارد، زیرا خدا این گونه تطهیر را برای عموم مسلمانان و مکلفین به احکام دین می خواهد، نه برای خصوص اهل بیت، و حال آنکه گفتیم آیه شریفه دو انحصار را می رساند، که انحصار دوم تطهیر اهل بیت است.
و اگر بگویی مراد از بردن رجس، و تطهیر کردن، همانا تقوای شدید و کامل است، و معنای آیه است که این تشدیدی که در تکالیف متوجه شما کردیم، و در برابر اجر دو چندان هم وعده تان دادیم، برای این نسبت که خود ما از آن سودی ببریم، بلکه برای این است که می خواهیم پلیدی را دور نموده و تطهیرتان کنیم.
و در این معنا هم اختصاص رعایت شده، و هم عمومیت خطاب به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به دیگران، چیزی که هست در اول خطاب را متوجه خصوص همسران آن جناب نمود، و در آخر یعنی در کلمه عنکم متوجه عموم.
لیکن این حرف هم صحیح نیست، برای اینکه در آخر، خطاب متوجه غیر از ایشان شده، و اگر بگویی خطاب متوجه همه است چه همسران و چه غیر آنان، می گوییم: این نیز باطل است، برای اینکه غیر از همسران شریک در تشدید تکلیف نبودند، و اجر دو چندان هم ندارند، و معنا ندارد خدای تعالی بفرماید: اگر به شما همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تکالیف دشوارتری کردیم، برای این است که خواستیم عموم مسلمانان و شما را پاک نموده و پلیدی را از همه دور کنیم.
خواهی گفت: چرا جایز نباشد که خطاب متوجه همسران خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مانند تکالیف همسرانش شدید است؟
در پاسخ می گوییم: نباید همسران آن جناب را با خود آن جناب مقایسه کرد، چون آن جناب مؤید به داشتن عصمت خدایی است و این موهبتی است که با عمل و اکتساب به دست نمی آید، تا بفرماید تکلیف تو را تشدید کردیم، و اجرت را مضاعف نمودیم، تا پاک ات کنیم، چون معنای این حرف این است که تشدید تکلیف، و دو چندان کردن اجر مقدمه و یا سبب است برای به دست آمدن عصمت، و به همین جهت هیچ یک از مفسرین این احتمال را نداده اند که خطاب متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسرانش باشد و بس.
و اگر ما آن را جزو اقوال ذکر کردیم، به عنوان این است که این هم یک احتمال است، و خواستیم با ایراد این احتمال نظریه آن مفسرینی که گفته اند: مراد خصوص همسران آن جناب است تصحیح کنیم، نه اینکه بگوییم: کسی از مفسرین این احتمال را هم داده.
و اگر مراد بردن رجس و پاک کردن، به اراده خدا باشد، و در نتیجه مراد این باشد که خدا می خواهد بطور مطلق، و بدون هیچ قیدی شما را تطهیر کند، نه از راه توجیه تکالیف، و نه از راه تکلیف شدید، بلکه اراده مطلقه ای است از خدا که شما پاک و از پلیدیها دور باشید، چون اهل بیت پیغمبرید، در این صورت معنای آیه منافی با آن شرطی است که کرامت آنان مشروط بدان شد، و آن عبارت بود از تقوا، حال چه اینکه مراد از اراده تا اراده تشریعی باشد، و چه تکوینی، هر یک باشد با شرط نمی سازد، پس معلوم می شود اراده مطلقه نیست.
با این بیانی که گذشت آن روایاتی که در شأن نزول آیه وارد شده تأیید می شود، چه در آن روایت آمده که آیه شریفه در شأن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) نازل شده است، واحدی در این فضیلت با آنان شرکت ندارد.
و این روایات بسیار زیاد، و بیش از هفتاد حدیث است، که بیشتر آنها از طرق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسیاری از ام سلمه، عایشه، ابی سعید خدری، سعد، وائلة بن الاسقع، ابی الحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام آزاد شده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عبدالله بن جعفر، علی، و حسن بن علی (علیه السلام) که تقریبا از چهل طریق نقل کرده اند.
و شیعه آن را از حضرت علی، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا (علیه السلام)، و از ام سلمه، ابی ذر، ابی لیلی، ابی الاسود دؤلی عمرو بن میمون اودی، و سعد بن ابی وقاص، بیش از سی طریق نقل کرده اند.
حال اگر کسی بگوید: این روایت بیش از این دلالت ندارد که علی و فاطمه و حسنین (علیه السلام) نیز مشمول آیه هستند، و این منافات ندارد با اینکه همسران رسول خدا نیز مشمول آن باشند، چون آیه شریفه در سیاق خطاب به آنان از ام سلمه - که آیه در خانه او نازل شده - روایت شده است، تصریح دارد بر اینکه آیه مخصوص همان پنج تن است، شامل همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، که ان شاء الله روایات مزبور که بعضی از آنها دارای سندی صحیح هستند، از نظر شما خواهد گذشت.
و اگر کسی بگوید: آن روایات باید به خاطر ناسازگاری اش با صریح قرآن طرح شود، چون روایت هر قدر هم صحیح باشد وقتی پذیرفته است که با نص صریح قرآن منافات نداشته باشد، و روایات مذکور مخالف قرآن است، برای اینکه آیه مورد بحث دنبال آیاتی قرار دارد که خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، پس باید خطاب در این آیه نیز به ایشان باشد.
در پاسخ می گوییم: همه حرفها در همین است، که آیا آیه ی مورد بحث متصل به آن آیات، و تتمه آنها است یا نه؟
چون روایاتی که بدان اشاره شد، همین را منکر است، و می فرماید آیه مورد بحث به تنهایی، و در یک واقعه جداگانه نازل شده، و حتی در بین این هفتاد روایت، یک روایت هم وجود ندارد، که بگوید آیه شریفه دنبال آیات مربوطه به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، و حتی احدی هم از مفسرین این حرف را نزده اند، حتی آنها هم که گفته اند آیه مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، مانند عکرمه و عروه، نگفته اند که: آیه در ضمن آیات نازل شده.
پس آیه مورد بحث از جهت نزول جزو آیات مربوط به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و متصل به آن نیست، حال یا این است که به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دنبال آن آیات قرارش داده اند، و یا بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اصحاب در هنگام تألیف آیات قرآنی در آنجا نوشته اند، مؤید این احتمال این است که اگر آیه مورد بحث که در حال حاضر جزو آیه و قرن فی بیوتکن(294) است، از آن حذف شود، و فرض کنیم که اصلا جزو آن نیست، آیه مزبور با آیه بعدش که می فرماید: و اذکرن کمال اتصال و انسجام را دارد، و اتصالش بهم نمی خورد.
پس معلوم می شود جمله مورد بحث نسبت به آیه قبل و بعدش نظیر آیه الیوم یئس الذین کفروا(295) است که در وسط آیاتی قرار گرفته که آنچه خوردنش حرام است می شمارد، که در جلد پنجم کتاب تفسیر المیزان در سوره مائده گفتیم که چرا: آیه مزبور در وسط آن آیات قرار گرفته، و این بی نظمی از کجا ناشی شده است؟
بنابر آنچه گفته شد، کلمه اهل البیت در عرف قرآن اسم خاص است که هر جا ذکر شود، منظور از آن، این پنج تن هستند، یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و فاطمه و حسنین (علیه السلام)، و بر هیچ کس دیگر اطلاق نمی شود، هر چند که از خویشاوندان و اقربای آن جناب باشد، البته این معنا، معنایی است که قرآن کریم لفظ مذکور را بدان اختصاص داده، و گر نه به حسب عرف عام، کلمه مزبور بر خویشاوندان نیز اطلاق می شود.
کلمه رجس - به کسره را، و سکون جیم - صفتی است از ماده رجاست، یعنی پلیدی، و قذارت، و پلیدی و قذارت هیأتی است در نفس آدمی، آدمی را وادار به اجتناب و نفرت می نماید، و نیز هیأتی است در ظاهر موجود پلید، که باز آدمی از آن نفرت می نماید اولی مانند پلیدی رذائل، دومی مانند پلیدی خوک همچنان که قرآن کریم این لفظ را در دو معنا اطلاق کرده درباره پلیدی ظاهری فرمود: أو لحم خنزیر فانه رجس(296) و هم در پلیدیهای معنوی، مانند شرک و کفر و اعمال ناشایست به کار برده و فرمود: و أما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم و ماتوا و هم کافرون(297) و نیز فرمود: و من یرد أن یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کأنما یصعد فی السما کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون(298) و این کلمه به هر معنا که باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراکی نفسانی، و اثری شعوری، که از علاقه و بستگی قلب به اعتقادی باطل، یا عملی زشت حاصل می شود وقتی می گوییم انسان پلید، یعنی انسانی که به خاطر دل بستگی به عقاید باطل، یا عملی باطل دلش دچار پلیدی شده است.
و با در نظر گرفتن اینکه کلمه رجس در آیه شریفه الف و لام دارد، که جنس را می رساند، معنایش این می شود که خدا می خواهد تمامی انواع پلیدیها، و هیأت های خبیثه، و رذیله، را از نفس شما ببرد، هیأت هایی که اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان می گیرد، و چنین ازاله ای با عصمت الهی منطبق می شود، و آن عبارت است از صورت علمیه ای در نفس که انسان را از هر باطلی چه عقاید و چه اعمال حفظ می کند، پس آیه شریفه یکی از ادله ای عصمت اهل بیت است. برای اینکه قبلا گفتیم اگر مراد از آیه، چنین معنایی نباشد، بلکه مراد از تقوی و یا تشدید در تکالیف باشد، دیگر اختصاصی به اهل بیت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش تقوی می خواهد نه تنها از اهل بیت، و نیز گفتیم که یکی از اهل بیت خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، و با اینکه آن جناب معصوم است، دیگر معنا ندارد که خدا از او تقوی بخواهد.
پس چاره ای جز این نیست که آیه شریفه را حمل بر عصمت اهل بیت کنیم، و بگوییم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، مراد از تطهیر در جمله و یطهر کم تطهیرا که با مصدر تطهیر تأکید شده، زایل ساختن اثر رجس به وسیله وارد کردن مقابل آن است، و عبارت است از اعتقاد به حق.
پس تطهیر اهل بیت عبارت شد از اینکه، ایشان را مجهز به ادراک حق کند، حق در اعتقاد، و حق در عمل.
و آن وقت مراد از اراده این معنا، خدا می خواهد چنین کند، نیز اراه تکوینی می شود چون قبلا هم گفتیم اراده تشریعی را که منشأ تکالیف دینی و منشأ متوجه ساختن آن تکالیف به مکلفین است، اصلا با این مقام سازگار نیست، چون گفتیم اراده تشریعی را نسبت به تمام مردم نه تنها مردم دارد نه تنها نسبت به اهل بیت. پس معنای آیه این شد که خدای سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به این موهبت یعنی موهبت عصمت اختصاص دهد به این طریق که اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بیت ببرد و در جای آن عصمتی بیاورد که حتی بیاورد که حتی اثری از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهایتان باقی نگذارد.
و اذکرن ما یتلی فی بیوتکن من آیات الله و الحکمة ان الله کان لطیفا خبیرا(299).
از ظاهر سیاق بر می آید که مراد از ذکر، معنای مقابل فراموشی باشد، که همان یاد آوری است، چون این معنا مناسب تأکید و تشدیدی است که در آیات شده است پس در نتیجه این آیه به منزله سفارش و وصیتی است بعد از وصیت به امتثال تکالیف که قبلا متوجه ایشان کرده است، و در کلمه فی بیوتکن تأکیدی دیگر است، چون می فهماند مردم باید امتثال امر خدا را از شما یاد بگیرند، آن وقت سزاوار نیست شما که قرآن در خانه هایتان نازل می شود، اوامر خدا را فراموش کنید.
و معنای آیه این است که شما زنان پیغمبر باید آنچه را که خانه هایتان از آیات خدا و حکمت تلاوت می شود، حفظ کنید، و همواره به خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانید، و از خط سیری که خدا برایتان معین کرده تجاوز مکنید.
این است معنای آیه، نه آنکه دیگران گفته اند که: مراد از ذکر شکر خدا است، و معنای آیه این است که خدا را شکر کنید که شما را در خانه هایی قرار داد که در آن قرآن و سنت خوانده می شود، چون این معنا از سیاق آیه و به خصوص با در نظر گرفتن جمله ان الله کان لطیفا خبیرا دور است(300).
اما سنت حدیث سفینه که در آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق،
صفت اهل بیت من نظیر کشتی نوح است، که هر کس سوار آن شد نجات یافت، و هر کس از سوار شدنش تخلف ورزید غرق گردید، و حدیث ثقلین که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن حدیث فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی، أهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی أبدا.
من برای بعد از خودم دو چیز بس سنگین در بین شما می گذارم، کتاب خدا و عترتم را، که اهل بیت منند، در صورتی که بعد از من به آن دو تمسک بجویید هرگز کمراه نخواهید شد، که شرح و بسط آن در جلد سوم عربی این کتاب، آنجا که در باره محکم و متشابه بحث کرده ایم گذشت، و باز نظیر احادیثی که از طرق شیعه و سنی روایت شده است(301).

44- نیک و بد در النسه بشری چگونه ایجاد و چگونه کارهای نیک و بد به خداوند نسبت داده می شود؟

جواب : به نظر می رسد اولین باری که بشری به معنای حسن زیبائی بر خورده از راه مشاهده جمال در ابنای نوع خود بوده است یعنی از افراد هم نوع خود را دیده که در مقایسه با افرادی دیگر، زیباتر است، اندامی معتدل و اعضائی متناسب دارد و مخصوصا اگر این اعتدال اندام و تناسب اعضا در صورت باشد که برای بیننده محسوس تر است، بشر بعد از تشخیص زیبائی در همنوع خود به زیبائی هائی که در سایر موجودات طبیعی است متوجه شده و برگشت زیبائی بالاخره به این است که وضع موجود موافق باشد آن مقصدی که طبعا در نوع آن هست.
مثلا زیبائی صورت یک انسان برگشتش به این است که هر یک از اعضای صورت از چشم و ابرو و گوش، لب، دهان، گونه، چانه و غیره طوری خلق شده باشند و یا به رنگی و صفتی باشند که هم تک تک آنها جا دارد آنطور باشد و هم هر یک نسبت به دیگری جا دارد آنطور باشد، در چنین وصفی است که نفس و دل بیننده چنین صورت مجذوب آن می شود و صورتی که چنین نباشد وصف جمال را ندارد و به جای کلمه قبیح زشت، بد ترکیب بر آن صادق است تا بینی از این چند کلمه کدامش با اعتبار مورد نظر سازگارتر است.
بنا بر این معنائی که بر جمیل و جمال کردیم، زشتی و قبح ترکیبی و یا بطور کلی بدی، معنائی عدمی خواهد بود، همچنان که حسن و جمال معنائی است وجودی.
ساده تر بگویم، زیبا به چیزی می گویند که آنچه را باید داشته باشد، واجد باشد و زشت آن چیزی است که آنچه را که جا داشت دارا باشد، نداشته باشد.
بشر بعد از این مرحله از تشخیص، مسأله زشتی و زیبائی را توسعه داده، از چهار چوبه محسوسات خارج کرد و به افعال و معانی اعتباری و عناوینی که در ظرف اجتماع مورد نظر قرار می گیرد سرایت داد، آنچه از این امور با غرض اجتماع یعنی سعادت زندگی بشر و یا بهره مندی انسانها از زندگی سازگار است زیبا، خوب و پسندیده خواند و آنچه با این غرض سازگار نباشد، زشت، بد و ناپسند نامید، عدل و احسان را به کسی که مستحق احسان باشد و تعلیم و تربیت و خیر خواهی و معانی دیگر از این قبیل را حسنه و زیبا خواند و ظلم و دشمنی و امثال آن را سیئه و زشت نامید. برای اینکه دسته اول با سعادت واقعی بشر و یا بهره مندی کامل او از زندگیش در ظرف اجتماع سازگار و دسته دوم ناسازگار بود.
و این قسم از حسن و زیبائی و مقابل آن یعنی قبح و بدی، تابع آن فعلی است که متصف به یکی از این دو صفت است، تا بینی فعل چه مقدار با غرض اجتماع سازگار و یا چه مقدار ناسازگار است. بعضی از افعال حسن و خوبیش دائمی و ثابت است، چون همیشه با غرض اجتماع سازگار است، مانند عدل، و یا بدنش دائمی و ثابت است چون ظلم.
بعضی دیگر از افعال، حسن و قبحش دائمی نیست، بلکه به حسب اختلاف احوال و اوقاف و مکان ها و مجتمعات مختلف می شود مانند، خنده و مزاح که نزد دوستان هم قطار خوب و نزد بزرگان بد است، در مجالس سرور و جشن ها خوب و در مجالس ماتم و عزا و مساجد و معابد زشت است و زنا و میخوارگی که در مجتمع غربی خوب و در مجتمع اسلامی زشت است.
پس با این بیان روشن شد که نباید به سخن آن کسی گوش داد که می گوید: حسن و قبح کلی و دائمی نیست و همواره در تغییر و دگرگونی است، زیرا این گوینده مفهوم را با مصداق خلط کرده، در مقام استدلال برای گفته خود گفته است عدل و ظلم که از روشن ترین مصادیق حسن و قبح است، خوبی و بدی آنها دائمی نیست، زیرا می بینیم اجرای پاره ای از مقررات اجتماعی در یک امت عدل شمرده می شود و در امتی دیگر ظلم به حساب می آید مثلا شلاق زدن به مرد و زن زناکار در مجتمع اسلامی عدل است و در بین غربی ها ظلم می باشد. و مانند صدها مثال دیگر.
پس از این جا می فهمیم هیچ عنوانی نیست که در همه احوال و اوقات و مجتمعات عدل و عنوانی دیگر به همین کلیت ظلم باشد.
بیان نادرستی این سخن این است که گفتیم، گوینده آن بین مفهوم و مصداق خلط کرده و نفهمیده که در مثالی که آورده غربی ها نیز عدل را خوب و ظلم را بد می دانند، چیزی که هست تازیانه زدن به زناکار را مصداق ظلم می دانند و کسی که مثل این گوینده، فرق میان مفهوم و مصداق را تشخیص ندهد، ما نیز با او بحثی نداریم.
آری، انسان بر حسب تحول عواملی که در اجتماعات دگرگونی می شود، این معنا را می پذیرد که همه احکام اجتماعیش یک باره و یا به تدریج دگرگون شود ولی هرگز حاضر و راضی نیست که وصف عدل از او سلب شود و از عدل برخوردار نگردد و داغ ظلم بر پیشانیش بخورد و یا ظلمی را از ظالمی ببیند که قابل توجیه و اعتذار نباشد و در عین حال از آن خوشش آید و این بحث دامنه ای گسترده دارد که اگر بخواهید به همه جوانب آن بپردازیم از آنچه نهم تر است، باز می مانیم.
گفتیم که بشر مفهوم حسن و قبح را گسترش داد تا آنجا که افعال اعتباری و عناوین اجتماعی را هم شامل شد، حال می گوئیم، بشر به این مقدار اکتفا نکرد، بلکه دامنه آن را گسترده تر کرد تا شامل حوادث خارجی و پیشامدهایی که در طول زندگیش بر حسب تأثیر عوامل مختلف پیش می آید بشود. حوادثی که یا برای فرد پیش می آید و یا برای اجتماع.
یا موافق میل و آرزو انسان و سازگار با سعادت با سعادت فردی و یا اجتماعی است، نظیر عافیت و سلامتی و فراخی رزق و امثال آن که آن را حسنات خوبی ها می نامد و یا ناسازگار است، مانند بلا و محنت و فقر و بیماری و ذلت و اسارت و امثال آن که آن را سیئات می خواند.
پس از آنچه که گذشت روشن گردید که حسنه و سیئه دو حالت و صفتند که امور و افعال به آن جهت که رابطه ای با کمال و سعادت نوع یا فرد دارد به آن صفت، متصف می شوند، ساده تر بگویم، از آنچه گذشت روشن شد که حسنه و سئیه دو صفت نسبی و اضافی است، هر چند که در بعضی از موارد مثل: عدل و ظلم ثابت و دائمی است و در بعضی دیگر انفاق مال که نسبت به مستحق حسن و نسبت به غیر مستحق قبیح است.
و نیز روشن گردید که حسن همواره امری است وجودی و قبح امری است عدمی و عبارت است از نبودن و یا نداشتن موجود آن صفت و حالتی را که ملایم طبع و موافق آرزویش است، وگرنه خود موجود و یا فعل با قطع نظر از موافقت و مخالفت مذکور نه حسن است و نه قبح، بلکه فقط خودش می باشد.
مثلا زلزله و سیل ویرانگر وقتی در سرزمینی که مردمی در آن سکونت دارند روی می دهد، برای خود آن مردم زشت و بد قبیح هستند ولی برای دشمنان آن مردم نعمت و حسن و خوب می باشند و در نظر دین نیز هر بلای عمومی که بر سر دشمنان دین مفسدین و فجار و طاغیان بیاید سراء و نعمت و خوب است و همان بلا اگر بر سر امت مسلمان و مؤمن و مردم صالح بیاید، ضراء و نقمت و بد است.
و نیز خوردن طعام مثلا اگر از مال صاحب طعام باشد مباح است. و همین عمل به عینه اگر از مال غیر و بدون رضایت او باشد حرام است، چون آن صفتی که باید داشته باشد ندارد. و آن عبارت است از، امتثال نهیی که از ناحیه شارع از خوردن مال غیر بدون رضایت او وارد شده و یا امتثال امری که از ناحیه وارد شده به اینکه مردم مسلمانان باید اکتفا و قناعت کنند به آن اموالی مسلمانان باید اکتفا و قناعت کنند به آن اموالی که خدای تعالی حلال کرده است.
و نیز خوابگی زن و مرد که اثر آن ناشی از ازدواج باشد نیکو و مباح است و اگر نباشد، گناه و حرام و بد است، برای اینکه آن صفتی که باید داشته باشد یعنی موافقت تکلیف الهی را ندارد.
بنا بر این حسنات هر چه باشند عناوینی وجودی هستند.
فعل و امر حسن آن امر و فعلی است که دارای عنوانی وجودی باشند و سیئات عناوینی هستند عدمی و فعل و امر بد آن فعل و امری است که آن عنوان وجودی را نداشته باشد و اما متن عمل و نفس آن در دو حال خوب و بد یکی است اگر از نفس عمل عکی بردارند خوب و بد آن یکی خواهد بود.
از نظر قرآن کریم غیر از خدای تعالی هر چیزی که اسم شی ء - چیز بر آن اطلاق شود، مخلوق خدای تعالی است، می فرماید:
الله خالق کل شی ء(302) و نیز می فرماید: و خلق کل شی ء فقدره تقدیرا(303) و این دو آیه خلقت را در تمامی چیزها اثبات می کند.
از سوی دیگر در آیه شریفه الذی أحسن کل شی ء خلقه(304)، حسن و نیکوئی را برای هر خلقت و هر چیز اثبات می کند، البته منظور حسنی است که لازمه خلقت است و از آن جدائی نمی پذیرد بلکه دائر مدار آن است و هر جا آن باشد، این نیز هست و رب عکس. بنا بر این هر چیزی از عنوان حسن و خوبی، آن مقداری را دارد که از خلقت وجود را دارد و اگر در معنای حسن به آن معنائی که گذشت دقت نموده و باریک بین باشیم، این معنا بیشتر روشن می گردد، چون حسن عبارت از موافقت و سازگاری شیئی حسن و خوب است با آن غرضی و هدفی که از آن چیز منظور است.
و ما می بینیم که اجزای هستی و ابعاض این نظام عام عالمی با یکدیگر متوافق و سازگارند و حاشا که رب العالمین چیزی را خلق کرده باشد که اجزای آن با هم ناسازگار باشد، این جزء آن جزء را باطل کند و آن، این را خنثی سازد و در نتیجه و سرانجام غرضش از خلقت آن چیزی حاصل نگردد و یا چیزی را خلق کند که مزاحم خود او شود و او را در رسیدن به غرض از خلقت آن چیزی عاجز سازد، و یا اراده ای که از خلقت این نظام عجیب و محیر الفکر داشته، باطل سازد، چگونه چنین احتمالی درباره خدای تعالی ممکن است؟ با اینکه خودش در معرفی خود فرمود: و هو القاهر فوق عباده(305)، و نیز فرمود: و ما کان الله لیعجزه من شی ء فی السماوات و لا الأرض انه کان علیما قدیرا(306).
پس خدای تعالی مقهور چیزی نمی شود و چیزی او را در آنچه از خلقش و در بندگانش اراده کند عاجز نمی سازد.
بنا بر این هر نعمتی در عالم وجود، حسنه و خوب است، چون منسوب به خدای تعالی است و ساخته او است، همچنان که هر سیئه، هر بدی و بلائی نیز سیئه و بد است و این آن حقیقتی است که آیه مورد بحث آن را افاده نموده می فرماید: و ان تصبهم حسنة یقولوا هذه من عند الله و ان تصبهم سیئة یقولوا هذه من عندک قل کل من عند الله فمال هؤلاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا(307).
و در جای دیگر می فرماید:
فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و ان تصبهم سیئة یطیروا بموسی و من معه ألا طائرهم عند الله و لکن أکثر هم لا یعلمون(308) و از این قبیل آیات دیگر.
این از جهت حسنه و اما از جهت سیئة قرآن کریم سیئه و بلاهای انسانها را به خود انسانها نسبت می دهد، در سوره مورد بحث می فرماید: ما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سیئة فمن نفسک(309) و در سوره شوری می فرماید: و ما أصابکم من مصیبة فبما أیدیکم و یعفوا عن کثیر(310).
و نیز در سوره انفال می فرماید: ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمة أنهمتها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم(311) و نیز در سوره رعد می فرماید: ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بأنفسهم(312) و آیاتی دیگر از این قبیل.
توضیح مطلب این است که آیات قبل همانطور که ملاحظه کردید این بلاها و مصائب را مانند حسنات اموری دانست که خلقتشان حسن و نیکو است. و هیچ زشتی و بدی در خلقت آنها نیست، پس برای بد بودن آنها وجهی باقی نمی ماند، مگر این توجیه که با طبع موجودی دیگر سازگار نیست، مثلا خلقت عقرب خوب و حسنه است و بدی آن فقط به خاطر این است که نیش آن با سلامتی و راحتی انسانها سازگار نیست، پس بالاخره برگشت ویرانگری سیل و نیش عقرب و مصائبی دیگر مثل آن به این است که خدای تعالی که تاکنون نعمت سلامتی را به فلان شخص داده بود، از امروز تا فلان روز این عافیت را بوسیله گزیدن عقرب از او گرفته، و یا نعمت خانه و اثاثی که به شخص سیل زده داده بود، بعد از آمدن سیل به او نداده است. پس برگشت مصائب به امری عدمی است و یا به عبارت دیگر به ندادن خدا است که خود امری عدمی است و آیه زیر این معنا را کاملا روشن ساخته، می فرماید: ما یفتح الله للناس من رحمة فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل له من بعده و هو العزیز الحکیم(313). آنگاه بیان می کند که امساک جود و یا ساده تر بگویم ندادن خدا نعمتی را به چیزی یا به کسی، یا زیاد دادن، یا زیاد دادن، یا کم دادن تابع و برابر مقدار ظرفیتی است که در آن چیز و یا شخص است و بیش از آن مقداری که داده شده، ظرفیتی نداشته است، همچنان که خودش در مثالی که زده می فرماید: أنزل من السماء ماء فسالت أودیة بقدرها(314).
و نیز فرمود: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم(315)، بنا بر این خدای تعالی به هر کس و به هر چیز به آن مقدار که ظرفیت و استحقاق دارد عطا می فرماید که تعیین این مقدار در حیطه علم خود او است، همچنان که فرمود: ألا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر(316).
و معلوم است که نعمت و نقمت و بلا و رخای هر چیزی به نسبت خود آن چیز است، که این را نیز در آیه زیر بیان نموده می فرماید: و لکن وجهة هو مولیها(317) و معلوم است که هر موجودی به سوی وجهه ای روان است که خاص خود او و غایتی مناسب به حال او است.
این جا است که شما می توانید حدس بزنید که سراء و ضراء، نعمت، نقمت، بلا به این انسان که از نظر قرآن کریم در ظرف اختیار زندگی می کند اموری است مربوط به اختیار خود انسان، برای اینکه در راهی قرار گرفته است که پایان این راه در صورت درست رفتن، سعادت و در صورت نادرست رفتن شقاوت است و دخالت اختیار آدمی در سلوک درست و نادرست قابل انکار نیست.
و قرآن کریم این حدس شما را تصدیق کرده و می فرماید: ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمة أنعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم(318) و به حکم این آیه شریفه نیت های پاک و اعمال صالح در روی آوری نعمتی که به آدمی اختصاص می یابد دخالت دارد و چون دخالت دارد وقتی کسی نیت و اعمال خود را تغییر دهد خدای تعالی نیز رفتار خود را تغییر می دهد و رحمت خود را از آنان امساک می کند، همچنانکه خودش فرمود: و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم و یعفوا عن کثیر(319) که به حکم این آیه شریفه نیز اعمال انسانها در نزول آنچه بر سر آدمی نازل می شود و آنچه از مصائب که به وی روی می آورد دخالت دارند، و نیز می فرماید: ما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سیئة فمن نفسک(320).
و زنهار که نپنداری که خدای سبحان هنگامی که این آیه را به پیامبر گرامیش (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی می نمود، این حقیقت روشن را فراموش کرده و یادش رفته بود که قبلا با جمله الله خالق کل شی ء(321) و آیه: الذی أحسن کل شی ء خلقه(322) آن را روشن ساخته و فرموده بود که هر چیزی که به دست ما خلق شده فی نفسه و قطع نظر از مزاحمتی که ممکن است با چیز دیگر داشته باشد حسن است.
زیرا خدای تعالی منزه است از فراموشی و خود او فرمود: و ما کان ربک نسیا(323).
و نیز از قول موسی (علیه السلام) حکایت کرده که در برابر فرعون فرمود: لا یضل ربی و لا ینسی(324)، بنا بر این معنایی اینکه در آیه مورد بحث فرمود: ما أصابک من حسنة(325) این است که آنچه از حسنه و خیر به تو می رسد که البته هر چه به تو برسد حسنه است از ناحیه خدای تعالی است و آنچه از سیئه و شرور به تو برسد که البته نسبت به حال تو سیئه و شر است چون با مقاصد و آمال و خواست تو سازگار نیست و گر نه آن نیز برای خودش حسنه است، باید بدانی که نفس خودت به اختیار سوئش آن سیئه و آن شر را به سوی تو کشانید، و با زبان حال آن را از خدای تعالی درخواست کرد، و خدای تعالی بزرگتر از آن است که ابتداء شری و یا ضرری متوجه تو بسازد.
آیه مورد بحث همانطور که قبلا گفتیم هر چند خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرده لیکن معنای آن عمومی و شامل همه مردم است و به عبارت دیگر این آیه مانند دو آیه دیگر یعنی آیه شریفه: ذلک بأن الله لم یک مغیرا(326) در صدد بیان مطلبی عمومی است و در عین اینکه متکفل خطاب فردی است، خطاب در آن خطابی اجتماعی نیز هست، برای اینکه مجتمع انسانی برای خود کینونتی انسانی و اراده ای اختیاری دارد غیر آن کینونت و اختیاری که فرد دارد.
پس مجتمع، کینونت و وجودی دارد، که گذشتگان و آیندگان از افراد در آن مستهلک هستند و به همین جهت نسل موجود از آن مؤاخذه می شود به سیئات گذشتگان و مردگان مؤاخذه می شوند به سیئات زندگان، و افرادی که اقدامی به گناه نکرده اند مؤاخذه می شوند به گناهان افرادی که مرتکب گناه شده اند و با اینکه این مؤاخذه به حسب حکمی که تک تک افراد دارند هرگز صحیح نیست، پس معلوم می شود اجتماع هم برای خود کینونتی دارد.
آیه مورد بحث که خطاب را متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرده از این بابت بوده که آن جناب در جنگ احد صدمه ها دید، زخمی در صورت مبارکش وارد آمد. دندانهای شریفش شکست. مسلمانانی کشته و زخمی شدند و خود آن جناب مستحق چنین مصائبی نبود، چون پیامبری معصوم بود.
با این حال در این آیه مصائب را مستند به خود آن حضرت کرده و در آیاتی دیگر مستند به جامعه مسلمین نمود.
توجیهش این است که، آنجا که مصائب به جامعه نسبت داده شده است، چون جامعه فرمان خدا و رسول را مخالفت کردند و این مخالف باعث سیئه و مصیبت شد، مصیبت و سیئه که دست جامعه آن را به بار آورد، جامعه ای که آن جناب هم در آن قرار داشت، از این رو به شخص شریف آن حضرت نسبت داده شده است.
لذا آن جناب مسؤولیتی را قبول فرمودند که از همان آغاز کار، معلوم بود که این مصائب و سیئات را در پی دارد و آن مسؤولیت نبوت و دعوت بشر، به سوی خدای تعالی است بر بصیرت، پس این مصائب در حقیقت نسبت به آن جناب حنبه محنت الهیه و نعمتی را دارد که صاحبش را به درجاتی بالا می برد. و آن جناب جنبه محنت الهیه و نعمتی را دارد که صاحبش را به درجاتی بالا می برد. و این تنها امت اسلام نیست که قرآن کریم مصائبش را مستند به خودش می داند بلکه از نظر قرآن کریم هر مصیبتی و بلائی که بر هر قومی نازل شود، مستند به اعمال آن قوم است و ما ایمان داریم که قرآن کریم جز به حق نظر نمی دهد و از نظر قرآن آنچه خیرات و حسنات به قومی برسد از ناحیه خدای سبحان است.
بله، در این میان آیات دیگری هست که چه بسا پاره ایی از حسنات را تا اندازه ای به اعمال انسانها نسبت دهد، از آن جمله آیات زیر است، توجه بفرمائید: و لو أن أهل القری ءامنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض(327)، و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون(328)، و أدخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین(329) و آیات قرآنی در این معنا بسیار است. به جز اینکه خدای سبحان در کلام مجیدش خاطرنشان می سازد که هیچ خلقی از خلائقش بر هیچ هدفی از اهدافش نمی رسد و به سوی هیچ خیری از خیراتش راه نمی یابد مگر به تقدیری که خدای تعالی برایش مقدر کرده، و مگر از راهی که او پیش پایش بگذرد، در این باره می خوانیم:
قال ربنا الذی أعطی کل شی ء خلقه ثم هدی(330)، و لو لا فضل الله علیکم و رحمتة ما زکی منکم من أحد أبدا(331)، با در نظر گرفتن این دو آیه و آیات قبل معنای دیگری برای مسأله مورد بحث یعنی این که چگونه حسنات مستند به خدای تعالی است؟ به دست می آید و آن این است که انسان دارای هیچ حسنه ای نمی شود مگر آنکه خدای تعالی به او تملیک کند و او را به آن حسنه برساند، بنا بر این حسنات هر چه هست از خدای تعالی است و سیئات از انسانها است و با در نظر گرفتن این حقیقت معنای آیه مورد بحث که می فرماید: ما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سیئة فمن نفسک(332) روشن می گردد.
پس حسنات از یک نظر از آن خدا است، برای این که خالق آنها خدا است و حسنات هر چه باشند مخلوق او هستند، و از سوی دیگر گفتیم که خلقت با حسن، لازم و لا ینفک یکدیگر بوده و از نظر دیگر باز از آن خدا است، چون حسنات خیراتند و خیرات به دست خدا است و غیر خدای تعالی کسی مالک آن نیست مگر آنکه او به وی تملیک کرده باشد.
و هیچ نوع از انواع گناهان به ساحت قدس او مستند نیست برای این که به آن جهت که سیئه است خلق نشده و کار خدای تعالی خلقت و آفریدن است و سیئه به بیانی که گذشت خلقت بردار نیست، چون امری عدمی است، مثلا اگر انسانی گناهی مرتکب شود در حقیقت فاقد رحمتی از طرف خدای تعالی است و این فقدان هم مستند به اعمال گذشته او است، او کاری کرده که نتیجه اش این شده که خدای تعالی رحمت خود را نسبت به او باز داشته است(333).

45- تحیت مسلمانان چیست و چگونه تشریع شد؟

جواب : امت ها و اقوام با همه اختلافی که از حیث تمدن و توحش تقدم و تاخر دارند در این جهت اختلافی ندارند که هر یک در جامعه ی خود تحیتی دارند، که هنگام برخورد با یکدیگر آن درود و تحیت را در بین خود رد و بدل می کند، حال یا آن تحیت عبارت است از اشاره به سر و یا دست و یا برداشتن کلاه و یا چیز دیگر، که البته اختلاف عوامل در این اختلاف بی تأثیر نیست.
و اما اگر در این تحیت ها که در بین امت ها به اشکال مختلف دائر است دقت کنید، خواهید دید که همه ی آنها به نوعی خضوع و خواری و تذلل اشاره دارد، تذللی که زیر دست در برابر ما فوق خود و مطیع در برابر مطاعش و برده در برابر مولایش، اظهار می دارد و به عبارت دیگر تحیت کاشف از یک رسم طاغوتی و استکبار است که همواره در بین امت ها در دوره های توحش و غیر آن رائج بوده، هر چند که در هر دوره و در هر نقطه و در هر امتی شکلی به خصوص داشته، و به همین جهت است که هر جا تحیتی مشاهده می کنیم که تحیت از طرف مطیع و زیر دست و وضیع شروع و به مطاع و ما فوق و شریف ختم می شود.
پس پیدا است که این رسم از ثمرات بت پرستی است، که آن نیز از پستان استکبار و استعباد شیر می نوشد.
و اما بزرگترین هم اسلام، محو آثار بت پرستی و وثنیت و غیر خداپرستی است و هر رسم و آدابی است که به غیر خداپرستی منتهی گشته و یا از آن متولد شود.
به همین جهت - دین مبین اسلام - برای تحیت طریقه ای معتدل و سنتی در مقابل سنت وثنیت و استعباد تشریع کرد و آن عبارت است از سلام دادن که در حقیقت اعلام امنیت از تعدی و ظلم از ناحیه سلام دهنده به شخصی است که به وی سلام می دهد شخص سلام دهنده به سلام گیرنده اعلام می کند تو از ناحیه من در امانی و هیچگونه ظلمی و تجاوزی از من نسبت به خودت نخواهی دید و آزادی فطری را که خدا به تو مرحمت کرده از ناحیه من صدمه نخواهد دید.
و علت اینکه گفتیم سلام طریقه ای است معتدل، این است که اولین چیزی که یک اجتماع تعاونی نیازمند آن است که در بین افراد حاکم باشد، همانا امنیت داشتن افراد در عرض و مال و جانشان از دستبرد دیگران است، نه تنها جان و مال و عرض، بلکه لازم است هر چیزی که به یکی از این سه چیز برگشت کند امنیت داشته باشند. و این همان سلامی است که خدای عز و جل آن را در بین مسلمانان سنت قرار داد تا هر فردی به دیگران برخورد کند قبل از هر چیز سلام بدهد، یعنی طرف مقابل را از هر خطر و آزار و تجاوز خود امنیت دهد. و در کتاب مجیدش فرمود: فاذا دخلتم بیوتا فسلموا علی أنفسکم تحیة من عند الله مبارکة طیبة(334)، و نیز فرمود: یأیها الذین ءامنوا لا تدخلوا بیوتکم حتی تستانسوا و تسلموا علی أهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون(335).
و خدای تعالی بعد از تشریع این سنت، مسلمانان را با رفتار پیامبرش یعنی سلام دادن آن جناب به مسلمانان با اینکه سید آنان و سرورشان، به این ادب مؤدب نمود و فرمود: و اذا جاءک الذین یؤمنون بآیاتنا فقل سلام علیکم کتب ربکم علی نفسه الرحمة(336)، علاوه بر این دستور داد به غیر مسلمانان نیز سلام بدهد و فرمود: فاصفح عنهم و قل سلام فسوف یعلمون(337).
البته تحیت به کلمه سلام بطوری که از تاریخ و اشعار و سایر آثار جاهلیت بر می آید، در بین عرب جاهلیت معمول بوده، در کتاب لسان العرب آمده که عرب جاهلیت چند جور تحیت داشتند، گاهی در برخورد، با یکدیگر می گفتند: انعم صباحا، گاهی می گفتند: ابیت العین و یا می گفتند: سلام علیکم، و کانه کلمه سوم علامت مسالمت است و در حقیقت به طرف مقابل می گفتند: بین من و تو و یا شما جنگی نیست. پس اسلام، تحیت را منحصر در سلام کرد و مسلمانان از ناحیه اسلام مأمور شدند سلام را افشاء کنند.
چیزی که هست خدای سبحان در داستانهای ابراهیم سلام را مکرر حکایت می کند و این خالی از شهادت بر این معنا نیست که این کلمه که در بین عرب جاهلیت مستعمل بوده، از بقایای دین حنیف ابراهیم بوده، نظیر حج و امثال آن که قبل از اسلام معمول آنان بوده، توجه بفرمائید: قال سلام علیک سأستغفر لک ربی(338)، در این جمله از ابراهیم (علیه السلام) حکایت کرده که در گفتگو با پدرش گفت: سلام علیک به زودی من از پروردگارم برایت طلب مغفرت می کنم و نیز فرمود: و لقد جاءت رسلنا ابراهیم بالبشری قالوا سلاما قال سلام(339) و این قضیه در چند جای قرآن کریم آمده است.
و بطوری که از آیات کریمه قرآن استفاده می شود خدای تعالی کلمه سلام را تحیت خودش قرار داده است، به آیات زیر توجه فرمائید: سلام علی نوح فی العالمین(340)، سلام علی ابراهیم(341)، سلام علی موسی وهارون(342)، سلام علی ال یاسین(343)، و سلام علی المرسلین(344). و صریحا فرموده که سلام تحیت ملائکه است، توجه بفرمائید: الذین تتوفاهم الملائکه طیبین یقولون سلام علیکم(345)، و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب سلام علیکم(346). و نیز فرمود: تحیت اهل بهشت در بهشت سلام است: و تحیتهم فیها سلام(347)، لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیما، الا قیلا سلاما سلاما(348)(349).