فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

41- چرا مردان بر زنان قیمومیت دارند؟

جواب : این معنا بر کسی پوشیده نیست، که قرآن کریم همواره عقل سالم انسان ها را تقویت می کند، و جانب عقل را بر هوای نفس و پیروی شهوات و دلدادگی در برابر عواطف و احساسات تند و تیز ترجیح می دهد، و توصیه به حفظ این ودیعه الهی از ضایع شدن نموده است، و این معنا از آیات کریمه قرآنی آنقدر روشن است که احتیاجی به آوردن دلیل قرآنی ندارد، چرا که آیات به صراحت و یا به اشاره و به هر زبان و بیانی این معنا را افاده می کند.
قرآن کریم در عین حال مسأله عواطف پاک و درست و آثار خوبی که آن عواطف در تربیت افراد دارد از نظر دور نداشته، اثر آن در استوار امر جامعه پذیرفته، در آیه شریفه: أشداء علی الکفار رحماء بینهم(233).
دو صفت از صفات عاطفی را به عنوان دو صفت ممدوح مؤمنین ذکر کرده، می فرماید مؤمنین نسبت به کفار خشن و بیرحمند و نسبت به خودشان مهربانند.
و در آیه: لتسکنوا الیها و جعل بینکم مودة و رحمة(234) مودت و رحمت را که اموری عاطفی هستند، دو تا نعمت از نعم خود شمرده و فرموده، از جنس خود شما، همسرانی برایتان قرار داد، تا دلهایتان با تمایل و عشق به آنان آرامش یابد، و بین شما مردان و همسران مودت و رحمت داد.
و در آیه: قل من حرم زینة الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق(235) علاقه به زینت و رزق طیب را که آن نیز مربوط به عواطف است مشروع معرفی نموده، به عنوان سرزنش از کسانی که آن را حرام دانسته اند، فرمود: بگو: چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟!
چیزی که هست قرآن کریم عواطف را از راه هماهنگ شدن با عقل تعدیل نموده، عنوان پیروی عقل به آنها داده است، بطوری که عقل نیز سرکوب کردن آن مقدار عواطف را جایز نمی داند.
در بعضی از مباحث سابق نیز گذشت که یکی از مراحل تقویت عقل در اسلام این است که احکامی را که تشریع کرده بر اساس تقویت عقل تشریع کرده، به شهادت این که هر عمل و حال و اختلافی که مضر به استقامت عقل است و باعث تیرگی آن در قضاوت و در اداره شؤون مجتمعش می شود تحریم کرده، نظیر شرب خمر، و قمار، و اقسام معاملات غرری، و دروغ، و بهتان، و افترا، و غیبت، و امثال آن.
خوب معلوم است که هیچ دانشمندی از چنین شریعتی و با مطالعه همین مقدار از احکام آن جز این توقع ندارد که در مسائل کلی و جهات عمومی و اجتماعی زمام امر را به کسانی بسپارد که داشتن عقل بیشتر امتیاز آنان است، چون تدبیر امور اجتماعی از قبیل حکومت و قضا و جنگ نیازمند به عقل نیرومندتر است، و کسانی را که امتیازشان داشتن عواطف تند و تیزتر و امیال نفسانی بیشتر است، از تصدی آن امور محروم سازد، و نیز معلوم است که طایفه مردان به داشتن عقل نیرومندتر و ضعف عواطف، ممتاز از زنانند، و زنان به داشتن عقل کمتر و عواطف بیشتر ممتاز از مردانند.
و اسلام همین کار را کرده، و آیه: الرجال قوامون علی النساء(236)، همین مطلب را می رساند و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در طول زندگیش بر این جریان داشت، یعنی هرگز زمام امور هیچ قومی را به دست زن نسپرد، و به هیچ زنی منصب قضا نداد، و زنان را برای جنگیدن دعوت نکرد، - البته برای جنگیدن، نه صرف شرکت در جهاد، برای خدمت و جراحی و امثال آن -.
و اما غیر این امور عامه و اجتماعی، از قبیل تعلیم و تعلم، و کسب، و پرستاری بیماران، و مداوای آنان، و امثال این گونه امر که دخالت عواطف منافاتی با مفید بودن عمل ندارد، زنان را از آن منع نفرمود، و سیرت نبویه بسیاری از این کارها را امضا کرد، آیات قرآن نیز خالی از دلالت بر اجازه این گونه کارها برای زنان نیست چون لازمه حریت زن در اراده و عمل شخصی این است که بتواند این گونه کارها را انجام دهد، چون معنا ندارد از یک طرف زنان را در این گونه امور از تحت ولایت مردان خارج بداند، و ملکیت آنان را در قبال مردان معتبر بشمارد، و از سوی دیگر نهیشان کند از این که به نحوی از انحا ملکشان را اراده و اصلاح کنند، و همچنین معنا ندارد به آنان حق دهد که برای دفاع از خود در محکمه شرع طرح دعوی کنند، و یا شهادت بدهند، و در عین حال از آمدن در محکمه و حضور نزد والی یا قاضی جلوگیرشان شود. و همچنین سایر لوازم استقلال و آزادی.
آری، دامنه استقلال و آزادی زنان تا آنجایی گسترده است که به حق شوهر مزاحمت نداشته باشد، چون گفتیم در صورتی که شوهر در وطن حاضر باشد زن در تحت قیمومت او است، البته قیمومیت اطاعت و در صورتی که حاضر نباشد مثلا به سفر رفته باشد موظف است غیبت او را حفظ کند، و معلوم است که با در نظر گرفتن این دو وظیفه هیچ یک از شؤون جایز زن در صورتی که مزاحم با این دو وظیفه باشد دیگر جایز و ممضی نیست(237).

42- اولی الامر چه کسانی هستند و چه وظیفه ای دارند آیا لازم است اولی الامر معصوم باشد یا نه و چرا اطاعت از آنها واجب می باشد؟

جواب : قرآن و سنت برای کسی که حکم را از آن دو بفهمد، دو حجت قطعی در مسائلند. و وقتی ولی امر می گوید: کتاب و سنت چنین حکم می کنند قول او نیز حجتی است قطعی، چون فرض این است که آیه شریفه، ولی امر را مفترض الطاعة دانسته، و در وجوب اطاعت از او هیچ قید و شرطی نیاورده، پس گفتار اولی الامر نیز بالاخره به کتاب و سنت برگشت می کند.
از این جا روشن می شود که این اولی الامر - حال هر کسانی که باید باشند - حق ندارند حکمی جدید غیر حکم خدا و رسول را وضع کنند، و نیز نمی توانند حکمی از احکام ثابت در کتاب و سنت را نسخ نمایند، وگرنه باید می فرمود: در هر عصری موارد نزاع را به ولی امر آن عصر ارجاع دهید، و دیگر معنا نداشت بفرماید موارد نزاع را به کتاب و سنت ارجاع دهید، و یا بفرماید به خدا و رسول ارجاع دهید در حالی که آیه شریفه: و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعض الله و رسوله فقد ضلا لا مبینا(238)، هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری در برابر فرمان خدا داشته باشد؛ و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است!
حکم می کند به این که غیر از خدا و رسول هیچکس حق جعل حکم ندارد. و به حکم این آیه شریفه تشریع عبارت است از قضای خدا، و اما قضای رسول یا همان قضای الله است، و یا اعم از آن است، و اما آنچه اولی الامر وظیفه دارند این است که رأی خود را در مواردی که ولایتشان در آن نافذ است ارائه دهند، و به عبارت دیگر در قضایا و موضوعات عمومی و کلی حکم خدا و رسول را کشف کنند.
و به عبارت اختصار، از آنجا که اولی الامر اختیاری در تشریع شرایع و یا نسخ آن ندارند، و تنها امتیازی که با سایرین دارند این است که حکم خدا و رسول یعنی کتاب و سنت به آنان سپرده شده، لذا خدای تعالی در آیه مورد بحث که سخن در رد حکم دارد، نام آنان را نبرد تنها فرمود: فردوه الی الله و الرسول(239)، از اینجا می فهمیم که خدای تعالی یک اطاعت دارد و رسول و اولی الامر هم یک اطاعت دارند، و به همین جهت بود که فرمود: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألأمر منکم(240).
و جای تردید نیست در اینکه این اطاعت که در آیه: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول آمده، اطاعتی است مطلق، و به هیچ قید و شرطی مقید و مشروط نشده، و این خود دلیل است بر این که رسول امر به چیزی و نهی از چیزی نمی کند، که مخالف با حکم خدا در آن چیز باشد، وگرنه واجب کردن خدا اطاعت خودش و اطاعت رسول را تناقضی از ناحیه خدای تعالی می شد، و موافقت تمامی اوامر و نواهی رسول با اوامر و نواهی خدا تعالی جز با عصمت رسول تصور ندارد، و محقق نمی شود این سخن عینا در اولی الامر نیز جریان می یابد، چیزی که هست نیروی عصمت در رسول از آنجا که حجت هایی از جهت عقل و نقل بر آن اقامه شده فی حد نفسه و بدون در نظر گرفتن این آیه امری مسلم است و ظاهرا در اولی الامر این طور نیست و ممکن است کسی تو هم کند که اولی الامری که نامشان در این آیه آمده لازم نیست معصوم باشند، و معنای آیه شریفه بدون عصمت اولی الأمر هم درست می شود.
اگر تو هم شود به این که آنچه خدای تعالی در این آیه مقرر فرموده، حکمی است که به مصلحت امت جعل شده، حکمی است که مجتمع مسلمین به وسیله آن از این که دستخوش اختلاف و تشتت گشته از هم متلاشی گردد حفظ می شود، و این چیزی زاید بر ولایت و سرپرستی معهود در بین امت ها و مجنمعات نیست، و همان چیزی است که می بینیم عموم مجتمعات - چه اسلامی و چه غیر اسلامی - آن را در بین خود معمول می دارند یعنی یکی از افراد جامعه خود را انتخاب نموده و به او مقام واجب الاطاعه بودن و نفوذ کلمه می دهند در حالی که از همان اول می دانند او هم مثل خودشان جایزالخطا است، و در احکامی که می راند اشتباه هم دارد، و لیکن هر جا که جامعه فهمید حکم حاکم بر خلاف قانون است، اطاعتش نمی کند، و او را به خطایی که کرده آگاه می سازد، و هر جا که یقین به خطای او نداشت، و تنها احتمال می داد که خطا کرده به حکم و فرمان او عمل می کند، و اگر بعدها معلوم شد که خطا کرده مسامحه کند، و با خود فکر می کند مصلحت حفظ وحدت مجتمع و مصونیت از تشتت کلمه آن قدر بزرگ و مهم است، که مفسده اشتباه کاریهای گاه به گاه حاکم را جبران می کند، حال اولی الأمر در آیه شریفه و وجود اطاعت آنان نیز به همین حال است، - و آیه چیزی زاید بر آنچه در همه زمانها و همه مکانها معمول است افاده نمی کند، - خدای تعالی طاعت مردم از اولی الامر را بر مؤمنین واجب فرموده، اگر احیانا ولی امری بر خلاف کتاب و سنت دستوری داد، مردم نباید اطاعتش کنند، و حکم این چنین او نافذ نیست، برای این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - قاعده ای کلی به دست عموم مسلمین داده و فرموده: لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق هیچ مخلوقی در فرمانی که به معصیت خدا می دهد نباید اطاعت شود و این دستور را شیعه و سنی روایت کرداه اند، و با همین دستور است که اطلاق آیه تقیید می شود.
و اما اگر عالما عامدا حکم بر خلاف قرآن نکرد، بلکه خطا کرد و به غلط چنین حکمی را راند، اگر مردم فهمیدند که حکمش اشتباه است، او را از راه خطا به سوی حق یعنی کتاب و سنت بر می گردانند، و اگر مردم نفهمیدند و تنها احتمال دادند که ممکن است حکمی که حاکم کرده مخالف با کتاب و سنت باشد حکمش را اجرا می کنند همان طور که اگر می دانستند مخالف نیست اجرا می کردند، و وجوب اطاعت حاکم در این نوع احکام هیچ عیبی ندارد. برای همان که گفتیم حفظ وحدت در امت و بقای سیادت و ابهت آنقدر مهم است که مفسده این مخالفت با کتاب و سنت ها را تدارک می کند، همچنان که در اصول فقه مقرر و محقق شده که طرق ظاهریه - از قبیل خبر واحده و بینه و امثال آن - حجتند، در حالی که احکام واقعیه به حال خود باقی است. و خلاصه اینکه اطاعتشان نمی کنند، و اگر از آنان خطا ببینند به سوی کتاب و سنت ارجاعشان می دهند و در سایر احکام که علمی به خطای آن ندارند حکمش را انفاذ می کنند، و فکر نمی کنند که ممکن است فلان حکم او بر خلاف حکم خدای تعالی باشد، تنها ملاحظه مخالفت ظاهری را می کنند، چون مصلحتی مهم تر در نظر دارند، و آن عبارت است از مصلحت اسلام و مسلمین و حفظ وحدت کلمه آنان.
پاسخ از این تو هم این است که اگر شما عزیزان در بیانی که ما برای آیه کردیم دقت فرمایید کاملا متوجه بی پایگی آن می شوید برای این که هر چند که ممکن است ما این تقریب را در تقیید اطلاق آیه به صورت فسق قبول کنیم، و بگوییم اطلاق آیه مورد بحث به وسیله کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق و آیات قرآنی که این معنا را می رساند تقیید می شود، مانند آیه شریفه: ان الله لا یأمر بالفحشاء خدای تعالی امر به فحشا نمی کند و آیاتی دیگر از این قبیل.
و همچنین ممکن است و بلکه واقع هم همین است که در شرع نظیر این حجیت ظاهریه که گفته شد جعل شده باشد، مثلا اطاعت فرماندهان جنگ را که از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منصوب می شدند، بر سربازها واجب کرده باشد، و نیز اطاعت حکامی را که آن جناب برای بلادی از قبیل مکه و یمن معین کرد، و یا در مواقعی که خود سفر می کرد در مدینه جانشین خود می ساخت بر مردم آن جا واجب کرده باشد، و یا قرار فتوای مجتهد را بر مقلد او حجت کرده باشد، و یا حجت های ظاهری دیگری را قرار داده باشد، و لیکن این حجیت ظاهری، آیه شریفه را مقید نمی کند زیرا صحیح بودن مسأله ای از مسائل به خودی خود یک مطلب است و مدلول ظاهر آیه قرآن بودنش مطلبی دیگر است.
آنچه آیه مورد بحث بر آن دلالت می کند وجوب اطاعت این اولی الامر بر مردم است، و در خود آیه و در هیچ آیه دیگر قرآنی چیزی که این وجوب را مقید به قیدی و مشروط به شرطی کند وجود ندارد، تا برگشت معنای آیه شریفه: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألأمر منکم(241) به این معنا شود که: و اطیعوا اولی الامر منکم فیما لم یامروا بمعصیة، و اولی الامر خود را نیز اطاعت کنید مادام که امر به معصیت نکرده اند و یا به این معنا شود که و اطیعوا اولی الامر منکم ما لم تعلموا بخطائهم و اولی الامر خود را نیز اطاعت کنید، مادامی که علم به خطای آنها نداشته باشید، و اما اگر شما را به معصیت امر کردند، و یقین کردید که در حکم خود خطا کرده اند دیگر اطاعتشان بر شما واجب نیست، بلکه بر شما واجب است که آنان را به سوی کتاب و سنت بر گردانید، و کجی آنها را راست کنید، مسلما معنای آیه شریفه: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و ألامر منکم این نیست.
علاوه بر این که خدای سبحان در مواردی که قید، روشن تر از قید مورد بحث بوده، و طاعت هم کم اهمیت تر از طاعت مورد بحث بوده آن قید را ذکر کرده مثلا در مورد احسان به پدر و مادر فرمود: و وصینا ألانسان بوالدیه حسنا و ان جاهداک لتشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعما(242).
با این حال چطور ممکن است در آیه مرد بحث که مشتمل بر أسی از اساس دین و اصلی از اصول آن است، اصلی که رگ و ریشه ی همه ی سعادتهای انسانی بدان منتهی می شود، هیچ قیدی از قیود را نیاورد، و بطور مطلق بفرماید: خدا و رسول و اولی الامر خود را اطاعت کنید!
از این هم که بگذریم آیه شریفه بین رسول و اولی الامر را جمع کرده، و برای هر دو یک اطاعت را ذکر نموده و فرمود: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألأمر منکم، با این که در مورد رسول حتی احتمال این نیز نمی رود که امر به معصیت کند و یا گاهی در خصوص حکمی دچار اشتباه و غلط گردد، اگر در مورد اولی الامر این احتمال برود به هیچ وجه نباید برای جلوگیری از این احتمال قیدی نیاورد، پس ما همین که می بینیم در مورد آنان نیز قیدی نیاورده، چاره ای جز این نداریم که بگوییم آیه شریفه از هر قیدی مطلق است، و لازمه مطلق بودنش همین است که بگوییم همان عصمتی که در مورد رسول مسلم گرفته شد، در مورد اولی الامر نیز اعتبار شده باشد، و خلاصه کلام منظور از اولی الامر، آن افراد معینی هستند که مانند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارای عصمتند. حال بینیم منظور از کلمه امر در عنوان اولی الأمر چیست؟ منظور از آن، آن شأن و آن کارهایی است که با دین مؤمنین مخاطب به این خطاب، و یا به دنیای آنان ازتباط دارد، و مستقیم و غیر مستقیم به آن برگشت می کند. مؤید این که منظور از امر چنین شأنی است وسیع، دو آیه زیر است، که کلمه امر در هر دو به معنای امور دنیایی است، در یکی می فرماید: و شاورهم فی ألأمر(243).
و در دیگری در مدح مردم با تقوا می فرماید: و أمرهم شوری بینهم(244) و هر چند که ممکن است به وجهی منظور از کلمه امر فرمان باشد، که در مقابل نهی است، لیکن این احتمال بعید است.
کلمه اولی الامر در این آیه مقید شده به قید منکم، و ظاهر این قید این است که ظرفی باشد به اصطلاح مستقر، یعنی عامل آن از افعال عموم باشد نظیر بودن و امثال آن و معنایش این باشد که اطاعت کنید اولی الأمری را که از خودتان باشد، و این قید به همان معنایی است که قید منهم در آیه: هو الذی بعث فی الأمیین رسولا منهم(245)، و نیز درباره رسولان الهی فرمود: رسل منکم یقصون علیکم آیاتی(246).
منظور ما از این گفتار این است که شما را متوجه مردود بودن گفتار بعضی از مفسرین در معنای کلمه منکم بکنیم، آن مفسر گفته است: از این کلمه که اولی الامر مقید به آن شده به خوبی استفاده می شود، که اولی الأمر نیز فردی از افراد معمولی جامعه است، می فرماید اولی الأمر نیز فردی از افراد معمولی جامعه است، می فرماید اولی الأمر را که فردی مثل خود شما مؤمن است و مثل خود شما بعضا گناه و خطا می کند، اطاعت کنید.
مفسر نام برده با این تفسیر خواسته است اعتبار مسأله عصمت از اولی الأمر را بیندازد. مطلب دیگری که درباره کلمه اولی الأمر مورد بحث قرار گرفته، این است که معنای این کلمه از نظر مصادیقی که دارد چیست؟
آیا با این کلمه اسم جمع است، منظور دسته دسته های هستند که هر دسته ای به عنوان اهل حل و عقد در هر عصری امور مسلمین را اداره می کنند، و یا منظور فرد فرد معصومینند، که یکی پس از دیگری زمان امور مسلمین را به دست می گیرند،؟
آنچه در بدو نظر احتمالش به ذهن می رسد این است که منظور فرد فرد معصومین اند که اطاعتشان بر خلق واجب شده و یکی پس از دیگری زمام امور را به دست گرفتند و وجوب اطاعتشان بر مردم را تنها از نظر لفظ به جمع آنان نسبت داده در حقیقت معنای جامعی از معصومین در نظر گرفته و لفظ گرفته و لفظ اولی الأمر را در آن استعمال کرده همان طور که خود ما نیز در گفتگوهای خود می گوییم: نمازهایت را بخوان و بزرگانت را اطاعت کن و گوش به فرمان بزرگان قومت باش، با این که هر وقت انسان نماز بخواند یک نماز می خواند نه همه ی نمازها را و همچنین اطاعت از بزرگان قوم، و گوش دادن به سخنان بزرگتر خود.
یکی از سخنان عجیب که در این مورد گفته شده گفتار فخررازی است که گفته است اگر منظور از اولی الأمر خصوص ولی امر معصوم باشد، این اشکال وارد می شود که الزاما بایستی جمع را بر مفرد حمل کنید، و بگویید منظور از کلمه اولی الامر ولی امر می باشد، و این خلاف ظاهر است.
عجیب بودن گفتار وی در این است که چگونه غفلت کرده از این که استعمال جمع در مفرد چیز نو ظهوری نیست، هم در لغت شایع است، و هم استعمال آن در قرآن کریم زیاد است، و اینک چند نمونه آن را نقل می نماییم: فلا تطع المکذبین(247)، فلا تطع الکافرین(248)، و قالوا ربنا انا أطعنا سادتنا و کبراءنا(249)، و لا حافظوا أمر المسرفین(250)، حافظوا علی الصلوات(251)، و اخفض جناحک للمؤمنین(252)، و از این قبیل موارد مختلفه ای که یا در اثبات یا در نفی، در اخبار و یا در انشاء کلمه جمع در مفرد استعمال شده است.
آنچه از حمل جمع بر فرد، خلاف ظاهر است این است که لفظ جمع را اطلاق کنند و یکی از آحاد آن را اراده نمایند مثلا پدری به فرزندش بگوید: علماء را احترام کن، و منظورش از علماء فقط یک عالم باشد، بطوری که اگر فرزند، عالمی دیگر را احترام نماید اعتراض کند که من کی به تو گفتم این آقا را احترام کنی؟ منظورم از علماء فقط و فقط فلان عالم است، نه این که حکم را طوری روی جمع ببرد که یک حکمش به عدد موضوعاتی که دارد، منحل به احکامی متععد شود. مثل این که همان پدر به فرزندش بگوید: علمای شهر را احترام کن، که معنایش چنین می شود: این عالم را احترام کن، این را نیز احترام نما، و همچنین بطوری که اگر فرضا در آن شهر هزار دانشمند باشد و پدر خواسته باشد هزار بار گفتار خود را تکرار کند به جای آن یک بار بطور کلی می گوید: علمای شهر را احترام کن، این طور سخن گفتن نه تنها خلاف ظاهر نیست بلکه مطابق ظاهر است.
البته این احتمال را داده اند که مراد از کلمه ی اولی الامر یعنی همین هایی که متعلق وجوب اطاعتند، مجموع من حیث المجموع هیأت حاکمه باشد، هیأتی که از عده ای معدود تشکیل می شود، و هر یک از آنان فردی از اولی الامرند، به این معنا که هر یک به قدر خودش در مردم نفوذ و در امور مردم تأثیر دارد، یکی رئیس همه لشگرها، و یکی رئیس تک تک لشگرها، یکی رئیس دانشگاه ها و یکی رئیس فلان قسمت از اجرائیات دولت، و یکی رئیس قسمت دیگر آن است، بلکه احتمال دارد که مراد از اولی الامر همان طور که صاحب المنار گفته همه ی اهل حل و عقد جامعه باشند، یعنی کسانی که امت به آنها وثوق و اطمینان دارند، چه علما، و رؤسای لشگر، و تجار، و صنعت گران، و کشاورزان، که مصالح عمومی امت را تأمین میکنند، و چه رؤسای کارگران، و احزاب، و مدیران جراید مورد احترام، و هیأت تحریریه آنها.
پس این که احتمال دادیم معنای اولی الامر أهل حل و عقد باشد منظورمان این است، یعنی هیأت اجتماعیه ای که از افراد موجه امت تشکیل می گردد، و لیکن همه اشکال در این است که آیا می توان مضمون همه آنها را بر این احتمال تطبیق داد یا نه؟
آیه شریفه - همان طور که توجه فرمودید - دلالت دارد بر عصمت اولی الامر حتی مفسرینی هم که آیه را با احتمال بالا تفسیر کرده اند این معنا را قبول دارند، و ناگزیر از قبول آن هستند.
و ما از آنان می پرسیم با این که اعتراف دارید که آیه شریفه دلالت بر عصمت اولی الامر دارد چگونه می توانید آن را با افراد هیأت های حاکمه تطبیق دهید آیا می خواهید بگویید تک تک افراد این هیأت معصومند و چون چنینند قهراً هیأت جمعی آنان نیز معصوم می شود، چون مجموع چیزی جز افراد نیست؟ که هرگز چنین ادعایی را نمی توانید بکنید زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتی یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم بر انفاذ امری از امور امت بوده باشند و چون چنین چیزی سابقه ندارد پس محال است که خدای عز و جل امت را مأمور به چیزی بکند که مصداق خارجی ندارد.
و یا می خواهید بگویید عصمت مستفاد از آیه که یک صفتی حقیقی است نه صرف فرض و اعتبار، قائم به هیات حاکمه هست نه به تک تک افراد. و خلاصه ی کلام این که هیات معصوم است، هر چند که تک تک افراد. معصوم نباشند، بلکه گناه که سهل است شرک به خدا نیز بورزند و عیناً مانند سایر افراد مردم که صدور هر گناهی و کفری از آنان محتمل و ممکن است، مردم مکلف به اطاعت این افراد نیستند، تا از کافر و گنهکار اطاعت کرده باشند، بلکه مکلف به اطاعت هیأت حاکمه اند و نظریه و رأیی که از این فرد فرد صادر می شود ممکن است خطا باشد، و امت را به سوی ضلالت و معصیت دعوت کند ولی نظریه هیأت حاکمه به خاطر عصمتی که برایش فرض کردیم جز به راه صواب دعوت نمی کند.
اگر منظور شما این است، می گوییم این نیز تصوری است محال و چگونه تصور می شود که یک موضوع اعتباری - یعنی هیأت حاکمه - به یک صفت حقیقی متصف گردد، با اینکه آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد افرادند، و هیأت امری است اعتباری و امر اعتباری نه معصوم می شود و نه گنه کار.
و یا می خواهید بگوئید عصمتی که از آیه شریفه استفاده می شود نه صفت افراد هیأت حاکمه است، و نه صفت خود هیأت بلکه حقیقت آن عبارت از این است که خدای تعالی این هیأت را از انحراف حفظ می کند، و نمی گذارد امر به معصیت کنند، و رأیی به خطا بدهند، همچنان که خبر متواتر محفوظ از کذب است، با این که مصونیت از کذب نه صفت تک تک مخبرین است و نه صفت هیأت اجتماعی آنان، بلکه حقیقت عصمت خبر از کذب این است که عادت بر محال بودن دروغ آن جاری شده، و با عبارتی دیگر خدای تعالی خبری را که متواتر است حفظ می کند از این که دروغی و خطایی در آن واقع شود.
رأی اولی الامر نیز مانند خبر متواتر است یعنی خطا به هیچ وجه در آنان راه پیدا نمی کند، هر چند که تک تک خبر واحد و تک تک هیأت حاکمه و نیز هیأت آنان متصف به صفت زایدی به نام عصمت نیستند، با این بیان دیگر چه اشکالی دارد که عصمت اولی الامر نیز از قبیل عصمت خبر واحد باشد، و آیه شریفه هم دلالت بر بیش از این ندارد تنها این مقدار گویایی دارد که رأی هیأت حاکمه اولی الامر، به خطا نمی رود، بلکه همیشه موافق با کتاب و سنت است و ابن خود عنایتی است از خدای تعالی بر این امت، مؤید این توجیه روایتی است که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده، که فرمود: لا تجمع امتی علی خطاء - امت من هرگز بر خطا مجتمع نمی شوند.
در پاسخ می گوییم اولاً، حدیثی که برای تأیید گفته ی خود آورده اید به فرض هم صحیح و مجعول نباشد هیچ ارتباطی با مورد بحث ما ندارد، زیرا در حدیث آمده که امت بر خطا اتفاق نمی کند نه اهل حل و عقد، کلمه امت برای خود معنایی، و کلمه اهل حل و عقد نیز برای خود معنایی دیگر دارد، شما چه دلیلی دارید بر این که مراد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از کلمه امت همه امت نیست، بلکه مراد اهل حل و عقد است علاوه بر این که در حدیث آمده که امت بر خطا اجتماع و اتفاق نمی کنند، و شما می خواهید آن را معنا کنید به این که خطا از اجتماع امت برداشته شده، و این معنا غیر آن معنا است.
آنچه از حدیث بر می آید این است که خطایی در مسأله ای از مسائل آنقدر فراگیر نمی شود که همه امت را به سوی خود بکشاند، بلکه دائما کسانی در بین آنان خواهند بود که پیرو حق و بر حق باشند، حال یا همه امت بر حق و پیرو حق می شوند، و یا بعضی از آنان، هر چند آن بعض، یک نفر معصوم باشد، در نتیجه مضمون روایت نامبرده موافق است با آیات و روایاتی که دلالت دارند بر این که دین اسلام و ملت حق، از صفحه زمین برانداخته نمی شود بلکه تا روز قیامت باقی خواهد ماند، نظیر آیه زیر که می فرماید:
فان یکفربها هؤلاء فقد و کلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین(253) و نیز می فرماید: و جعلها کلمه باقیه فی عقبه(254)، و نیز می فرماید: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون(255) و نیز می فرماید: و انه لکتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه(256) و آیاتی دیگر از این قبیل. و مضمون روایت مورد بحث اختصاصی به امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد، بلکه روایات صحیحی خلاف آن را می رسناند و آن روایاتی است که از طرق مختلف از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که - خلاصه اش این است که - امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد، و نصارا به هفتاد و دو فرقه و مسلمانان به هفتاد و سه فرقه منشعب می شوند، و همه این فرقه ها در هلاکتند مگر یکی، و ما این روایت را در بحث روایی که در ذیل آیه: و اعتصموا بحبل الله جمیعا(257) داشتیم نقل کردیم.
و اگر سند روایت مورد بحث درست باشد هیچ بحثی در متن آن نیست، زیرا مطلبی را بیان می کند که هیچ ارتباطی با بحث ما ندارد، زیرا بحث ما درباره عصمت اهل حل و عقد از امت اسلام است. می گوییم اگر منظور از کلمه اولی الامر اهل حل و عقد باشد باید همه آنان معصوم باشند، در حالی که چنین نه بوده و نه خواهد بود.
می گوییم: آن چه عاملی است که باعث می شود اهل حل و عقد از مسلمانان در آرایی که می دهند معصوم باشند؟
و مگر بین این عده با اهل حل و عقد سایر امت ها فرق هست؟ و مگر تنها مسلمانان چند نفری به نام اهل حل و عقد دارند؟ تمامی امت هایی که تاکنون در بشر تشکل یافته، و حتی همه اجتماعات کوچک و بلکه همه قبیله ها و عشایر، چند نفری داشته اند که مسایل گره خورده امت را حل، مسائل خلاف آن را عقد کرده اند، چون بالاخره در هر جمعیت و امتی چند نفری نیرومند و صاحب نفوذ و آگاه به مسائل اجتماعی امت خود رسیدگی می کنند.
اگر در تاریخ جستجو کنید، و حوادث گذشته تاریخ را و همچنین حوادث عصر حاضر را که در امت ها و قبایل رخ بنگرید موارد بسیار زیادی را پیدا خواهید کرد که اهل حل و عقد هر امت در مسائل مهم مملکتی و قبیله ای دور هم جمع شده اند و بعد از مشورت و بگومگوها، یک رأیی را پسندیده و به دنبال آن به مرحله اجراء گذاشته اند حال یا خوب از آب در آمده، و یا خطا بوده، پس خطا هر چند در نظریه های فردی بیشتر است، تا در نظریه های اجتماعی، و لیکن آرای اجتماعی هم، چنان نیست که هیچ خطایی رد آن راه نداشته باشد، این شما و این تاریخ و این شما و این حوادث عصر خود ما، که هر دو شهادت می دهند بر مصادیق بسیار بسیار زیادی که آرای اهل حل و عقد خطا از آب در آمده است. پس اگر بین اهل حل و عقد مسلمین با اهل حل و عقد سایر جوامع تفاوتی هست، و اهل حل و عقد مسلمین مصون از خطا و معصوم از غلط و اشتباهند از این باب نیست که نظیر خبر متواتر عادتا خطا در آن راه ندارد، بلکه به اعتراف خود شما از این باب است که خدای تعالی از خطا بودنش جلوگیری کرده، پس عامل در مصونیت اهل حل و عقد یک عامل عادی معمولی نیست، بلکه از سنخ عوامل خارق العاده، و خلاصه از باب معجزه است، و معلوم می شود که کرامتی باهر به این امت اختصاص یافته، و این امت را حفظ می کند، و از رخنه کردن و هر شر و فسادی در جماعت مسلمین و در نتیجه از تباهی وحدت کلمه آنان جلوگیری می نماید، و بالاخره سببی است معجز الهی و هم سنگ قرآن کریم، سببی که تا قرآن زنده است آن سبب نیز زنده است و رابطه آن با زندگی امت اسلام نظیر رابطه ی قرآن با زندگی این امت دارد، چیزی که هست قرآن با زندگی علمی و معارفی این امت رابطه دارد، و آن سبب و معجزه الهی با زندگی عملی امت دارای رابطه است.
خوب وقتی سبب، چنین سببی است، باید قرآن کریم حدود آن سبب و سعه دایره آن را بیان کند، و این منت را هم بر بشر بگذارد همان طور که خدای تعالی بر بشر منت نهاد و برای هدایت او قرآن و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را فرستاد و وظیفه امت را معلوم کرد، باید در همان قرآن وظیفه اجتماعی این عده که نامش اهل حل و عقد است را نیز برای خود اهل حل و عقد بیان کند، همانطور که برای پیغمبرش آن را بیان کرد، و نیز لازم است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امت خود و مخصوصاً به نیکان از اصحاب خود بیان کند، که اهل حل و عقد بعد از من که عنوانشان در قرآن اولی الأمر است چه کسانیند، و چه حقیقتی دارند، حد و مرزشان، و سعه دایره عملشان چیست، و چقدر است، و آیا هیأت حاکمه و یا اهل حل و عقد و یا اولی الامر در هر عصری یک دسته هستند، برای تمامی قلمرو اسلام، و یا در هر جمعیتی اسلامی یک عده اولی الامر خواهند بود، مثلاً اعراب یک عده، و آفریقائیها یک عده، و شرقی ها یک عده، و همچنین هر جمعیتی یک عده اولی الامر برای خود دارند تا در بین ایشان در نفوس و اعراض و اموالشان حکم برانند؟ و نیز لازم بود خود مسلمانان و مخصوصاً اصحاب، نسبت به این مسأله اهتمامی داشته باشند، با یکدیگر بنشینند بحث کنند، و در آخر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) توضیح بخواهند، که اولی الامر کیانند؟ و آیا یک عده برای همه مسلمانان جهانند؟ و یا برای هر جمعیتی یک عده اولی الامر خواهند بود همچنان که که روایت پر است از سؤالهائی که اصحاب از آن جناب کرده اند، آن هم سؤالهای پیش پا افتاده ای که بقدر این مسأله اهمیت نداشته و در قرآن کریم نیز از آن سؤالها چند نمونه آمده، از آن جمله سؤال از أهله یعنی هلال هر ماه است، که فرمود: یسئلونک عن الأهلة(258) و از آن جمله سؤال از انفاق است که در قرآن آمده: یسئلونک ما ذا ینفقون(259)، و یا یسئلونک عن الأنفال(260).
آیا بینی و بین الله، جای این سؤال نیست، که چرا اصحاب از این که اولی الامر معصوم و یا اهل حل و عقد معصوم چه کسانیند؟
هیچ سؤالی نکرده اند، و یا سؤال کرده اند ولی دست بازیگران سیاست با آن سؤالها بازی کرده، و در نتیجه به دست ما نرسیده؟
و آیا می توان گفت که چنین چیزی نبوده با این که می دانیم مسأله اولی الامر شدن خبری نبوده که با هوا و هوس اکثریت مردم آن روز مخالفت داشته باشد، بلکه کمال موافقیت را داشته، هر کسی علاقمند بوده که از طرف خدا و رسولش عضوی از اعضای اهل و عقد باشد، پس چرا مسأله را به کلی متروک گذاشتند تا از یادها بردند؟
از سوی دیگر گیرم که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شرم داشتند از این که درباره اولی الامر و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی بپرسند، چرا بعد از رحلت آن حضرت در اختلاف هایی که پیش آمد، و فتنه هایی که یکی پس از دیگری بالا گرفت سخنی از این اهل حل و عقد به میان نیامد؟
و چرا در بگومگوهایی که کرده اند و تاریخ اسلام کلمه به کلمه آن را ضبط کرده، و حتی حرف به حرف آن ها را به دست ما رسانده، اسمی و اثری از اهل حل و عقد در هیچ خطابی و هیچ کتابی دیده نمی شود؟ نه در بین قدمهای مفسرین، نه صحابه و نه تابعین، فقط و فقط در طول این چهارده قرن آقای فخر رازی، و بعضی از علمای بعد از وی از این ماجرا خبر دار شدند.
نکته جالب توجه اینجا است که خود فخر رازی همین اشکال ما را بر گرفتار خود کرده به این بیان که این وجه مخالف با اجمال مرکب است - اجمال مرکب یعنی اظهار قول و نظریه ای سوم، در مسأله ای که علمای اسلام در آن مسأله دو دسته شده اند و هر دسته نظریه ای را اختیار کرده اند، که لازمه آن نفی نظریه سوم است در نتیجه تمامی علمای اسلام با این نظریه سوم مخالفند، و بر خلاف آن اجماعی مرکب از دو طایفه دارند - زیرا اقوال در معنای اولی الامر از چهار قول تجاوز نمی کند:
یکی این که، اولی الامر خلفای چهارگانه اند.
دوم این که، امرای لشگرند.
سوم این که، علمای اسلامند.
چهارم این که، ائمه معصومینند. پس گفتن این که اولی الامر هیأت حاکمه معصومند قول پنجمی است، که که مخالف با آن اقوال است و همه صاحبان آن اقوال با آن مخالفند.
چیزی که هست خودش جواب می دهد که در حقیقت این نظریه به نظریه سوم برگشت می کند، نه این که قول پنجمی باشد و خودش با این جواب رشته های خود را پنبه می کند. پس همه این شواهدی که آوردیم دلالت دارد بر این که مسأله عصمت امتیاز اهل حل و عقد نیست، و چنان نیست که خدای عز و جل به این عده از مسلمانان از راه معجزه عطیه ای شریف و موهبتی عزیز داده باشد، که هرگز به خطا نروند.
مگر این که بگویند: این عصمت منتهی به عاملی خارق العاده نمی شود، بلکه اصولا تربیت عمومی اسلام بر اساسی دقیق پی ریزی شده، که خود به خود این نتیجه بر آن مترتب می شود، که اهل حل و عقدش دچار غلط و خطا نمی شوند، به این معنا که بر یک مس؟له خلاف واقع و اشتباهی متفق القول نمی شوند، و در آنچه فتوا و نظریه می دهند دچار خطا نمی گردند.
و این احتمال علاوه بر این که باطل است، چون با ناموس عمومی منافات دارد، و آن این است که ادراک کل اهل حل و عقد چیزی جز ادراکهای فرد فرد آنان نیست و وقتی فرد فرد اهل حل و عقد ممکن الخطا باشند کل ایشان نیز جایز الخطا خواهند بود علاوه بر این، اشکالی دیگر نیز بر آن وارد است، و آن این است که اگر رأی اولی الامر به این معنا یعنی به معنای اهل حل و عقد - این چنین پشتوانه ای شکست ناپذیر دارد، باید هیچگاه از اثر دادن تخلف نکند، و اگر چنین است پس این همه اباطیل و فسادهایی که عالم اسلامی را پر ساخته به کجا منتهی می شود؟ و از کجا سرچشمه گرفته است. و چه بسیار مجالس مشورتی که بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تشکیل گشت و در آن مجالس أهل حل و عقد از مسلمانان جمع شدند، و برای امری از امور مشورت کردند، و متفقا نظریه ای را تصویب کردند و راه رسیدن به هدف را نیز پیش گرفتند، ولی ثمره ای جز گمراه تر شدن خود و بدبخت تر کردن مسلمانان عاید اسلام نکردند، و خیلی طول نکشید که بعد از رحلت آن جناب نظام الهی و عادلانه اسلام را به نظامی امپراطوری و دیکتاتوری مبدل کردند.
برای این که به این گفته ما یقین حاصل کنید لازم است فتنه هایی که بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به پا خاست، و در نتیجه آن فتنه ها به ناحقی که بر زمین ریخت و ناموسها که به باد رفت، و اموالی گشت بررسی دقیق نموده سپس در مقام جستجو از منشأ آن بر آمده، ریشه یابی کنید، و آن وقت از خود بپرسید آیا جز این است که یکتا عامل تمامی این بدبختی ها همان آرای اهل حل و عقد از امت بود؟
و آیا جز این نشستند و طبق هوا و هوسهای خود تصمیم هایی گرفتند و همان تصمیم ها را بر گردن مردم بیچاره تحمیل نمودند؟
آری، این بود حال آن رکن اساسی که به زعم آقایان دین خدا بر آن پایه گذاری شده بود، و باز به زعم آقایان خدای تعالی در جمله و أولی الأمر منکم مسلمانان را مأمور به اطاعت از این رکن اساسی یعنی اهل حل و عقد کرد اهل حل و عقدی که به نظر آقایان همان کسانی بودند که آیه مورد بحث معصومشان خوانده حال اگر معصوم نبودند چه می کردند؟ و چه گناه به جای مانده ای را مرتکب می شدند؟ و چه بلای دیگری را که بر سر دین نیاورده اند می آوردند؟ خدا می داند.
پس اگر مراد از کلمه اولی الامر، اهل حل و عقد باشد هیچ چاره ای جز این نداریم که بگوییم: اولی الامر نیز مانند سایر مردم جایز الخطایند چیزی که هست از آن جایی که برجستگان جامعه و گروهی فاضل و آگاه به امور و مدرب و مجربند، خطایشان خیلی کمتر از مردم عامی است، و اگر قرآن کریم مردم را امر کرده که از این دسته اطاعت کنید، با اینکه خطا هم دارند از باب مسامحه و صرفنظر کردن از موارد خطا بوده، چون مصلحت مهم تری که همان حفظ وحدت مسلمین است در نظر بوده است.
حال اگر حکمی بکنند که مغایر با حکم کتاب و سنت، و مطابق با مصلحتی باشد، که خود آنان آن را برای امت صلاح تشخیص دادند، مثلا حکمی از احکام دین را به غیر آن چه قبلا تفسیر می شد تفسیر کنند، و یا حکمی را مطابق صلاح زمان خود یا صلاح طبع و یا وضع حاضر دنیا تغییر دهند، باید امت اسلام آن حکم را پیروی کنند، و باید دین هم، همان حکم را بپسندد چون دین چیزی جز سعادت مجتمع و ترقی اجتماع او را نمی خواهد همچنان که از سیره حکومت های اسلامی در صدر اسلام و حکومت های بعد نیز همین معنا به چشم می خورد که از هیچ حکمی از احکام دایر در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جلوگیری نشد، و بر طبق سیره ای از سیره ها و سنتی از سنن آن جناب حکم نکردند، مگر آن که وقتی از ایشان سؤال می شد که چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اجرا نمی کنید؟
و چرا سیره و سنت آن حضرت را به کار نمی بندید؟
در پاسخ این علت را آوردند که حکم سابق مزاحم با حقی از حقوق امت بود، و این که صلاح حال امت را در این تشخیص دادیم که حکم جدیدی را جاری کنیم، تا حال امت را به صلاح آورده. و یا گفتند: سنت و روش جدید با آمال و آرزوهایی که امت در سعادت زندگی خود داشت موافق تر بود.
بعضی از دانشمندان به این مطلب کفرآمیز تصریح کرده اند: - و چنان نیست که ما از لازمه کلنات آنان بفهمیم - خلیفه حق دارد به خاطر حفظ صلاح امت بر خلاف صریح دین عمل کند.
و بنا بر این هیچ فرقی بین ملت اسلام با سایر مجتمعات به اصطلاح مترقی و مدینه های فاضله باقی نمی ماند. ملت اسلام هم جمعیتی خواهد بود که چند نفری را انتخاب می کنند تا طبق قوانین مجتمع بر حسب آن چه متناسب با مقضیات احوال و موجبات اوضاع می بینند حکم کنند.
و معلوم است که این طرز فکر از مغزی ترشح می کند که دین را یک سنت اجتماعی می داند و بس، و معتقد است که دین در واقع همان سنت اجتماعی است که در قالب دین و به شکل آن در آمده و در نتیجه آن نیز مانند همه سنت ها دستخوش دگرگونی است، و محکوم است به آن چه متن اجتماعات بشری و هیکل آن حکم کند، وقتی خود اجتماع در حال تطور تدریجی از نقض به کمال است، سنت آن نیز تطور می یابد، پس در حقیقت دین اسلام یک مثل أعلایی است که جز بر زندگی انسان چهارده قرن قبل از این انطباق ندارد، اثری است باستانی که وضع دوران نبوت و نزدیکیهای آن دوران را برای امروزی ها مجسم می سازد.
پس اسلام هم یک حلقه از زنجیری است که نامش مجتمعات بشری است، همانطور که همه آن حلقه ها با سنت هایی که داشتند از بین رفتند این حلقه نیز محکوم به از بین رفتن است، دیگر امروز شایسته نیست بنشینیم و درباره معارف آن بحث کنیم، مگر به همان ملاکی که دانشمندان و متخصصین در علم ژئولوژی زمین شناسی می نشینند و درباره طبقه های زمین بحث نموده، و از فسیل هایی که از طبقات زیر زمین استخراج می کنند چیزهایی می فهمند. و ما هم با کسانی که چنین اعتقادی درباره اسلام دارند بحثی نداریم، زیرا برای او بحث کردن از آیه شریفه: أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألأمر منکم معنا ندارد، و این اعتقاد اعتقادی است که اثری ریشه ای در تمامی اصول و فروع دین که تاکنون به دست ما رسیده می گذارد، و معارف دین را چه اعتقادیش و چه اخلاقیش،، و چه عملیش را به کلی به باد می دهد.
و وای به آن وقتی که ما حوادث گذشته اسلام را بر این اصل حمل کنیم، و بگوییم آنچه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و در فرض فوت آن جناب سر زد، و آن بگوییم که راه انداختند، و نیز آن تصرفهایی که خلفا در بعضی از احکام و بعضی از سیره های رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند، و آن چه که در زمان معاویه و بقیه بنی امیه و پس از آنان در عهد عباسی ها و بعد از آنان رخ داد مبنا و اساسش همین نظریه بوده، معلوم است که چه نتیجه حیرت انگیزی به بار می آورد.
یکی دیگر از حرفهای عجیبی که درباره آیه مورد بحث زده اند گفتاری است که بعضی از نویسندگان گفته اند که آیه شریفه أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألأمر منکم، بیش از آنچه که مفسرین با اختلافی که دارند گفته اند، دلالت ندارد، و خلاصه، این آیه دلیل بر فضیلت کسی نمی شود. زیرا اولا واجب بودن اطاعت اولی الامر حال اولی الامر هر کس که می خواهید باشد به هیچ وجه دلیل بر برتری آنان از سایرین نیست، همان طور که اطاعت از جباران دیکتاتور و ستمکار، در صورتی که مجبور باشیم بر ما نیز واجب می شود چون اگر اطاعت نکنیم از سرشان ایمن نخواهیم بود، و اطاعت ما دلیل نیست بر این که آن جباران خونخوار نزد خدا از ما افضلند.
و ثانیا حکمی که در آیه آمده چیزی زیادتر از سایر احکام که موقوف بوجود موضوعاتند ندارد نظیر وجوب انفاق بر فقیر و حرمت اعانه و کمک به ظالم که وقتی این گونه احکام فعلیت پیدا می کند که فقیری و ظالمی پیدا بشود نه این که ما در به در بگردیم و فقیر پیدا کنیم و یا از این جا ظالمی را پیدا کنیم و از یاری او اجتناب بورزیم.
و به نظر ما فساد این دو وجهی که نویسنده نامبرده ذکر کرده برای شما روشن است، زیرا صرف نظر از این که اولی الامر را به سلاطین جبار و ظالم معنا کرده، که فسادش به خوبی روشن گردید، درباره وجه اولش می گوییم: وی غفلت کرده از این که قرآن کریم پر است از آیاتی که نهی می کند از اطاعت ستمکاران، و مسرفین، و کافران، و این محال است که خود خدای تعالی امر کند به اطاعت از آنان، و تازه یک چیزی را هم اظافه کند، و آن این که اطاعت چنین عناصر فاسدی را دوش به دوش اطاعت خدا و اطاعت رسول قرار دهد و اگر فرض کنیم که منظور از اطاعت درباره اولی الامر اطاعت اجباری، و از روی تقیه است باید اشاره ای به آن می کرد، و مثلا می فرمود: و خدا اجازه به آن داده که اولی الامرتان را نیز اطاعت کنید، همچنان که در آیه ای دیگر فرمود: الا أن تتقوا منهم تقاة(261) نه این که امر کند به اطاعت از آنان و در نتیجه امر صریح کردن به آن همه محذورهای غیر قابل توجیه متوجه بشود.
و اما وجه دوم، آن نیز اساسش همان وجه اول است، واما اگر آیه شریفه را به آن وجه معنا نکنیم، بلکه فرض کنیم که وجوب اطاعت اولی الامر کردن برای این است که اولی الأمر، شأنی در دین خدا دارند، و به بیانی که مفصلا گذشت معصوم از گناه و خطا هستند، و محال است خدای تعالی امر به اطاعت کسانی بکند که در خارج هیچ مصداقی ندارند، و یا در آیه ای که می خواهد اس اساس مصالح دینی و خلاصه، حکمی را بیان کند، که بدون آن حال مجتمع به هیچ وجه اصلاح نمی شود. متعلق و موضوع این حکم را کسانی قرار دهد که واجد شرطی باشند که احیانا و اتفاقا آن شرط برای کسی حاصل می شود، با این که شما توجه فرمودید که احتیاج مجتمع بشری به اولی الأمر عین احتیاجی است که به رسول دارد، و آن عبارت است از سرپرست داشتن امت که ما در بحث محکم و متشابه درباره سرپرستی و ولایت امت بحث کردیم.
اینک به اول بحث پیرامون آیه برگشته می گوییم: از آن چه گذشت روشن شد که ما نمی توانیم جمله، و اولی الامر منکم را حمل کنیم بر جماعتی که برای حل و عقد امور جامعه دور هم جمع می شوند، و معنا ندارد بفرماید هیأت اجتماعیه اهل حل و عقد را اطاعت کنید، حال این فرمان را به هر معنایی که تفسیر کنیم بالاخره معنای درستی دست نمی دهد. به ناچار باید بگوییم منظور از اولی الامر افرادی از امتند که در گفتار - و کردارشان - معصومند، و به راستی اطاعتشان واجب است، - به عین همان معنایی که اطاعت خدا و رسولش واجب است، و چون ما قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد را نداریم - به ناچار محتاج می شویم به این که خود خدای تعالی در متاب مجیدش و یا به زبان رسول گرامیش این افراد را معرفی کند، و به نام آنان تصریح نماید، قهرا آیه شریفه با کسانی منطبق می شود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایاتی که از طرق ائمه اهل البیت (علیه السلام) تصریح به نام آنان کرده، و فرموده اولی الامر اینان هستند. پس بنابر روایاتی که از طریق اهل البیت (علیه السلام) شده اولی الامر خود اهل بیت (علیه السلام) می باشند(262).

43- شما به چه دلیل اولی الامر را منحصر در ائمه شیعه می دانید؟

جواب از این اشکال این است که هم در کتاب آمده، و هم در سنت، اما کتاب آیه ولایت انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون(263)
راغب در کتاب مفردات گفته است ولاء (با فتحه و او) و همچنین توالی به این معنا است که حاصل شود دو چیز یا بیشتر، از یک جنس و بدون اینکه چیزی از غیر آن جنس حایل شود.
این معنای لغوی ولاء و توالی است، و گاهی این لفظ بطور استعاره و مجاز در قربی استعمال می شود که آن قرب از جهات زیر حاصل می گردد:
1 - قربی که از جهت مکان حاصل می شود و گفته می شود جلست مما یلیه - نشستیم نزدیکش.
2 - قرب از جهت نسبت.
3 - قرب از جهت دوستی و گفته می شود: ولی فلان - دوست فلانی.
4 - قرب حاصل از نصرت و گفته می شود: ولی فلانا - یاری کرد فلان را.
5 - از جهت اعتقاد.
گفته می شود: فلان ولی فلان - هم عقیده و هم سوگند اوست -.
و در معنای نصرت بطور حقیقت اطلاق می شود و همچنین در معنای مباشرت در کار و اختیار داری در آن، و گفته می شود: فلان ولی لامر کذا فلانی اختیار دار فلان کار است و بعضی از اهل لغت گفته اند: ولایت با کسره و ولایت با فتحه به یک معنا است مانند دلالت و دلالت که هر دو به یک معنا است، و حقیقت ولایت عبارتست از به عهده گرفتن کار، و منصوب شدن بر آن و ولی و مولی هر دو استعمال می شوند در این معنا، البته هم در معنای اسم فاعل آن، یعنی موالی به کسر لام و هم در معنای اسم مفعول آن یعنی موالی به فتح لام و به مؤمن گفته می شود ولی الله و لیکن دیده نشده که بگوئند مؤمن مولای خداست، لیکن هم گفته می شود الله ولی المؤمنین و هم الله مولا المؤمنین و نیز راغب می گوید: اگر عرب گفت: ولی اگر دیدی که خود به خود و بدون لفظ عن متعدی شد، بدانکه اقتضای معنای ولایت را دارد و مقتضی است که آن معنا در نزدیک ترین مواضعش حاصل شود مثلا اگر دیدید کسی گفت: ولیت سمعی کذا یا گفت ولیت عینی کذا یا گفت ولیت وجهی کذا بدانکه مراد اینست که گوش خود یا چشم خود یا روی خود را نزدیک فلانی بردم، کما اینکه در قرآن هم بدون لفظ عن استعمال شده می فرماید: فلنولینک قبله ترضاها فول وجهک شطر المسجد الحرام و نیز می فرماید: فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره(264)
و اگر دیدی که با عن چه در ظاهر و چه در تقدیر متعدی شد بدانکه اقتضای معنای اعراض و ترک نزدیکی را دارد.
و ظاهراً نزدیکی کذائی که ولایت نامیده می شود اولین بار در نزدیکی زمانی و مکانی اجسام به کار برده شده آنگاه بطور استعاره در نزدیکی های معنوی استعمال شده است.
پس ظاهراً گفتار راغب در کتاب مفردات عکس حقیقت و غیر صحیح به نظر می رسد، زیرا بحث در احوالات انسانهای اولی این را به دست می دهد که نظر بشر نخت به منظور محسوسات بوده و اشتغال به امر محسوسات در زندگی بشر مقدم بر تفکر در متصورات و معانی و انحای اعتبارات و تصرف در آنها بوده است بنا بر این اگر ولایت را که قرب مخصوصی است در امور معنوی فرض کنیم لازمه اش این است که برای ولی قربی باشد که برای غیر او نیست مگر بواسطه او، پس هر چه از شؤون زندگی مولی علیه که قابل این هست که به دیگری واگذار شود تنها ولی می تواند آن را عهده دار شده و جای او را بگیرد.
مانند ولی میت که او نیز همینطور است، یعنی همانطوری که میت قبل از مرگش می توانست به ملاک مالکیت انواع تصرفات را در اموال خود بکند ولی او در حال مرگ او می تواند به ملاک وراثت آن تصرفات را بکند، و همچنین ولی صغیر با ولایتی که دارد می تواند در شؤون مالی صغیر اعمال تدبیر بکند و همچنین ولی نصرت که می تواند در امور منصور از جهت تقویتش در دفاع تصرف کند و همچنین خدای تعالی که ولی بندگانش است و امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر می نماید تو در این کار جز او کسی ولایت ندارد، تنها اوست ولی مؤمنین در تدبیر امر دینشان به اینکه وسائل هدایتشان را فراهم آورد و داعیان دینی بسوی آنان بفرستد و توفیق و یاری خود را شامل حالشان بکند، و پیغمبران هم ولی مؤمنینند.
مثلاً رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ولی مؤمنین است، چون دارای منصبی است از طرف پروردگار، و آن این است که در بین مؤمنین حکومت و له و علیه آنها قضاوت می نماید، و همچنین است حکامی که آن جناب یا جانشین او برای شهرها معلوم می کنند زیرا آنها نیز دارای این ولایت هستند که در بین مردم تا حدود اختیاراتشان حکومت کنند، و خود بر آنچه گفته شد موارد دیگر ولایت را قیاس کنید، یعنی ولای عتق و جوار و حلف و طلاق و پسر عم و محبت و ولایت عهدی و همچنین بقیه معانی آن را، و اما ولایتی که در آیه: یولون الأدبار است به معنای پشت کردن یعنی بجای اینکه روی خود جانب دشمن کنند و سنگر و جبهه جنگ را اداره و تدبیر نمایند، پشت خود بدان کرده پا به فرار می گذارند و همچنین است تولیتم یعنی اعراض کردید و خود را به جهتی که مخالف جهت آن است قرار دادید یا روی خود را جهت مخالف آن برگردانیدید.
پس آنچه از معانی ولایت در موارد استعمالش به دست می آید اینست که ولایت عبارت است از یک نحوه قربی که باعث و مجوز نوع خاصی از تصرف و مالکیت تدبیر می شود، و آیه شریفه مورد بحث، سیاقی دارد که از آن استفاده می شود ولایت نسبت به خدا و رسول و مؤمنین به یک معنا است، چه به یک نسبت ولایت را به همه نسبت داده است و مؤید این مطلب این جمله از آیه بعدی است: فان حزب الله هم الغالبون(265)برای اینکه این جمله دلالت و یا دست کم اشعار دارد بر اینکه مؤمنین و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جهت اینکه در تحت ولایت خدایند، حزب خدایند و چون چنین است پس سنخ ولایت هر دو یک و از سنخ ولایت خود پروردگار است و خداوند متعال بر خود دو سنخ ولایت نشان داده، یکی ولایت تکوینی که آیات راجع به آن را ذیلا درج می کنیم.
دوم ولایت تشریعی که به آیات آن نیز اشاره می نماییم، آنگاه در آیات دیگری این ولایت تشریعی را به رسول خود استناد می دهد و در آیه مورد بحث همان را برای امیر المؤمنین (علیه السلام) ثابت می کند، پس در اینجا چهار جور از آیات قرآنی هست:
1 - آیاتی که اشاره به ولایت تکوینی خدای متعال دارد، و اینکه خدای متعال هرگونه تصرف در هر موجود و هر رقم تدبیر و به هر طوری که بخواهد برایش میسور و صحیح و روا است، مانند این آیات: ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله هو الولی و هو یحی الموتی و هو علی کل شی قدیر(266)، و ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع افلا تتذکرون(267)، انت ولیی فی الدنیا و الآخره(268).
فما له من ولی من بعده(269) و در همین معنا می فرماید: و نحن اقرب الیه من حبل الورید(270) و نیز می فرماید: و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه(271) و چه بسا آیات زیر را هم که راجع به ولایت به معنای نصرت است بتوان جز و همین آیات شمرد چون نصرت مؤمنین هم خود یک رقم تصرف است، و آن آیات اینها است: ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم(272) و فان الله هو مولاه(273) و این آیه و کان حقا علینا نصر المؤمنین(274) با اینکه لفظ مولی یا ولایت در آن نیست با این وصف چون از جهت معنا از مقوله آیات فوق است باید در زمره آنها بشمار آید این آیات دسته اول.
2 - اما دسته دوم، یعنی آیاتی که ولایت تشریع شریعت و هدایت و ارشاد توفیق و امثال اینها را برای خدای متعال ثابت می کند، آنها نیز از این قرارند: الله ولی الذین ءامنوا یخرجهم من الظلمات الی النور(275)، و الله ولی المؤمنین(276)، و الله ولی المتقین(277).
و آیات زیر هم در مقام بیان همین جهت اند: و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(278) پس نتیجه این دو دسته آیات این شد که دو سنخ ولایت برای خدای متعال هست یکی ولایت تکوینی و یکی تشریعی و به عبارت دیگر یکی ولایت حقیقی و یک ولایت اعتباری.
3 - اما آیات دسته سوم، یعنی آیاتی که ولایت تشریعی را که در آیات قبل برای خداوند ثابت می کرد در آنها همان را برای رسول خدا ثابت می کند و قیام به تشریع و دعوت به دین و تربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤون و مناصب رسالت وی می داند، آنها نیز از این قرارند: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم(279)
و در همین معناست آیه انا أنزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما أراک الله(280)، و انک لتهدی الی صراط مستقیم(281) و آیه رسولاً منهم یتلوا علیهم ءایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه(282)، لتبین للناس ما نزل الیهم(283)، و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول(284) و و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من امرهم(285)، و ان احکم بینهم بما أنزل الله... و احذرهم أن یفتنوک عن بعض ما أنزل الله الیک(286).
و اما ولایت به معنای نصرت که برای خداوند است سابقاً گفتیم معنا ندارد که رسول الله دارای آن باشد و از همین جهت در آیات قرآنی هم برای آن جناب ولایت به این معنا ثابت نشده است.
باری جامع و فشرده این آیات این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز دارای چنین ولایتی هست که امت را بسوی خدای تعالی سوق دهد و در بین آنها حکومت و فصل خصومت کند و در تمام شؤون آنها دخالت نماید و همینطور که بر مردم اطاعت خدای تعالی واجب کرده است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است . پس برگشت ولایت آن حضرت بسوی ولایت تشریعی خداوند عالم است، به این معنا که چون اطاعت خداوند در امور تشریعی واجب است و اطاعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم اطاعت خداست پس رسول خدا مقدم و پیشوای آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود.
کما اینکه بعضی از آیات گذشته مانند آیه و أطیعوا الله و أطیعما الرسول و آیه و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله و آیاتی دیگر به این معنا تصریح می کردند.
4 - و اما قسم چهارم یعنی آیاتی که همین ولایتی را که دسته سوم برای رسول خدا ثابت می نمود برای امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب (علیه السلام) ثابت می کند و از آن آیات یکی همین آیه ی مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع برای خدا و رسول با واو عاطفه عنوان الذین آمنوا را که جز بر امیر المؤمنین منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که در هر سه مورد ولایت واحده ای است برای پروردگار متعال، البته بطور اصالت و برای رسول خدا و امیر المؤمنین (علیه السلام) بطور تبعیت و اذن خدا ثابت می کند.
و اگر معنای ولایت در این آیه نسبت به خداوند غیر از معنای آن نسبت به الذین آمنوا بود صرف نظر از اینکه این یک نحوه غلطاندازی و باعث اشتباه بود علاوه بر این، جا داشت کلمه ولایت را نسبت به الذین تکرار کند، تا ولایت خدا به معنای خود و آن دیگری هم به معنای خود استعمال شده باشد و اشتباهی در بین نیاید.
کما اینکه نظیر این مطلب در این آیه رعایت شده است: قل أذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین(287)
همانطور که می بینید لفظ یؤمن را تکرار کرده برای اینکه هر کدام معنای بخصوصی داشت و نیز نظیر این مطلب در آیه و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول گفته شد.
علاوه بر این، خود لفظ ولیکم با اینکه مفرد است به مؤمنین نسبت داده شده، و اگر مقصود از آن غیر از ولایت منسوب به خدا و رسول بود باید در این باره الذین آمنوا می فرمود، و مفسرین هم به همین جور آیه را توجیه کرده اند، یعنی ولایت را به یک معنا گرفته و گفته اند در خدای تعالی بطور اصل و در غیر او به تبع می باشد.
پس از آنچه تاکنون گفته شد به دست آمد که حصری که از کلمه انما استفاده می شود حصر افراد است، که انه مخاطبین خیال می کرده اند این ولایت عام و شامل همه است، چه آنان که در آیه اسم برده شده اند و چه غیر آنان، چون چنین مظنه ای در بین بوده آیه ولایت را منحصر کرده برای نام بردگان.
ممکن هم هست به یک وجه دیگر این حصر را قصر قلب دانست.
رکوع، در لغت هیأت مخصوصه ای است در انسان، و آن عبارت است از خمیدگی، و لذا به پیرمرد سالخورده ای که پشتش خمیده، می گویند شیخ راکع، یعنی پیر خمیده، و در عرف شرع عبارت است از هیأت مخصوصه ای در عبادت.
در قرآن می فرماید: الراکعون الساجدون و این رکوع در حقیقت حالت خضوع و ذلت آدمی را در برابر خداوند مجسم می سازد.
چیزی که هست در اسلام رکوع در غیر نماز حتی برای خداوند مشروع نیست، به خلاف سجود که در غیر نماز هم مشروع است، و چون در رکوع معنای خشوع و اظهار ذلت هست گاهی همین کلمه را بطور استعاره در مطلق خشوع و تذلل و فقری که عادتا خالی از ذلت در برابر غیر نیست به کار می برند، مثلا می گویند فلانی برای فلان رکوع کرد، یعنی خود را کوچک نمود و لو خم نشده باشد. و من یتول الله و رسوله و الذین ءامنوا فان حزب الله هم الغالبون(288).
تولی به معنای گرفتن ولی است و الذین آمنوا افاده عهد می کند و در آن اشاره است به مؤمنین معهود، یعنی همان مؤمنین که در انما ولیکم ذکر شد و جمله فان حزب الله هم الغالبون در جای جزای شرط قرار گرفته و لیکن در حقیقت جزا، نیست و جزا را تقدیر است و این جمله از باب به کار بردن کبرای قیاس در جای نتیجه در اینجا ذکر شده است تا علت حکم را برساند، و تقدیر آیه چنین بوده: و من یتول الغالب لأنه من حزب الله و حزب الله هم الغالبون هر که خدا و رسول را ولی خود بگیرد غالب و پیروز است چونکه از حزب خداست و حزب خداوند همیشه غالب است.
و این سنخ تعبیر کنایه از این است که اینها حزب خدایند، و بنا بر آنچه راغب گفته حزب به معنی جماعتی است که در آن یک نحوه تشکیل و فشردگی باشد، و خداوند سبحان در جای دیگر از حزب خود اسم برده، اتفاقا جائی است که با مورد بحث ما از جهت مضمون شباهت دارد، چون فرموده است: لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الآخره یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا ءاباءهم أو أبناءهم أو اخوانهم أو عشیرتهم أولئک کتب فی قلوبهم الایمان و أیدیهم بروح منه و یدخلهم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها رضی الله عنهم و رضوا عنه(289). تا آنجا که می فرماید: أولئک حزب الله ألا ان حزب الله هم المفلحون و فلاح به معنای پیروزی و رسیدن به مقصد و استیلای بر خواسته خویش است، و این استیلای بر مراد و فلاح همان است که خداوند متعال آنرا از جمله بهترین نویدها برای مؤمنین قرار داده و آنها را به نیل به آن بشارت داده و فرموده است: قد أفلح المؤمنون و آیاتی که این نوید را می دهند زیادند و در همه آنها این لفظ بطور مطلق به کار رفته و معلوم است که فلاح مطلق هم رسیدن به سعادت را و هم رستگاری به نیل به حقیقت را و هم غلبه بر شقاوت و باطل و دفع آنرا هم در دنیا و هم در آخرت شامل می شود.
اما در دنیا برای اینکه مردمی رستگارند که مجتمعشان صالح و افراد آن مجتمع، همه اولیای خدا و صالح باشند و معلوم است که در چنین مجتمعی که پایه اش بر تقوا و ورع است و شیطان در آن راه ندارد می توان مزه زندگی واقعی را چشیده و به عالی ترین درجه لذت و برخورداری از حیات نائل شد.
و اما در آخرت برای اینکه چنین مردمی در آخرت در جوار رحمت خدایند(290).
اما آیه تطهیر انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهر کم تطهیرا(291) کلمه انما در آیه انحصار خواست خدا را می رساند، و می فهماند که خدا خواسته که رجس و پلیدی را تنها از اهل بیت دور کند، و به آنان عصمت دهد، و کلمه اهل البیت چه اینکه صرفا برای اختصاص باشد،تا غیر از اهل خانه داخل در حکم نشوند، و چه اینکه این کلمه نوعی مدح باشد، و چه اینکه نداء و به معنای ای اهل بیت بوده باشد، علی ای حال دلالت دارد بر اینکه دور کردن رجس و پلیدی از آنان، و تطهیرشان، مسأله ای است مختص به آنان، و کسانی که مخاطب در کلمه عنکم از شما هستند. بنابر این در آیه شریفه، در حقیقت دو قصر و انحصار به کار رفته: یکی انحصار اراده و خواست خدا در بردن و دور کردن پلیدی و تطهیر اهل بیت.
دوم انحصار این عصمت و دوری از پلیدی در اهل البیت.
حال باید دید اهل البیت چه کسانی هستند؟
بطور مسلم فقط زنان آن جناب اهل بیت او نیستند، برای اینکه هیچگاه صحیح نیست ضمیر مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت عنکم از شما بلکه اگر فقط همسران اهل بیت بودند، باید می فرمود: عنکن بنابر این، یا باید گفت مخاطب همسران پیامبر و دیگران هستند همچنان که که بعضی دیگر گفته اند: مراد از اهل البیت، اهل بیت الحرام است، که در آیه ان أولیاؤه الا المتقون(292) آنان را متقی خوانده است.
و بعضی گفته اند: مراد اهل مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
و بعضی گفته اند: همه آن کسانی است که در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار می روند، چه همسرانش، و چه خویشاوندان و نزدیکانش، یعنی آل عباس، آل عقیل، آل جعفر، و آل علی و بعضی دیگر گفته اند: مراد خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسران اوست، و شاید آنچه به عکرمه و عروه نسبت داده اند همین باشد، چون آنها گفته اند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
یا اینکه مخاطب همچنان که بعضی دیگر گفته اند: غیر از همسران آن جناب هستند و خطاب در عنکم از شما متوجه اقربای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، یعنی آل عباس، آل علی، آل عقیل و آل جعفر.
و به هر حال، مراد از بردن رجس و تطهیر اهل بیت تنها همان تقوای دینی، و اجتناب از نواهی، و امتثال اوامر است، و بنابر این معنای آیه این است که خدای تعالی از این تکالیف دینی که متوجه شما کرده سودی نمی برد، و نمی خواهد سود ببرد، بلکه می خواهد شما را پاک کند، و پلیدی را از شما دور سازد، و بنابر این آیه شریفه در حد آیه ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهر کم و لیتم نعمته(293) می باشد، و اگر معنا این باشد، آن وقت آیه شریفه، با هیچ یک از چند معنایی که گذشت نمی سازد، چون این معنا با اختصاص آیه به اهل بیت منافات دارد، زیرا خدا این گونه تطهیر را برای عموم مسلمانان و مکلفین به احکام دین می خواهد، نه برای خصوص اهل بیت، و حال آنکه گفتیم آیه شریفه دو انحصار را می رساند، که انحصار دوم تطهیر اهل بیت است.
و اگر بگویی مراد از بردن رجس، و تطهیر کردن، همانا تقوای شدید و کامل است، و معنای آیه است که این تشدیدی که در تکالیف متوجه شما کردیم، و در برابر اجر دو چندان هم وعده تان دادیم، برای این نسبت که خود ما از آن سودی ببریم، بلکه برای این است که می خواهیم پلیدی را دور نموده و تطهیرتان کنیم.
و در این معنا هم اختصاص رعایت شده، و هم عمومیت خطاب به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به دیگران، چیزی که هست در اول خطاب را متوجه خصوص همسران آن جناب نمود، و در آخر یعنی در کلمه عنکم متوجه عموم.
لیکن این حرف هم صحیح نیست، برای اینکه در آخر، خطاب متوجه غیر از ایشان شده، و اگر بگویی خطاب متوجه همه است چه همسران و چه غیر آنان، می گوییم: این نیز باطل است، برای اینکه غیر از همسران شریک در تشدید تکلیف نبودند، و اجر دو چندان هم ندارند، و معنا ندارد خدای تعالی بفرماید: اگر به شما همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تکالیف دشوارتری کردیم، برای این است که خواستیم عموم مسلمانان و شما را پاک نموده و پلیدی را از همه دور کنیم.
خواهی گفت: چرا جایز نباشد که خطاب متوجه همسران خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مانند تکالیف همسرانش شدید است؟
در پاسخ می گوییم: نباید همسران آن جناب را با خود آن جناب مقایسه کرد، چون آن جناب مؤید به داشتن عصمت خدایی است و این موهبتی است که با عمل و اکتساب به دست نمی آید، تا بفرماید تکلیف تو را تشدید کردیم، و اجرت را مضاعف نمودیم، تا پاک ات کنیم، چون معنای این حرف این است که تشدید تکلیف، و دو چندان کردن اجر مقدمه و یا سبب است برای به دست آمدن عصمت، و به همین جهت هیچ یک از مفسرین این احتمال را نداده اند که خطاب متوجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسرانش باشد و بس.
و اگر ما آن را جزو اقوال ذکر کردیم، به عنوان این است که این هم یک احتمال است، و خواستیم با ایراد این احتمال نظریه آن مفسرینی که گفته اند: مراد خصوص همسران آن جناب است تصحیح کنیم، نه اینکه بگوییم: کسی از مفسرین این احتمال را هم داده.
و اگر مراد بردن رجس و پاک کردن، به اراده خدا باشد، و در نتیجه مراد این باشد که خدا می خواهد بطور مطلق، و بدون هیچ قیدی شما را تطهیر کند، نه از راه توجیه تکالیف، و نه از راه تکلیف شدید، بلکه اراده مطلقه ای است از خدا که شما پاک و از پلیدیها دور باشید، چون اهل بیت پیغمبرید، در این صورت معنای آیه منافی با آن شرطی است که کرامت آنان مشروط بدان شد، و آن عبارت بود از تقوا، حال چه اینکه مراد از اراده تا اراده تشریعی باشد، و چه تکوینی، هر یک باشد با شرط نمی سازد، پس معلوم می شود اراده مطلقه نیست.
با این بیانی که گذشت آن روایاتی که در شأن نزول آیه وارد شده تأیید می شود، چه در آن روایت آمده که آیه شریفه در شأن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) نازل شده است، واحدی در این فضیلت با آنان شرکت ندارد.
و این روایات بسیار زیاد، و بیش از هفتاد حدیث است، که بیشتر آنها از طرق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسیاری از ام سلمه، عایشه، ابی سعید خدری، سعد، وائلة بن الاسقع، ابی الحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام آزاد شده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عبدالله بن جعفر، علی، و حسن بن علی (علیه السلام) که تقریبا از چهل طریق نقل کرده اند.
و شیعه آن را از حضرت علی، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا (علیه السلام)، و از ام سلمه، ابی ذر، ابی لیلی، ابی الاسود دؤلی عمرو بن میمون اودی، و سعد بن ابی وقاص، بیش از سی طریق نقل کرده اند.
حال اگر کسی بگوید: این روایت بیش از این دلالت ندارد که علی و فاطمه و حسنین (علیه السلام) نیز مشمول آیه هستند، و این منافات ندارد با اینکه همسران رسول خدا نیز مشمول آن باشند، چون آیه شریفه در سیاق خطاب به آنان از ام سلمه - که آیه در خانه او نازل شده - روایت شده است، تصریح دارد بر اینکه آیه مخصوص همان پنج تن است، شامل همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، که ان شاء الله روایات مزبور که بعضی از آنها دارای سندی صحیح هستند، از نظر شما خواهد گذشت.
و اگر کسی بگوید: آن روایات باید به خاطر ناسازگاری اش با صریح قرآن طرح شود، چون روایت هر قدر هم صحیح باشد وقتی پذیرفته است که با نص صریح قرآن منافات نداشته باشد، و روایات مذکور مخالف قرآن است، برای اینکه آیه مورد بحث دنبال آیاتی قرار دارد که خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، پس باید خطاب در این آیه نیز به ایشان باشد.
در پاسخ می گوییم: همه حرفها در همین است، که آیا آیه ی مورد بحث متصل به آن آیات، و تتمه آنها است یا نه؟
چون روایاتی که بدان اشاره شد، همین را منکر است، و می فرماید آیه مورد بحث به تنهایی، و در یک واقعه جداگانه نازل شده، و حتی در بین این هفتاد روایت، یک روایت هم وجود ندارد، که بگوید آیه شریفه دنبال آیات مربوطه به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، و حتی احدی هم از مفسرین این حرف را نزده اند، حتی آنها هم که گفته اند آیه مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، مانند عکرمه و عروه، نگفته اند که: آیه در ضمن آیات نازل شده.
پس آیه مورد بحث از جهت نزول جزو آیات مربوط به همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و متصل به آن نیست، حال یا این است که به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دنبال آن آیات قرارش داده اند، و یا بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اصحاب در هنگام تألیف آیات قرآنی در آنجا نوشته اند، مؤید این احتمال این است که اگر آیه مورد بحث که در حال حاضر جزو آیه و قرن فی بیوتکن(294) است، از آن حذف شود، و فرض کنیم که اصلا جزو آن نیست، آیه مزبور با آیه بعدش که می فرماید: و اذکرن کمال اتصال و انسجام را دارد، و اتصالش بهم نمی خورد.
پس معلوم می شود جمله مورد بحث نسبت به آیه قبل و بعدش نظیر آیه الیوم یئس الذین کفروا(295) است که در وسط آیاتی قرار گرفته که آنچه خوردنش حرام است می شمارد، که در جلد پنجم کتاب تفسیر المیزان در سوره مائده گفتیم که چرا: آیه مزبور در وسط آن آیات قرار گرفته، و این بی نظمی از کجا ناشی شده است؟
بنابر آنچه گفته شد، کلمه اهل البیت در عرف قرآن اسم خاص است که هر جا ذکر شود، منظور از آن، این پنج تن هستند، یعنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و فاطمه و حسنین (علیه السلام)، و بر هیچ کس دیگر اطلاق نمی شود، هر چند که از خویشاوندان و اقربای آن جناب باشد، البته این معنا، معنایی است که قرآن کریم لفظ مذکور را بدان اختصاص داده، و گر نه به حسب عرف عام، کلمه مزبور بر خویشاوندان نیز اطلاق می شود.
کلمه رجس - به کسره را، و سکون جیم - صفتی است از ماده رجاست، یعنی پلیدی، و قذارت، و پلیدی و قذارت هیأتی است در نفس آدمی، آدمی را وادار به اجتناب و نفرت می نماید، و نیز هیأتی است در ظاهر موجود پلید، که باز آدمی از آن نفرت می نماید اولی مانند پلیدی رذائل، دومی مانند پلیدی خوک همچنان که قرآن کریم این لفظ را در دو معنا اطلاق کرده درباره پلیدی ظاهری فرمود: أو لحم خنزیر فانه رجس(296) و هم در پلیدیهای معنوی، مانند شرک و کفر و اعمال ناشایست به کار برده و فرمود: و أما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم و ماتوا و هم کافرون(297) و نیز فرمود: و من یرد أن یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کأنما یصعد فی السما کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون(298) و این کلمه به هر معنا که باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراکی نفسانی، و اثری شعوری، که از علاقه و بستگی قلب به اعتقادی باطل، یا عملی زشت حاصل می شود وقتی می گوییم انسان پلید، یعنی انسانی که به خاطر دل بستگی به عقاید باطل، یا عملی باطل دلش دچار پلیدی شده است.
و با در نظر گرفتن اینکه کلمه رجس در آیه شریفه الف و لام دارد، که جنس را می رساند، معنایش این می شود که خدا می خواهد تمامی انواع پلیدیها، و هیأت های خبیثه، و رذیله، را از نفس شما ببرد، هیأت هایی که اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان می گیرد، و چنین ازاله ای با عصمت الهی منطبق می شود، و آن عبارت است از صورت علمیه ای در نفس که انسان را از هر باطلی چه عقاید و چه اعمال حفظ می کند، پس آیه شریفه یکی از ادله ای عصمت اهل بیت است. برای اینکه قبلا گفتیم اگر مراد از آیه، چنین معنایی نباشد، بلکه مراد از تقوی و یا تشدید در تکالیف باشد، دیگر اختصاصی به اهل بیت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش تقوی می خواهد نه تنها از اهل بیت، و نیز گفتیم که یکی از اهل بیت خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، و با اینکه آن جناب معصوم است، دیگر معنا ندارد که خدا از او تقوی بخواهد.
پس چاره ای جز این نیست که آیه شریفه را حمل بر عصمت اهل بیت کنیم، و بگوییم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، مراد از تطهیر در جمله و یطهر کم تطهیرا که با مصدر تطهیر تأکید شده، زایل ساختن اثر رجس به وسیله وارد کردن مقابل آن است، و عبارت است از اعتقاد به حق.
پس تطهیر اهل بیت عبارت شد از اینکه، ایشان را مجهز به ادراک حق کند، حق در اعتقاد، و حق در عمل.
و آن وقت مراد از اراده این معنا، خدا می خواهد چنین کند، نیز اراه تکوینی می شود چون قبلا هم گفتیم اراده تشریعی را که منشأ تکالیف دینی و منشأ متوجه ساختن آن تکالیف به مکلفین است، اصلا با این مقام سازگار نیست، چون گفتیم اراده تشریعی را نسبت به تمام مردم نه تنها مردم دارد نه تنها نسبت به اهل بیت. پس معنای آیه این شد که خدای سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به این موهبت یعنی موهبت عصمت اختصاص دهد به این طریق که اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بیت ببرد و در جای آن عصمتی بیاورد که حتی بیاورد که حتی اثری از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهایتان باقی نگذارد.
و اذکرن ما یتلی فی بیوتکن من آیات الله و الحکمة ان الله کان لطیفا خبیرا(299).
از ظاهر سیاق بر می آید که مراد از ذکر، معنای مقابل فراموشی باشد، که همان یاد آوری است، چون این معنا مناسب تأکید و تشدیدی است که در آیات شده است پس در نتیجه این آیه به منزله سفارش و وصیتی است بعد از وصیت به امتثال تکالیف که قبلا متوجه ایشان کرده است، و در کلمه فی بیوتکن تأکیدی دیگر است، چون می فهماند مردم باید امتثال امر خدا را از شما یاد بگیرند، آن وقت سزاوار نیست شما که قرآن در خانه هایتان نازل می شود، اوامر خدا را فراموش کنید.
و معنای آیه این است که شما زنان پیغمبر باید آنچه را که خانه هایتان از آیات خدا و حکمت تلاوت می شود، حفظ کنید، و همواره به خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانید، و از خط سیری که خدا برایتان معین کرده تجاوز مکنید.
این است معنای آیه، نه آنکه دیگران گفته اند که: مراد از ذکر شکر خدا است، و معنای آیه این است که خدا را شکر کنید که شما را در خانه هایی قرار داد که در آن قرآن و سنت خوانده می شود، چون این معنا از سیاق آیه و به خصوص با در نظر گرفتن جمله ان الله کان لطیفا خبیرا دور است(300).
اما سنت حدیث سفینه که در آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق،
صفت اهل بیت من نظیر کشتی نوح است، که هر کس سوار آن شد نجات یافت، و هر کس از سوار شدنش تخلف ورزید غرق گردید، و حدیث ثقلین که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن حدیث فرمود: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی، أهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی أبدا.
من برای بعد از خودم دو چیز بس سنگین در بین شما می گذارم، کتاب خدا و عترتم را، که اهل بیت منند، در صورتی که بعد از من به آن دو تمسک بجویید هرگز کمراه نخواهید شد، که شرح و بسط آن در جلد سوم عربی این کتاب، آنجا که در باره محکم و متشابه بحث کرده ایم گذشت، و باز نظیر احادیثی که از طرق شیعه و سنی روایت شده است(301).