فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

36- منبع اصلی ارث در اسلام چیست و چگونه سهام بین طبقه های مختلف تقسیم شده است؟

جواب : دو آیه: یوصیکم الله فی أولادکم(214). تا آخر و نیز آیه آخر سوره نساء که می فرماید: یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلالة(215) با آیه شریفه ی و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب الله(216) آیاتی هستند که اصل قرآنی مسأله ارث در اسلام را تشکیل می دهند، و روایت وارده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه هدی (علیه السلام) آن را به روشن ترین وجه تفصیل، و تفسیر می کنند، کلیات که می توان از این چند آیه استفاده کرد چهار اصل کلی است، که برای احکام جزئی و تفصیلی ارث جنبه منبع و ریشه را دارد: اصل اولی که از آیات نامبرده استفاده می شود همان مطلبی است که ما استفاده آن را از جمله: آباؤکم و أبناؤکم لا تدرون أیهم أقرب لکم نفعا(217) قبلا از نظر شما گذرانده، گفتیم که از جمله بر می آید که مسأله نزدیکی و دوری از میت درباب ارث اثر دارد، و اگر این جمله را ضمیمه کنیم به جمله های بقیه آیه، این معنا به دست می آید که قرب و بعد نامبرده در کمی و زیادی سهم، و بزرگی و کوچکی آن نیز اثر دارد، و اگر جمله بحث ضمیمه شود به آیه:
و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب الله. این معنا را می فهماند که وارث، هر قدر از حیث نسب به میت نزدیک تر باشد مانع از ارث بردن کسانی خواهد بود که از وی به میت دورترند.
و معلوم است که نزدیک ترین اقارب نزدیکان به میت پدر و مادر و پسر و دختر است چون بین این چهار طایفه و بین میت کس دیگری واسطه نیست و نیز معلوم است که بر این حساب، پسر و دختر میت از ارث بردن پسر زادگان و دختر زادگان مانع می شوند، چون پسرزاده و دخترزاده، با وساطت پدر و مادرشان یعنی پسر و دختر نیت به نیت نتصل نی شوند، و تنها وقتی خود واسطه ها از دنیا رفته باشند ارث می برند. به دنبال این طبقه، طبقه دوم قرار دارد، که عبارت است از برادران وخواهران و جد و جده میت، که اینها یک واسطه که همان پدر و یا مادر می باشند، متصل به میت می شوند پس اگر میت از طبقه اول وارث و وارث زاده نداشته باشد ارث او را می برد، و اگر از طبقه دوم هم وارثی ندارد، فرزندان آن طبقه ارث او را می برند، که با یک واسطه یعنی پدر و مادر به میت متصل می شوند.
و بطور کلی هر بطنی مانع ارث بطن بعد از خودش می شود.
بعد از این طبقه، طبقه سوم قرار دارد که طبقه عمو و عمه ها و دائی و خاله های میت و جد و جده پدر میت و جد و جده مادر میت است، چه، بین نامبردگان و بین میت دو واسطه وجود دارد یکی جد و جده است، و یکی پدر و مادر، و مسأله بر همین قیاس است که گذشت.
و از مسأله قرب و بعد نامبرده بر می آید آن کسی که به در سبب به میت نزدیک است، مقدم است بر کسی که به یک سبب نزدیک است، که یکی از مثالهایش تقدم خویشاوندان ابوینی میت بر خویشاوندان پدری او است، که این دسته با وجود دسته اول ارث نمی برند.
ولی کلاله ابوینی مانع از ارث بردن خویشاوند مادری نمی شود.
دومین اصلی که از چند آیه نامبرده استفاده می شود این است که در وارثان میت غیر از ناحیه قرب و بعد به او تقدم و تأخر دیگری در نظر گرفته شده، چون گاه می شود که سهام همگی جمع می شود، و به خاطر بیشتر شدنش از اصل ترکه با هم مزاحمت می کنند، و در این هنگام بعضی از صاحبان سهام کسانی هستند که در این فرض یعنی در فرض تزاحم، سهم دیگری در قرآن برایش معین شده، مانند شوهر که در اصل نصف 2/1 می برد، ولی وقتی وجود فرزندی از همسرش مزاحم او می شود، عینا سهم او ربع 4/1 می شود، و مانند زوجه - در صورتی که شوهر از دنیا برود - که در فرض نبودن فرزند برای میت ربع 4/1 می شود، و در فرض وجود فرزند ثمن 8/1 می برد، و مانند مادر که در اصل ثلث 3/1 می برد، ولی اگر میت - که فرزند او است - اولاد و یا برادر داشته باشد سهم مادرش سدس 6/1 می شود، ولی پدر میت که سهمش 6/1 است کم نمی شود، چه میت فرزند داشته، و چه نداشته باشند
بعضی دیگر از صاحبان سهام کسانی هستند که در اصل برایشان سهمی معین شده، ولی اگر مزاحمی داشته باشند قرآن از بیان سهم آنان سکوت کرده، و سهم معینی برایشان ذکر نکرده است مانند یک دختر و چند دختر و یک خواهر و چند خواهر که یک دختر نصف و یک خواهر دو ثلث می برد، ولی اگر چند دختر و چند خواهر باشند قرآن سهمی برایشان معین نکرده است. از این جریان استفاده می شود که دسته اول که قرآن کریم سهم ارثشان را، هم در صورت نبودن مزاحم بیان کرده و هم در صورت وجود مزاحم، در جائی که سهام ارث از اصل ارث بیشتر شد نقصی بر سهم آنان وارد نمی شود. بلکه بر کسانی وارد می شود که جزء دسته دومند، یعنی از آنهائی هستند که قرآن تنها سهم الارث در صورتی نبود مزاحمشان را معین کرده، و از بیان قسمت سهم الارثشان در صورت وجود مزاحم سکوت کرده است.
سومین اصلی که از آیات نامبرده استفاده می شود این است که سهام گاهی از اوقات زیادتر از مال می شود، مثل اینکه زنی بمیرد، و شوهر و برادران و خواهرانی از خویشاوندان پدری و مادری خود بجای بگذارد، که در این صورت سهام عبارت است از: نصف 2/1 و ثلثان 3/2 و معلوم است که جمع این دو، بیشتر از عدد صحیح می شود یعنی اگر ارث را یک واحد فرض کنیم، مشتمل بر این دو سهم 2/1 - 3/2 نیست، بلکه کمتر از آن است، چون جمع آن دو عبارت است از یک عدد صحیح و یک ششم، و نیز مثل این فرض که زنی بمیرد و پدر و مادر و شوهر و دو دختر بجای بگذارد، که در این فرض نیز سهام از مال بیشتر است.
چون مال، واحد و به عبارت دیگر، یک عدد صحیح است در حالی که جمع ربه 4/1 سهم شوهر، و دو ثلث 3/2 سهم دو دختر و دو سدس 6/2 سهم پدر و مادر یک عدد صحیح و 18/17 است.
و گاه می شود که بر عکس فرضیه های بالا مال از سهام بیشتر می شود مثل این فرض که زنی بمیرد و تنها یک و یا چند دختر از خود بجای بگذارد، که سهم آنان نصف مال میت معین گردیده و در قرآن کریم نصف دیگرش معین نشده است، و مثل فضیه هائی دیگر که روایت وارده از طرق ائمه اهل بیت (علیه السلام) که جنبه تفسیر برای قرآن کریم دارد حکم آنها را بیان کرده، فرموده در صورتی که سهام از اصل مال زیادتر شد نقص تنها به کسانی وارد می شود که در قرآن جز یک سهم برایشان بیان نشده، و اینان عبارتند از دختران و خواهران، نه به کسانیکه چون پدر و مادر و همسر دو جور سهم برایشان ذکر شده است، و هم چنین در صورتی که سهام از اصل مال کمتر و مال از سهام بیشتر باشد، زائد را به کسانی می دهند که در قرآن یک سهم برایشان ذکر شده، و بهمان کسانی می دهند که نقص بر آنان وارد می شد، نظیر آن صورتی که از میت یک دختر بماند و یک پدر، که دختر 2/1 مال را به فریضه می برد، و پدر یک سدس 6/1 را، و بقیه که دو سدس 6/2 است بعنوان رد به دختر داده می شود.
و لیکن عمر بن خطاب در ایام خلافتش این حکم را تغییر داد، و چنین باب کرد که در صورت زیادتی سهام بر مال، سهام را خرد نموده، و نقیصه را بر همه وارد کنند، که اصطلاحا آن را عول می گویند، و علمای اهل تسنن در صدر اول در صورت زیادتی مال بر سهام، زیادتی مال را به خویشاوندان پدری میت داداند، که اصطلاحا این را تعصیب می گویند، ولی در شیعه عول و تعصب نیست.
چهارمین اصلی که بعد از دقت در سهام مردان و زنان در ارث استفاده می شود این است که سهم زن فی الجمله کمتر از سهم مرد است، مگر در پدر و در بعضی صور بیشتر از آن بودنش برای سهم پدر نیست، بلکه گاهی بحسب فریضه از سهم پدر بیشتر هم می شود، و ای بسا بتوان گفت که مساوی بودن مادر با پدر و در بعضی صور بیشتر از آن بودنش برای این جهت است که مادر از نظر رحم چسبیده تر از پدر به فرزند است، و تماس و برخورد او با فرزند بیشتر از تماس و برخورد پدر است، و مادر در حمل و وضع و حضانت فرزند و پرورش او رنج بیشتری را تحمل می کند همچنان که خدای تعالی در آیه: و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته أمه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا(218). بعد از سفارش درباره احسان به پدر و مادر هر دو، در خصوص مادر می فرماید: مادر او را به زحمت و رنج حامله و رنج حامله می شود، و با زحمت و مشقت می زاید، و حداقل سی ماه حمل او و شیر دادنش طول می کشد، پس اگر سهم مادر بر خلاف هر زن دیگر که سهمش نصف سهم مرد است برابر سهم پدر، و در بعضی فرضیه ها بیش از آن است بطور قطع به خاطر این است که شارع مقدس خواسته است جانب مادر را غلبه دهد، و او را شایسته احترام بیشتری نسبت به پدر، معرفی کند.
و اما اینکه در غیر مادر گفتیم: سهم هر زنی فی الجمله نصف سهم هر مرد، و سهم مردها دو برابر سهم زنان است، عقلش این است که اسلام مرد را از جهت تدبیر امور زندگی که ابزار آن عقل است قوی تر از زن می داند و مخارج مرد را هم بیش از مخارج زن دانسته چون مخارج زن هم به عهده مرد است، و بدین جهت فرمود: الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم(219) کلمه قوام در این آیه از ماده ی قیام است، که به معنای اداره امر معاش است، و مراد از فضیلت مردان، زیادتر بودن نیروی تعلق در مردان است، چون حیات مرد، تعلقی و حیات زن عاطفی و احساسی است، و ما اگر این وضع خلقتی مرد و زن را و آن وضع تشریعی در تقسیم مسؤولیت اداره زندگی را به دقت در نظر بگیریم، آنگاه با ثروت موجود در دنیا که هر زمان از نسل حاضر به نسل آینده در انتقال است مقایسه کنیم، می بینم اینکه اسلام تدبیر و اداره دو ثلث ثروت دنیا را به عهده مردان، و تدبیر یک ثلث آن را به عهده زنان گذاشته، و در نتیجه تدبیر تعلق را بر تدبیر احساس برتری و تقدم داده، صلاح امر مجتمع و سعادت زندگی بشر را در نظر گرفته است.
و از سوی دیگر کسری در آمد زن را با فرمانی که به مردان صادر نمود که رعایت عدالت را در حق آنان بکنند تلافی کرده است زیرا وقتی مردان در حق زنان در مال خود که دو ثلث است رعایت عدالت را بکنند یک لقمه، خود بخورند و لقمه ای به همسر خود بدهند، پس زنان، با مردان در آن دو ثلث شریک خواهند بود، یک ثلث هم که حق اختصاصی خود زنان است، پس در حقیقت زنان از حیث مصرف و استفاده، دو ثلث ثروت دنیا را می برند. و نتیجه این تقسیم بندی حکیمانه و این تشریع عجیب این می شود که مرد و زن از نظر مالکیت و از نظر مصرف وضعی متعاکس دارند، مرد دو ثلث ثروت دنیا را مالک و یک ثلث آن را متصرف است و وزن یک ثلث را مالک و دو ثلث را متصرف است، و در این تقسیم بندی روح تعقل بر روح احساس و عواطف در مردان ترجیح داده شده، چون تدبیر امور مالی یعنی حفظ آن، و تبدیلش و سودکشی از مال، سر و کارش با روح تعلق بیشتر است تا با روح عواطف رقیق و احساسات لطیف، و از سوی دیگر اینکه از مال چگونه استفاده شود، و چطور از آن بهره وری گردد، با عواطف و احساسات بیشتر سر و کار دارد تا با روح تعلق، این است رمز اینکه چرا اسلام در باب ارث و باب نفقات بین مردان و زنان فرق گذاشته است. بنابر این جا دارد که ما مراد از فضیلت در جمله: بما فضل الله را به همین زیادتر بودن روح تعلق مردان از زنان بدانیم، نه زیادتر بودن زور بازوی مردان، و صلابت و خضونتشان در جنگ و در همه شؤون زندگی، گو اینکه مردان این مزیت را هم دارند، و یکی از فرق هایی که بین زن و مرد هست بشمار می رود، و بوسیله آن مرد از زن شناخته می شود، و در مجتمع بشری آثاری عظیم در باب دفاع و جنگ و حفظ اموال و تحمل اعمال شاقه و شدائد و مخنت ها و نیز در ثبات و سکینت در هنگام هجوم ناملایمات بر آن مترتب می گردد، آثاری که زندگی اجتماعی بدون آن تمام نمی شود، و زنان طبعا نمی توانند چنین آثاری از خود نشان دهند. و لیکن در آیه مورد بحث منظور از برتری نمی تواند این باشد، بلکه همان برتری در تعلق است. همچنانچه وجود امتیازی دیگر در زن که مجتمع بشری بی نیاز از آن نیست باعث نمی شود که ما زن را به خاطر آن برتر از مرد دانسته، و آن امتیاز را ماده نقض بر آیه شریفه بگیریم و بگوئیم:
اگر مردان در نیروی دفاع و حفظ اموال و سایر امتیازاتی که بر شمردیم برتر از زنانند، زنان هم در احساسات لطیف و عواطف رقیق برتر از مردانند، هر چند که مجتمع بدون آن پای نمی گیرد چون عواطف نامبرده آثار مهمی در باب انس، و محبت و سکونت دادن به دلها، و رحمت و رأفت، و تحمل بار سنگین تناسل، و حامله شدن، و وضع حمل کردن، و حضانت و تربیت و پرستاری نسل، و خدمت به خانه دارد، و زندگی بشر با خشونت و غلظتی که در مردان است، و با نبود لینت و رقت زنان پای گیر نمی شود، اگر غضب مردان لازم است، شهوت زنان هم مورد نیاز است و اگر دفع واجب و ضروری است، جذب هم لازم و ضروری است.
و به عبارت دیگر، تجهیز مرد به نیروی تعقل و دفاع، و تجهیز زن به عواطف و احساسات، دو تجهیز متعادل است، که به وسیله ی آن دو کفه ی ترازوی زندگی در مجتمع که مرکب از مرد و زن است متعادل شده است، و حاشا بر خدای سبحان از اینکه در کلامش از طریق حق منحرف، و در حکمش مرتکب جور شود، أم یخافون أن یحیف الله علیهم(220) و یا می ترسند از اینکه خدای تعالی علیه آنان سخنی بیجا بگوید و حکمی به جور براند و لا یظلم ربک أحدا(221) و پروردگار تو بر احدی ظلم نمی کند. آری، همین خدای تعالی است که فرماید: بعضکم من بعض(222) شما انسانها بعضی از بعض دیگرید، و به همین التیام و بعضیت اشاره می کند در آیه مورد بحث که می فرماید: بما فضل الله بعضهم علی بعض(223)(224).

37- ارث بردن از چه تاریخی آغاز شد؟

جواب : گویا مسأله ارث یعنی تصاحب کردن بعضی از زنده ها اموال مردگان از قدیم ترین سنت هائی باشد که در مجتمع بشری باب شده است، و این معنا در توان مدارک موجود تاریخی نیست، که نقطه آغاز آن را معین کند، تاریخ هیچ امت و ملتی، به آن دست نیافته است، لیکن علاوه بر اینکه ارث بردن رسم بوده طبیعت امر هم همان را اقتضا دارد، چون اگر طبیعت انسان اجتماعی را مورد دقت قرار دهیم، خواهیم دانست که مال و مخصوصا مال بی صاحب چیزی است که انسان طبیعتا خواستار آن بوده و علاقمند است آن مال را در حوائج خود صرف کند، و این حیازت مال، مخصوصا مالی که هیچ مانعی از حیازت آن نیست جزء عادات اولیه و قدیمه بشر است.
و نیز دقت در وضع طبیعی بشر ما را به این حقیقت رهنمون می شود، که بشر از روزی که به تشکیل اجتماع دست زده چه اجتماع مدنی و چه جنگلی هیچگاه بی نیاز از اعتبار قرب و ولایت نبوده، منظور ما از قرب و ولایت چیزی است که از اعتبار اقربیت و اولویت نتیجه گیری می شود ساده تر بگویم که از قدیم ترین دوره ها بشر بعضی افراد را به خود نزدیکتر و دوست تر از دیگران می دانسته، و این احساس و اعتبار بوده که او را وادار می کرده، اجتماع کوچک و بزرگ و بزرگتر یعنی بیت - خانواده - و بطن - دودمان - و عشیره و قبیله - و امثال آن را تشکیل دهد، و بنا بر این در مجتمع بشری هیچ چاره ای از نزدیکی بعضی افراد به بعض دیگر نیست، و نه در دورترین دوران بشر و نه در امروز نمی توان انکار کرد که فرزند نسبت به پدرش نزدیک تر از دیگران است، و همچنین ارحام او به خاطر رحم، و دوستان او به خاطر صداقت، و برده او را به خاطر مولویت، همسرش به خاطر همسری، و رئیس به مرئوسش و حتی به ضعیفش ارتباطی بیشتر دارد هر چند که مجتمعات در تشخیص این معنا اختلاف دارند اختلافی که شاید نتوان آن را ضبط کرد. و لازمه این دو امر این است که مسأله ارث نیز از قدیم ترین عهدهای اجتماعی باشد(225).

38- آیا تحولی در نحوه سهام وراث در طول تاریخ صورت گرفته یا اینکه از اول ارث به همین صورت که می بینیم می باشد؟

جواب : این سنت مانند سایر سنت های جاریه در مجتمعات بشری همواره رو به تحول و تغییر بوده و دست تطور و تکامل آن را بازیچه خود کرده است، چیزی که هست از آنجائی که این تحول در مجتمعات همجی و جنگلی نظام درستی نداشته، به دست آوردن تحول منظم آن از تاریخ زندگی آنان بطوری که انسان به تحقیق خود وثوق و اطمینان پیدا کند ممکن نیست، و کاری است بس مشکل.
آن مقداری که از وضع زندگی آنان برای انسان یقینی است، این است که در آن مجتمعات زنان و افراد ناتوان از ارث محروم بوده اند، و ارث در بین اقربای میت مخصوص اقویا بوده، و این علتی جز این نداشته که مردم آن دوره ها با زنان و بردگان و اطفال صغیر و سایر طبقات ضعیف اجتماع معامله حیوان می کردند، و آنها را مانند حیوانات مسخر خود و اسباب وسائل زندگی خود می دانستند، عینا مانند اثاث خانه و بیل و کلنگشان، تنها به خاطر سودی که از آنها می برند به مقدار آن سود برای آنها ارزش قائل بودند و همانطور که انسان از بیل و کلنگ خود استفاده می کند ولی بیل و کلنگ از انسان نمی کند، افراد ضعیف نامبرده نیز چنین وضعی را داشتند، انسانها از وجود آنها استفاده می کردند ولی آنان از انسان استفاده نمی کردند، و از حقوق اجتماعی که مخصوص انسانها است بی بهره بودند.
و با این حال تشخیص اینکه قوی در این باب چه کسی است مختلف بود، و زمان به زبان فرق می کرد، مثلا در برهه ای از زمان مصداق قوی وبرنده ارث طایفه و رئیس ایل بود، و زمانی دیگر ارث را مخصوص رئیس خانه، و برهه ای خاص شجاع ترین و خشن ترین قوم بود و این دگرگونگی تدریجی باعث می شد که جوهره ارث نیز دگرگونگی جوهری یابد.
و چون این سنت های جاریه نمی توانست خواسته و قریحه فطرت بشر را تضمین کند، یعنی سعادت او را ضمانت نماید، قهرا دستخوش تغییرها دگرگونی گردید، حتی این سنت در ملل متمدنی که قوانین در بینشان حاکم قانون را داشته، از این دگرگونی دور نمانده است، نظیر قوانین جاری در روم و یونان و هیچ قانون ارثی که تا به امروز بین امتها دایر بوده به قدر قانون ارث اسلام عمر نکرده، قانونی ارثی که از اولین روزی که ظهور یافت تا به امروز که نزدیک چهارده قرن است عمر کرده است(226).