فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

35- تعدد زوجات پیامبر اسلام به چه علت بوده است؟

جواب : یکی دیگر از اعتراضاتی که از سوی کلیسا بر مسأله ی تعدد زوجات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شده این است که اصحاب کلیسا گفته اند: تعدد زوجات جز حرص در شهوترانی و بی طاقتی در برابر طغیان شهوت، هیچ انگیزه دیگری ندارد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای همین جهت تعدد زوجات را برای امتش تجویز کرد و حتی خودش به آن مقداری که برای امت خود تجویزی نموده چهار همسر اکتفا ننموده و عدد همسرانش را به نه نفر رسانید.
این مسأله به آیات متفرقه زیادی از قرآن کریم ارتباطی پیدا می کند که اگر ما بخواهید بحث مفصلی که همه جهات مسأله را فرا گیرد آغاز کنیم، علی القاعده باید این بحث را در تفسیر یک یک آن آیات بیاوریم و به همین جهت گفتگوی مفصل را به محل مناسب خود می گذاریم و در اینجا بطور اجمال اشاره ای می نمائیم:
ابتدا لازم است که نظر ایراد و اشکال کننده را به این نکته معطوف بداریم که تعدد زوجات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به این سادگی ها که آنان خیال کرده اند نبوده و انگیزه آن جناب از این کار زیاده روی در زن دوستی و شهوترانی نبوده است، بلکه در طول زندگی و حیاتش هر یک از زنان را که اختیار می کرده، به طرز خاصی بوده است.
اولین ازدواج آن حضرت با خدیجه کبرا (علیه السلام) بوده، و حدود بیست سال و اندی از عمر شریفش را که تقریبا یک سوم از عمر آن جناب است تنها با این یک همسر گذارند و به او اکتفا نمود، که سیزده سال از این مدت بعد بعد از نبوت و قبل از هجرتش از مکه به مدینه بود. آنگاه در حالی که - هیچ همسری نداشت - از مکه به مدینه هجرت نمود و به نشر دعوت و اعلای کلمه دین پرداخت و آنگاه با زنانی که بعضی از آنها با کره و بعضی بیوه و همچنین بعضی جوان و بعضی دیگر عجوز و سالخورده بودند ازدواج کرد و همه این ازدواج ها در مدت نزدیک به ده سال انجام شد و پس از این چند ازدواج، همه زنان بر آن جناب تحریم شد، مگر همان چند نفری که در حباله نکاحش بودند. معلوم است که چنین عملی با این خصوصیات ممکن نیست با انگیزه عشق به زن توجیه شود، چون نزدیکی و معاشرت با اینگونه زنان آن هم در اواخر عمر و آن هم از کسی که در اوان عمرش ولع و عطشی برای این کار نداشته، نمی تواند انگیزه آن باشد.
علاوه بر اینکه هیچ شکی در آن نداریم در اینکه بر حسب عادت جاری، کسانی که زن دوست و اسیر دوستی آنان و خلوت با آنانند، معمولا عاشق جمال و مفتون ناز و کرشمه اند که جمال و ناز و کرشمه در زنان جوان است که در سن خرمی و طروتند و سیره ی پیامبر اسلام از چنین حالتی حکایت نمی کند و عملا نیز دیدیم که بعد از دختر بکر، با بیوه زن و بعد از زنان جوان با پیره زن ازدواج کرد یعنی بعد از ازدواج با عایشه و ام حبیبه جوان، با ام سلمه سالخورده و با زینب دختر جحش، که در آن روز بیش از پنجاه سال از عمرشان گذشته بود ازدواج کرد.
از سوی دیگر زنان خود را مخیر کرد بین بهره وری و ادامه به زندگی با آن جناب و سراح جمیل، یعنی طلاق و در صورت ادامه زندگی با آن حضرت، آنان را بین زهد در دنیا و ترک خود آرائی و تجمل مخیر نمود - اگر منظورشان از همسری با آن جناب، خدا و رسول و خانه آخرت باشد ادامه ی زندگی و اگر منظورشان از آرایش و تمتع و کام گیری از آن جناب دنیا باشد، طلاق - آیه زیر شاهد بر همین داستان است: یأیها النبی قل لأزواجک ان کنتن تردن الحیوة الدنیا و زینتها فتعالین أمتعکن و أسرحکن سراحا جمیلا و ان کنتن تردن الله و رسوله و الدار الآخره فان الله أعد للمحسنات منکن أجرا عظیما(210).
و این معنا هم بطوری که ملاحظه می کنید با وضع مرد زن دوست و جمال پرست و عاشق وصال زنان نمی سازد، پس برای یک دانشمند اهل تحقیق اگر انصاف داشته باشد راهی جز این باقی نمی ماند که تعدد زوجات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ازدواج او در اول بعثت و اواخر عمر آن حضرت را با عواملی دیگر غیر زن دوستی و شهوترانی توجیه کند. و اینک در توجیه آن می گوئیم: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با بعضی از همسرانش به منظور کسب نیرو و به دست آوردن اقوام بیشتر و در نتیجه به خاطر جمع آوری یار و هوادار بیشتر ازدواج کرد و با بعضی دیگر به منظور جلب نمودن و دلجوئی و در نتیجه ایمن شدن از شر خویشاوند آن همسر ازدواج فرمود و با بعضی دیگر به این انگیزه ازدواج کرد که هزینه زندگیش را تکفل نماید و به دیگران بیاموزد که در حفظ ارامل و پیر زنان از فقر و مسکنت و بی کسی کوشا باشند، و مؤمنین رفتار آن جناب را در بین خود سنتی قرار دهند و با بعضی دیگر به این منظور ازدواج کرد که با یک سنت جاهلیت مبارزه نموده و عملا آن را باطل سازد که ازدواجش با زینب دختر جحش به همین منظور بوده است، چون او نخست همسر زید بن حارثه پسر خوانده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و زید او را طلاق داد و از نظر رسوم جاهلیت ازدواج با همسر پسر خوانده ممنوع بود، چون پسر خوانده در نظر عرب جاهلی حکم پسر داشت، همانطور که یک مرد نمی تواند همسر پسر صلبی خود را بگیرد، از نظر اعراب ازدواج با همسر پسر خوانده نیز ممنوع بود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با زینب ازدواج کرد تا این رسم غلط را بر اندازد، و آیاتی از قرآن در این باب نازل گردید.
و ازدواجش با سوده دختر زمعه به این جهت بوده که وی بعد از بازگشت از هجرت دوم از حبشه همسر خود را از دست داد و اقوام او همه کافر بودند و او اگر به میان اقوامش بر می گشت یا به قتلش می رساندند و یا شکنجه اش می کردند و یا بر گرویدن به کفر مجبورش می کردند، از این رو رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای حفظ او از این مخاطر با او ازدواج نمود.
و ازدواجش با زینب دختر خزیمه این بود که همسر وی عبدالله بن جحش در جنگ احد کشته شد و او زنی بود که در جاهلیت به فقرا و مساکین بسیار انفاق و مهربانی می کرد و به همین جهت یکی از بانوان آبرومند و سرشناس آن دوره بود و او را مادر مساکین نامیده بودند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست با ازدواج با وی آبروی او را حفظ کند و فضیلت او را تقدیر بر نماید. و انگیزه ازدواجش با ام سلمه این بود که وی نام اصلیش هند بود و قبلا همسر عبدالله بن ابی سلمه پسر عمه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و برادر شیری آن جناب بود و اولین کسی بود که به حبشه هجرت کرد، زنی زاهده و فاضله و دین دار و خردمند بود، بعد از آنکه همسرش از دینا رفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به این جهت با او ازدواج کرد که زنی پیر و دارای ایتام بود و نمی توانست یتیمان خود را اداره کند.
و ازدواجش با صفیه دختر حی بن اخطب بزرگ یهودیان بنی النضیر به این علت صورت گرفت که پدرش ابن اخطب در جنگ بنی النضیر کشته شد و شوهرش در جنگ خبیر به دست مسلمانان به قتل رسیده بود و در همین جنگ در بین اسیران قرار گرفته بود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را آزاد کرد و سپس به ازدواج خودش در آورد، تا به این وسیله هم او را از ذلت اسارت حفظ کرده باشد و هم داماد یهودیان شده باشد.
و یهود به این خاطر دست از توطئه علیه او بر دارند.
و سبب ازدواجش با جویریه که نام اصلیش برة و دختر حارث بزرگ یهودیان بنی المصطلق بود، بدین جهت بود که در جنگ بنی المصطلق مسلمانان دویست خانه وار از زنان و کودکان قبیله را اسیر گرفته بودند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با جویریه ازدواج کرد تا با همه آنان خویشاوندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند و سزاوار نیست اسیر شوند ناگزیر همه را آزاد کردند و مردان بنی المصطلق نیز چون این رفتار را بدیدند تا آخرین نفر مسلمان شده و به مسلمین پیوستند و در نتیجه جمعیت بسیار زیادی به نیروی اسلام اضافه شد و این عمل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و آن عکس العمل قبیله بنی المصطلق اثر خوبی در دل عرب به جای گذاشت.
و ازدواجش با میمونه که نامش بره و دختر حارث هلالیه بود، و به این خاطر بود که وی بعد از مرگ شوهر دومش ابی رهم پسر عبد العزی، خود را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشید تا کنیز او باشد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - در برابر این اظهار محبت او را آزاد کرد و با او ازدواج نمود و این بعد از نزول آیه ای بود که در این باره نازل شد.
و سبب ازدواجش با ام حبیبه رمله دختر ابی سفیان این بود که وقتی با همسرش عبید الله بن جحش در دومین بار به حبشه مهاجرت نمود، شوهرش در آنجا به دین نصرانیت درآمد و خود او در دین اسلام ثبات قدم به خرج داد.
و این عملی است که باید از ناحیه اسلام قدردانی بشود، از سوی دیگر پدرش دیگر پدرش از سر سخت ترین دشمنان اسلام بود و همواره برای جنگیدن با مسلمین لشگر جمع می کرد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با او ازدواج کرد تا هم از عمل نیکش قدردانی شود، و هم پدر او دست از دشمنی با او بردارد و هم خود او از خطر محفوظ بماند.
ازدواجش با حفصه دختر عمر نیز بدین جهت بود که شوهر او خنیس بن خداقه در جنگ بدر کشته شد و او بیوه زن ماند.
و تنها همسری که در دختریش با آن جناب ازدواج کرد عایشه دختر ابی بکر بود. بنا بر این اگر در این خصوصیات و در جهاتی که از سیره آن جناب در اول و آخر عمرش در اول بحث آوردیم و در زهدی که آن جناب نسبت به دنیا و زینت دنیا داشت و حتی همسران خود را نیز بدان دعوت می کرد دقت شود، هیچ شکی باقی نمی ماند در اینکه ازدواجهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نظیر ازدواجهای مردم نبود، به اضافه اینکه رفتار آن جناب با زنان و احیای حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهلیت و تجدید حرمت به باد رفته شان و احیای شخصیت اجتماعیشان، دلیل دیگری است بر اینکه آن جناب زن را تنها یک وسیله برای شهوترانی مردان نمی دانسته و تمام همش این بوده که زنان را از ذلت و بردگی نجات داده و به مردان بفهماند که زن انسان است حتی در آخرین نفس عمرش نیز سفارش آنان را به مردان کرده و فرمود: الصلوة الصلوة و ما ملکت أیمانکم لا تکلفو هم ما لا یطیقون(211) الله الله فی النساء فانهن عوان فی أیدیکم(212)، تا آخر حدیث.
و سیره ای که آن جناب در رعایت عدالت بین زنان و حسن معاشرتشان و مراقبت حال آنان داشت مختص به خود آن جناب بود که شما برای اطلاع بیشتر درباره سیره آن جناب می توانید در جای خود که روایتی و اشاره ای خواهیم کرد مراجعه کنید و اما اینکه چرا برای آنجناب بیش از چهار زن جایز بوده، پاسخش این است که این حکم مانند روزه وصال یعنی چند روز به یک افطار روزه گرفتن، از مختصات آن جناب است و برای احدی از امت جایز نیست، و این مسأله برای همه امت روشن بود و به همین جهت دشمنانش مجال نداشتند که به خاطر آن و به جهت تععدد زوجات بر آن جناب خرده بگیرند، با اینکه همواره منتظر بودند از او عملی بر خلاف انتظار ببینند و آن را جار بزنند(213).

36- منبع اصلی ارث در اسلام چیست و چگونه سهام بین طبقه های مختلف تقسیم شده است؟

جواب : دو آیه: یوصیکم الله فی أولادکم(214). تا آخر و نیز آیه آخر سوره نساء که می فرماید: یستفتونک قل الله یفتیکم فی الکلالة(215) با آیه شریفه ی و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب الله(216) آیاتی هستند که اصل قرآنی مسأله ارث در اسلام را تشکیل می دهند، و روایت وارده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه هدی (علیه السلام) آن را به روشن ترین وجه تفصیل، و تفسیر می کنند، کلیات که می توان از این چند آیه استفاده کرد چهار اصل کلی است، که برای احکام جزئی و تفصیلی ارث جنبه منبع و ریشه را دارد: اصل اولی که از آیات نامبرده استفاده می شود همان مطلبی است که ما استفاده آن را از جمله: آباؤکم و أبناؤکم لا تدرون أیهم أقرب لکم نفعا(217) قبلا از نظر شما گذرانده، گفتیم که از جمله بر می آید که مسأله نزدیکی و دوری از میت درباب ارث اثر دارد، و اگر این جمله را ضمیمه کنیم به جمله های بقیه آیه، این معنا به دست می آید که قرب و بعد نامبرده در کمی و زیادی سهم، و بزرگی و کوچکی آن نیز اثر دارد، و اگر جمله بحث ضمیمه شود به آیه:
و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض فی کتاب الله. این معنا را می فهماند که وارث، هر قدر از حیث نسب به میت نزدیک تر باشد مانع از ارث بردن کسانی خواهد بود که از وی به میت دورترند.
و معلوم است که نزدیک ترین اقارب نزدیکان به میت پدر و مادر و پسر و دختر است چون بین این چهار طایفه و بین میت کس دیگری واسطه نیست و نیز معلوم است که بر این حساب، پسر و دختر میت از ارث بردن پسر زادگان و دختر زادگان مانع می شوند، چون پسرزاده و دخترزاده، با وساطت پدر و مادرشان یعنی پسر و دختر نیت به نیت نتصل نی شوند، و تنها وقتی خود واسطه ها از دنیا رفته باشند ارث می برند. به دنبال این طبقه، طبقه دوم قرار دارد، که عبارت است از برادران وخواهران و جد و جده میت، که اینها یک واسطه که همان پدر و یا مادر می باشند، متصل به میت می شوند پس اگر میت از طبقه اول وارث و وارث زاده نداشته باشد ارث او را می برد، و اگر از طبقه دوم هم وارثی ندارد، فرزندان آن طبقه ارث او را می برند، که با یک واسطه یعنی پدر و مادر به میت متصل می شوند.
و بطور کلی هر بطنی مانع ارث بطن بعد از خودش می شود.
بعد از این طبقه، طبقه سوم قرار دارد که طبقه عمو و عمه ها و دائی و خاله های میت و جد و جده پدر میت و جد و جده مادر میت است، چه، بین نامبردگان و بین میت دو واسطه وجود دارد یکی جد و جده است، و یکی پدر و مادر، و مسأله بر همین قیاس است که گذشت.
و از مسأله قرب و بعد نامبرده بر می آید آن کسی که به در سبب به میت نزدیک است، مقدم است بر کسی که به یک سبب نزدیک است، که یکی از مثالهایش تقدم خویشاوندان ابوینی میت بر خویشاوندان پدری او است، که این دسته با وجود دسته اول ارث نمی برند.
ولی کلاله ابوینی مانع از ارث بردن خویشاوند مادری نمی شود.
دومین اصلی که از چند آیه نامبرده استفاده می شود این است که در وارثان میت غیر از ناحیه قرب و بعد به او تقدم و تأخر دیگری در نظر گرفته شده، چون گاه می شود که سهام همگی جمع می شود، و به خاطر بیشتر شدنش از اصل ترکه با هم مزاحمت می کنند، و در این هنگام بعضی از صاحبان سهام کسانی هستند که در این فرض یعنی در فرض تزاحم، سهم دیگری در قرآن برایش معین شده، مانند شوهر که در اصل نصف 2/1 می برد، ولی وقتی وجود فرزندی از همسرش مزاحم او می شود، عینا سهم او ربع 4/1 می شود، و مانند زوجه - در صورتی که شوهر از دنیا برود - که در فرض نبودن فرزند برای میت ربع 4/1 می شود، و در فرض وجود فرزند ثمن 8/1 می برد، و مانند مادر که در اصل ثلث 3/1 می برد، ولی اگر میت - که فرزند او است - اولاد و یا برادر داشته باشد سهم مادرش سدس 6/1 می شود، ولی پدر میت که سهمش 6/1 است کم نمی شود، چه میت فرزند داشته، و چه نداشته باشند
بعضی دیگر از صاحبان سهام کسانی هستند که در اصل برایشان سهمی معین شده، ولی اگر مزاحمی داشته باشند قرآن از بیان سهم آنان سکوت کرده، و سهم معینی برایشان ذکر نکرده است مانند یک دختر و چند دختر و یک خواهر و چند خواهر که یک دختر نصف و یک خواهر دو ثلث می برد، ولی اگر چند دختر و چند خواهر باشند قرآن سهمی برایشان معین نکرده است. از این جریان استفاده می شود که دسته اول که قرآن کریم سهم ارثشان را، هم در صورت نبودن مزاحم بیان کرده و هم در صورت وجود مزاحم، در جائی که سهام ارث از اصل ارث بیشتر شد نقصی بر سهم آنان وارد نمی شود. بلکه بر کسانی وارد می شود که جزء دسته دومند، یعنی از آنهائی هستند که قرآن تنها سهم الارث در صورتی نبود مزاحمشان را معین کرده، و از بیان قسمت سهم الارثشان در صورت وجود مزاحم سکوت کرده است.
سومین اصلی که از آیات نامبرده استفاده می شود این است که سهام گاهی از اوقات زیادتر از مال می شود، مثل اینکه زنی بمیرد، و شوهر و برادران و خواهرانی از خویشاوندان پدری و مادری خود بجای بگذارد، که در این صورت سهام عبارت است از: نصف 2/1 و ثلثان 3/2 و معلوم است که جمع این دو، بیشتر از عدد صحیح می شود یعنی اگر ارث را یک واحد فرض کنیم، مشتمل بر این دو سهم 2/1 - 3/2 نیست، بلکه کمتر از آن است، چون جمع آن دو عبارت است از یک عدد صحیح و یک ششم، و نیز مثل این فرض که زنی بمیرد و پدر و مادر و شوهر و دو دختر بجای بگذارد، که در این فرض نیز سهام از مال بیشتر است.
چون مال، واحد و به عبارت دیگر، یک عدد صحیح است در حالی که جمع ربه 4/1 سهم شوهر، و دو ثلث 3/2 سهم دو دختر و دو سدس 6/2 سهم پدر و مادر یک عدد صحیح و 18/17 است.
و گاه می شود که بر عکس فرضیه های بالا مال از سهام بیشتر می شود مثل این فرض که زنی بمیرد و تنها یک و یا چند دختر از خود بجای بگذارد، که سهم آنان نصف مال میت معین گردیده و در قرآن کریم نصف دیگرش معین نشده است، و مثل فضیه هائی دیگر که روایت وارده از طرق ائمه اهل بیت (علیه السلام) که جنبه تفسیر برای قرآن کریم دارد حکم آنها را بیان کرده، فرموده در صورتی که سهام از اصل مال زیادتر شد نقص تنها به کسانی وارد می شود که در قرآن جز یک سهم برایشان بیان نشده، و اینان عبارتند از دختران و خواهران، نه به کسانیکه چون پدر و مادر و همسر دو جور سهم برایشان ذکر شده است، و هم چنین در صورتی که سهام از اصل مال کمتر و مال از سهام بیشتر باشد، زائد را به کسانی می دهند که در قرآن یک سهم برایشان ذکر شده، و بهمان کسانی می دهند که نقص بر آنان وارد می شد، نظیر آن صورتی که از میت یک دختر بماند و یک پدر، که دختر 2/1 مال را به فریضه می برد، و پدر یک سدس 6/1 را، و بقیه که دو سدس 6/2 است بعنوان رد به دختر داده می شود.
و لیکن عمر بن خطاب در ایام خلافتش این حکم را تغییر داد، و چنین باب کرد که در صورت زیادتی سهام بر مال، سهام را خرد نموده، و نقیصه را بر همه وارد کنند، که اصطلاحا آن را عول می گویند، و علمای اهل تسنن در صدر اول در صورت زیادتی مال بر سهام، زیادتی مال را به خویشاوندان پدری میت داداند، که اصطلاحا این را تعصیب می گویند، ولی در شیعه عول و تعصب نیست.
چهارمین اصلی که بعد از دقت در سهام مردان و زنان در ارث استفاده می شود این است که سهم زن فی الجمله کمتر از سهم مرد است، مگر در پدر و در بعضی صور بیشتر از آن بودنش برای سهم پدر نیست، بلکه گاهی بحسب فریضه از سهم پدر بیشتر هم می شود، و ای بسا بتوان گفت که مساوی بودن مادر با پدر و در بعضی صور بیشتر از آن بودنش برای این جهت است که مادر از نظر رحم چسبیده تر از پدر به فرزند است، و تماس و برخورد او با فرزند بیشتر از تماس و برخورد پدر است، و مادر در حمل و وضع و حضانت فرزند و پرورش او رنج بیشتری را تحمل می کند همچنان که خدای تعالی در آیه: و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته أمه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا(218). بعد از سفارش درباره احسان به پدر و مادر هر دو، در خصوص مادر می فرماید: مادر او را به زحمت و رنج حامله و رنج حامله می شود، و با زحمت و مشقت می زاید، و حداقل سی ماه حمل او و شیر دادنش طول می کشد، پس اگر سهم مادر بر خلاف هر زن دیگر که سهمش نصف سهم مرد است برابر سهم پدر، و در بعضی فرضیه ها بیش از آن است بطور قطع به خاطر این است که شارع مقدس خواسته است جانب مادر را غلبه دهد، و او را شایسته احترام بیشتری نسبت به پدر، معرفی کند.
و اما اینکه در غیر مادر گفتیم: سهم هر زنی فی الجمله نصف سهم هر مرد، و سهم مردها دو برابر سهم زنان است، عقلش این است که اسلام مرد را از جهت تدبیر امور زندگی که ابزار آن عقل است قوی تر از زن می داند و مخارج مرد را هم بیش از مخارج زن دانسته چون مخارج زن هم به عهده مرد است، و بدین جهت فرمود: الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا من أموالهم(219) کلمه قوام در این آیه از ماده ی قیام است، که به معنای اداره امر معاش است، و مراد از فضیلت مردان، زیادتر بودن نیروی تعلق در مردان است، چون حیات مرد، تعلقی و حیات زن عاطفی و احساسی است، و ما اگر این وضع خلقتی مرد و زن را و آن وضع تشریعی در تقسیم مسؤولیت اداره زندگی را به دقت در نظر بگیریم، آنگاه با ثروت موجود در دنیا که هر زمان از نسل حاضر به نسل آینده در انتقال است مقایسه کنیم، می بینم اینکه اسلام تدبیر و اداره دو ثلث ثروت دنیا را به عهده مردان، و تدبیر یک ثلث آن را به عهده زنان گذاشته، و در نتیجه تدبیر تعلق را بر تدبیر احساس برتری و تقدم داده، صلاح امر مجتمع و سعادت زندگی بشر را در نظر گرفته است.
و از سوی دیگر کسری در آمد زن را با فرمانی که به مردان صادر نمود که رعایت عدالت را در حق آنان بکنند تلافی کرده است زیرا وقتی مردان در حق زنان در مال خود که دو ثلث است رعایت عدالت را بکنند یک لقمه، خود بخورند و لقمه ای به همسر خود بدهند، پس زنان، با مردان در آن دو ثلث شریک خواهند بود، یک ثلث هم که حق اختصاصی خود زنان است، پس در حقیقت زنان از حیث مصرف و استفاده، دو ثلث ثروت دنیا را می برند. و نتیجه این تقسیم بندی حکیمانه و این تشریع عجیب این می شود که مرد و زن از نظر مالکیت و از نظر مصرف وضعی متعاکس دارند، مرد دو ثلث ثروت دنیا را مالک و یک ثلث آن را متصرف است و وزن یک ثلث را مالک و دو ثلث را متصرف است، و در این تقسیم بندی روح تعقل بر روح احساس و عواطف در مردان ترجیح داده شده، چون تدبیر امور مالی یعنی حفظ آن، و تبدیلش و سودکشی از مال، سر و کارش با روح تعلق بیشتر است تا با روح عواطف رقیق و احساسات لطیف، و از سوی دیگر اینکه از مال چگونه استفاده شود، و چطور از آن بهره وری گردد، با عواطف و احساسات بیشتر سر و کار دارد تا با روح تعلق، این است رمز اینکه چرا اسلام در باب ارث و باب نفقات بین مردان و زنان فرق گذاشته است. بنابر این جا دارد که ما مراد از فضیلت در جمله: بما فضل الله را به همین زیادتر بودن روح تعلق مردان از زنان بدانیم، نه زیادتر بودن زور بازوی مردان، و صلابت و خضونتشان در جنگ و در همه شؤون زندگی، گو اینکه مردان این مزیت را هم دارند، و یکی از فرق هایی که بین زن و مرد هست بشمار می رود، و بوسیله آن مرد از زن شناخته می شود، و در مجتمع بشری آثاری عظیم در باب دفاع و جنگ و حفظ اموال و تحمل اعمال شاقه و شدائد و مخنت ها و نیز در ثبات و سکینت در هنگام هجوم ناملایمات بر آن مترتب می گردد، آثاری که زندگی اجتماعی بدون آن تمام نمی شود، و زنان طبعا نمی توانند چنین آثاری از خود نشان دهند. و لیکن در آیه مورد بحث منظور از برتری نمی تواند این باشد، بلکه همان برتری در تعلق است. همچنانچه وجود امتیازی دیگر در زن که مجتمع بشری بی نیاز از آن نیست باعث نمی شود که ما زن را به خاطر آن برتر از مرد دانسته، و آن امتیاز را ماده نقض بر آیه شریفه بگیریم و بگوئیم:
اگر مردان در نیروی دفاع و حفظ اموال و سایر امتیازاتی که بر شمردیم برتر از زنانند، زنان هم در احساسات لطیف و عواطف رقیق برتر از مردانند، هر چند که مجتمع بدون آن پای نمی گیرد چون عواطف نامبرده آثار مهمی در باب انس، و محبت و سکونت دادن به دلها، و رحمت و رأفت، و تحمل بار سنگین تناسل، و حامله شدن، و وضع حمل کردن، و حضانت و تربیت و پرستاری نسل، و خدمت به خانه دارد، و زندگی بشر با خشونت و غلظتی که در مردان است، و با نبود لینت و رقت زنان پای گیر نمی شود، اگر غضب مردان لازم است، شهوت زنان هم مورد نیاز است و اگر دفع واجب و ضروری است، جذب هم لازم و ضروری است.
و به عبارت دیگر، تجهیز مرد به نیروی تعقل و دفاع، و تجهیز زن به عواطف و احساسات، دو تجهیز متعادل است، که به وسیله ی آن دو کفه ی ترازوی زندگی در مجتمع که مرکب از مرد و زن است متعادل شده است، و حاشا بر خدای سبحان از اینکه در کلامش از طریق حق منحرف، و در حکمش مرتکب جور شود، أم یخافون أن یحیف الله علیهم(220) و یا می ترسند از اینکه خدای تعالی علیه آنان سخنی بیجا بگوید و حکمی به جور براند و لا یظلم ربک أحدا(221) و پروردگار تو بر احدی ظلم نمی کند. آری، همین خدای تعالی است که فرماید: بعضکم من بعض(222) شما انسانها بعضی از بعض دیگرید، و به همین التیام و بعضیت اشاره می کند در آیه مورد بحث که می فرماید: بما فضل الله بعضهم علی بعض(223)(224).

37- ارث بردن از چه تاریخی آغاز شد؟

جواب : گویا مسأله ارث یعنی تصاحب کردن بعضی از زنده ها اموال مردگان از قدیم ترین سنت هائی باشد که در مجتمع بشری باب شده است، و این معنا در توان مدارک موجود تاریخی نیست، که نقطه آغاز آن را معین کند، تاریخ هیچ امت و ملتی، به آن دست نیافته است، لیکن علاوه بر اینکه ارث بردن رسم بوده طبیعت امر هم همان را اقتضا دارد، چون اگر طبیعت انسان اجتماعی را مورد دقت قرار دهیم، خواهیم دانست که مال و مخصوصا مال بی صاحب چیزی است که انسان طبیعتا خواستار آن بوده و علاقمند است آن مال را در حوائج خود صرف کند، و این حیازت مال، مخصوصا مالی که هیچ مانعی از حیازت آن نیست جزء عادات اولیه و قدیمه بشر است.
و نیز دقت در وضع طبیعی بشر ما را به این حقیقت رهنمون می شود، که بشر از روزی که به تشکیل اجتماع دست زده چه اجتماع مدنی و چه جنگلی هیچگاه بی نیاز از اعتبار قرب و ولایت نبوده، منظور ما از قرب و ولایت چیزی است که از اعتبار اقربیت و اولویت نتیجه گیری می شود ساده تر بگویم که از قدیم ترین دوره ها بشر بعضی افراد را به خود نزدیکتر و دوست تر از دیگران می دانسته، و این احساس و اعتبار بوده که او را وادار می کرده، اجتماع کوچک و بزرگ و بزرگتر یعنی بیت - خانواده - و بطن - دودمان - و عشیره و قبیله - و امثال آن را تشکیل دهد، و بنا بر این در مجتمع بشری هیچ چاره ای از نزدیکی بعضی افراد به بعض دیگر نیست، و نه در دورترین دوران بشر و نه در امروز نمی توان انکار کرد که فرزند نسبت به پدرش نزدیک تر از دیگران است، و همچنین ارحام او به خاطر رحم، و دوستان او به خاطر صداقت، و برده او را به خاطر مولویت، همسرش به خاطر همسری، و رئیس به مرئوسش و حتی به ضعیفش ارتباطی بیشتر دارد هر چند که مجتمعات در تشخیص این معنا اختلاف دارند اختلافی که شاید نتوان آن را ضبط کرد. و لازمه این دو امر این است که مسأله ارث نیز از قدیم ترین عهدهای اجتماعی باشد(225).