فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

30- آزادی از دیدگاه اسلام چیست؟

جواب : کلمه آزادی به آن معنائی که مردم از آن در ذهن دارند، عمر و دورانش بر سر زبانها، بیش از چند قرن نیست، و چه بسا این کلمه را نهضت تمدنی اروپا، که سه، چهار قرن قبل اتفاق افتاد بر سر زبانها انداخت. ولی عمر معنای آن بسیار طولانی است، یعنی بشر از قدیم ترین اعصارش خواهان آن بوده، و به عنوان یکی از آرزوهایش در ذهنش جولان داده است.
ریشه طبیعی و تکوینی این معنا یعنی آن چیزی که آزادی از آن منشعب می شود، جهازی است که انسان در وجودش مجهز به آن است. یعنی جهاز آزادی و آن عبارت است از اراده ای که او را بر عمل وا می دارد. چون اراده حالتی است درونی حس و شعور به باطل می شود و معلوم است که باطل شدن حس و شعور به بطلان انسانیت منتهی می گردد.
چیزی که هست انسان از آنجائی که موجودی است اجتماعی و طبیعتش او را به سوی زندگی گروهی سوق می دهد، و لازمه این سوق دادن این است که یک انسان اراده اش را داخل در اراده همه و فعلش را داخل در فعل همه کند و باز لازمه آن این است که در برابر قانونی که اراده ها را تعدیل می کند و برای اعمال مرز و حد درست می کند، خاضع گردد، از این رو باید بگوییم همان طبیعتی که آزادی در اراده و عمل را به او داد، دوباره همان طبیعت بعینه اراده اش و عملش را محدود و آن آزادی را که در اول به او داده بود مقید نمود.
از سوی دیگر این محدودیت ها که از ناحیه قوانین آمد بخاطر اختلافی که در قانون گزاران بود مختلف گردید، در تمدن عصر حاضر از آنجا که پایه و اساس احکام قانون بهره مندی از مادیات است، نتیجه اینگونه تفکر آن شد که مردم در امر معارف اصلی و دینی آزاد شدند، یعنی در اینکه معتقد به چه عقایدی باشند و آیا به لوازم آن عقاید ملتزم باشند یا نه و نیز در امر اخلاق و هر چیزی که قانون درباره اش نظری نداده آزاد باشند و معنای آزادی هم در تمدن عصر ما همین شده است که مردم در غیر آنچه از ناحیه قانون محدود شده اند، هر اراده ای که خواستند بکنند و هر عملی که خواستند انجام دهند.
به خلاف انسان که چون قانونش را بر اساس توحید بنا نهاده، و در مرحله بعد، اخلاق فاضله را نیز پایه قانونش قرار داده و آنگاه متعرض تمامی اعمال بشر چه فردی و چه اجتماعیش شده و برای همه آنها حکم جعل کرده و در نتیجه هیچ چیزی که با انسان ارتباط پیدا کند و یا انسان با آن ارتباط داشته باشد نمانده، مگر آنکه شرع اسلام در آن جای پائی دارد، در نتیجه در اسلام جائی و مجالی برای آزادی به معنای امروزیش نیست.
اما از سوی دیگر اسلام آن آزادی را به بشر داده که قابل قیاس با آزادی تمدن عصر حاضر نیست و آن آزادی از هر قید و بند و از هر عبودیتی به جز عبودیت برای خدای سبحان است. و این هر چند در گفتن آسان است، یعنی با یک کلمه آزادی خلاصه می شود ولی معنائی بس وسیع دارد و کسی می تواند به وسعت معنای آن پی ببرد که در سنت اسلامی و سیره عملی که مردم را به آن می خواند و آن سیره را در بین افراد جامعه و طبقات آن بر قرار می سازید دقت و تعمق کند و سپس آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن و سپس بین یک جامعه قوی و جوامع ضعیف بر قرار نموده مقایسه نماید، آن وقت می تواند به خوبی درک کند آیا اسلام بشر را آزاد کرده و تمدن غرب بشر را اسیر هوا و هوسها و جاه طلبی ها نموده است؟ و یا به عکس است؟
و آیا آزادی واقعی و شایسته ی منزلت انسانی آن است که اسلام آورده، و یا بی بند و باوری است که تمدن حاضر به ارمغان آورده است؟ پس احکام اسلام هر چند که حکم است و حکم محدودیت است، ولی در حقیقت ورزش و تمرین آزاد شدن از قیود ننگین حیوانیت است گو این که اسلام بشر را در بهره گیری از رزق طیب و مزایای زندگی و در مباحات، آزاد گذاشته، اما این شرط را هم کرده در همان طیبات افراط و یا تفریط نکنند و فرمود: قل من حرم زینة الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق(165) و نیز فرمود: هو الذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعا(166)، و نیز فرمود: و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الأرض جمیعا منه(167) و یکی از عجایب این است که بعضی از اهل بحث و مفسرین با زور و زحمت خواسته اند با تمسک و استدلال به آیه شریفه ی: لا اکراه فی الدین و آیاتی دیگر نظیر آن اثبات کنند که در اسلام عقیده آزاد است در حالی که ما در ذیل تفسیر آیه ی: لا اکراه فی الدین، گفتیم که دین اجباری نفی شده است، چون دین عبارت است از یک سلسله معارف علمی که معارفی علمی را به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، یک کلمه است و آن اعتقادات است، و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است، که عبارت است از حرکاتی مادی و بدنی مکانیکی، و اما اعتقاد قلبی برای خود، علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل، علم را نتیجه دهد، و یا مقدمات غیر علمی، تصدیق علمی نتیجه دهد.
و در اینکه فرمود: لا اکراه فی الدین، دو احتمال هست، یکی اینکه جمله خبری باشد و بخواهد از حال تکوین خبر دهد، و بفرماید خداوند در دین اکراه قرار نداده و نتیجه اش حکم شرعی می شود که: اکراه در دین نفی شده و اکراه بر دین و اعتقاد جایز نیست و اگر جمله ای باشد انشائی و بخواهد بفرماید که نباید مردم را بر اعتقاد و ایمان مجبور کنید، در این صورت نیز نهی مذکور متکی بر یک حقیقت تکوینی است، و آن حقیقت همان بود که قبلا بیان کردیم، و گفتیم اکراه تنها در مرحله افعال بدنی اثر دارد، نه اعتقادات قلبی.
خداوند متعال دنبال جمله لا اکراه فی الدین، جمله قد تبین الرشد من الغی، را آورده، تا جمله اول را تعلیل کند، و بفرماید چرا در دین اکراه نیست، و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار - که معمولا از قوی نسبت به ضعیف سر می زند - وقتی مورد حاجت قرار می گیرد که قوی و ما فوق البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد، و بخواهد ضعیف را تربیت کند مقصد مهمی در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند، حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگری در کار است ناگزیر متوسل به اکراه می شود، و یا به زیر دست دستور می دهد که کورکورانه از او تقلید کند و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر آنها واضح است، و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جائی نیازی به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکی از دو دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم چه خوب و چه بد می پذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن، و راه آن با بیانات الهیه واضح است، و سنت نبویه هم آن بیانات را روشن کرده است. پس معنی رشد و غی روشن شد، و معلوم گردید که رشد در پیروی دین و غی در ترک دین و روگردانی از آن است. بنابر این دیگر علت ندارد که کسی را بر دین مجبور کنند. و این آیه شریفه یکی از آیاتی است که دلالت می کند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست، و اکراه و زور را تجویز نکرده است. در نتیجه سست بودن سخن عده ای از آنها که خود را دانشمند دانسته، یا متدین به ادیان دیگر هستند، و یا به هیچ دیانتی متدین نیستند، و گفته اند که:اسلام دین شمشیر است، و به مسأله جهاد که یکی از ارکان این دین است، استدلال نموده اند، معلوم می شود.
آنچه در اینجا اضافه می کنیم این است که توحید اساس تمامی نوامیس و احکام اسلامی است و با این حال ممکن است که اسلام آزادی در عقیده را تشریع کرده باشد؟
و اگر آیه بالا بخواهد چنین را تشریع کند تناقض صریح خواهد بود، مثل این می ماند که دنیای متمدن امروز قوانین تشریع بکند و آنگاه در آخر این یک قانون را هم اضافه کند که مردم در عمل به این قوانین آزادند، اگر خواستند، عمل بکنند و اگر نخواستند عمل نکنند.
و به عبارتی دیگر، عقیده که عبارت است از درک تصدیقی، اگر در ذهن انسان پیدا شود، این حاصل شدنش عمل اختیاری انسان نیست، تا بشود فلان شخص را از فلان عقیده، منع و یا در آن عقیده دیگر آزاد گذاشت بلکه آنچه در مورد عقاید می شود تحت تکلیف در آید لوازم عملی آن است، یعنی بعضی از کارها را که با مقتضای فلان عقیده منافات دارد منع، و بعضی دیگر را که مطابق مقتضای آن عقیده است تجویز کرد. مثلا شخصی را وادار کرد به اینکه مردم را به سوی فلان عقیده دعوت کند و با آوردن دلیل های محکم قانعشان کند که باید آن عقیده را بپذیرند و یا آن عقیده دیگر را نپذیرند و یا وادار کرد آن عقیده را با ذکر ادله اش به صورت کتابی بنویسد، منتشر کند. و فلان عقیده ای که مردم داشتند باطل و فاسد سازد، اعمالی هم که طبق عقیده خود می کنند باطل و نادرست جلوه دهد.
پس آنچه بکن و نکن بر می دارد، لوازم عملی به عقاید است، نه خود عقاید، و معلوم است که وقتی لوازم عملی نامبرده با مواد قانون دایر در اجتماع مخالف داشت، و یا با اصلی که قانون متکی بر آن است ناسازگاری داشت، حتما قانون از چنان عملی جلوگیری خواهد کرد، پس آیه شریفه لا اکراه فی الدین، تنها در این مقام است که بفهماند، اعتقاد اکراه بردار نیست، و نه می تواند این باشد که اسلام کسی را مجبور به اعتقاد به معارف خود نکرده، و نه می تواند این باشد که مردم در اعتقاد آزادند، و اسلام در تشریع خود جز بر دین توحید تکیه نکرده، دین توحیدی که اصل است سه گانه اش توحید صانع، و نبوت انبیا، و روز رستاخیز است، و همین اصل است که مسلمانان و یهود و نصارا و مجوس و بالاخره اهل کتاب بر آن اتحاد و اجتماع دارند.
پس آزادی هم تنها در این سه اصل است و نمی تواند در غیر آن باشد. زیرا گفتیم که آزادی در غیر این اصول یعنی ویران کرده اصل دین. بله، البته در این میان آزادی دیگری هست و آن آزادی از جهت اظهار عقیده در هنگام بحث(168) که در این مورد اسلام، به کسی که خود را شایسته تفکر و مستعد برای بحث بداند، اجازه داده که با کمال آزادی در هر مسأله ای که مربوط به معارف دین است تفکر نموده، در فهم آن تعمق کند، و نظر بدهد.
علاوه بر این قرآن کریم پر است از آیاتی که مردم را تشویق و ترغیب به تفکر و تعلق و تذکر می کند(169).

31- آیا اسلام یک آئین فردی است یا تمامی شؤونش اجتماعی است؟

جواب : در قرآن کریم می خوانیم: و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون(170) بیان این آیه در تفسیر آمده و آیات بسیاری دیگر هست که اجتماعی بودن همه شؤون اسلام را می رساند.
و صفت اجتماعی بودن در تمامی آنچه که ممکن است به صفت اجتماع صورت بگیرد چه در نوامیس و چه احکام رعایت شده، البته در هر یک از موارد آن نوع اجتماعیت رعایت شده که متناسب با آن مورد باشد و نیز آن نوع اجتماعیت لحاظ شده که امر به آن و دستور انجامش ممکن و تشویق مردم به سوی آن موصل به غرض باشد، بنابر این یک دانشمند متفکر باید هر دو جهت را مورد نظر داشته باشد، آنگاه به بحث بپردازد، در نتیجه هم نوع اجتماعی بودن احکام و قوانین مختلف است و هم نوع دستورها مختلف است.
جهت اول: که گفتیم اجتماعی بودن احکام در موارد مختلف انواع مختلفی دارد، دلیلش این است که می بینیم شارع مقدس اسلام در مسأله جهاد اجتماعی بودن را بطور مستقیم تشریع کرده و دستور داده حضور در جهاد و دفاع به آن مقداری که دشمن دفع شود واجب است، این یک نوع اجتماعیت.
نوع دیگر نظیر وجوب روزه و حج است، که بر هر کسی که مستطیع و قادر به انجام آن دو باشد و عذری نداشته باشد واجب است، اجتماعیت در این دو واجب، بطور مستقیم نیست. بلکه لازم آن دو است، چون وقتی روزه دار روزه گرفت قهرا در طول رمضان در مساجد رفت و آمد خواهد کرد، و در آخر در روز عید فطر، این اجتماع به حد کامل می رسد، و نیز وقتی مکلف به زیارت خانه خدا گردید قهرا با سایر مسلمانان یک جا جمع می شود، و در روز عید قربان این اجتماع به حد کامل می رسد.
و نیز نمازهای پنجگانه یومیه را بر هر مکلفی واجب کرده، و جماعت را در آن واجب نساخته، ولی این رخصت را در روز جمعه تدارک و تلافی کرده و اجتماع برای نماز جمعه را بر همه واجب ساخته، البته برای هر کسی که از محل اقامه جمعه بیش از چهار فرسخ فاصله نداشته باشد، این هم یک نوع دیگر اجتماعیت است. و در جهت دوم: یعنی اختلاف در دستور، دلیل آن این است که می بینیم وصف اجتماعیت را در بعضی از موارد بطور وجوب تشریع کرده که مثالش در جهت اول گذشت، و در بعضی را بطور استجاب. چون گفتیم بطور وجوب ممکن نبوده و ای بسا واجب کردنش باعث عسر و حرج می شده و اسلام آمده تا حرج و عسر را از هر جهت بر طرف سازد، مثال آن باز همان استجاب به جماعت خواندن نمازهای یومیه است که مستقیما واجب نکرده و لیکن آنقدر سفارش بدان نموده و از ترک آن مذمت کرده که به جای آوردنش سنت شده، و بر مردم لازم کرده که بطور کلی سنت را اقامه کنند.
مرحوم حر عاملی در کتاب الصلوة وسائل الشیعه، بابی دارد تحت عنوان باب کراهت ترک حضور جماعت که می توانید مراجعه کنید.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم خودش درباره عده ای که حضور در جماعت را ترک کرده بودند فرمود: چیزی نمانده که درباره آن عده که نماز در مسجد را رها کرده اند، دستور دهم هیزم به در خانه هایشان بریزند، و آتش بزنند تا خانه هایشان بسوزد و این رویه که درباره نماز در مسجد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می بینیم رویه ای است که در تمامی سنت های خود معمول داشته، پس حفظ سنت آن جناب به هر وسیله ای که ممکن باشد و به هر قیمتی که تمام شود، بر مسلمین واجب شده است.
و اما اجتماعی بودنش در تمامی قوانین عملی، یعنی دستورات عبادی و اقتصادی و سیاسی و اخلاقی و معارف اصولی کم و بیش برای شما روشن است.
و در معارف اساسی اسلام می بینیم که مردم را به سوی دین فطرت دعوت می کند، و ادعا می کند که این دعوت حق صریح و روشن است، و هیچ تردیدی در آن نیست، و آیات قرآنی که بیانگر این معنا است آن قدر زیاد است، که حاجتی به ایراد آنها نیست، و همین اولین قدم است به سوی ایجاد ألفت و أنس در بین مردم، مردمی که درجات فهمشان مختلف است، چون همه آنها را به چیزی دعوت نموده که اختلاف فهم ها و تقیدش به قیود اخلاق و غرائز در آن اثر ندارد، و از سوی دیگر می بینیم کسانی را که جاهل قاصر هستند یعنی حق برایشان روشن نشده و راه حق برایشان مشخص نگشته معذور دانسته، هر چند که حجت به گوششان خورده باشد، و فرمود: لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة(171). و نیز فرمود: الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا، فأولئک عسی الله أن یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا(172).
شما عزیزان توجه دارید که آیه شریفه اطلاق دارد، و اگر جمله نه چاره ای دارند و نه راه حق را پیدا می کنند را نیز به دقت مورد نظر قرار دهید، آن وقت متوجه می شوید که اسلام تا چه حد آزادی در تفکر داده، البته به کسی که خود را شایسته تفکر و مستعد برای بحث بداند، اسلام به چنین کسی اجازه داده تا با کمال آزادی در هر مسأله ای که مربوط به معارف دین است تفکر نموده، در فهم آن تعمق کند، و نظر بدهد، علاوه بر اینکه قرآن کریم پر است از آیاتی که مردم را تشویق و ترغیب به تفکر و تعلق و تذکر می کند.
و معلوم است که فهم ها مختلفند، زیرا عوامل ذهنی و خارجی در اختلاف فهم ها اثر به سزائی دارد، هر کسی یک جور تصور و تصدیق دارد، یک جور برداشت و داوری می کند. و این را هم قبول داریم که اختلاف فهم ها باعث می شود تا مردم در درک آن اصولی که اسلام اساس خود را بر پایه آنها بنا نهاده مختلف شوند، این معنا را قبلا هم اعتراف کرده بودیم.
لیکن اختلاف در فهم دو انسان(173) بالأخره منتهی می شود به چند امر، یا به اختلاف در خلق های نفسانی و صفات باطنی که یا ملکات فاضله است و یا ملکات زشت که البته این صفات درونی تأثیر بسیاری در درک علوم و معارف بشری دارند چون استعدادهائی را که ودیعه در ذهن است مختلف می سازند.
یک انسانی که دارای صفت حمیده انصاف داوری ذهنیش و درک مطلبش نظیر یک انسان دیگر که متصف به چموشی و سرکشی است نمی باشد، یک انسان معتدل و با وقار و سکینت، معارف را طوری درک می کند و یک انسان عجول و یا متعصب و یا هواپرست و یا هر هری مزاج که هر کس هر چه بگوید می گوید تو درست می گوئی طوری دیگر درک می نماید و یک انسان ابله و بی شعور که اصلا خودش نمی فهمد چه می خواهد و یا دیگران از او چه می خواهند طوری دیگر.
و لیکن تربیت دینی به خوبی از عهده حل این اختلاف بر آمده برای اینکه دستور العمل های اسلام در عین اینکه دستور عمل است، ولی طوری صادر شده که اخلاق را هم اصلاح می کند، در حقیقت ورزش و تمرین برای اخلاق اسلامی است، و اخلاق اسلامی هم اگر نگوئیم اصول عقاید اسلامی را در پی می آورد حداقل ملایم و سازگار با اصول دینی و معارف و علوم اسلامی است. به آیات زیر توجه فرمائید: کتابا أنزل من بعد موسی مصداقا لما بین یدیه یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم(174). و نیز فرمود: یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم(175). و الذین جاهدوا فینا لندینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین(176). و انطباق این آیات بر مورد بحث ما روشن است.
و یا برگشت اختلاف، به اختلاف در عمل است، چون عمل آن کسی که مخالف حق است به تدریچ در فهم و ذهنش اثر می گذارد زیرا عمل ما یا معصیت است و یا اقسام هوسرانیهای انسانی است که از این قبیل است اقسام اغواها و وسوسه ها که همه اینها افکار فاسدی را در ذهن همه انسانها و مخصوصا انسانهای ساده لوح تلقین می کند و ذهن او را آماده می سازد برای اینکه آرام آرام شبهات در آن رخنه کند و آرای باطل در آن راه یابد، و آن وقت است که باز فهم ها مختلف می گردد، افکاری حق را می پذیرد و افکاری دیگر پذیرفتن آن سرباز می زنند.
اسلام از عهده بر طرف کردن این نوع اختلاف هم بر آمده، برای اینکه اولا جامعه را وادار با اقامه دعوت دینی و پند و تذکر دائمی و بدون تعطیل نموده، و معلوم است که در چنین جامعه ای عموم مردم به سخن دسترسی دارند، و هر جا بروند آن را می شنوند و در نتیجه گناه گسترش پیدا نمی کند، تا در فهم اثر بگذارد.
و ثانیا جامعه را به امر به معروف و نهی از منکر واداشته، در نتیجه اگر کسی مرتکب گناهی شود مورد ملامت همه قرار می گیرد، و گناه در چنین جامعه ای چون سگ ماهی در آب شیرین است، که محیط اجازه رشد به او نمی دهد و از بینش می برد و لتکن منکم أمة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر(177)، پس دعوت به خیر با تلقین و تذکرش باعث ثبات و استقرار عقاید حقه در دلها می شود، و امر به معروف و نهی از منکر موانعی را که نمی گذارد عقاید حقه در دلها رسوخ کند از سر راه بر می دارد، و خدای تعالی در این باره می فرماید:
و اذا رأیت الذین یخوضون فی ءایتنا فأعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکری مع القوم الظالمین(178)، و ما علی الذین یتقون من حسابهم من حسابهم من شی ء و لکن ذکری لعلکم یتقون(179)، و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیوة الدنیا و ذکر به أن تبسل نفس بما کسبت(180) تا آخر آیات خداوند متعال در این آیه شریفه از شرکت در بحث و بگو مگوئی که خوض و خرده گیری در مهارف الهیه و حقایق دینیه باشد نهی می کند، و نهی می کند اهل بحث را که بخواهند در مسائل دینی القای شبهه و یا اعتراض و یا استهزا کنند، هر چند لازمه گفتارشان اشاره به این معانی باشد و علت اینگونه بحث کردن و اعتراض و استهزا را عبارت می داند از اینکه در اینگونه افراد، جد و باوری نسبت به معارف دین نیست، یعنی معارف دینی را جدی و اموری واقعی نمی داند، بلکه آن را شوخی و بازی و سرگرمی می پندارند، و منشأ این پندارشان هم غرور و فریفته شدن به حیات دنیا است، که علاجش تربیت صالح و درست، و یادآوری مقام پروردگار است که گفتیم اسلام بطور کامل این تذکر دادن را کفایت کرده.
و یا برگشت آن به اختلاف عوامل خارجی است، مثل دوری از شهر و در نتیجه از مسجد و منبر، و دست نیافتن به معارف دینی که اینگونه افراد از معارف دین یا هیچ نمی دانند، و یا آنچه را که می دانند بسیار ناچیز و اندک است و یا تحریف شده است، و یا فهم خود آنان قاصر است، و به خاطر خصوصیت مزاجشان دچار بلاعت و کند ذهنی شده اند و علاج آن عمومیت دادن به مسأله تبلیغ و مدارا کردن در دعوت و تربیت است، که هر دوی اینها از خصایص روش تبلیغی اسلام است چنانچه می بینیم فرمود: قل هذه سبیلی أدعوا الی الله علی بصیرة أنا و من اتبعنی و سبحان الله و ما أنا من المشرکین(181). و معلوم است که شخص با بصیرت، مقدار تأثیر خود در دلها را می داند، و می داند که در اشخاص مختلف که دعوت او را می شنود تا چه حد تأثیر می گذارد، در نتیجه همه مردم را به یک زبان دعوت نمی کند، بلکه با زبان خود او دعوت می کند تا در دل او اثر بگذارد.
همچنان که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایتی که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند فرمود: انا معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم. در قرآن کریم هم فرمود: فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(182)، پس منشأ بروز اختلاف در فهم و در عقاید، این سه جهت بود که گفتیم: اسلام از بروز بعضی از آنها جلوگیری نموده و نمی گذارد در جامعه پدید آید و بعضی دیگر را بعد از پدید آمدن علاج فرموده است.
از همه اینها گذشته و فوق همه اینها، اسلام دستورات اجتماعی ای در جامعه خود مقرر فرموده که از بروز اختلافهای شدید اختلافی که مایه تباهی و ویرانی بنای جامعه است جلوگیری می کند، و آن این است که راهی مستقیم که البته کوتاه ترین راه هم هست پیش پای جامعه گشوده، و شدیدا از قدم نهادن در راه های مختلف جلوگیری نموده، و فرمود: و أن هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکل عن سبیله ذلکم وصاکم به لعلکم تتقون(183). آنگاه فرمود: یأیها الذین ءامنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و أنتم مسلمون و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا(184) و در تفسیر همین آیه گفتیم که منظور از ریسمان خدا همان قرآن کریم است که حقایق معارف دین را بیان می کند، و یا بطوری که از دو آیه قبل بر می آید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، چون در آن آیه می فرماید: یأیها الذین ءامنوا ان تطیعوا فریقا من الذین أوتوا الکتاب یردوکم بعد ایمانکم کافرین، و کیف تکفرون و أنتم تتلی علیکم ءایات الله و فیکم رسوله و من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم(185). این آیات دلالت می کند بر اینکه جامعه مسلمین باید بر سر معارف دین، اجتماع داشته باشند، و افکار خود را به هم پیوند داده و محکم کنند و در تعلیم و تعلم به هم در آمیزند، تا از خطر هر حادثه فکری و هر شبهه ای که از ناحیه دشمن القا می شود بوسیله آیاتی که برایشان تلاوت می شود راحت گردند، که تدبر در آن آیات ریشه هر شبهه و هر مایه اختلافی را می خشکاند، همچنانکه باز قرآن کریم می فرماید: أفلا یتدربون القرءان و لو کان من عند الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا(186) و نیز می فرماید: و تلک الأمثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون(187) و باز می فرماید: فاسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون(188) که این آیات می رساند، تدبیر در قرآن و یا مراجعه به کسانی که دارای چنین تدبیری هستند اختلاف را از میان بر می دارد.
و دلالت می کند بر اینکه در اموری که نمی دانند به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رجوع کنند، خود رافع اختلافات است، - چون کلمه: اهل الذکر قبل از هر کس شامل آن جناب می شود، که قرآن بر وجود شریفش نازل شده - و آن جناب هر حقی را که پیرویش بر امت اسلام واجب است بیان می کند، همچنانکه در جای دیگر فرمود: و أنزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما تزل الیهم و لعلهم یتفکرون(189) و قریب به مضمون آن آیه زیر است که می فرماید: و لو ردوه الی الرسول و الی أولی الأمر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم(190).
یأیها الذین ءامنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی ألامر منکم فان تنازعتم فی شی ء فردود الی الله و الرسول ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الآخره ذلک خیر و أحسن تأویلا(191)، پس از تدبر در این آیات، شکل و طریقه تفکر اسلامی برای شما روشن شد و چنین بر می آید که این دین همانطور که اساس خود را بر تحفظ خود را بر تحفظ نسبت به معارف الهی اش تکیه داده، همچنین مردم را در طرز تفکر، آزادی کامل داده است و برگشت این دو روش به این است که، اولا:بر مسلمانان واجب است که در حقایق دین تفکر و در معارفتش اجتهاد کنند، تفکری و اجتهادی دسته جمعی و به کمک یکدیگر و اگر احیانا برای همه آنان شبهه ای دست داد و مثلا در حقایق و معارف دین به اشکالی برخوردند که با حقایق و معارف دین سازگار نبود هیچ عیبی ندارد.
صاحب شبهه و یا صاحب نظریه مخالف، لازم است شبهه و نظریه خود را بر کتاب خدا عرضه کند، یعنی در آنجا که مباحث برای عموم دانشمندان مطرح می شود مطرح کند، اگر دردش دوا نمود که هیچ، و اگر نشد آن را بر جانشینان البته اگر باطل باشد روشن گردد، و قرآن کریم در این مقام می فرماید: الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله و أولئک هم أولوا الألباب(192).
و ثانیا: در تفکر خود آزادند، به همان معنائی که برای آزادی کردیم و این قسم از آزادی به ما اجازه نمی دهد که نظریه شخصی خود را و یا شبهه ای را که داریم قبل از عرضه به قرآن و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به پیشوایان هدایت، در بین مردم منتشر کنیم برای اینکه انتشار دادنش در چنین زمانی، در حقیقت دعوت به باطل و ایجاد اختلاف بین مردم است، آن هم اختلافی که کار جامعه را به فساد می کشاند.
و این طریقه بهترین طریقه ای است که می توان به وسیله آن امر جامعه را تدبیر و اداره کرد، چون هم در تکامل فکری را بر روی جامعه باز می گذارد، و هم شخصیت جامعه و حیات او را از خطر اختلاف و فساد حفظ می کند.
و اما اینکه می بینیم در سایر رژیم ها، زورمندان عقیده و فکر خود را بر نفوس تحمیل می کنند، و با زور و توسل به شلاق و شمشیر و یا چماق تکفیر و یا قهر کردن و روی گرداندن و ترک آمیزش و غریزه تفکر را در انسانها می میرانند، ساحت مقدس اسلام یا به عبارت دیگر ساحت حق و دین قویم منزه از آن است و حتی منزه از تشریع حکمی است که این روش را تأیید کند این روش از خصایص کیش نصرانیت است، که تاریخ کلیسا از نمونه های آن بسیار دارد، و نمونه هائی از جنایت و ظلم را ضبط کرده که بسیار شنیع تر و رسواتر از جنایاتی است که به دست دیکتاتورها و طاغوت ها و به دست قسی القلب ترین جنایت پیشه ها صورت گرفته است.
و لیکن با کمال تأسف ما مسلمانان این نعمت بزرگ و لوازمی که این آزادی یعنی آزادی عقیده توأم با تفکر اجتماعی در بر دارد را از دست دادیم، همانطور که بسیاری از نعمت های بزرگی را که خدای سبحان در سایه اسلام بما ارزانی داشته بود از کف نهادیم، و این نبود مگر بخاطر قصور از وظایفی که نسبت به خدای متعال داشتیم. آری، ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم(193)، و نتیجه این کوتاهی درباره خدای تعالی این شد که سیره ی کلیسا بر ما حاکم گشت و به دنبالش دلهایمان از هم جدا شد، و ضعف و سستی عارضمان گردید، در نتیجه مذهب ها مختلف، و مسلک ها گوناگون شد(194).

32- با این همه فساد و دین گریزی سرانجام دین حق چه خواهد شد؟

جواب : - بدانید - سرانجام، دنیا تسلیم دین حق خواهد گشت، چون این وعده خداوند است که و العاقبة للتقوی(195)، علاوه بر اینکه نوع انسانی به آن فطرتی که در او به ودیعه سپرده اند طالب سعادت حقیقی خویش است، و سعادت حقیقی او این است که بر کرسی فرماندهی بر جسم و جان خویش مسلط شود، زمام حیات اجتماعیش را به دست خویش باگیرد، حظی که می تواند از سلوک خود در دنیا و آخرت بگیرد، به دست آورد و این همانطور که توجه فرمودید همان اسلام و دین توحید است.
خواهید گفت: اگر فطرت بشر او را به سعادت حقیقی اش می رساند، چرا تاکنون نرسانده، و چرا بشر در سیر انسانیت به سوی آن سعادت و به سوی ارتقایش در اوج کمال دچار این همه انحراف گردیده؟ و به جای رسیدنش به آن هدف روز به روز از آن هدف دورتر شده است؟
در جواب می گوئیم:
این انحراف به خاطر بطلان حکم فطرت نیست بلکه حکم فطرت درست است لیکن بشریت در تشخیص سعادت واقعی اش دچار خطا گردیده و نتوانسته است حکم فطرت را بر مصداق واقعی اش تطبیق دهد، که در نتیجه مصداق موهوم را مصداق واقعی پنداشته است.
و آن سعادت واقعی که صنع و ایجاد برای بشر در نظر گرفته و تعقیبش می کند، بالاخره دیر یا زود محقق خواهد شد.
تمام مطالب مذکور از آیات زیر به خوبی استفاده می شود: فأقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن أکثر الناس لا یعلمون(196)، و منظورش از نمی دانند این است که بطور تفصیل نمی دانند، هر چند که فطرتشان علم اجمالی به آن دارد. و سپس بعد از سه آیه می فرماید: لیکفروا بما ءاتیناهم فتمتعوا فسوف تعلمون(197) و بعد از شش آیه می فرماید: ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت أیدی الناس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلهم یرجعون(198). و نیز می فرماید: فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه أذلة علی المؤمنین أعزة علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم(199).
و نیز می فرماید: و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن ال؟رض یرثها عبادی الصالحون(200) و نیز فرمود: و العاقبة للتقوی(201)، پس این آیات و امثال آن به ما خبر می دهد که اولا، اسلام دین فطرت است. ثانیا، بشر به حکم فطرتش حرکت کرده، ولی در تطبین با مصداق خطا رفته است. و ثالثا، اسلام به زودی بطور کامل غلبه خواهد کرد، و بر سراسر گیتی حکومت خواهد نمود. بنابراین، دیگر جا ندارد که شما به این گفتار گوش دهید که بعضی گفته اند: هر چند که اسلام چند صباحی بر دنیای آن روز چیره گشت، و یکی از حلقه های زنجیره تاریخ شد، و در حلقه های دیگر بعد از خودش اثرها نهاد، و حتی تمدن عصر امروز هم چه دانسته و چه ندانسته بر آن تکیه داشت، لیکن این چیرگی و غلبه اش تام و کامل نبود، یعنی آن حکومتی که در فرضیه دین با همه موارد و صورتها و نتایجش فرض شده، تحقق نیافت چون چنین حکومتی قابل قبول طبع نوع انسانی نیست، و تا ابد هم نخواهد بود، و چنین فرضیه ای برای نمونه هم که شده در تمامی نوع بشر تحقق نیافت، تا تجزبه شود، و بشر به صحت و امکان وقوع آن وثوق و خوشبینی، پیدا کند.
دلیل اینکه گفتیم نباید به این سخنان گوش فرا داد همان است که گفتیم، اسلام به آن معنائی که مورد بحث است هدف نهائی نوع بشر و کمالی است که بشر با غریزه خود رو به سویش می رود، چه اینکه بطور تفصیل توجه به این سیر خود داشته باشد و یا نداشته باشد. تجربه های پی در پی که در سایر انواع موجودات شده نیز این معنا را بطور قطع ثابت کرده که هر نوع از انواع موجودات در سیر تکاملی خود به سوی آن هدفی است که متناسب با خلقت و وجود او است و نظام خلقت او را به سوی آن هدف سوق می دهد، انسان هم یک نوع از انواع موجودات است و از این قانون کلی مستثنا نیست.
و اما اینکه گفته شود، فرضیه اسلام بطور کامل حتی در برهه ای از زمان تحقق نیافت، تجربه نشد تا الگو برای سایر زمانها بشود جوابش این است که کدامیک از ادیان و سنت ها و مسلک های جاری در مجتمعات انسانی در پیدایش و بقایش و در حکومت یافتنش متکی به تجربه قبلی بوده، تا حکومت اسلام محتاج به تجربه قبلی باشد؟
این شرایع و سنت های نوح و ابراهیم و موسی و عیسی است که می بینیم بدون سابقه و تجربه قبلی ظهور کرد و سپس در بین مردم جریان یافت، و همچنین روشهای دیگر چون کیش برهما و بودا و مانی و غیره، و حتی رژیم های تازه درآمده و سنت های مادی هم بعد از تجربه پیدا نشدند، این سنن دموکراتیک و کمونیست و رژیم های دیگر است که بدون تجربه قبلی پیدا شدند، و در جوامع مختلف انسانی به شکلهای مختلف جریان یافتند.
آری، تنها عاملی که ظهور و رسوخ سنت های اجتماعی بدان نیازمند است، عزم قاطع آورنده و همت بلند و قلبی آن است. نیرومندی می خواهد، که در راه رسیدن به هدفش دچار سستی و خستگی نگردد، و صرف اینکه روزگار گاهی از اوقات با رسیدن اشخاص به هدفشان مساعدت نمی کند، او را از تعقیب هدف باز ندارد.
حال چه اینکه آورنده آن سنت پیامبر و از ناحیه خدا باشد، و چه اینکه فردی معمولی باشد چه اینکه آن هدف هدفی خدائی باشد و یا هدفی شیطانی(202).