فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

28- رهبر جامعه اسلامی چه کسی است و روش او در اداره مملکت اسلامی چگونه است؟

جواب : در عصر اول اسلام ولایت امر جامعه اسلامی به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و خدای عز و جل اطاعت آن را بر مسلمین و بر همه مردم واجب کرده بود، و دلیل این ولایت و وجوب اطاعت، صریح قرآن است. به آیات زیر دقت فرمائید:
و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول(138). و آیه لتحکم بین الناس بما أراک الله(139)، النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم(140)، قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله(141)، و آیات بسیاری دیگر هر یک بیانگر قسمتی از شؤون ولایت عمومی در مجتمع اسلامی و یا تمامی آن شؤون است.
و بهترین راه برای دانشمندی که بخواهد در این باب اطلاعاتی کسب کند این است که نخست سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مورد مطالعه و دقت قرار دهد بطوری که هیچ گوشه از زندگی آن جناب از نظرش دور نماند، آنگاه برگردد تمامی آیاتی که در مورد اخلاق و قوانین راجع به اعمال، یعنی احکام عبادتی و معاملاتی و سیاسی و سایر روابط و معاشرت اجتماعی را مورد دقت قرار دهد، به جواب مورد نظر خواهد رسید.
در همین جا لازم است این نکته تذکر داده شود که تمامی آیاتی که متعرض مسأله اقامه عبادت و قیام به امر جهاد و اجرای حدود و قصاص و غیره است خطابهایش متوجه عموم مؤمنین است و تنها به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اختصاص ندارد. مانند آیات زیر: و أقیموا الصلوة(142)، و أنفقوا فی سبیل الله(143)، کتب علیکم الصیام(144)، و لتکن منکم أمة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر(145)، و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون(146)، الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائة جلدة(147)، و السارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما(148)، و لکم فی القصاص حیوة(149)، و أقیموا الشهادة لله(150)، و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا(151)، أن أقیموا الدین ولا تنفرقوا فیه(152)، و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أ فاین مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزی الله الشاکرین(153)، و آیات بسیاری دیگر، که از همه آنها استفاده می شود، دین یک صبغة و روش اجتماعی است که خدای تعالی مردم را قبول آن وادار نموده چون کفر را برای بندگان خود نمی پسندد و اقامه دین را از عموم مردم خواسته است. پس مجتمعی که از مردم تشکیل می یابد اختیارش هم به دست ایشان است، بدون اینکه بعضی بر بعضی دیگر مزیت داشته باشند و یا زمام اختیار به بعضی از مردم اختصاص داشته باشد و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته تا پائین، همه در مسؤولیت امر جامعه برابرند و این برابری از آیه زیر به خوبی استفاده می شود: أنی لا أضیع عمل عامل منکم من ذکر أو أنثی بعضکم من بعض(154).
چون اطلاق آیه دلالت دارد بر اینکه هر تأثیری طبیعی که اجزای جامعه اسلامی در اجتماع دارد، همانطور که تکوینا منوط به اراده خدا است، تشریعا و قانونا نیز منوط به اجازه او است و او هیچ عملی از اعمال فرد فرد مجتمع و قانونا را بی اثر نمی گذارد.
و در جای دیگر قرآن می خوانیم: ان الأرض لله یورثها من یشاء من عباده و العقابة للمتقین(155).
بله، تفاوتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با سایر افراد جامعه دارد این است که او صاحب دعوت و هدایت و تربیت است، یتلوا غلیهم ءایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة پس آن جناب نزد خدای تعالی متعین است برای قیام بر شأن امت و ولایت و امامت و سرپرستی امور دنیا و آخرتشان، مادام که در بینشان باشد.
لیکن چیزی که در اینجا نباید از آن غفلت ورزید، این است که این طریقه و رژیم از ولایت و حکومت و به عبارت دیگر، امامت بر امت، غیر رژیم سلطنتی است، که مال خدا را غنیمت صاحب تخت و تاج را بردگان او دانسته، اجازه می دهد هر کاری که خواست با اموال عمومی بکند و هر حکمی که دلش خواست بر بندگان خدا براند. چون رژیم حکومتی اسلام یکی از رژیم هائی نیست، چون با دموکراسی فرقهای بسیار روشن دارد، که به هیچ وجه نمی گذارد، آن را نظیر دموکراسی بدانیم، و یا مشایه آن بدانیم.
یکی از بزرگترین تفاوتهای که میان رژیم اسلام و رژیم دموکراسی هست این است که در حکومتهای دموکراسی از آنجا که اساس کار بهره گیری مادی است، قهرا روح استخدام غیر، و بهره کشی از دیگران در کالبدش دمیده شده و این همان استکبار بشری است که همه چیز را تحت اراده انسان حاکم و عمل او قرار می دهد، حتی انسانهای دیگر را، و به او اجازه می دهد از هر راهی که خواست انسانهای دیگر را تیول خود کند و بدون هیچ قید و شرطی بر تمامی خواسته ها و آرزوهائی که از سایر انسانها دارد مسلط باشد و این همان دیکتاتوری شاهی است که در اعصار گذشته وجود داشت، چیزی که هست اسمش عوض شده و آن روز استبدادش می گفتند، و امروز دموکراسی می خوانند، بلکه استبداد و ظلم دموکراسی بسیار بیشتر از آن روز است. اسم و مسما هر دو زشت بود ولی امروز مسمای زشت تر از آن در اسمی و لباسی زیبا جلوه کرده است، یعنی استبداد با لباس دموکراسی و تمدن، که هم در مجلات می خوانیم و هم با چشم خود می بینیم چگونه بر سر ملل ضعیف می تازد، و چه ظلم ها و اجحافات و تحکماتی را درباره آنان روا می دارد. فراعنه مصر و قیصرهای امپراطوری روم، و کسراهای امپراطوری فارس، اگر ظلم می کردند، اگر زور می گفتند، اگر با سرنوشت مردم بازی نموده به دلخواه خود در آن عمل می کردند تنها در رعیت خود می کردند و احیانا اگر مورد سؤال قرار می گرفتند، - البته اگر - در پاسخ عذر می آوردند که این ظلم و زورها لازمه سلطنت کردن و تنظیم امور مملکت است، اگر به یکی ظلم می شود برای این است که مصلحت عموم تأمین شود و اگر جز این باشد سیاست دولت در مملکت حاکم نمی گردد. و شخص امپراطور معتقد بود که نبوغ و سیاست و سروری که او دارد، این حق را به او داده است. و احیانا هم به جای این عذرها با شمشیر خود استدلال می کرد،و حتی به فرزند خود می گفت اگر بار دیگر این اعتراض را از تو بشنوم شمشیر را به عضو پر مؤثرت فرو می آورم.
امروز هم اگر در روابطی که بین ابرقدرت ها و ملت های ضعیف برقرار است دقت کنیم، می بینیم که تاریخ و حوادث آن درست برای عصر تکرار شده و باز هم تکرار می شود، و چیزی که هست شکل سابقش عوض شده، چون گفتیم که در سابق ظلم و زورها بر تک تک افراد اعمال می شد، اما امروزه در حق اجتماعها، اعمال می شود که در عین حال روح همان روح، و هوا همان هوا است.
و اما طریقه و رژیم اسلام منزه از اینگونه هواها است، دلیل روشن اش سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در فتوحات و پیمانهائی است که آن جناب با ملل مغلوب خود داشته است.
یکی دیگر از تفاوتها که بین رژیم های به اصطلاح دموکراسی و بین رژیم حکومت اسلامی هست این است که تا آنجا که تاریخ نشان داده و خود ما به چشم می بینیم، هیچ یک از این رژیم های غیر اسلامی خالی از اختلاف فاحش طبقاتی نیست، جامعه این رژیمها را، دو طبقه تشکیل می دهد:
یکی طبقه مرفه و ثروتمند و صاحب جاه و مقام.
و طبقه دیگر، فقیر و بینوا و دور از مقام و جاه.
و این اختلاف طبقاتی بالاخره به فساد می گردد، برای اینکه فساد لازمه اختلاف طبقاتی است، اما در رژیم حکومتی و اجتماعی اسلام افراد اجتماع همه نظیر هم می باشند، چنین نیست که بعضی دیگر برتری داشته باشند، و یا بخواهند برتری و تفاخر نمایند، تنها تفاوتی که بین مسلمین هست همان تفاوتی است که قریحه و استعداد اقتضای آن را دارد و از آن ساکت نیست و آن تنها و تنها تقوا است که زمام آن به دست خدای تعالی است نه به دست مردم، و این خدای تعالی است که می فرماید: یأیها الناس انا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان أکرمکم عند الله أثقاکم ان الله علیم خبیر(156).
و نیز می فرماید: فاستبقوا الخیرات(157). با این حساب در رژیم اجتماعی اسلام بین حاکم و محکوم امیر و مأمور، رئیس و مرئوس، حر و برده، مرد و زن، غنی و فقیر، صغیر و کبیر و، هیچ فرقی نیست، یعنی از نظر جریان قانونی دینی، در حقشان برابرند و همچنین از جهت نبود تفاضل و فاصله طبقاتی در شؤون اجتماعی در یک سطح و در یک افقند دلیل آن هم سیره نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)است که تحیت و سلام بر صاحب آن سیره باد.
تفاوت دیگر اینکه قوه مجریه در اسلام طایفه ای خاص و ممتاز در جامعه نیست، بلکه تمامی افراد جامعه مسؤول اجرای قانونند. بر همه واجب است که دیگران را به خیر دعوت و به معروف امر و از منکر نهی کنند، به خلاف رژیم های دیگر که به افراد جامعه چنین حقی را نمی دهد. البته فرق بین رژیم اجتماعی اسلام، با سایر رژیم ها بسیار است که بر هیچ فاضل و اهل بحثی پوشیده نیست.
تمام آنچه گفته شد درباره رژیم اجتماعی اسلام در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، و اما بعد از رحلت آن جناب مسأله، مورد اختلاف واقع شد، یعنی اهل تسنن گفتند: انتخاب خلیفه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و زمامدار و ولی مسلمین با خود مسلمین است. ولی شیعه یعنی پیروان علی بن ابی طالب صلوات الله علیه گفتند: خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ناحیه خدا و شخص رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین شده و بر نام یک یک خلفا تنصیص شده است و عدد آنان دوازده امام است که اسامی آنها و دلیل امامتشان بطور مفصل در کتب کلام آمده است، و شما می توانید در آنجا به استدلالهای دو طایفه اطلاع یابید. لیکن به هر حال امر حکومت اسلامی بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد از غیبت آخرین جانشین آن جناب صلوات الله علیه یعنی در مثل همین عصر حاضر، بدون هیچ اختلافی به دست مسلمین است، اما با در نظر گرفتن معیارهائی که قرآن کریم بیان نموده و آن این است که، اولا: مسلمین باد حاکمی برای خود تعیین کنند.
و ثانیا: آن حاکم باید کسی باشد که بتواند طبق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حکومت نماید و سیره آن جناب سیره رهبری و امامت بود نه سیره سلطنت و امپراتوری.
و ثالثا: باید احکام الهی را بدون هیچ کم و زیاد حفظ نماید.
و رابعا: در مواردی که حکمی از احکام الهی نیست از قبیل حوادثی که در زمانهای مختلف یا مکانهای مختلف پیش می آید با مشورت عقلای قوم تصمیم بگیرند. دلیل بر همه اینها آیات راجع به ولایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، به اضافه آیه شریفه زیر که می فرماید: لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة(158)(159).

29- آیا حد و مرز کشور اسلامی همان مرز جغرافیائی و طبیعی است یا حد و مرز، اعتقاد است؟

جواب : اسلام مسأله ی تأثیر انشعاب قومی، در پدید آمدن اجتماع را لغو کرده است. - یعنی اجازه نمی دهد صرف اینکه جمعیتی در قومیت واحدی هستند، باعث آن شود که آن قوم از سایر اقوام جدا گردیده و برای خود مرز و حدود جغرافیائی معین نموده و از سایرین متمایز شوند. برای اینکه عامل اصلی در مسأله قومیت یا بدویت و صحرانشینی است، که زندگی در آنجا قبیله های و طایفه ای است و یا عاملش اختلاف منطقه زندگی و وطن ارضی است و این دو عامل، یعنی بدویت و اختلاف مناطق زمین از جهت آب و هوا، یعنی حرارت و برودت و فراوانی نعمت و نایابی آن دو عامل اصلی بوده اند تا نوع بشر را به شعوب و قبائل منشعب گردانند، که در نتیجه زبانها و رنگ پوست بدنها و مختلف شد.
و سپس باعث شده که هر قومی قطعه ای از قطعات کره زمین را بر حسب تلاشی که در زندگی داشته اند به خود اختصاص دهند اگر زورشان بیشتر و سلحشورتر بوده قطعه بزرگتری، و اگر کمتر بوده، قطعه کوچک تری را از خود می کردند، و آن قطعه را وطن می نامیدند، و به آن عشق ورزیده، و با تمام نیرو از آن دفاع می نمودند.
و این معنا هر چند در رابطه با حوائج طبیعی بشر پیدا شده، یعنی حوائج او که فطرتش به سوی رفع آن سوقش می دهد، وادارش کرده که این مرزبندیها را بکند، و از دیگران هم بپذیرد. ولی امری غیر فطری هم در آن راه یافته است و آن این است که فطرت اقتضا دارد که تمامی نوع بشر در یک مجتمع گرد هم آیند، زیرا این معنا ضروری و بدیهی است، که تمامی نوع بشر در یک مجتمع گرد هم آیند، زیرا این معنا ضروری و بدیهی است، که طبیعت دعوت می کند به این که قوای جدای از هم دست به دست هم دهند، و با تراکم یافتن تقویت شوند و همه یکی گردند، تا زودتر و بهتر به هدفهای صالح برسند و این امری است که در نظام طبیعت می بینیم که ماده اصلی، در اثر متراکم شدن عنصری با عنصر دیگر عنصری را تشکیل می دهد و سپس چند عنصر در اثر یک جا جمع شدن فلان جماد را و سپس نبات و آنگاه حیوان و سر انجام انسان را تشکیل می دهد. در حالی که انشعابات وطنی درست عکس این را نتیجه می دهد، یعنی اهل یک وطن هر قدر متحدتر و در هم فشرده تر شوند، از سایر مجتمعات بشری بیشتر جدا می گردند، اگر متحد می شوند واحدی می گردند که روح و جسم آن واحد از واحدهای وطنی دیگر جدا است، و در نتیجه انسانیت وحدت خود را از دست می دهد و تجمع جای خود را به تفرقه می دهد و بشر به تفرق و تشتتی گرفتار می شود که از آن فرار می کرد و به خاطر نجات از آن دور هم جمع شده جامعه تشکیل داد، و واحدی که جدیدا تشکیل یافته شروع می کند به اینکه با سایر آحاد جدید همان معامله ای را بکند که با سایر موجودات عالم می کرد، یعنی سایر انسانها و اجتماعات را به خدمت می گیرد، و از آنها چون حیوانی شیرده بهره کشی می کند و چه کارهائی دیگر که انجام نمی دهد و تجربه دائمی از روز اول دنیا تا به امروز که عصر ما است شاهد بر صدق گفتار ما است.
و همین معنا باعث شده که اسلام اعتبار اینگونه انشعابها و چند دستگی ها و امتیازات را لغو اعلام نموده، اجتماع را بر پایه عقیده بنا نهد نه بر پایه جنسیت، قومیت، وطن و امثال آن. و حتی در مثل پیوند زوجیت و خویشاوندی که اولی مجوز تمتعات جنسی، و دومی وسیله میراث خواری است نیز مدار و معیار را توحید قرار داده نه منزل و وطن و امثال آن را، به این معنا که فلان فرزند از پدر و مادر مسلمان که از دین توحید خارج است، با اینکه از پشت پدرش و رحم مادرش متولد شده، به خاطر کفرش از آن دو ارث نمی برد، و همسرش نیز نمی تواند از جامعه مسلمین باشد.
و از بهترین شواهد بر این معنا نکته ای است که هنگام بررسی شرایع این دین به چشم می خورد، و آن این است که می بینیم مسأله توحید را در هیچ حالی از احوال مهمل نگذاشته و بر مجتمع اسلامی واجب کرده که حتی در اوج عظمت و اهتزار بیرق پیروزیش دین را به پا دارد، و در دین متفرق نشود. و نیز هنگام شکست خوردن از دشمن و ضعف و ناتوانیش تا آنجا که می تواند در احیای دین و اعلای کلمه توحید بکوشد، و بر این قیاس مسأله توحید و اقامه دین را در همه احوال لازم شمرده، حتی بر یک فرد مسلمان نیز واجب کرده که دین خدا را محکم بگیرد و به قدر توانائیش به آن عمل کند، هر چند که به عقد قلبی باشد، و اگر سختگیری دشمن اجازه تظاهر به دین داری نمی دهد در باطن دلش به عقاید حقه دین معتقد باشد، و اعمال ظاهری را از ترس دشمن با اشاره انجام دهد.
از اینجا روشن می شود که مجتمع اسلامی طوری تأسیس شده که در تمامی احوال می تواند زنده بماند، چه در آن حال که خودش حاکم باشد و در آن حال که محکوم دشمن باشد، چه در آن حال که بر دشمن غالب باشد، و چه در آن حال که مغلوب باشد، چه در آن حال که مقدم باشد، و چه در حالی که مؤخر و عقب افتاده باشد، چه در حال ظهور و چه در حال خفا، چه در قوت و چه در حال ضعف، و، دلیل بر این معنا آیاتی است که در قرآن کریم درباره خصوص تقیه نازل شده، مانند آیات زیر: من کفر بالله من بعد ایمانه الا من أکره و قلبه مطمئن بالایمان(160)، الا أن تتقوا منهم تقاة(161)، فاتقوا الله ما استطعتم(162)، یا أیها الذین ءامنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و أنتم مسلمون(163)(164)

30- آزادی از دیدگاه اسلام چیست؟

جواب : کلمه آزادی به آن معنائی که مردم از آن در ذهن دارند، عمر و دورانش بر سر زبانها، بیش از چند قرن نیست، و چه بسا این کلمه را نهضت تمدنی اروپا، که سه، چهار قرن قبل اتفاق افتاد بر سر زبانها انداخت. ولی عمر معنای آن بسیار طولانی است، یعنی بشر از قدیم ترین اعصارش خواهان آن بوده، و به عنوان یکی از آرزوهایش در ذهنش جولان داده است.
ریشه طبیعی و تکوینی این معنا یعنی آن چیزی که آزادی از آن منشعب می شود، جهازی است که انسان در وجودش مجهز به آن است. یعنی جهاز آزادی و آن عبارت است از اراده ای که او را بر عمل وا می دارد. چون اراده حالتی است درونی حس و شعور به باطل می شود و معلوم است که باطل شدن حس و شعور به بطلان انسانیت منتهی می گردد.
چیزی که هست انسان از آنجائی که موجودی است اجتماعی و طبیعتش او را به سوی زندگی گروهی سوق می دهد، و لازمه این سوق دادن این است که یک انسان اراده اش را داخل در اراده همه و فعلش را داخل در فعل همه کند و باز لازمه آن این است که در برابر قانونی که اراده ها را تعدیل می کند و برای اعمال مرز و حد درست می کند، خاضع گردد، از این رو باید بگوییم همان طبیعتی که آزادی در اراده و عمل را به او داد، دوباره همان طبیعت بعینه اراده اش و عملش را محدود و آن آزادی را که در اول به او داده بود مقید نمود.
از سوی دیگر این محدودیت ها که از ناحیه قوانین آمد بخاطر اختلافی که در قانون گزاران بود مختلف گردید، در تمدن عصر حاضر از آنجا که پایه و اساس احکام قانون بهره مندی از مادیات است، نتیجه اینگونه تفکر آن شد که مردم در امر معارف اصلی و دینی آزاد شدند، یعنی در اینکه معتقد به چه عقایدی باشند و آیا به لوازم آن عقاید ملتزم باشند یا نه و نیز در امر اخلاق و هر چیزی که قانون درباره اش نظری نداده آزاد باشند و معنای آزادی هم در تمدن عصر ما همین شده است که مردم در غیر آنچه از ناحیه قانون محدود شده اند، هر اراده ای که خواستند بکنند و هر عملی که خواستند انجام دهند.
به خلاف انسان که چون قانونش را بر اساس توحید بنا نهاده، و در مرحله بعد، اخلاق فاضله را نیز پایه قانونش قرار داده و آنگاه متعرض تمامی اعمال بشر چه فردی و چه اجتماعیش شده و برای همه آنها حکم جعل کرده و در نتیجه هیچ چیزی که با انسان ارتباط پیدا کند و یا انسان با آن ارتباط داشته باشد نمانده، مگر آنکه شرع اسلام در آن جای پائی دارد، در نتیجه در اسلام جائی و مجالی برای آزادی به معنای امروزیش نیست.
اما از سوی دیگر اسلام آن آزادی را به بشر داده که قابل قیاس با آزادی تمدن عصر حاضر نیست و آن آزادی از هر قید و بند و از هر عبودیتی به جز عبودیت برای خدای سبحان است. و این هر چند در گفتن آسان است، یعنی با یک کلمه آزادی خلاصه می شود ولی معنائی بس وسیع دارد و کسی می تواند به وسعت معنای آن پی ببرد که در سنت اسلامی و سیره عملی که مردم را به آن می خواند و آن سیره را در بین افراد جامعه و طبقات آن بر قرار می سازید دقت و تعمق کند و سپس آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن سیره را با سیره ظلم و زوری که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن و سپس بین یک جامعه قوی و جوامع ضعیف بر قرار نموده مقایسه نماید، آن وقت می تواند به خوبی درک کند آیا اسلام بشر را آزاد کرده و تمدن غرب بشر را اسیر هوا و هوسها و جاه طلبی ها نموده است؟ و یا به عکس است؟
و آیا آزادی واقعی و شایسته ی منزلت انسانی آن است که اسلام آورده، و یا بی بند و باوری است که تمدن حاضر به ارمغان آورده است؟ پس احکام اسلام هر چند که حکم است و حکم محدودیت است، ولی در حقیقت ورزش و تمرین آزاد شدن از قیود ننگین حیوانیت است گو این که اسلام بشر را در بهره گیری از رزق طیب و مزایای زندگی و در مباحات، آزاد گذاشته، اما این شرط را هم کرده در همان طیبات افراط و یا تفریط نکنند و فرمود: قل من حرم زینة الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق(165) و نیز فرمود: هو الذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعا(166)، و نیز فرمود: و سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الأرض جمیعا منه(167) و یکی از عجایب این است که بعضی از اهل بحث و مفسرین با زور و زحمت خواسته اند با تمسک و استدلال به آیه شریفه ی: لا اکراه فی الدین و آیاتی دیگر نظیر آن اثبات کنند که در اسلام عقیده آزاد است در حالی که ما در ذیل تفسیر آیه ی: لا اکراه فی الدین، گفتیم که دین اجباری نفی شده است، چون دین عبارت است از یک سلسله معارف علمی که معارفی علمی را به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، یک کلمه است و آن اعتقادات است، و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است، که عبارت است از حرکاتی مادی و بدنی مکانیکی، و اما اعتقاد قلبی برای خود، علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل، علم را نتیجه دهد، و یا مقدمات غیر علمی، تصدیق علمی نتیجه دهد.
و در اینکه فرمود: لا اکراه فی الدین، دو احتمال هست، یکی اینکه جمله خبری باشد و بخواهد از حال تکوین خبر دهد، و بفرماید خداوند در دین اکراه قرار نداده و نتیجه اش حکم شرعی می شود که: اکراه در دین نفی شده و اکراه بر دین و اعتقاد جایز نیست و اگر جمله ای باشد انشائی و بخواهد بفرماید که نباید مردم را بر اعتقاد و ایمان مجبور کنید، در این صورت نیز نهی مذکور متکی بر یک حقیقت تکوینی است، و آن حقیقت همان بود که قبلا بیان کردیم، و گفتیم اکراه تنها در مرحله افعال بدنی اثر دارد، نه اعتقادات قلبی.
خداوند متعال دنبال جمله لا اکراه فی الدین، جمله قد تبین الرشد من الغی، را آورده، تا جمله اول را تعلیل کند، و بفرماید چرا در دین اکراه نیست، و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار - که معمولا از قوی نسبت به ضعیف سر می زند - وقتی مورد حاجت قرار می گیرد که قوی و ما فوق البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد، و بخواهد ضعیف را تربیت کند مقصد مهمی در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند، حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگری در کار است ناگزیر متوسل به اکراه می شود، و یا به زیر دست دستور می دهد که کورکورانه از او تقلید کند و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر آنها واضح است، و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جائی نیازی به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکی از دو دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم چه خوب و چه بد می پذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن، و راه آن با بیانات الهیه واضح است، و سنت نبویه هم آن بیانات را روشن کرده است. پس معنی رشد و غی روشن شد، و معلوم گردید که رشد در پیروی دین و غی در ترک دین و روگردانی از آن است. بنابر این دیگر علت ندارد که کسی را بر دین مجبور کنند. و این آیه شریفه یکی از آیاتی است که دلالت می کند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست، و اکراه و زور را تجویز نکرده است. در نتیجه سست بودن سخن عده ای از آنها که خود را دانشمند دانسته، یا متدین به ادیان دیگر هستند، و یا به هیچ دیانتی متدین نیستند، و گفته اند که:اسلام دین شمشیر است، و به مسأله جهاد که یکی از ارکان این دین است، استدلال نموده اند، معلوم می شود.
آنچه در اینجا اضافه می کنیم این است که توحید اساس تمامی نوامیس و احکام اسلامی است و با این حال ممکن است که اسلام آزادی در عقیده را تشریع کرده باشد؟
و اگر آیه بالا بخواهد چنین را تشریع کند تناقض صریح خواهد بود، مثل این می ماند که دنیای متمدن امروز قوانین تشریع بکند و آنگاه در آخر این یک قانون را هم اضافه کند که مردم در عمل به این قوانین آزادند، اگر خواستند، عمل بکنند و اگر نخواستند عمل نکنند.
و به عبارتی دیگر، عقیده که عبارت است از درک تصدیقی، اگر در ذهن انسان پیدا شود، این حاصل شدنش عمل اختیاری انسان نیست، تا بشود فلان شخص را از فلان عقیده، منع و یا در آن عقیده دیگر آزاد گذاشت بلکه آنچه در مورد عقاید می شود تحت تکلیف در آید لوازم عملی آن است، یعنی بعضی از کارها را که با مقتضای فلان عقیده منافات دارد منع، و بعضی دیگر را که مطابق مقتضای آن عقیده است تجویز کرد. مثلا شخصی را وادار کرد به اینکه مردم را به سوی فلان عقیده دعوت کند و با آوردن دلیل های محکم قانعشان کند که باید آن عقیده را بپذیرند و یا آن عقیده دیگر را نپذیرند و یا وادار کرد آن عقیده را با ذکر ادله اش به صورت کتابی بنویسد، منتشر کند. و فلان عقیده ای که مردم داشتند باطل و فاسد سازد، اعمالی هم که طبق عقیده خود می کنند باطل و نادرست جلوه دهد.
پس آنچه بکن و نکن بر می دارد، لوازم عملی به عقاید است، نه خود عقاید، و معلوم است که وقتی لوازم عملی نامبرده با مواد قانون دایر در اجتماع مخالف داشت، و یا با اصلی که قانون متکی بر آن است ناسازگاری داشت، حتما قانون از چنان عملی جلوگیری خواهد کرد، پس آیه شریفه لا اکراه فی الدین، تنها در این مقام است که بفهماند، اعتقاد اکراه بردار نیست، و نه می تواند این باشد که اسلام کسی را مجبور به اعتقاد به معارف خود نکرده، و نه می تواند این باشد که مردم در اعتقاد آزادند، و اسلام در تشریع خود جز بر دین توحید تکیه نکرده، دین توحیدی که اصل است سه گانه اش توحید صانع، و نبوت انبیا، و روز رستاخیز است، و همین اصل است که مسلمانان و یهود و نصارا و مجوس و بالاخره اهل کتاب بر آن اتحاد و اجتماع دارند.
پس آزادی هم تنها در این سه اصل است و نمی تواند در غیر آن باشد. زیرا گفتیم که آزادی در غیر این اصول یعنی ویران کرده اصل دین. بله، البته در این میان آزادی دیگری هست و آن آزادی از جهت اظهار عقیده در هنگام بحث(168) که در این مورد اسلام، به کسی که خود را شایسته تفکر و مستعد برای بحث بداند، اجازه داده که با کمال آزادی در هر مسأله ای که مربوط به معارف دین است تفکر نموده، در فهم آن تعمق کند، و نظر بدهد.
علاوه بر این قرآن کریم پر است از آیاتی که مردم را تشویق و ترغیب به تفکر و تعلق و تذکر می کند(169).