فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

26- مسأله استناد بعضی از امور اعتباریه محض، به خدای تعالی چگونه است؟ در حالی که امور اعتباریه محض اصلا وجود حقیقی نداشته، و وجود و ثبوتشان تنها وجودی اعتباری و فرضی است. اینگونه

اموراز ظرف فرض و اعتبار تجاوز نمی کنند، و چیزی که حقیقتا وجود ندارد چگونه ممکن است به خداوند مستند کرد؟ چطور بگوییم خدا امر کرد و نهی فرمود؟ و فلان قانون را وضع کرد، با اینکه امر و نهی و وضع، همه امور اعتباریه اند؟ و نیز چگونه بگوییم، خدا مالک و دارای عزت و رزق و غیر ذلک است؟
جواب : پاسخ به حل این اشکال این است که امور نامبرده هر چند از وجود حقیقی سهمی ندارند، و لیکن آثاری دارند که آن آثار به بیانی که مکرر گذشت اسامی این امور را حفظ نموده، و خود اموری حقیقی اند، که در حقیقت، این آثار منسوب و مستند به خدای تعالی است، و این استناد است که استناد آن امور اعتباریه را به خدا نیز اصلاح می کند، و مصحح آن می شود که بتوانیم امور اعتباریه نامبرده را هم به خدا نسبت دهیم.
مثلا ملک که در بین ما اهل اجتماع امری است اعتباری و قراردادی، و در هیچ جای از معنای آن بوجود حقیقی برنمی خوریم، بلکه حقیقتش همان موهومی بودن آن است، ما آن را وسیله قرار می دهیم برای رسیدن به آثار حقیقی و خارجی، و آثاری که جز با آن ملک موهوم نمی توانیم بدان دست یابیم، اگر آن امر موهوم را امری حقیقی و واقعی فرض نکنیم، به آن نتائج واقعی نمی رسیم. آن آثار خارجی همین است که به چشم خود می بینیم، توانگران به خاطر داشتن آن ملک موهوم به دیگران زور می گویند، و در دیگران اعمال سطوت و قدرت نموده، و به حقوق دیگران تجاوز می کنند و آنان که این ملک موهوم را ندارند، دچار ضعف و ذلت می شوند. و نیز به وسیله همین ملک موهوم است که می توانیم هر فردی را در مقامی که باید داشته باشد قرار داده، حق هر صاحب حقی را بدهیم و آثاری دیگر نظیر اینها را بر آن امر موهوم مترتب سازیم.
لیکن از آنجا که حقیقت معنای ملک و اسم آن مادام که آثار خارجیش مترتب است باقی است، لذا استناد این آثار خارجیه به علل خارجیش عین استناد ملک به آن علل است. و همچنین عزت که همه حرفهائی که درباره ملک زده شد درباره آن و در آثار خارجیش و استناد آن به علل واقعیش جریان دارد، و همچنین در سایر امور اعتباریه از قبیل امر و نهی و حکم و وضع و غیر ذلک.
از اینجا روشن می گردد که همه ی امور اعتباریه به خاطر اینکه آثارش مستند به خدای تعالی است، خود آنها نیز استنادی به خدا دارند، البته استنادی که لائق ساحت قدس و عزت او بوده باشد(135).

27- آیا از نظر اسلام حضرت مسیح به صلیب کشیده شده یا نه؟ و در مسیحیت چگونه مذاهب مختلف و اناجیل مختلف بوجود آمده اند؟

جواب : باید بدانید که یهود نسبت به تاریخ قومیت خود و ضبط حوادثی که در اعصار گذشته داشتند اهمیت فراوانی می دهند و با این حال اگر تمامی کتب دینی و تاریخی آنان را مورد تتبع و دقت قرار دهی، نامی از مسیح عیسی بن مریم نخواهی یافت، نه تنها تحریف شده ی اخبار آن جناب را نیاورده اند، بلکه اصلا نام او و کیفیت ولادتش و ظهور دعوتش و سیره زندگیش و معجزاتی که خدای تعالی به دست او ظاهر ساخت و خاتمه زندگیش که چگونه بوده، آیا او را کشتند و یا به دار آویختند و یا طوری دیگر بوده است؟ حتی یک کلمه از این مطالب را ذکر نکرده اند.
باید دید چرا ذکر نکرده اند؟ و چه چیزی باعث شده که سرگذشت آن جناب بر یهود مخفی بماند؟
آیا به راستی از وجود چنین پیامبری اطلاع نیافته اند؟ و یا عمدا خواسته اند امر او را پنهان بدارند؟
قرآن کریم از یهودیان نقل کرده که مریم را قذف کردند، یعنی او را حامله شدنش به عیسی (العیاذ بالله)، نسبت زنا داده اند و نیز نقل کرده که یهود ادعا دارد عیسی را کشته است: و قولهم انا قتلنا المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا(136).
با در نظر گرفتن این آیه، آیا ادعائی که کرده اند که ما او را کشتیم با اینکه در کتبشان یک کلمه از مسیح نیامده، مستند به داستانی بوده که سینه به سینه در بین آنان می گشته و در داستان های قومی خود نقل می کردند؟ نظیر بسیاری از داستان های اقوام دیگر که در کتب آنان نامی از آنها نیامده ولی بر سر زبان هایشان جاری است که البته به خاطر اینکه سند صحیحی ندارد از اعتبار خالی است، و یا اینکه این سرگذشت ها را از پیروان خود مسیح یعنی نصارا شنیده اند و چون در بین مسیحیان مسلم بوده و مکرر داستان آن جناب و ولادتش و ظهور دعوتش را شنیده بودند، هر چه در این باره گفته اند در حقیقت درباره شنیده های خود گفته اند، از آن جمله به مریم (علیه السلام) تهمت زدند و نیز ادعا کردند که مسیح را کشته اند و همانطور که گفتیم هیچ دلیلی بر این حرفهای خود ندارند، اما قرآن بطوری که با دقت در آیه قبلی به دست می آید، از این سخنان چیزی را صریحا به ایشان نسبت نداده، به جز این ادعا را که گفته اند: ما مسیح را کشته ایم و به دار نیاویخته ایم و آنگاه فرموده که یهودیان هیچ مدرک علمی بر این گفتار خود نداشته، بلکه خود در گفتار خویش تردید دارند.
خلاصه اینکه در بین آنها اختلاف هست.
و اما حقیقت آنچه از داستان مسیح و انجیل و بشارت در نزد نصارا ثابت است، این است که داستان مسیح (علیه السلام) و جزئیات آن از نظر مسیحیان به کتب مقدسه آنان یعنی انجیل های چهارگانه منتهی می شود که عبارتند از: انجیل متی و انجیل مقرس و انجیل لوقا و انجیل یوحنا و کتاب اعمال رسولان که آن نیز نوشته لوقا است و عده ای از قبیل رساله های بولس، بطرس یعقوب، یوحنا و یهوذا که اعتبار همه آنها نیز به انجیل ها منتهی می شود.
بنابراین لازم است به وضع همان چهار انجیل بپردازیم.
اما انجیل متی: قدیمی ترین انجیل ها است و بطوری که بعضی از مسیحیان گفته اند، تضعیف این کتاب و انتشارش در سال 38 میلادی بوده، بعضی دیگر آن را بین 50 تا 60 دانسته اند، پس این انجیل که از بقیه انجیل ها قدیمی تر است به اعتراف خود مسیحیان بعد از مسیح نوشته شده، مدرک ما در این مدعا کتاب قاموس الکتاب المقدس ماده متی تألیف مستر هاکس است.
و محققین از قدما و متاخرین ایشان برآنند که این کتاب در اصل به زبان عبرانی نوشته شد و سپس به زبان یونانی و سایر زبان ها ترجمه شده است و تازه نسخه اصلی و عبرانی آن هم مفقود شده پس آنچه از آن به جای مانده مجهول الحاق است و معلوم نیست مترجم آن کیست، مدرک ما در این ادعا کتاب میزان الحق است، البته صاحب قاموس الکتاب المقدس هم با تردید به آن اعتراف نموده است.
و اما انجبل مرقس: این شخص شاگرد بطرس بوده و خود از حواریون نبوده و چه بسا که گفته اند وی انجیل خود را به اشاره بطرس و دستور وی نوشته و او معتقد به خدائی مسیح نبوده، و به همین جهات بعضی از ایشان گفته اند: مرقس انجیل خود را برای عشایر و دهاتیان نوشته و لذا مسیح را به عنوان رسولی الهی و مبلغی برای شرایع خدا معرفی کرده، در قاموس الکتاب المقدس این مسأله را آورده، می گوید: گفتار پیشینیان به حد تواتر رسیده که مرقس انجیل خود را به زبان رومی نوشته و آن را بعد از وفات بطرس و بولس منتشر کرده ولیکن آنطور که باید و شاید اعتبار ندارد، برای اینکه ظاهر انجیل وی این است که آن را برای اهل قبائل و دهاتیان نوشته نه برای شهرنشینیان، و مخصوصا رومیان، عزیزانم در این عبارت دقت فرمایند، و به هر حال مرقس انجیل خود را در سال 61 میلادی یعنی شصت و یکسال بعد از میلاد مسیح نوشته است.
و اما انجیل لوقا، لوقا نیز از حواریین نبوده و اصلا مسیح را ندیده و خودش کیش نصرانیت را به تلقین بولس پذیرفته و بولس خودش مردی یهودی و بر دشمنی با نصرانیت تعصب داشته و مؤمنین به مسیح را اذیت و امور را علیه آنان واژگون جلوه می داده و ناگهان و به اصطلاح امروز 180 درجه تغییر جهت داده و ادعا کرده که وقتی دچار غش شده، در حال غش مسیح او را لمس کرده و از در ملامت گفته است!: چرا اینقدر پیروان مرا اذیت می کنی و در همان حال به مسیح ایمان آورده و مسیح به وی مأموریت داده تا مردم را به انجیلش بشارت دهد.
مؤسس نصرانیت حاضر چنین کسی است، او اوست که ارکان مسیحیت حاضر را بنا نهاده، وی تعلیم خود را بر این اساس بنا نهاده که ایمان آوردن به مسیح برای نجات کافی است و هیچ احتیاجی به عمل ندارد و خوردن گوشت مردار و گوشت خوک را بر مسیحیان حلال و ختنه کردن و بسیاری از دستورات تورات را بر آنان تحریم نموده، با اینکه انجیل نیامده بود مگر برای اینکه کتابی آسمانی قبل، یعنی تورات را تصدیق کند و جز چند چیز معدود را که در آن حرام بود حلال نکرد و کوتاه سخن اینکه عیسی (علیه السلام) آمده بود تا شریعت تورات را که دچار سستی شده بود قوام بخشد و منحرفین و فاسقان از آن به سوی آن برگرداند نه اینکه عمل به تورات را باطل نموده، سعادت را منحصر در ایمان بدون عمل کند.
و لوقا انجیل خود را بعد از انجیل مرقس نوشته و این بعد از مرگ بطرس و بولس بود و جمعی تصریح کرده اند به اینکه انجیل لوقا، مانند سایر انجیل ها الهامی نبوده، همچنانکه مطالب اول انجیل او نیز بر این معنا دلالت دارد.
در آنجا آمده: ای ثاوفیلای عزیز، از آنجائی که بسیاری از مردم کتب قصص را که ما عارف بدان هستیم مورد اتهام قرار دادند و ما اخباری را که داریم از دست اولی ها گرفتیم که خود ناظر حوادث بوده و خدام دین خدایند، لذا مصلحت دیدم که من نیز کتابی در قصص بنویسم، چون من تابه هر چیزم یعنی از هر داستانی روایتی از گذشتگان دارم و دلالت این کلام بر اینکه کتاب لوقا نظریه خود او است نه اینکه به او الهام شده باشد روشن است و این معنا از رساله الهام تألیف مسترکدل نیز نقل شده است.
و جیروم تصریح کرده که بعضی از پیشینیان در دو باب اول این کتاب یعنی انجیل لوقا شک کرده اند، چون در نسخه ای که در دست فرقه مارسیونی موجود است، این دو باب نوشته نشده و اکهارن هم در صفحه 95 از کتاب خود بطور جزم گفته: از صفحه 43 تا 47 از باب 22 انجیل لوقاالحاقی است و باز اکهارن در صفحه 61 از کتابش گفته: در معجزاتی که لوقا در کتاب خود آورده، بیان واقعی و کذب روایتی با هم مخلوط شده و نویسنده دروغ و راست را به هم آمیخته، تا در نقل مطالب مبالغات شاعرانه را به کار گرفته باشد و عیب اینجا است که دیگر امروز تشخیص دروغ از راست کار بسیار دشواری شده و آقای کلی می شیس گفته انجیل متی و مرقس با هم اختلاف در نسخه دارند، ولی هر جائی که سخن هر دو یکی باشد، قول آن دو بر قول لوقا ترجیح داده می شود.
و اما انجیل یوحنا، بسیاری از نصارا گفته اند، که این یوحنا همان یوحنا پسر زبدی شکارچی یکی از دوازده شاگرد مسیح است که آنان را حواریون می گویند و این همان کسی است که در بین شاگردان مورد علاقه شدید مسیح قرار داشت، به کتاب قاموس الکتاب المقدس ماده یوحنا مراجعه فرمائید.
و نیز گفته اند: که شیرینطوس و ابیسون و مریدان این دو، به خاطر اینکه معتقد بودند که مسیح بیش از یک انسان مخلوق نیست، به شهادت اینکه وجودش بر وجود مادرش سبقت نداشت، لذا اسقف های آسیا و غیر ایشان در سال 96 بعد از میلاد مسیح نزد یوحنا جمع شدند و از او خواهش کردند برایشان انجیلی بنویسد و در آن مطالبی درج کند که دیگران در انجیل های خود ننوشته اند و به نوعی خصوصی و بیانی مشخص و بدون ابهام ماهیت مسیح رابیان کند و یوحنا نتوانست خواهش آنان را رد نماید.
البته کلماتشان در تاریخ ترجمه ها و زبان هائی که این انجیل با آن زبان ها نوشته شده مختلف است، بعضی ها گفته اند: در سال 65 میلادی نوشته و بعضی تاریخ آن را سال 96 و بعضی سال 98 دانسته اند.
و جمعی از ایشان گفته اند: اصلا این انجیل به وسیله یوحنا شاگرد مسیح نوشته نشده، عده ای گفته اند: نویسنده آن طلبه ای از طلاب مدرسه اسکندریه بوده، این معنا را از جلد هفتم کتاب کاتلک هرالد چاپ سنه 1844 میلادی صفحه 205 و او از استاد لن از کتاب قصص نقل کرده اند، در کتاب قاموس هم در ماده یوحنا به آن اشاره شده است.
بعضی دیگر معتقدند که تمامی این انجیل و رساله های یوحنا تألیف خود او نیست بلکه بعضی از مسیحیان آن را در قرن دوم میلادی نوشته و به دروغ به یوحنا نسبت داده اند تا مردم را بفریبند.
بعضی دیگر معتقدند که انجیل یوحنا در اصل بیست باب بوده و بعد از مرگ یوحنا کلیسای أفاس باب بیست و یکم را از خودش به آن افزوده است.
این بود حال و وضع انجیل های چهارگانه و اگر بخواهیم از این طریق و راویان قدر متقین بگیریم، تمامی سندهای این انجیل ها به هفت نفر منتهی می شود:
1-متی 2-مرقس 3-لوقا 4-یوحنا 5-بطرس 6-بولس 7-یهوذا، و اعتماد همه به انجیل های چهارگانه اول است و اعتماد آن چهار انجیل هم به یکی است که از همه قدیم تر و سابق تر است و آن انجیل متی است که در گذشته گفتیم اصلش مفقود شده و معلوم نیست ترجمه انجیل متای فعلی از کیست؟ و آیا با اصل مطابق است یا نه؟ و اعتماد نویسنده آن به چه مدرکی بوده؟ و اساس تعلیمات دینی او بر چه عقیده ای بوده؟ آیا قائل به رسالت مسیح بوده و یا به الوهیت او؟
در انجیلهای موجود، شرح حالی آمده که در بنی اسرئیل مردی ظهور کرد که ادعا می کرده: عیسی پسر یوسف نجار است و برای دعوت بسوی الله قیام کرد و او ادعا می کرده که پسر خداست، و بدون داشتن پدری، در جنس بشر متولد شد.
و پدر او، وی را فرستاده تا با دار آویز شدنش، و یا کشته شدنش، عوض گناهان مردم باشد.
و نیز ادعا کرده که مرده زنده می کند، و کور مادرزاد و برصی و دیوانگان را شفا داده، جن را از کالبد دیوانگان بیرون می کند و او دوازده شاگرد داشته، که یکی از آنان، متی صاحب انجیل بوده، که خدا به آنان برکت داد و برای دعوت ارسالشان کرد، تا دین مسیح را تبلیغ کنند و پس این بود خلاصه همه سر و صداهای دعوت مسیحیت که بر پهنای شرق و غرب زمین پیچیده است.
و همانطور که دیدید، تمامی حرفها به یک خبر واحد منتهی شد، که صاحب آن خبر واحد هم معلوم نیست که کیست؟ اسم و رسمش مجهول و عین و وصفش مبهم است.
و این وهن و بی پایگی عجیب که در آغاز این قصه است باعث شده که بعضی از دانشمندان حر و آزاده اروپا ادعا کنند که عیسی بن مریم اصلا یک شخص خیالی است، که دین تراشان بمنظور تحریک مردم علیه حکومت ها و یا بنفع حکومتها در ذهن مردم ترسیم کرده اند.
و اتفاقا این معنا با یک موضوع خرافی که شباهت کاملی در همه شؤون با قصه عیسی داشته، تأیید شده و آن موضوع کرشنا بوده که بت پرستان قدیم هند ادعا می کرده اند پسر خدا بوده و از لاهوت خدا نازل شده، و خود را محکوم بدار کرده و بدار آویخته شده، تا فدای مردم و کفاره گناهان آنها باشد، و از وزر و عذاب گناهانشان رهائی بخشد.
درست مانند حرفهائی که مسیحیان درباره مسیح می گویند، طابق النعل بالنعل که ان شاء الله داستانش بزودی می آید.
و نیز باعث آن شد که جمعی از دانشمندان انتقادگر، بگویند: در تاریخ دو نفر به نام مسیح بوده اند:
یکی مسیحی که به دار آویخته نشده.
و دیگری مسیحی که به دار آویخته شد و بین این دو مسیح بیش از پنج قرن فاصله است، و تاریخ میلادی که مبدأ تاریخ امروز ما یعنی سال 1956 است، با ظهور هیچیک از این دو مسیح تطبیق نمی شود.
چون مسیحی که به دار آویخته نشده، دویست و پنجاه سال جلوتر از آن بوده و حدود شصت سال زندگی کرده است.
و مسیح دوم که به دار آویخته شده، بیش از دویست و نود سال بعد از این مبدأ تاریخی به ظهور رسیده، و او سی و سه سال زندگی کرده است.
و قدر متیقنی که فعلا برای ما اهمیت دارد، این است که اثبات کنیم، تاریخ میلادی مسیحیت مبدأ درستی نداشته، بلکه به اعتراف خود مسیحیت دستخوش اختلال است.
علاوه بر این، همانطور که گفتیم، خود مسیحیت اقرار دارد که تاریخ میلادیش با میلاد مسیح انطباق ندارد. و این خود یک سکته تاریخی است.
علاوه بر آنچه گذشت، اموری دیگری هم هست که انسان را درباره انجیلهای مسیحیت دچار تردید می کند.
مثلا گفته می شود که در دو قرن اول و دوم، انجیلهای دیگری وجود داشته که بعضی آنها تا صد و چند انجیل شمرده اند که انجیلهای معروف چهار عدد از آنها است چیزی که هست، کلیسا همه آنها را تحریم کرد الا این چند انجیل را که توجه فرمودید.
از این جهت به این چهار انجیل قانونیت دادند که با تعلیم کلیسا موافقت داشته است.
از این جمله شیلسوس فیلسوف در قرن دوم، نصارا را در کتاب خود الخطاب الحقیقی ملامت کرده که با انجیلها بازی کرده و آنچه دیروز در آن نوشته بودند امروز محو کرده اند، امروز می نوشتند، فردا محو می کردند.
و در سال 384 میلادی بابا داماسیوس دستور داد، ترجمه جدیدی از عهد قدیم و جدید لاتینی نوشته شود تا در همه کلیساهای دنیا قانونیت پیدا کند، چون پادشاه آنروز تیودوسیس از مخاصمات و بگومگوهای اسقف ها درباره مطالب انجیل های گوناگون به تنگ آمده بود. و این ترجمه که نامش فولکانا نهاده شد به اتمام رسید که ترجمه ای بود از خصوص انجیل های متی و مرقس و لوقا و یوحنا.
و ترتیب دهنده این چهار انجیل گفته بود: بعد از آنکه ما چند نسخه یونانی قدیم را با هم مقابله کردیم، این ترتیب کردیم، این ترتیب را به آن دادیم به این معنا که آنچه را که بعد از تنقیح و بررسی مغایر با معنا تشخیص دادیم حذف کردیم، و بقیه را همانطور که بود بحال خود باقی گذاشتیم.
آنگاه همین ترجمه که مجمع تریدنتینی آن را در سال 1546 یعنی بعد از یازده قرن نثبیت کرده بود، در سال 1590 سیستوس پنجم آن را تخطئه کرد و دستور داد نسخه های جدیدی طبع شود.
باز کلیمنضوس هشتم این نسخه را هم تخطئه نموده، دستور داد نسخه ای تنقیح شده که امروز در دست مردم کاتولیک است طبع شود.
و از جمله آن انجیل هائی که نسخه هایش جمع آوری شد انجیل برنابا است که یک نسخه از آن چند سال قبل کشف شد و به عربی و فارسی ترجمه شد، و این انجیلی است که تمامی داستانهایش مطابق داستانی است که قرآن کریم درباره مسیح، عیسی بن مریم آورده است و این انجیل به خط ایتالیائی پیدا شد و دکتر خلیل سعاده آن را در مصر ترجمه کرد.
و دانشمند فاضل سردار کابلی آن را در ایران به زبان فارسی برگردانید.
و عجیب اینجا است که مواد تاریخی، که از غیر یهود هم نقل شده، از جزئیاتی که انجیل به دعوت مسیح نسبت می دهد، از قبیل فرزندی عیسی برای خدا، و مسأله فدا و غیر این دو ساکت است.
مورخ آمریکائی معروف، یعنی هندریک ویلم وان لون در تألیف خود که درباره تاریخ بشر نوشته، از کتاب و نامه ای نام می برد که طبیب اسکولابیوس کولتلوس رومی در تاریخ 62 میلادی به برادرش جلادیوس أنسا نوشته، که مردی ارتشی بود و در ارتش روم در فلسطین خدمت می کرد و در آن نوشت که من در روم برای معالجه بر بالین بیماری رفتم که نامش بولس بود و از کلام او تحت تأثیر قرار گرفتم، او مرا بسوی مسیحیت دعوت کرد و شمه ای از اخبار مسیح و دعوت او را برایم گفت.
ولی رابطه من با او قطع شد و دیگر او را ندیدم تا آنکه بعد از مدتی جستجو شنیدم، در أوستی به قتل رسیده است.
اینک از تو که در فلسطین هستی می خواهم از اخبار این پیغمبر اسرائیلی که بولس خبر داده بوده و از خود بولس اطلاعاتی کسب کرده ام، برایم بفرستی.
جلادیوس أنسا بعد از شش هفته، نامه ای از اورشلیم، از اردوگاه روم، برادرش اسکولابیوس کولتلوس طبیب نوشت: که من از عده ای از پیرمردان این شهر و سالخوردگانش خبر عیسی مسیح را پرسیدم، ولی دریافتم که دوست ندارند پاسخ سؤالم را بدهند.
و این در سال 62 میلادی بوده و قهرا افرادی که وی از آنها سؤال می کرده، پیرمرد بودند.
تا آنکه روزی به زیتون فروشی برخوردم، از او پرسیدم: چنین کسی را می شناسی؟ او در پاسخ، روی خوش نشان داد و مرا به مردی راهنمائی کرد بنام یوسف، و گفت که این مرد از پیروان و از دوستداران اوست و کاملا به اخبار مسیح بصیر و آگاه است البته اگر محذوری برایش نباشد جوابت را میدهد.
در همان روز به تفحص پرداختم و بعد از چند روز او را یافتم که پیرمردی بسیار سالخورده بود و معلوم شد، در قدیم و ایام جوانیش در بعضی از دریاچه های این اطراف ماهی صید می کرده است. واین مرد با سن و سال زیادش، دارای مشاعری صحیح و حافظه ای خوب بود و تمامی اخبار و قضایائی که در عمرش دیده و در ایام اغتشاش و فتنه رخ داده بود، برایم تعریف کرد از آن جمله، گفت: یکی از استانداران قیصر روم، یعنی تی بریوس در فلسطین حکمرانی می کرد، و سبب آمدنش به اورشلیم این شد که در ایام، اورشلیم این شد که در آن ایام، در اورشلیم فتنه به پا خاست و فونتیوس فیلاطوس بدانجا سفر کرد، تا آتش فتنه را خاموش کند، و جریان فتنه این بود که مردی از اهل ناصره بنام ابن نجار مردم را علیه حکومت می شوراند، ولی وقتی ماجرای ابن نجار متهم را تحقیق کردند معلوم شد که وی جوانی است عاقل و متین.
و هرگز کار خلافی که مستوجب سیاست باشد نکرده و آنچه درباره اش گزارش داده اند، صرف تهمت بوده و این تهمت را یهودیان به وی زدند.
چون با او بسیار دشمن بودند، و به همین انگیزه به حاکم یعنی فیلاطوس اطلاع داده بودند که این جوان ناصری می گوید: هر کس بر مردم حکومت کند چه یونانی باشد و چه رومی، و چه فلسطینی، اگر با عدالت و شفقت بر مردم حکم براند، نزد خدا مثل کسی خواهد بود که عمر خود را در راه مطالعه کتاب خدا و تلاوت آیات آن سر کرده باشد.
و گویا این سخنان در دل فیلاطوس مؤثر افتاد، و تیر دشمنان به سنگ خورد. ولی از سوی دیگر یهودیان بر کشتن عیسی و اصحابش اصرار داشتند و در برابر معبد شورش به پا کردن که باید آنان را تکه تکه کنند.
لاجرم به نظرش رسید، صلاح این است که این نجار را دستگیر نموده، زندانی کند تا به دست مردم و در غوغای آنان کشته نشود.
فیلاطوس با همه کوششی که کرد عاقبت نفهمید علت ناراحتی مردم از عیسی چیست؟ و هر وقت با مردم درباره او صحبت ونصیحت می کرد و علت شورش آنان را می پرسید، بجای اینکه علت را بیان کنند، سر و صدا می کردند که او کافر است، او ملحد است، او خائن است.
و بالأخره کوشش فیلاطوس بجائی نرسید تا در آخر رأیش بر این قرار گرفت که با خود عیسی صحبت کند او را احضار کرد، و پرسید که مقصود تو چیست؟ و چه دینی را تبلیغ می کنی؟ عیسی پاسخ داد: من نه حکومت می خواهم، و نه کاری به کار سیاست دارم، من تنها می خواهم حیات معنوی و روحانیت را ترویج کنم.
اهتمام من به امر حیات معنوی بیش از اهتمام به زندگی جسمانی است و من معتقدم، انسان باید به یکدیگر احسان کند و خدای یگانه را بپرستد، خدائی که برای همه ارباب حیات از مخلوقات حکم پدر را دارد.
فیلاطوس که مردی دانشمند و آگاه به مذهب رواقیین و سایر فلاسفه بود، دید در سخنان عیسی جای هیچ اشکالی و انگشت بند کردن نیست.
و به همین جهت برای بار دوم تصمیم گرفت، و این پیامبر سلیم و متین را از شر یهود نجات داده، حکم قتل او را به امروز و فردا واگذارد.
اما یهود حاضر نمی شد و رضایت نمی داد، که عیسی به حال خودش واگذار شود.
بلکه در بین مردم شایع کردند که فیلاطوس هم فریب دروغهای عیسی و سخنان پوچ او را خورده و می خواهد به قیصر خیانت کند.
و شروع کردند استشهادی بر این تهمت تهیه نموده و طومارهایی نوشتند و از قیصر خواستند تا او را از حکومت غزل کند.
اتفاقا قبل از این هم فتنه ها و انقلابهای دیگر در فلسطین به پا شده بود و در دربار قیصر، قوای با ایمان بسیار کم بود، و آنطور که باید نمی توانستند مردم را ساکت کنند و قیصر از مدتها پیش به تمامی حکام و سایر مأمورین خود دستور داده بود که با مردم طوری رفتار نکنند که ایشان ناگزیر به شکایت شوند، قیصر ناراضی گردند.
بدین حهت فیلاطوس چاره ای ندید، مگر اینکه جوان زندانی را فدای امنیت عمومی کند و خواسته مردم را عملی سازد.
اما عیسی از کشته شدنش کمترین جزع و بی تابی نکرد، بلکه به خاطر شهامتی که داشت با آغوش باز از آن استقلال نمود، و قبل از مرگش از همه آنهائیکه در کشتنش دخالت داشتند، درگذشت آنگاه حکم اعدامش تنفیذ شد، و بر بالای دار جان سپرد در حالی که مردم مسخره اش می کردند، و سب و ناسزایش می گفتند.
جلادیوس آنسا در خاتمه نامه اش نوشته: این بود آن چه یوسف از داستان عیسی بن مریم برایم تعریف کرد، در حالی که می گفت و می گریست و وقتی خواست با من خداحافظی کند، مقداری سکه طلا تقدیمش کردم، اما او قبول نکرد و گفت: در این حوالی کسانی هستند که از من فقیرند، به آنها بده.
من از او، احوال رفیق بیمارت بولس را پرسیدم، هر چه نشانی دادم بطور مشخص او را نشناخت.
تنها چیزی که درباره او گفت، این بود که او مردی خیمه دوز بود، و در آخر از این شغلش دست کشید، و به تبلیغ این مذهب جدید پرداخت، مذهب رب رؤوف و رحیم الهی که بین او و بین یهود معبود یهود که پیوسته نامش را از علما یهود می شنویم، از زمین تا آسمان فرق هست.
و ظاهرا بولس، نخست به آسیای صغیر، و سپس به یونان سفر کرده و همه جا به بردگان و غلامان و کنیزان می گفت: همه شما فرزندان پدرید، و پدر همه شما را دوست می دارد، و رأف می ورزد، و سعادت به طبقه معینی از مردم اختصاص ندارد، بلکه شامل همه مردم می شود، چه فقیر و چه غنی. به شرط اینکه اغنیا با مردم به برادری رفتار نموده و با طهارت و صداقت زندگی کنند.
این بود خلاصه مطالبی که مورخ آمریکائی هندریک ویلم وان لون در تألیف خود تاریخ بشراز نامه ی نام برده، آورده است.
البته نامه طولانی تر از این بود، ما نقاط بر جسته ای که در فقره هایی این نامه بود و به بحث ما ارتباط داشت نقل کردیم و تامل در مضمون جمله های این نامه، این معنا را برای اهل تامل روشن می سازد که ظهور دعوت مسیحیت بعد از خود عیسی بوده، و جز ظهور دعوت سخنی از ظهور الهیت بظهور لاهوت و نازل شدن آن بر یهود، و نجات دادن یهودیان بوسیله فداء، به چشم نمی خورد.
و نیز بر می آید که عده ای از شاگردان عیسی و یا منتسبین به عیسی از قبیل بولس و شاگردهای شاگردانش بعد از داستان دار، به اقطار مختلف زمین یعنی هند و آفریقا و روم و سایر نقاط سفر کرده اند، و دعوت مسیحیت را انتشار داده اند.
و لیکن از داستان دار فاصله زیادی نگذشته بوده که بین این شاگردان در مسائل اصولی تعلیم اختلاف افتاده، مسائلی از قبیل لاهوت مسیح، و خدائی او، و مسأله کفایت ایمان به مسیح از عمل کردن به احکام شریعت موسی، و اینکه آیا دین مسیح دین اصیل و ناسخ دین موسی است و یا آنکه تابع شریعت تورات و مکمل آن است؟
از همین جا اختلاف ها و فرقه فرقه شدن ها آغاز شده، و کتاب اعمال رسولان و سایر رساله های بولس که در اعتراض به نصارا نوشته، به این حقیقت اشاره دارد.
و آنچه واجب است که مورد دقت قرار گیرد این است که امت هائی که دعوت مسیحیت برای اولین بار در بین آنان راه یافته و گسترش پیدا کرده از قبیل روم و هند و، قبلا امتی وثنی صابئی یا برهمائی و یا بودائی بودند، و در آن مذاهب اصولی از مذاق تصوف از جهتی و از فلسفه برهمنی از جهت دیگر حکمفرما بود و همه آنها سهمی وافر از این اعتقاد داشتند که لاهوت در مظهر ناسوت ظهور کرده است.
و نیز اصول عقاید مسیحیت یعنی سه گانه بودن واحد، نازل شدن لاهوت در لباس ناسوت، و اینکه لاهوت عذاب و بدار آویخته شدن را پذیرفت تا فدا و کفاره گناهان خلق شود، در بت پرستان قدیم هند و چین و مصر و کلدان و آشور و فرس بر سر زبانها بوده، و همچنین در بت پرستی قدیمی غرب از قبیل رومیان و اسکاندیناویان و غیر ایشان سابقه داشته، و کتبی که در ادیان و مذاهب قدیم نوشته شده از وجود چنین عقائدی خبر داده است.
از آن جمله دوان در کتاب خود خرافات تورات و ادیانی دیگر چون تورات نوشته است: اینک نظری به هند می افکنیم و می بینیم که بزرگترین و معروف ترین عبادت لاهوتیشان تثلیت است، و این تعلیم را به زبان بومی خود تری مورتی می گوید. و این نامی است مرکب از دو کلمه به لغت سنسکریتی، یکی تری یعنی سه تا و یکی مورتی یعنی هیأت ها و اقنوم ها، و این سه اقنوم عبارتند از: 1- برهما، 2- فشنو، 3- سیفا، که در عین اینکه سه اقنومند، یک چیزند و وحدت از آنها منفک نیست، و در نتیجه به عقیده آنان این یک چیز، معبود واحدی است.
آنگاه می گوید: برهما به عقیده آنان پدر، و فشنو پسر، و سیفا روح القدس است. و اضافه می کند: نامبردگان، سیفا را کرشنا می خوانند، یعنی رب مخلص، و روح عظیمی که فشنو از او متولد می شود. و این کرشنا، همان کرس، - به زبان انگلیسی به معنای مسیح مخلص - است.
پس فشنو، همان الهی است که در ناسوت زمین ظهور کرده تا مردم را نجات دهد. پس او یکی از اقانیم سه گانه است که روی هم اله واحدند.
و نیز اضافه می کند که: هندیان به عنوان رمز، اقنوم سوم را به شکل کبوتر می کشند، عینا همانطور که مسیحیان آن را رمز آن می دانند.
مستر فابر هم در کتاب خود اصل الوثنیه می گوید: ثالوث سه تائی را در بین هندیها نیز می یابیم، آنها هم به این عقیده معتقدند و خدا را مرکب از برهما، و فشنو، و سیفا می دانند.
و این ثالوث را نزد بودائیان نیز می بینیم، چون آنها هم می گویند بوذ معبودی است دارای سه اقنوم و همچنین بوذیو جنسیت می گویند جیفاء مثلث اقانیم است.
و سپس اضافه می کند که: چینی ها هم بوذه را عبادت می کنند و آن را فو می دانند، و می گویند: فو سه اقنوم است، همانطور که هندیها می گفتند.
دوان، در همان کتاب می گوید: کشیشان کلیسای منفیس مصر برای مبتدئینی که تازه می خواهند دروس دینی را بیاموزند از ثالوث مقدس اینطور تعبیر می کنند که اولی دومی را خلق کرد و دومی سومی را، آنگاه هر سه یکی شدند بنام ثالوث مقدس.
و روزی تولیسو، پادشاه مصر از کاهن عصر خویش تنیشوکی خواهش کرد، اگر کاهنی بزرگتر از خودش و قبل از خودش سراغ دارد بگوید و نیز پرسید: آیا بعد از او کاهنی بزرگتر از او خواهد بود؟ کاهن در پاسخ گفت: بله، پیدا می شود کسی که بزرگتر است و او خداست که قبل از هر چیز است. پس از او کلمه است و با آن دو روح القدس است. و این سه چیز یک طبیعت دارند و در ذات واحدند.
و از این سه چیز، یک چیز نیروی ابدی صادر شده.
پس برو ای فانی، ای صاحب زندگی کوتاه.
بونویک هم در کتاب خود عقائد قدماء المصریین می گوید: عجیب و غریب ترین حرفها که در دیانت مصریها انتشار عمومی پیدا کرده، این است که معتقدند به لاهوت کلمه، و اینکه هر چیزی و هر موجودی به واسطه کلمه آن موجود شده، و کلمه از الله صادر شده، و در عین حال همان الله است.
این بود عین گفتار بونویک، که انجیل یوحنا با آن آغاز شده است.
هیجین در کتاب خود انگلو ساکسون می گوید: فارسیان متروس را، کلمه و واسطه ونجات بخش ایرانیان می دانستند. و از کتاب ساکنان اروپای قدیم نقل می کند که نوشته است: وثنی های قدیم معتقد بودند که معبود، مثلث الاقانیم است. و ساده تر بگویم، خدا دارای سه اقنوم است.
و باز از یونانیها و رومیان و فنلاندیها و اسکاندیناویها نیز همان داستان ثالوث را نقل می کند. و نیز اعتقاد به کلمه را از کلدانیها وآشوریها و فنیقی ها نقل کرده است. و دوان سابق الذکر در همان کتابش خرافات تورات و ادیانی نظیر آن صفحه 181 تا 182 مطلبی نقل کرده که خلاصه ترجمه اش این است: اعتقاد و تصور اینکه یکی از آلهه و خدایان وسیله نجات بشر شده، به اینکه خود را به کشتن دهد اعتقادی است بسیار قدیمی در میان هندوها و وثنی مذهبان و دیگران.
وی سپس شواهدی بر این معنا نقل کرده است از آن جمله می گوید: هندوان معتقدند که کرشنا مولود بکر - که نفس اله فشنو است. فشنوئی که به اعتقاد آنان نه ابتدا دارد و نه انتها - از در مهر و عطوفت حرکتی کرد، تا زمین را از سنگینی گناهانی که تحمل کرده نجات دهد. ناگزیر به زمین آمد و با دادن قربانی از ناحیه خود، انسان را نجات داد.
و نیز می گوید: مستر مور عکس کرشنا را در حالی که به دار آویخته شده بود به همان شکلی که در کتب هنود تصویر شده یعنی انسانی که دو دست و دو پایش به دار میخکوب شده، و بر روی پیراهنش عکس یک قلب وارونه ای از انسان تصویر شده کشیده است.
و نیز نوشته که عکس کرشنا بصورت انسانی آویخته شده به دار در حالی که تاجی از طلا به سر دارد، دیده شده است.
و اتفاقا نصارا درباره مسیح نیز، نوشته اند و هم معتقدند که وقتی به دار آویخته شد، تاجی از خار بر سر داشت.
هوک صاحب سفرنامه نیز در سفرنامه خود نوشته، هندوهای بت پرست معتقدند که بعضی از خدایان بصورت انسانی متجسد شده و برای نجات انسان از خطاهایش، قربانی تقدیم کرده اند.
و نیز می گوید:
آقای موریفورلیمس نویسنده کتاب هنود در کتاب خود نوشته: هندوهای بت پرست، معتقد به خطیئه اصلی هستند از جمله شواهدی که دلالت بر وجود چنین اعتقادی در ایشان دارد، این است که در مناجات ها و توسلاتی که بعد از کیاتری دارند، آمده که، ای معبود من، اینک من گنه کار و مرتکب خطا شده ام، و طبیعتی شریر دارم، مادرم مرا به گناه حامله شد پس مرا نجات بده، ای صاحب دیدگان حندقوقیه، و خلاصی بخش خاطئین از گناهان، و از آثار شوم آن.
و کشیش جورج کوکس در کتاب خود دیانت های قدیمی آنجا که سخن از هندوها دارد، می گوید: هندوها، خدای خود کرشنا را توصیف می کنند به اینکه او شجاعی با شهامت و ذخیره ای برای بشر بود، و پر بود از لاهوت، برای اینکه خود را پیشکش کرد، تا عوض باشد از گناه گنه کاران.
هیجین هم از اولین فرد اروپائی که پا به سرزمین نپال و تبت نهاد یعنی آقای اندارادا الکروزوبوس نقل کرده درباره اله اندرا که او را می پرستند گفته: او خون خود را به چوبه دار ریخت، و میخ دار دست و پایش را سوراخ کرد، تا بشر را از گناهانش خلاصی ببخشد.
و هم اکنون عکس دار در کتب آنان موجود است.
و در کتاب جورجیوس راهب، عکس یعنی تصویر اله اندرا در حالیکه بر بالای دار کشیده شده موجود است. البته به شکل صلیبی که اضلاع آن از حیث عرض، متساوی و از حیث طول، مختلف است به این معنا که بالای دار کوتاه تر از پائین آن است و در بالای دار صورت سرو گردن اندرا کشیده شده، و اگر صورت سر و گردن او نبود، هیچ بیننده به ذهنش نمی رسید که این صورت شخص به دار آویخته شده است.
و اما آنچه از بودائیان در بوذه نقل شده، از تمام جهات بیشتر از سایر مذاهب با معتقدات نصارا انطباق دارد، حتی بودائیان، بودای خود را مسیح و مولود یگانه و خلاصی بخش عالم نامیده اند و می گویند: بودا، انسانی کامل و در عین حال الهی کامل است که در قالب ناسوت و جسمیت درآمده است تا خود را به دست ذبح بسپارد و قربانی شود و بدین وسیله کفاره گناهان بشر باشد و بشر را از گناهان خلاصی بخشد. و در نتیجه آنها در برابر گناهانشان عقاب نشوند، علاوه بر آن وارث ملکوت آسمانها گردند، و این معنا را بسیاری از علمای غرب آورده اند.
از آن جمله بیل در کتاب خود و هوک در سفرنامه خود و موالر در کتاب تاریخ الاداب السنسکریتی خود و غیر ایشان است.
شما اگر بخواهید، از همه منقولات اطلاع حاصل کنید، به تفسیر المنار جلد ششم، تفسیر سوره نساء و به کتابهای دائرة المعارف، و کتاب عقائد الوثنیة فی الدیانة النصرانیة و غیر اینها مراجعه نمایید.
این بود چکیده و بلکه نمونه ای از عقیده تجسم لاهوت در قالب ناسوت، و داستان به دار آویخته شدن برای فدا گشتن و کفاره گناهان خلق گردیدن، در دیانت های قدیم، قبل از ظهور مسیحیت و گسترش یافتن آن در پهنای زمین.
پس دیگر جای تردید برای شما عزیزان باقی نماند که قبل از آنکه مسیحیت دعوت خود را آغاز کند و مبلغین آن در پهنای زمین راه یابند، این عقاید در دل مردم دنیا رسوخ یافته بود و با مسلم شدن این معنا، به خاطر مدارکی که از نظر گذشت، آیا این احتمال را نمی دهید که داعیان و مبلغین مسیحیت برای اینکه دعوت خود را به خورد مردم آن روز بدهند اصول و فروع مسیحیت را گرفته، در قالب وثنیت ریختند، تا دلهای مردم را به خود متمایل کرده و بتوانند تعلیمات خود را به خورد مردم بدهند و مردم بتوانند آن تعلیمات را هضم کنند؟
این احتمال را کلمات بولس و غیر او نیز تأیید می کنند، که به حکما و فلاسفه حمله آورده، و بطور کلی از طرق استدلالهای عقلی غیبگوئی می کنند و می گویند:
اله رب بلاهت ابلهان را بر تفکر عقلا ترجیح می دهد.
و این نیست مگر به خاطر اینکه این مبلغین با تعلیمات پوچ و خرافی خود در حقیقت در برابر عقل و مکاتب تعلق و استدلال صف آرائی کرده و به جنگ عقل برخاسته اند.
و از این رو اهل تعقل و استدلال این دعوت را رد نموده اند به اینکه هیچ راهی برای پذیرفتن آن، و بلکه برای تصور صحیص آن نیست، تا چه رسد به اینکه بعد از تصور، آن را بپذیریم.
سه تا شدن یکی و یکی شدن سه تا قابل تصور نیست، تا چه برسد به قبول آن
و لذا مبلغین مسیحیت چاره ای جز این ندیدند که اساس دعوت خود را بر مکاشفه و پر شدن از روح مقدس بگذراند.
آری، مبلغین مسیحیت وقتی دیدند که نمی توانند با عقول بشر به جنگ و ستیز بپردازند، همان کاری را کردند که جاهلان از متصوفه کردند، یعنی طریقه ای را به دست گرفتند غیر طریقه و روش عقل.
علاوه بر این بطوری که کتاب اعمال الرسل و التواریخ حکایت می کند، مبلغین مسیحیت رهبانیت و ترک دنیا را شعار خود نموده، از وطن خود چشم پوشیده، دوره گردی را کار خود کردند، و از این راه دعوت مسیحیت را گسترش دادند و در هر سرزمینی مورد استقبال عوامهای سرزمین قرار گرفتند، و سر موفقیتشان و مخصوصا در امپراطوری روم، سرخوردگی مردم از وضع موجودشان بود.
چون شیوع ظلم وتعدی و رواج احکام برده گیری و بنده ساختن بیچارگان، و فاصله غیر قابل تحمل بین طبقه حاکمه و طبقه محکوم و بین آمر و مأمور، و نابرابری عمیق بین زندگی اغنیاء و اهل عیش و نوش و زندگی فقرا و مساکین و بردگان زمینه را برای قبول این دعوت فراهم کرده بود.
مردم به جای آمده، دنبال راه نجاتی می گشتند هر چند که به اصول آن راه تجات پی نبرند.
و اتفاقا دعوت مسیحیت از این جهت خواسته مردم را تأمین می کرد، برای اینکه اولین دعوتی که مبلغین می کردند، دعوت به برادری، دوستی، تساوی حقوق، معاشرت نیکو در بین مردم، ترک دنیا و زندگی مکدر و ناپایدار آن و رو آوردن به زندگی پاکیزه و سعادتمندی بود که در ملکوت آسمان دارند.
و درست به همین جهت بود که طبقه حاکم سلاطین و قیصرها آنطور که باید اعتنائی به مبلغین نمی کردند البته درصدد اذیت و سیایت و طردشان هم بر نمی آمدند. همین وضع باعث شد که بدون سر و صدا و درگیری و تظاهرات، روز به روز عدد گروندگان به مسیحیت زیادتر شود، و قوت و قدرت و شدت بیشتری یافته، تا آنجا که دامنه این دعوت به همه جای امپراطوری روم و به آفریقا و به هند و دیگر بلاد کشیده شد جمعیت انبوهی به این دین درآمدند و کلیساها برپا شد، در کلیساها بروی مردم باز شد و با باز شدن هر کلیسا، دری از یک بتکده بسته گردید و مبلغین مسیحیت هیچگاه متعرض و مزاحم رؤسای وثنیت و هدم اساس این مرام نمی شدند و نیز هرگز پنجه به روی پادشاهان زمان و حکام ستمگر نمی کشیدند، و از کرنش در برابر آنها نیز ابائی نداشتند، احکام و دستورات آنان را مخالفت نمی کردند و چه بسا می شد که همین رفتار منجر به هلاکت و قتل و حبس و عذابشان می شد.
پیوسته طایفه ای کشته و طایفه ای دیگر زندانی می شد و طایفه سوم تبعید و آواره می گشت.
امر به همین منوال می گذشت، تا اوان امپراطوری کنستانتین رسید، او به کیش مسیحیت آورد، و ایمان خود را در بین ملت اعلام کرد و بلکه مسیحیت را دین رسمی اعلام نمود و در روم و کشورهای تابع روم، کلیساها ساخت و این در نیمه آخر قرن چهارم میلادی بود.
و نصرانیت در کلیسای روم تمرکز یافت و از آنجا کشیش ها به اطراف و اکناف زمین اعزام می شدند تا در همه جا کلیساها و دیرها و مدرسه ها بسازند و انجیل را به مردم تعلیم دهند.
آنچه لازم است مورد توجه و دقت قرار گیرد، این است که مبلغین اساس دعوت خود را اصول مسلمه انجیل مثلا پدر پسری، و روح القدس، و مسأله دار و فداء و غیر ذلک قرار داده آنها را اصل مسلم و غیر قابل بحث معرفی نموده، هر حرف دیگری را بر اساس آن مورد بحث و تفسیر قرار دادند. و همین خود و اولین اشکال و اولین ضعفی است که متوجه بحثهای دینی آنان می شود و اولین دلیل بر سستی این تعلیمات است. برای اینکه استحکام هر بنائی به استحکام بنیان آن است وگرنه خود بنا و لو به هر جا که رسیده باشد، همچنین و لو دانه دانه های خشتش از سراب ریخته شده باشد.
ات این حال سستی و ضعف اساس خود که را جبران نمی کند، و اساس مسیحیت غیر معقول بودن پایه ای که این دین روی آن ساخته شده، یعنی پایه تثلیت یکی بودن سه تا و سه بودن یکی و مسأله دار، و فداء شدن را معقول نمی سازد.
عده ای از دانشمندان مسیحی مذهب هم به این معنا اعتراف نموده اند که امری غیر معقول است.
ولی در آخر آن را این طور توجیه کرده اند که مسائل دینی را باید تعبدا قبول کرد، و این اختصاص به مسائل نامبرده در مسیحیت ندارد، چه بسا از مسائل سایر ادیان نیز هست که عقل آنها را محال می داند، و در عین حال مردم به آنها معتقدند.
لیکن این توجیه، پندار فاسدی است که باز از همان اصل فاسد منشأ گرفته، چگونه تصور می شود که یک دین بر حق باشد، و در عین حال اساس و پایه اش باطل و محال باشد؟
ما و هر عاقل دیگر اگر دینی را می پذیریم و تشخیص می دهیم که دین حق است، با عقل خود تشخیص می دهیم و عقل این معنا را ممکن را ممکن نمی داند که عقیدهای حق باشد، و در عین حال اصول آن باطن و محال باشد.
و این خود تناقضی است صریح که از محالات اولیه عقل است.
بلی! ممکن است دینی مشتمل بر امری باشد ممکن و غیر عادی، یعنی خارق العاده و خارج از سنت طبیعی و اما اشتمال آن بر محال ذاتی به هیچ وجه ممکن نیست.
و همین طریقه بحثی که ذکر کردیم باعث شد که از همان اوائل انتشار دعوت نصرانیت و رو آوردن محصلین به ابحاث دینی در مدارس روم و اسکندریه و سایر مدارس مسیحیت، درگیری و مشاجره رخ دهد، کلیسا روز بروز مراقبت خود را در جلوگیری از این درگیریها و حفظ وحدت کلمه بیشتر نمود و مجمعی تشکیل داد که تا هر وقت از ناحیه بطرق و یا اسقفی حرف تازه و ناسگاری پیدا شود، و در آن مجمع، یا آن بطریق و اسقف را قانع سازد و یا با چماق تکفیر و تبعید و حتی قتل، او را سر جای خود بنشاند.
و به دیگران بفهماند که فضولی کردن در دین چه عواقبی را در بر دارد.
اولین مجمعی که به این منظور تشکیل شد، انجمن نیقیه بود که علیه اریوس تشکیل گردید.
او گفته بود: اقنوم پسر ممکن نیست مساوی با اقنوم پدر باشد.
بلکه اقنوم پدر - یعنی الله تعالی - قدیم است، و - مسیح - اقنوم پسر مخلوق و حادث است، لذا برای سرکوب کردن او و سخنانش سیصد و سیزده بطریق و اسقف در قسطنطنیه گرد هم جمع شده و در حضور قیصر آن روز یعنی کنستانتین به عقائد خود اعتراف نموده به کلمه واحده گفتند: ما ایمان داریم به خدای واحد پدر که مالک همه چیز و صانع دیدنیها و ندیدنیها است، و به پسر واحد یسوع مسیح پسر الله واحد، بکر همه خلائق، پسری که مصنوع نیست بلکه اله حقی است از اله حق دیگر، از جوهر پدرش، آن کسی که به خاطر ما و به خاطر خلاصی ما از آسمان آمد، و از روح القدس مجسم شد، و از مریم بتول - بکر - زائیده شد، و در ایام فیلاطوس به دار آویخته و سپس دفن شد و بعد از سه روز از قبر در آمد، و به آسمان صعود نموده، در طرف راست پدرش نشست.
و او آماده است تا بار دیگر به زمین بیابد و بین مردگان و زندگان داوری کند، و نیز ایمان داریم به روح القدس واحده، روح حقی که از پدرش خارج می شود.
و ایمان داریم به معمودیه واحده، یعنی طهارت و قداست باطن برای آمرزش خطایا، و ایمان داریم به جماعت واحده قدسیه مسیحیت، جاثلیقیه، و نیز ایمان داریم به اینکه بدنهای ما بعد از مردن دوباره بر می خیزید و حیات ابدی می یابد.
این اولین انجمنی بود که برای این منظور تشکیل دادند، و یعد از آن انجمنهای بسیاری به منظور تبری و سرکوبی مذاهب دیگر مسیحیت از قبیل نسطوریه و یعقوبیه و الیانیه و الیلیارسیه مقدانوسیه، سبالیوسیه، نوئتوسیه، بولسیه، و غیر اینها تشکیل یافت.
و کلیسا همچنان به تفتیش عقاید ادامه می داد، هرگز در این کار خستگی، و در دعوت خود سستی بخرج نداد، بلکه روز به روز به قوت و سیطره خود می افزود، تا آنجا که در سال 496 میلادی موفق شد، سایر دول اروپا از قبیل فرانسه و انگلیس و اتریش، و بورسا، و اسپانیا، و پرتغال و بلژیک، و هلند و غیر آن را بسوی نصرانیت جلب کند، مگر روسیه که بعدها به این دین گروید.
از یک سو دائما کلیسا رو پیشرفت و تقدم بود، و از سوی دیگر امپراطوری روم مورد حمله امتهای شمالی و عشایر صحرانشین اروپا قرار گرفت، و جنگهای پی در پی و فتنه ها این امپراطوری را تضعیف می کرد.
تا آنجا که بومیان روم و اقوام حمله ور که بر روم استیلاء یافته بودند، بر این معنا توافق کردند که کلیسا را بر خود حکومت داده زمام امور دنیا را هم بر او بسپارند، همانطور که زمام امور دین در دست داشت.
در نتیجه کلیسا هم دارای سلطنت روحانی و دینی شد و هم سلطنت دنیایی و جسمانی.
و در آن ایام یعنی سال 590 میلادی، ریاست کلیسا به دست پاپ گریگواگر بود که باز در نتیجه کلیسای روم ریاست مطلقه بر همه عالم مسیحیت یافت.
و نه تنها کلیساهای روم بلکه تمامی کلیساهای دنیا از کلیسای روم الهام می گرفت. چیزی که هست چندی طول نکشید که امپراطوری روم به دو امپراطوری منشعب شد، امپراطوری روم غربی که پایتخت آن روم بود، و امپراطوری روم شرقی که پایتخت آن قسطنطنیه استانبول بود، قیصرهای روم شرقی، خود را رؤسای دینی مملکت می دانستند، ولی کلیسای روم زیر بار این حرف نرفت، و همین مبدأ پیدایش انشعاب مسیحت به دو مذهب کاتولیک پیروان کلیسای روم و ارتودوکس پیروان کلیسای استانبول گردید.
امر به همین منوال گذشت، تا آنکه قسطنطنیه به دست آل عثمان فتح گردید، و قیصر روم بالی اولوکس از آخرین قیصرهای روم شرقی، و نیز کشیش آن روز در کلیسای ایاصوفیه کشته شدند.
و بعد از کشته شدن قیصر روم این منصب دینی، یعنی ریاست کنیسه را قیصرهای روسیه ادعا نموده، گفتند ما آن را از قیصرهای روم به ارث می بریم، برای اینکه با آنها خویشاوندی سببی داریم دختر به آنها داده، و از آنها دختر گرفته ایم، و در این ایام که قرن دهم میلادی بود، روس ها هم مسیحی شده بودند.
و در نتیجه پادشاهان روسیه سمت کشیشی کلیساهای سرزمین خود را به دست آورده، تا از تبعیت کلیسای روم در آمدند، و این در سال 1454 میلادی بوده است.
جریان تا حدود 5 قرن به همین حال باقی ماند تا آنکه تزارنیکولا کشته شد و او آخرین قیصر روسیه بود که خودش و تمامی خانواده اش در سال 1918 میلادی به دست کمونیستها به قتل رسیدند. در نتیجه کلیسای روم تقریبا به حال اولش یعنی قبل از انشعابش برگشت.
و دوباره به همه کلیساهای روم غربی و شرقی مسلط شد.
لیکن از سوی دیگر دچار تیره بختی شد و آن این بود که کلیسا در بحبوحه ترقی و اوج قدرتش در قرون وسطیبر تمامی جهات زندگی مردم دست انداخته بود، و مردم بدون اجازه کلیسا هیچ کاری نمی توانستند بکنند.
کلیسا از هر جهت دست و پای مردم را بسته بود، و وقتی کارد به استخوان مردم رسید طائفه ای از متدینین به انجیل، علیه کلیسا شورش کردند و خواستار آزادی شده، در آخر از پیروی رؤسای کلیسا، و پاپ ها در آمده، تعالیم انجیلی را طبق آنچه مجامعشان می فهمیدند و علما و کشیش ها در فهم آن اتفاق داشتند، اطاعت می کردند، این طائفه را ارتدوکس خواندند.
طائفه ای دیگر نه تنها از اطاعت رؤسا و پاپ در آمدند، بلکه در تعالیم انجیلی بلکی از اطاعت کلیسای روم سر باز زده، اعتنائی به دستورات صادره از آنان نکردند.
اینها را پروتستان نامیدند، در نتیجه، عالم مسیحیت در آن روزها به سه شاخه منشعب شد:
1- کاتولیک که پیرو کلیسای روم و تعلیمات آنهایند.
2- ارتدوکس که تابع تعلیمات کلیسای نام برده بودند، اما خود کلیسا را فراوان نمی برند که قبلا گفتیم این شاخه بعد از انقراض امپراطوری روم و مخصوصا بعد از انتقال کلیسای قسطنطنیه از روم شرقی به مسکو پیدا شد.
3- پرو تستانت که به کلی از پیروی و هم تعلیم کلیسا سر باز زد و طریقه ای مخصوص به خود پیش گرفت.
و در قرن پانزدهم میلادی موجودیت خود را اعلام نمود.
این بود اجمالی از سیر تاریخی مسیحیت، در زمانی قریب به بیست قرن و اشخاصی که به وضع این تفسیر بصیرت و آشنائی دارند، می دانند که منظور ما از نقل این مطالب، قصه سرائی نبود بلکه چند نکته در نظر داشتیم:
اول اینکه، این کتاب نسبت به تحولات تاریخی که در مذهب مسیحیان رخ داده آشنا باشد، و خودش بتواند حدس بزند که فلان عقیده ای که در آغاز مسیحیت، در این دین وجود نداشته، از کجا بسوی آن راه یافته؟
آیا از این راه بوده که اشخاصی که دنبال دعوت کشیشها به دین مسیح در می آمدند قبلا دارای مثلا عقیده تثلیت یا فداء و امثال آن بوده اند؟ و در کیش مسیحیت هم همچنان آن عقاید را حفظ کرده اند؟
و خلاصه عامل وراثت آنها را به داخل تعلیمات انجیل ها راه داده؟ و یا از خارج مسیحیت به داخل آن سرایت کرده و یا در اثر معاشرت و خلط مسیحی با غیر مسیحی، و یا در اثر اینکه یک مبلغ مسیحیت نمی خواهد کسی را از خود برنجاند قهرا و بطور عادی با عقاید یک وثنی مذهب هم موافقت می کند؟ و یا اینکه داعیان مسیحیت دیده اند، جز با قبول آن عقاید نمی توانند دعوت مسیحیت را پیش ببرند؟
دوم اینکه، قدرت نمائی کلیسا و مخصوصا کلیسای روم، در قرون وسطای میلادی به نهایت درجه اش رسید بطوری که هم بر امور دین مردم سیطره داشتند، و هم بر امور دنیایی آنان، آن هم سیطره ای که تخت های سلطنتی اروپا به اشاره کلیسا اداره می شد، شاه نصب می کردند، و شاه دیگر را عزل می نمودند.
می گویند: پاپ بزرگ، آنقدر قدرت یافته بود که وقتی یکی از پادشاهان نزدش آمده بود تا وی از گناهش بگذرد. چون یکی از کارهای کلیسا گناه بخشیدن است او با پای خود تاج آن پادشاه را پرت کرد.
و باز در همان کتاب می نویسد: وقتی امپراطوری آلمان خطائی کرده بود و پاپ برای اینکه او را بیامرزد، دستور داد سه روز پای برهنه در جلو قصرش بایستد، با اینکه، فصل، فصل زمستان بود.
حکومت کلیسا مسلمانان را طوری برای مریدان خود توصیف و معرفی کرده بودند که بطور جدی معتقد شده بودند که دین اسلام دین بت پرستی است، این معنا از شعارهای جنگهای صلیبی و اشعاری که در آن جنگ برای شوراندن نصارا علیه مسلمانان می سرودند، کاملا به چشم می خورد.
آری، در طول این جنگ، که سالها متمادی ادامه داشت، کلیسا شعرای خود را وادار می کرد، برای به هیجان آوردن سربازان خود علیه مسلمانان اشعاری مبنی بر اینکه مسلمانان چنین و چنانند و بت می پرستند، بسرایند.
هنری دو کاستری در کتاب خود الدیانة الاسلامیه در فصل اولش می نویسد:
مسلمانان بت می پرستند، و خود دارای سه اله اند که اسامی آنها به ترتیب: 1- ماهوم است که بافومید و ماهومند نیز نامیده می شود، و این اولین الهه ایشان است که همان محمد است.
2- در رتبه دوم اله ایلین است که خدای دوم ایشان است.
3- و در رتبه سوم اله ترفاجان خدای سوم است.
و چه بسا از کلمات بعضی مسلمانان استفاده شود که غیر این سه خدا دو خدای دیگر به نام های مارتبان و جوبین دارند لیکن این دو خدا در رتبه ای پائین تر از آن سه خدا قرار دارند، و مسلمانان خودشان می گویند، که محمد دعوت خود را بر دعوی الوهیت خود بنا نهاده است. و چه بسا گفته اند: او برای خود، صنمی و بتی از طلا دارد. و در اشعاری که ریشار برای تحرک سربازان مسیحی فرانسه و در آتش اندازید تا در بارگاه خدای خود تقرب جوئید.
و در اشعار رولان در تعریف ماهوم خدای مسلمانان آمده: در ساختن این خدا دقت کاملی به کار رفته، اولا آن را از طلا و نقره ساخته اند.
و ثانیا آنقدر زیبا ساخته اند که اگر آن را بینی یقین می کنی که هیچ صنعتگری ممکم نیست صورتی زیباتر از آن در خیال خود تصور کند، تا چه رسد به اینکه از عالم خیال و تصور به خارجش بیاورد، و چنین چثه ای عظیم و صنعتی زیبا را که در سیمایش آثار جلالت هویدا باشد، بسازد.
آری، ماهوم از طلا و نقره ریخته شده و آنقدر شفاف است که برقش چشم را می زند.
آنگاه این خدا را بر بالای فیلی نهاده اند که از جواهرات ساخته شده، آنهم از زیباترین مصنوعات است، بطوری که داخل شکمش از ظاهر پیداست مثل اینکه بیننده از باطن آن فیل، نور و روشنائی احساس می کند و تازه همین فیل کذائی را جواهرنشان نیز کرده اند بطوری که هر یک از جواهرات، لمعان خاص به خود را دارد، آن جواهرات هم آنقدر شفاف است که باطنش از ظاهرش پیداست و در زیبایی صنعت، نظیرش یافت نمی شود.
و چون این خدایان مسلمین در مواقع سختی و جنگ به ایشان وحی می فرستد، از این رو در بعضی از جنگها که مسلمانان فرار کردند فرمانده نیروی دشمن دستور داد تا آنان را تعقیب کنند، تا شاید بتوانند اله ایشان را که در مکه است یعنی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دستگیر سازند.
بعضی از کسانی که شاهد این تعقیب بوده، می گوید: اله مسلمانان یعنی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به نزد مسلمین آمد، در حالی که جمعیتی انبوه از پیروانش، پیرامونش را گرفته بودند و طبل و شیپور و بوق و سرنا می نواختند، بوق و سرنائی که همه از نقره بود، آواز می خواندند و می رقصیدند، تا او را با سرور و خوشحالی به لشکرگاه آوردند، و خلیفه اش در لشکرگاه منتظر او بود.
همین که او را دید به زانو ایستاد و شروع کرد به عبادت او و خضوع و خشوع در برابرش. و نیز همین ریشار در وصف اله ماهوم که وصفش را آوردیم می گوید، ساحران یکی از افراد جن را مسخره خود کرده، او را در شکم این بت جای دادند، و آن جن، اول نعره می زند، و عربده می کشد، و بعد از آن با مسلمانان سخن می گوید، و مسلمین هم سراپا گوش می شنود.
امثال این اتهامات در کتب کلیسا، در ایامی که تنور جنگهای صلیبی داغ بود، و حتی کتابهائی که بعد از آن جنگها تاریخ آنها را نوشته بسیار است، هر چند که آنقدر دروغهایشان شاخدار است که خواننده را هم به شک و شگفتی وا می دارد، بطوری که غالب صحت آن مطالب را باور نمی کند، برای اینکه چیزهایی در آن کتابها می خواند که هیچ مسلمانی خوابش را هم ندیده، تا چه رسد به اینکه در بیداری دیده باشد.
سوم اینکه: خواننده و شنونده ی متفکر، متوجه شود که تطورات چگونه بر دعوت مسیح مستولی گردید. و این دعوت در مسیرش در خلال قرون گذشته تا به امروز چه دگرگونیهایی به خود گرفته، و چگونه ملعبه هوسبازان شده، و بفهمد که عقاید بت پرستی را بطوری مرموز و ماهرانه وارد در دعوت مسیحیت کردند، اولا در حق مسیح، غلو نموده، او را موجودی لاهوتی معرفی نمودند و بعدا به تدریج سر از نثلیت و سه خدائی در آوردند.
خدای پسر و پدر و روح، در آخر مسأله صلیب و فدا را هم ضمیمه کردند، تا در سایه آن عمل به شریعت را تعطیل نموده، به صرف اعتقاد اکتفا کنند.
همه اینها در آغاز به صورت دین و دستورات دینی صادر می شود، و زمام تصمیم گیری در آنها به دست کلیسا بود.
کلیسا بود که تصمیم می گرفت برای مردم نماز و روزه و غسل تعمید درست کند و مردم هم به آن عمل می کردند، ولی بی دینی و الحاد، همواره رو به قوت بود، چون وقتی قرار شد عمل به شرایع لازم نباشد، روح مادیت بر جامعه حکم فرما می شود که شد و به انشعابها منجر گردید تا آنکه فتنه پروتستانها به پا شد.
و به جای احکام و شرایع دینی که هیچ ضابطه ای نداشت و هرج و مرج در آن حکمفرما بود، قوانین رسمی و بشری که اساس آن را حریت در غیر مواد قانون تشکیل می داد، جانشین احکام کلیسا شد و قرار شد، مردم تنها رعایت قوانین کشوری را بکنند و در غیر موارد قانون، آزاد آزاد باشند و این باعث شد که تعلیمات مسیحیت روز به روز اثر خود را از دست بدهد و در نتیجه به تدریج ارکان اخلاق و فضائل انسانیت متزلزل گردد.
در اثر گسترش یافتن روح ماده پرستی و آزادی حیوانی، مسأله شیوعیت و اشتراک پیدا شد و فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک - یعنی مادیگری به دلیل منطق تحول - از راه رسید، و با چماق سفسطه خود، خدا و اخلاق فاضله و اعمال دینی را به کلی از زندگی بشر بیرون راند، و انسانیت معنوی جای خود را به حیوانیت مادی داد که خوئی است ترکیب شده از درنگی و چرندگی. و دنیا هم با گامهائی بلند به سوی این تازه از راه رسیده بشتافت.
خواهید پرسید، پس این همه نهضت های دینی که همه جای دنیا را فرا گرفته چیست؟
در پاسخ می گوئیم: همه اینها بازیهایی است، سیاسی که به دست رجال سیاست راه می افتد، تا آنها به اهداف و آرزوهای خود برسند، چون امروز مثل قدیم کشورگشائی با شمشیر انجام نمی شود، امروز فن و دانشی روی کار آمده به نام سیاست. پس یک سیاستمدار حلقه هر دری را می کوبد و به هر سوراخ و پناهگاهی دست می اندازد.
دکتر ژرزف شیتلر استاد علوم دینی در دانشگاه لوتران شیکاگو می گوید: نهضت دینی که اخیرا در آمریکا پیدا شده، چیزی جز تطبیق دین بر مظاهر تمدن جدید نیست، این سیاستمداران هستند که این نهضت را از پشت پرده هدایت و اداره می کنند، و می خواهند به مردم بفهمانند و بقبولانند که تمدن جدید هیچ تضادی با دین ندارد. چون احساس خطر کرده اند که اگر این معنا را با تلقین و به صورت یک نهضت دینی به مردم بقبولانند. فرداست که خود مردم متدین به دین واقعی اگر فرضا روزی فرصت پیدا کنند علیه این تمدن قیام می کنند.
و اما اگر این نهضت دروغی و قلابی درست انجام شود، و فرضا روزی در گوشه ای از کشور، زمزمه نهضتی به راه بیفتد، دیگر مردم به آن زمزه اعتنائی نمی کنند، چون خودشان نهضت کرده اند، و دین خود را با تمدن روز تطبیق نموده اند.
دکتر جرج فلوروفسکی بزرگترین مدافع روسی کلیسای اورتودوکس هم در آمریکا گفته بود: تعلیمات دینی در آمریکا تعلیمات جدی دینی نیست، بلکه دلخوشی گنگی است که مردم را از ننگ بی دینی برهاند. دلیلش هم این است که اگر به راستی نهضت حقیقی دین بود، باید متکی بر تعلیمات عمیق و واقعی می بود. پس شما باید متوجه باشید که کاروان دین از کجا سر برآورد و در کجا پیاده شد.
در آغاز به نام احیای دین عقیده و اخلاق واعمال و یا به تعبیر دیگر معارف و اخلاقیات و شرایع سر بر آورد و در بی دینی و لا مذهبی و لغو شدن تمامی احکام دین و روی آوری به مادیات و حیوانیت خاتمه یافت.
و این تطور و تحول نبود، مگر به خاطر اولین انحرافی که از بولس سر زد، کسی که مردم قدیسش می خوانند، یا بولس که حواریش می گویند آری، اگر مسیحیان این تمدن عصر حاضر را که به اعتراف دنیا انسانیت را به نابودی تهدید می کند، تمدن بولسی نام بگذارند، شایسته تر است و بهتر می توان تصدیقش کرد، تا اینکه مسیح را قائد و رهبر این تمدن بشمارند و آن جناب را پرچمدار چنین تمدنی بدانند(137).

28- رهبر جامعه اسلامی چه کسی است و روش او در اداره مملکت اسلامی چگونه است؟

جواب : در عصر اول اسلام ولایت امر جامعه اسلامی به دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و خدای عز و جل اطاعت آن را بر مسلمین و بر همه مردم واجب کرده بود، و دلیل این ولایت و وجوب اطاعت، صریح قرآن است. به آیات زیر دقت فرمائید:
و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول(138). و آیه لتحکم بین الناس بما أراک الله(139)، النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم(140)، قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله(141)، و آیات بسیاری دیگر هر یک بیانگر قسمتی از شؤون ولایت عمومی در مجتمع اسلامی و یا تمامی آن شؤون است.
و بهترین راه برای دانشمندی که بخواهد در این باب اطلاعاتی کسب کند این است که نخست سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مورد مطالعه و دقت قرار دهد بطوری که هیچ گوشه از زندگی آن جناب از نظرش دور نماند، آنگاه برگردد تمامی آیاتی که در مورد اخلاق و قوانین راجع به اعمال، یعنی احکام عبادتی و معاملاتی و سیاسی و سایر روابط و معاشرت اجتماعی را مورد دقت قرار دهد، به جواب مورد نظر خواهد رسید.
در همین جا لازم است این نکته تذکر داده شود که تمامی آیاتی که متعرض مسأله اقامه عبادت و قیام به امر جهاد و اجرای حدود و قصاص و غیره است خطابهایش متوجه عموم مؤمنین است و تنها به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اختصاص ندارد. مانند آیات زیر: و أقیموا الصلوة(142)، و أنفقوا فی سبیل الله(143)، کتب علیکم الصیام(144)، و لتکن منکم أمة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر(145)، و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون(146)، الزانیة و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائة جلدة(147)، و السارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما(148)، و لکم فی القصاص حیوة(149)، و أقیموا الشهادة لله(150)، و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا(151)، أن أقیموا الدین ولا تنفرقوا فیه(152)، و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أ فاین مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزی الله الشاکرین(153)، و آیات بسیاری دیگر، که از همه آنها استفاده می شود، دین یک صبغة و روش اجتماعی است که خدای تعالی مردم را قبول آن وادار نموده چون کفر را برای بندگان خود نمی پسندد و اقامه دین را از عموم مردم خواسته است. پس مجتمعی که از مردم تشکیل می یابد اختیارش هم به دست ایشان است، بدون اینکه بعضی بر بعضی دیگر مزیت داشته باشند و یا زمام اختیار به بعضی از مردم اختصاص داشته باشد و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته تا پائین، همه در مسؤولیت امر جامعه برابرند و این برابری از آیه زیر به خوبی استفاده می شود: أنی لا أضیع عمل عامل منکم من ذکر أو أنثی بعضکم من بعض(154).
چون اطلاق آیه دلالت دارد بر اینکه هر تأثیری طبیعی که اجزای جامعه اسلامی در اجتماع دارد، همانطور که تکوینا منوط به اراده خدا است، تشریعا و قانونا نیز منوط به اجازه او است و او هیچ عملی از اعمال فرد فرد مجتمع و قانونا را بی اثر نمی گذارد.
و در جای دیگر قرآن می خوانیم: ان الأرض لله یورثها من یشاء من عباده و العقابة للمتقین(155).
بله، تفاوتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با سایر افراد جامعه دارد این است که او صاحب دعوت و هدایت و تربیت است، یتلوا غلیهم ءایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة پس آن جناب نزد خدای تعالی متعین است برای قیام بر شأن امت و ولایت و امامت و سرپرستی امور دنیا و آخرتشان، مادام که در بینشان باشد.
لیکن چیزی که در اینجا نباید از آن غفلت ورزید، این است که این طریقه و رژیم از ولایت و حکومت و به عبارت دیگر، امامت بر امت، غیر رژیم سلطنتی است، که مال خدا را غنیمت صاحب تخت و تاج را بردگان او دانسته، اجازه می دهد هر کاری که خواست با اموال عمومی بکند و هر حکمی که دلش خواست بر بندگان خدا براند. چون رژیم حکومتی اسلام یکی از رژیم هائی نیست، چون با دموکراسی فرقهای بسیار روشن دارد، که به هیچ وجه نمی گذارد، آن را نظیر دموکراسی بدانیم، و یا مشایه آن بدانیم.
یکی از بزرگترین تفاوتهای که میان رژیم اسلام و رژیم دموکراسی هست این است که در حکومتهای دموکراسی از آنجا که اساس کار بهره گیری مادی است، قهرا روح استخدام غیر، و بهره کشی از دیگران در کالبدش دمیده شده و این همان استکبار بشری است که همه چیز را تحت اراده انسان حاکم و عمل او قرار می دهد، حتی انسانهای دیگر را، و به او اجازه می دهد از هر راهی که خواست انسانهای دیگر را تیول خود کند و بدون هیچ قید و شرطی بر تمامی خواسته ها و آرزوهائی که از سایر انسانها دارد مسلط باشد و این همان دیکتاتوری شاهی است که در اعصار گذشته وجود داشت، چیزی که هست اسمش عوض شده و آن روز استبدادش می گفتند، و امروز دموکراسی می خوانند، بلکه استبداد و ظلم دموکراسی بسیار بیشتر از آن روز است. اسم و مسما هر دو زشت بود ولی امروز مسمای زشت تر از آن در اسمی و لباسی زیبا جلوه کرده است، یعنی استبداد با لباس دموکراسی و تمدن، که هم در مجلات می خوانیم و هم با چشم خود می بینیم چگونه بر سر ملل ضعیف می تازد، و چه ظلم ها و اجحافات و تحکماتی را درباره آنان روا می دارد. فراعنه مصر و قیصرهای امپراطوری روم، و کسراهای امپراطوری فارس، اگر ظلم می کردند، اگر زور می گفتند، اگر با سرنوشت مردم بازی نموده به دلخواه خود در آن عمل می کردند تنها در رعیت خود می کردند و احیانا اگر مورد سؤال قرار می گرفتند، - البته اگر - در پاسخ عذر می آوردند که این ظلم و زورها لازمه سلطنت کردن و تنظیم امور مملکت است، اگر به یکی ظلم می شود برای این است که مصلحت عموم تأمین شود و اگر جز این باشد سیاست دولت در مملکت حاکم نمی گردد. و شخص امپراطور معتقد بود که نبوغ و سیاست و سروری که او دارد، این حق را به او داده است. و احیانا هم به جای این عذرها با شمشیر خود استدلال می کرد،و حتی به فرزند خود می گفت اگر بار دیگر این اعتراض را از تو بشنوم شمشیر را به عضو پر مؤثرت فرو می آورم.
امروز هم اگر در روابطی که بین ابرقدرت ها و ملت های ضعیف برقرار است دقت کنیم، می بینیم که تاریخ و حوادث آن درست برای عصر تکرار شده و باز هم تکرار می شود، و چیزی که هست شکل سابقش عوض شده، چون گفتیم که در سابق ظلم و زورها بر تک تک افراد اعمال می شد، اما امروزه در حق اجتماعها، اعمال می شود که در عین حال روح همان روح، و هوا همان هوا است.
و اما طریقه و رژیم اسلام منزه از اینگونه هواها است، دلیل روشن اش سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در فتوحات و پیمانهائی است که آن جناب با ملل مغلوب خود داشته است.
یکی دیگر از تفاوتها که بین رژیم های به اصطلاح دموکراسی و بین رژیم حکومت اسلامی هست این است که تا آنجا که تاریخ نشان داده و خود ما به چشم می بینیم، هیچ یک از این رژیم های غیر اسلامی خالی از اختلاف فاحش طبقاتی نیست، جامعه این رژیمها را، دو طبقه تشکیل می دهد:
یکی طبقه مرفه و ثروتمند و صاحب جاه و مقام.
و طبقه دیگر، فقیر و بینوا و دور از مقام و جاه.
و این اختلاف طبقاتی بالاخره به فساد می گردد، برای اینکه فساد لازمه اختلاف طبقاتی است، اما در رژیم حکومتی و اجتماعی اسلام افراد اجتماع همه نظیر هم می باشند، چنین نیست که بعضی دیگر برتری داشته باشند، و یا بخواهند برتری و تفاخر نمایند، تنها تفاوتی که بین مسلمین هست همان تفاوتی است که قریحه و استعداد اقتضای آن را دارد و از آن ساکت نیست و آن تنها و تنها تقوا است که زمام آن به دست خدای تعالی است نه به دست مردم، و این خدای تعالی است که می فرماید: یأیها الناس انا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان أکرمکم عند الله أثقاکم ان الله علیم خبیر(156).
و نیز می فرماید: فاستبقوا الخیرات(157). با این حساب در رژیم اجتماعی اسلام بین حاکم و محکوم امیر و مأمور، رئیس و مرئوس، حر و برده، مرد و زن، غنی و فقیر، صغیر و کبیر و، هیچ فرقی نیست، یعنی از نظر جریان قانونی دینی، در حقشان برابرند و همچنین از جهت نبود تفاضل و فاصله طبقاتی در شؤون اجتماعی در یک سطح و در یک افقند دلیل آن هم سیره نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)است که تحیت و سلام بر صاحب آن سیره باد.
تفاوت دیگر اینکه قوه مجریه در اسلام طایفه ای خاص و ممتاز در جامعه نیست، بلکه تمامی افراد جامعه مسؤول اجرای قانونند. بر همه واجب است که دیگران را به خیر دعوت و به معروف امر و از منکر نهی کنند، به خلاف رژیم های دیگر که به افراد جامعه چنین حقی را نمی دهد. البته فرق بین رژیم اجتماعی اسلام، با سایر رژیم ها بسیار است که بر هیچ فاضل و اهل بحثی پوشیده نیست.
تمام آنچه گفته شد درباره رژیم اجتماعی اسلام در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، و اما بعد از رحلت آن جناب مسأله، مورد اختلاف واقع شد، یعنی اهل تسنن گفتند: انتخاب خلیفه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و زمامدار و ولی مسلمین با خود مسلمین است. ولی شیعه یعنی پیروان علی بن ابی طالب صلوات الله علیه گفتند: خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ناحیه خدا و شخص رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین شده و بر نام یک یک خلفا تنصیص شده است و عدد آنان دوازده امام است که اسامی آنها و دلیل امامتشان بطور مفصل در کتب کلام آمده است، و شما می توانید در آنجا به استدلالهای دو طایفه اطلاع یابید. لیکن به هر حال امر حکومت اسلامی بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد از غیبت آخرین جانشین آن جناب صلوات الله علیه یعنی در مثل همین عصر حاضر، بدون هیچ اختلافی به دست مسلمین است، اما با در نظر گرفتن معیارهائی که قرآن کریم بیان نموده و آن این است که، اولا: مسلمین باد حاکمی برای خود تعیین کنند.
و ثانیا: آن حاکم باید کسی باشد که بتواند طبق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حکومت نماید و سیره آن جناب سیره رهبری و امامت بود نه سیره سلطنت و امپراتوری.
و ثالثا: باید احکام الهی را بدون هیچ کم و زیاد حفظ نماید.
و رابعا: در مواردی که حکمی از احکام الهی نیست از قبیل حوادثی که در زمانهای مختلف یا مکانهای مختلف پیش می آید با مشورت عقلای قوم تصمیم بگیرند. دلیل بر همه اینها آیات راجع به ولایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، به اضافه آیه شریفه زیر که می فرماید: لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة(158)(159).