فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

24- رزق از نظر قرآن به چه معنا است؟

جواب : معنای رزق روشن و واضح است و آنچه از موارد استعمال آن به دست می آید این است که در معنای این کلمه نوعی بخشش و عطا هم خوابیده، مثلا می گویند پادشاه به لشگریان رزق می دهد، که این جمله تنها شامل مواد غذائی لشگر می شود، قرآن کریم هم می فرماید: و علی المولود له رزقهن و کسوتهن بالمعروف(120) که در این آیه لباس جزء مصادیق رزق شمرده نشده است. این معنای اصلی و لغوی کلمه بود، ولی بعدها در معنای آن توسعه دادند و هر غذائی را که به آدمی می رسد، چه دهنده اش معلوم باشد و چه نباشد رزق خواندند، گویا رزق بخششی است که به اندازه تلاش و کوشش انسان به او می رسد هر چند که عطا کننده آن معلوم نباشد، سپس توسعه دیگری در معنای آن داده و آن را شامل هر سودی که به انسان رسد نموده اند هر چند که غذا نباشد و به این اعتبار همه مزایای زندگی اعم از مال و جاه و عشیره و یاوران و جمال و علم و غیره را رزق خواندند.
در قرآن کریم هم به این اعتبار آیاتی وارد شده مانند آیه: أم تسئلهم خرجا فخراج ربک خیر و هو خیر الرازقین(121).
و نیز از شعیب حکایت فرموده که به قوم خود گفت: قال یا قوم أرءیتم ان کنت علی بینة من ربی ورزقنی منه رزقا حسنا(122) که مراد وی از رزق حسن نبوت و علم بود، و از این قبیل اند آیات مربوطه دیگر. و آنچه از آیه شریفه: ان الله هو الرزاق ذو القوة المتین(123). بر می آید البته با در نظر گرفتن اینکه مقام آن، مقام حصر است این است که اولا، رزق بطور حقیقت جز به خدا منسوب نمی شود، و هر جا به غیر او نسبتش دهند از قبیل نسبت عمل خدا به غیر خدا دادن است، مانند آیه: و الله خیر الرازقین(124) که از آن استفاده می شود رازق بسیار است، و خدا بهترین آنان است، و نیز مانند آیه: و ارزقوهم فیها و اکسوهم(125) همانطور که می بینیم ملک و عزت که مخصوص ذات خدا است، به غیر خدا هم نسبت داده شده، به این اعتبار که غیر او هم به اذن و تملیک او، ملک و عزت دارند.
و دوم اینکه، استفاده می شود که آنچه خلق در وجودشان از آن بهره مند می شوند رزق ایشان و خدا رازق آن رزق است، دلیل بر این معنا علاوه بر آیات بسیاری که درباره رزق، سخن گفته، آیات زیادی دیگری است که دلالت دارد بر اینکه خلق و امر و ملک به کسر میم و مشیت و تدبیر و خیر همه خاص خدای عز و جل است.
و سوم اینکه بر می آید که آنچه انسان در راه حرام مورد بهره برداری قرار می دهد، رزق خدا نیست، و نباید وسیله معصیت را به خدا نسبت داد، برای اینکه خود خدا معاصی بندگان را به خود نسبت نداده، و تشریع عمل زشت را از خود نفی نموده فرمود: قل ان الله لا یأمر بالفحشاء أتقولون علی الله تعلمون(126). و نیز فرمود: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان(127) - تا آنجا که می فرماید - و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی(128) و حاشا از خدای سبحان که از عملی نهی کند، و سپس بدان امر نماید، و وسیله انجام آن را برای معصیت کار فراهم فرماید.
هیچ منافاتی بین این دو مطلب نیست که از سوئی مثلا طعام و شراب حرام به حسب تشریع رزق نباشد، و از سوی دیگر به حسب تکوین رزق و آفریده خدا باشد، برای اینکه خدای تعالی در تکوین، نفرموده، بلکه اگر فرموده بود خوک خلقت نکنید، آنگاه خودش خوک خلق می کرد بین گفتار و کردارش منافات بود، ولیکن هر جا که خدا را از رزقی نهی کرده به حسب تشریع، و هر جا رزق را به خود نسبت داده به حسب تکوین است(129).

25- آیا سران ظالم و جائر حکومتها را خداوند بر سر مسند حکومت نشانده و معنای آیه شریفه که می فرماید:قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء چیست؟

در کافی از عبد الاعلی، مولای آل سام از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که گفت: به آن حضرت عرض کردم، قرآن کریم می فرماید: قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء(130) آیا جز این است که ملک بنی امیه را خدا به آنان داده؟ فرمود: اینطوری که تو فکر کرده ای نیست خدای عزوجل ملک را به ما داد، ولی بنی امیه از دست ما ربودند، همانطور که خدا به مردی جامه نو می دهد، ولی چپاولگری، آن را از دست وی می رباید، همچنان که نباید گفت خدا به چپاولگر جامه روزی کرده، چون جامه مال او نیست، همینطور نباید گفت خدا به بنی امیه ملک داده است.
نظیر این روایت را عیاشی از داود بن فرقد از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده، البته منظور امام (علیه السلام) - حکومت - دادن تشریعی است، نه تکوینی چون از نطر تکوین ملک بنی امیه را هم خدای تعالی داده، در سابق هم گفتیم که دادن ملک دو جور است، یکی تکوینی یعنی آفریدن، و در دسترس گذاشتن آن، بطوری که انسان صاحب ملک، قدرتش را در بین مردم گسترش دهد، و در بین آنان نفوذ کلمه و امر مطاع و خواست بی چون و چرا داشته باشد، حال چه به عدالت، و چه به ظلم. همچنان که خود خدا ملک جابرانه نمرود را هم از خودش دانسته و فرمود: أن ءاتاه الله الملک(131).
و دوم عطیه تشریعی و آن عبارت است از اینکه خدای تعالی حکم کند به اینکه فلانی باید حکمران شما باشد، و اطاعتش بر شما واجب است.
همچنان که درباره طالوت چنین حکمی رانده و فرمود: ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا(132) و اثر این ملک وجوب اطاعت مردم از او و ثبوت ولایت او بر مردم است، که محققا جز به عدل نمی تواند باشد، و این مقام خود مقامی است ارجمند، و پسندیده نزد خدای سبحان و آنچه که بنی امیه داشتند ملک به معنای اول گرفته و اثرش را اثر ملک به معنای دوم پنداشته، و خیال کرده حالا که ملک تکوینی در اختیار بنی امیه قرار گرفته شرعا هم مردم محکوم به اطاعت از ایشانند، لذا امام (علیه السلام) او را متوجه کرد که بنی امیه دارای این ولایت تشریعی نبودند، و ولایت تشریعی خاص ائمه اهل بیت است.
و به عبارت دیگر ملکی که به بنی امیه به دست آوردند ملکی بود پسندیده اگر در دست ائمه اهل بیت قرار می گرفت، و چون در دست بنی امیه قرار گرفته ملکی است مذموم، برای اینکه ملکی است غضبی، و دادن چنین ملکی را نباید به خدا نسبت داد، مگر از باب استدراج و مکر، همچنان که ملک نمرود و فرعون را هم خدا به ایشان داد تا با آنان مکر کند، و استدراجشان نماید.
عین این اشتباه برای خود بنی امیه هم دست داده بود، و آیه را نفهمیده بودند، به شهادت اینکه صاحب کتاب ارشاد در داستان خواستن یزید بن معاویه از عبید الله بن زیاد که سرهای شهدای را برایش بفرستد گفته: و سرها را که سر مقدس حسین (علیه السلام) هم در بین آنها، نزد یزید گذاشتند.
یزید گفت: نفلق هاما من رجال أعزة علینا و هم کانوا اعق واظلما یعنی از رجالی که بر ما سروری داشتند فرقها شکافتیم، و آنان نسبت بما عایق تر و ستمگرتر بودند. آنگاه به اهل مجلس خود رو کرد و گفت: این مرد به من افتخار می کرد که پدر من از پدر تو بهتر و مادر از مادر تو بهتر بود، و جد من از جد تو بهتر و خودم از تو بهترم، همین سخنان بود که او را به کشتن داد.
اما اینکه می گفت: پدر من از پدر یزید بهتر است جوابش این است که پدر من با پدر او بر سر خلافت به منازعت برخاست، و خدا به نفع پدر من و به ضرر پدر او حکم نمود و خلافت را به من داد. و اما اینکه می گفت مادر من از مادر یزید بهتر بود، قسم به جان خودم این است را درست می گفت، چون فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بهتر از مادر من بود، و اما اینکه می گفت: جد من از جد او بهتر است، این نیز درست بود، چون کسی که ایمان به خدا و روز جزا دارد به خود چنین جرأتی نمی دهد که بگوید ابو سفیان بهتر از محمد بود، و اما اینکه می گفت خود او بهتر از من است گویا این آیه را نخوانده بود که خدای تعالی می فرماید: قل اللهم مالک الملک در اینجا زینب دختر علی (علیه السلام) سخن یزید را به بیانی نظیر بیان امام صادق (علیه السلام) رد نمود. بنا به روایت سید بن طاووس و دیگران در پاسخش به یزید فرمود: ای یزید گویا از اینکه اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتگی، و کار ما بدین جا کشید که به اسیریمان ببرند، آنطور که سایر اسیران را می برند به خاطر این بوده که ما نزد خدا خوار و تو در درگاه او محترم و آبرومند بوده ای؟ و خدا به خاطر عظمت مقامی که تو نزد او داشته ای ما را چنین، و تو را چنان کرد؟!
از اینکه باد به دماغت افکنده ای و اظهار مسرت می کنی پیدا است که این طور پنداشته ای، چون می بینی دنیا و همه اسباب ظاهری فعلا رام توست، و گردش امور به کام تو و ملک و سلطنت ما بدون درد سر در دست تو است، ناگزیر از تو می خواهم لحظه ای سکوت کنی، و آرام بگیری تا به تو بفهمانم که چقدر در اشتباهی مگر به یاد نداری آن کلام خدا را که می فرماید: و لا یحسبن الذین کفروا أنما نملی لهم خیر لأنفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین(133)(134)

26- مسأله استناد بعضی از امور اعتباریه محض، به خدای تعالی چگونه است؟ در حالی که امور اعتباریه محض اصلا وجود حقیقی نداشته، و وجود و ثبوتشان تنها وجودی اعتباری و فرضی است. اینگونه

اموراز ظرف فرض و اعتبار تجاوز نمی کنند، و چیزی که حقیقتا وجود ندارد چگونه ممکن است به خداوند مستند کرد؟ چطور بگوییم خدا امر کرد و نهی فرمود؟ و فلان قانون را وضع کرد، با اینکه امر و نهی و وضع، همه امور اعتباریه اند؟ و نیز چگونه بگوییم، خدا مالک و دارای عزت و رزق و غیر ذلک است؟
جواب : پاسخ به حل این اشکال این است که امور نامبرده هر چند از وجود حقیقی سهمی ندارند، و لیکن آثاری دارند که آن آثار به بیانی که مکرر گذشت اسامی این امور را حفظ نموده، و خود اموری حقیقی اند، که در حقیقت، این آثار منسوب و مستند به خدای تعالی است، و این استناد است که استناد آن امور اعتباریه را به خدا نیز اصلاح می کند، و مصحح آن می شود که بتوانیم امور اعتباریه نامبرده را هم به خدا نسبت دهیم.
مثلا ملک که در بین ما اهل اجتماع امری است اعتباری و قراردادی، و در هیچ جای از معنای آن بوجود حقیقی برنمی خوریم، بلکه حقیقتش همان موهومی بودن آن است، ما آن را وسیله قرار می دهیم برای رسیدن به آثار حقیقی و خارجی، و آثاری که جز با آن ملک موهوم نمی توانیم بدان دست یابیم، اگر آن امر موهوم را امری حقیقی و واقعی فرض نکنیم، به آن نتائج واقعی نمی رسیم. آن آثار خارجی همین است که به چشم خود می بینیم، توانگران به خاطر داشتن آن ملک موهوم به دیگران زور می گویند، و در دیگران اعمال سطوت و قدرت نموده، و به حقوق دیگران تجاوز می کنند و آنان که این ملک موهوم را ندارند، دچار ضعف و ذلت می شوند. و نیز به وسیله همین ملک موهوم است که می توانیم هر فردی را در مقامی که باید داشته باشد قرار داده، حق هر صاحب حقی را بدهیم و آثاری دیگر نظیر اینها را بر آن امر موهوم مترتب سازیم.
لیکن از آنجا که حقیقت معنای ملک و اسم آن مادام که آثار خارجیش مترتب است باقی است، لذا استناد این آثار خارجیه به علل خارجیش عین استناد ملک به آن علل است. و همچنین عزت که همه حرفهائی که درباره ملک زده شد درباره آن و در آثار خارجیش و استناد آن به علل واقعیش جریان دارد، و همچنین در سایر امور اعتباریه از قبیل امر و نهی و حکم و وضع و غیر ذلک.
از اینجا روشن می گردد که همه ی امور اعتباریه به خاطر اینکه آثارش مستند به خدای تعالی است، خود آنها نیز استنادی به خدا دارند، البته استنادی که لائق ساحت قدس و عزت او بوده باشد(135).