فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

20- معنای ام الکتاب چیست؟ و چرا آیات محکم را ام الکتاب خوانده است؟

جواب : کلمه ام به حسب اصل لغت به معنای مرجعی است که چیزی و یا چیزهایی بدان رجوع می کنند، و آیات محکم را نیز به همین جهت ام الکتاب خوانده اند که مرجع آیات محکم آیات متشابه است. پس معلوم می شود بعضی از آیات قرآن، یعنی متشابهات آن، به بعضی دیگر، یعنی آیات محکم، رجوع دارند. و از همینجا روشن می شود که اضافه کلمه ام بر کلمه الکتاب، اضافه لامیه، نظیر اضافه ام بر کلمه الاطفال - مادر کودکان - نیست، بلکه به معنای من، از است، نظیر اضافه در نساء القوم، قدماء الفقهاء و امثال آن است. بنابراین قرآن کریم مشتمل بر آیاتی است که مادر و مرجع آیات دیگر است، و اگر کلمه ام را مفرد آورده، با اینکه آیات محکم متععدد است و جا داشت کلمه نامبرده را به صیغه جمع یعنی امهات بیاورد، و بفرماید: هن امهات الکتاب، برای این بود که بفرماید: آیات محکم در بین خود هیچ اختلافی ندارند بطوری که گوئی یکی هستند.
محکمات قرآن، ام الکتابند، که متشابهات را باید بدانها ارجاع داد، و بیانش را از آنها خواست(92).

21- منظور از تفسیر به رأی چیست؟

جواب : برای معنای تفسیر به رأی تفسیر کسی است که اطلاعی از علوم مقدماتی ندارد. چون وقتی می توان آیات قرآنی را تفسیر کرد که علوم دیگری که به قول سیوطی در اتقان پانزده علم است فراگرفته باشیم، وی گفته آن پانزده علم عبارتند از: 1- نحو، 2- صرف، 3- اشتقاق، 4- معانی، 5- بیان، 6- بدیع، 7- قرائت، 8- اصول دین، 9- اصول فقه، 10- اسباب نزول، 11- قصص، 12- ناسخ و منسوخ، 13- فقه، 14- آگاهی و احاطه به خصوص احادیثی که مجملات و مبهمات قرآن را بیان می کند، 15- علم موهبت. و منظور سیوطی از عام موهبت آن علمی است که حدیث نبوی زیر بدان اشاره نموده و می فرماید: من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم یعلم(93).
دوم اینکه: گفته اند مراد این حدیث پرداختن به تفسیر آیات متشابه است، چون تفسیر آن آیات را کسی بجز خدا نمی داند.
سوم اینکه: گفته اند، منظور از آن، تفسیری است که یک مطلب فاسد زیر بنای آن باشد، به اینکه مذهبی فاسد را اصل و تفسیر قرآن را تابع آن قرار داده، به هر طریقی که باشد، هر چند نادرست و ضعیف، آیات را بر آن مذهب حمل کند.
چهارم اینکه: بطور قطع بگوید مراد خدای تعالی از فلان آیه این است، بدون اینکه دلیلی در دست داشته باشد.
پنجم اینکه: منظور تفسیر به رأی تفسیر به هر معنای دلخواهی است که سلیقه و هوای نفس خود مفسر آن را بپسندد.
این پنج وجه را سیوطی در کتاب اتقان از ابن النقیب نقل کرده است.
ششم اینکه: گفته اند، منظور از تفسیر به رأی این است که درباره آیات مشکل قرآن چیزی بگوئیم و معنایی بکنیم که در مذاهب صحابه و تابعین سابقه نداشته باشد. چنین عملی متعرض خشم خدا شدن است.
هفتم اینکه: گفته اند، منظور از تفسیر به رأی این است که درباره معنای آیه ای از قرآن چیزی بگوییم که بدانیم حق بر خلاف آن است این دو وجه را ابن الأنباری نقل کرده است.
هشتم اینکه: مراد از تفسیر به رأی، بدون علم درباره قرآن سخن گفتن است. و به عبارت کوتاه، تفسیر به رأی این است که درباره آیه ای از آیات قرآن از پیش خود معنایی کنیم، بدون اینکه یقین و اطمینان داشته باشیم به اینکه این معنا حق است، یا خلاف آن.
نهم اینکه: تفسیر به رأی، تمسک به ظاهر قرآن است. صاحبان این قول کسانی هستند که معتقدند آیات قرآن ظهور ندارد، بلکه در مورد هر آیه باید روایاتی را پیروی کرد که از معصوم رسیده، و در مدلول خود صریح باشد، بنابراین در حقیقت از قول قرآن کریم پیروی نشده، بلکه از احادیث پیروی شده، و در حقیقت تنها معصومین (علیه السلام) هستند که حق تفسیر کردن قرآن را دارند.
دهم اینکه تفسیر به رأی عبارت است از تمسک به ظاهر قرآن صاحبان این مسلک معتقدند به اینکه آیات قرآن ظهور دارد و لیکن ظهور آن را ما نمی فهمیم، بلکه تنها معصوم (علیه السلام) می فهمد.
این بود وجوه ده گانه که در معنای تفسیر به رأی ذکر کرده اند و چه بسا بتوان بعضی از آنها را به بعضی دیگر ارجاع داد، و به هر حال هیچیک از این وجوه دلیلی به همراه ندارند.
بدیهی است که بطلان بعضی از آنها خود به خود روشن است، و بعضی دیگر با در نظر گرفتن مباحث قبلی، بطلانش روشن می گردد، و ما با تکرار آن مباحث سخن را طول نمی دهیم.
و کوتاه سخن، اینکه آنچه از آیات و روایات به دست می آید مثل آیه: أفلا یتدبرون القرءان(94) و آیه: الذین جعلوا القرءان عضین(95) و آیه: ان الذین یلحدون فی ءایاتنا لا یخفون علینا أ فمن یلقی فی النار خیر أم من یأتی ءامنا یوم القیامة(96) و آیه: یحرفون الکلم عن مواضعه(97) و آیه: و لا تقف ما لیس لک به علم(98) و آیاتی دیگر هم که آن را تأیید می کند، این است که نهی در روایات، مربوط به طریقی که کلام خلق تفسیر می شود تفسیر نباید کرد.
وجه تأیید آیاتی که نقل شد این است که از آیه 82 سوره نساء بر می آید که بین کلام خدا و کلام مخلوقات فرق است و به همین جهت در آیه 91 سوره حجر کسانی را که قرآن را پاره پاره می کنند، و در سوره حم سجده آیه 40، کسانی را که در آیات خدا الحاد می ورزند، و در آیه 46 سوره نساء کسانی را که آیات خدا را تحریف می کنند، و در آیه 36 سوره اسراء، اشخاصی را که پیروی بدون علم می کنند، مذمت فرموده است.
معلوم می شود کلام خدا با سایر کلام ها فرق دارد، این نیز معلوم است که فرق بین آن دو در نحو استعمال الفاظ، و چیدن جملات و به کار بردن فنون ادبی، و صناعات لفظی، نیست، برای اینکه قرآن هم، کلامی است عربی، که همه آنچه در سایر کلمات عربی رعایت می شود در آن نیز رعایت شده، و در خود قرآن آمده که و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم(99).
و نیز آمده: و هذا لسان عربی مبین(100). و نیز آمده: انا جعلناه قرءنا عربیا لعلکم تعقلون(101).
بلکه اختلاف بین آن دو از جهت مراد و مصداق است، مصداقی که مفهوم کلی کلام بر آن منطبق است، توضیح اینکه ما انسانها به خاطر ارتباطی که با عالم طبیعت داریم، و در عالم ماده پدید آمده و در آن زندگی می کنیم و در آخر هم در آن می میریم، ذهنمان مانوس با مادیات شده، از هر معنائی، مفهوم مادی آن را می فهمیم و هر مفهومی را با مصداق جسمانیش منطبق می سازیم، مثلا وقتی از یک نفر مثل خود کلامی بشنویم، کلامی که حکایت از حال امری می کند بعد از آنکه معنای کلام را فهمیدیم، آن را بر مصداقی حمل و منطبق می کنیم که معهود ذهن ما، و نظام حاکم در آن است، چون می دانیم گوینده کلام غیر این مصداق را در نظر نگرفته، چون او هم انسانی است مثل ما، و خودش هم از چنین کلامی غیر آنچه ما فهمیدیم نمی فهمد، و غیر آن را هم نمی فهماند، و در نتیجه همین نظام، نظامی است که حاکم در مصداق است، و همین نظام حاکم در مصداق، در مفهوم هم جاری است. چه بسا می شود که به مفهوم کلی استثنا می زند. و یا مفهوم یک حکم جزئی را تعمیم می دهد، یا به هر نحوی دیگر، در مفهوم دخل و تصرف می کند که ما این تصرفات را، تصرف قرائن عقلیه غیر لفیظیه می نامیم.
مثال این تصرفات اینکه وقتی می شنویم شخصی عزیز و بزرگ و ثروتمند می گوید: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه نخست معنای مفردات کلامش را می فهمیم، سپس مفهوم مجموع کلام آن را هم می فهمیم، آنگاه در مرحله تطبیق کلی بر مصداق حکم می کنیم که حتما این شخص هزاران انبار در قلعه هائی محکم دارد، که مالامال از اشیا و کالا است، چون هر کس انبار و خزینه درست می کند برای همین منظور درست می کند، و نیز حکم می کنیم به اینکه آن اشیا و کالاها عبارت است از طلا، و نقره، و اثاث خانه، و زیور آلات و سلاحهای جنگی، چون چنین چیزهائی را در انبارها و خزینه ها حفظ می کنند.
و هیچ بنظر ما نمی رسد که آن اشیاء زمین و آسمان و خشکی و دریا و ستارگان و انسانها باشند، چون هر چند اینها نیز اشیاء هستند و کلمه ان من شی ء شامل آنها هم می شود، و لیکن اینها انبار کردنی نیستند، و روی هم انباشته نمی شوند، و به همین جهت حکم می کنیم به اینکه منظور گوینده از کلمه شی ء همه چیز نیست، بلکه بعض افراد شی ء است، نه مطلق شی ء و غیز محصور آن. و همچنین حکم می کنیم به اینکه منظورش از خزائن اندکی از بسیار است. پس در این مثال، نظام موجود در مصداق باعث شد دامنه گسترده کلمه شی ء و نیز کلمه خزائن بطور عجیبی برچیده شود.
آنگاه وقتی می شنویم که خدای تعالی هم چنین کلامی را بر رسول گرامیش نازل کرده، و فرمود:
و ان من شی ء الا عندنا خزائنه(102). اگر ذهن ما از آن سطح پائین و معمولی و ساده اش بالاتر نیاید، عینا همان تفسیری که برای آن کلام بشری کردیم، برای این کلام الهی خواهیم کرد، با اینکه هیچ علمی و دلیلی بر تفسیر خود نداریم، تنها مدرک مان این است که ما از چنین عبارتی چنین معنایی می فهمیم. و اما اگر کمی ذهن خود را از آن سطح پائین ترقی دهیم، و بفهمیم که خدای تعالی تنها مال را خزینه نمی کند، و مخصوصا وقتی ببینیم که دنبال آن جمله می فرماید: و ما ننزله الا بقدر معلوم(103) و نیز می فرماید: و ما أنزل الله من السماء من رزق فأحیا به الأرض بعد موتها(104) حکم خواهیم کرد بر اینکه مراد از کلمه شی ء رزق یعنی آب و نان است، و مراد از نازل کردن آب و نان، نازل کردن باران است، چون فهم ما از عبارت نازل شدن از آسمان چیزی به جز باران نمی فهمد. در نتیجه خزینه شدن همه چیز نزد خدا و سپس نازل شدن آن به اندازه های معین در نظر ما کنایه از انباشته شدن آب در آسمان، و سپس نازل شدن آن به زمین زمین برای آماده شدن موارد غذائی خواهد بود.
این تفسیر هم مثل تفسیر اول تفسیر به رأی، و بدون علم است چون هیچ سندی بر طبق آن نیست، تنها دلیل ما این است که ما چیزی بجز باران سراغ نداریم که از آسمان نازل شود.
پس دلیل ما بر این تفسیر، عدم علم است، نه علم به عدم، و اینکه چیزی به جز باران نازل شدنی نیست.
باز اگر سطح فکر را بالاتر ببریم و بخواهیم به هیچ وجه درباره قرآن سخن بدون علم نگوئیم، و اطلاق کلام قرآنی را بدون علم بر هیچ مصداقی حمل ننموده، بلکه به اطلاقش باقی بگذاریم، و مثلا در مورد همین آیه ای که به عنوان مثال آوردیم بگوئیم: این آیه در مقام بیان مسأله خلقت است، چیزی که هست چون می دانیم موجودات یکی پس از دیگری خلق می شوند، فرزندان انسان و حیوان بعد از پدران و مادران، تخم گیاهان بعد از گیاهان، و درختان موجود می گردند، همه و همه در زمین موجود می شوند، و از آسمان نازل نمی گردند، حکم می کنیم که جمله: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه(105) کنایه است از اینکه موجودات در موجود شدن مطیع اراده خدایند، و اراده خدا به منزله ی مخزنی است که تمامی کائنات و آفریده ها در آن مخزونند، و از آنها تنها موجودی هستی می پذیرد که مشیت خدا بر موجود شدن آن تعلق گرفته باشد.
ولی این تفسیر هم بطوری که ملاحظه می کنید تفسیر به رأی است و نظری است که ما می دهیم، و هیچ دلیل و سندی بر آن نداریم، به جز همان که گفتیم موجودات زمینی از آسمان نمی افتند، چون به نظر ما نزول، همان افتادن از بالا به پائین است، و ما از نزول های دیگر آگاهی نداریم.
و اگر در کلمات که خدای تعالی در کتاب مجیدیش در معرض اسما، صفات، افعال خود، فرشتگان، کتب، رسولان، قیامت و متعلقات قیامتش، آورده دقت نموده، و نیز در حکمت احکامش و ملاکات آنها تامل کنیم آن وقت بخوبی خواهیم دید که آنچه ما در تفسیر آن کلمات با به کار بردن قرائن عقلیه اظهار می داشتیم همه اش از قبیل تفسیر به رأی و پیروی غیر علم، و تحریف کلام از مواضعش بود.
از اینجا روشن می شود که تفسیر به رأی به بیانی که کردیم خالی از قول بدون علم نیست. بنابراین از همینجا این معنا نیز روشن می شود که تفسیر به رأی باعث ظهور تنافی در بین آیات قرآن می شود. چون ترتیب معنوی که بین مفاهیم و معانی آنها موجود است به هم می خورد و در نتیجه یک آیه قرآن در جائی غیر از آنجا که دارد واقع می شود، و نیز یک کلمه آن در غیر آنجائی که دارد قرار می گیرد، و لازمه این آن است که بعضی از آیات قرآن و یا بیشتر از آیات قرآن و یا بیشتر آن به معنای خلاف ظاهرش تأویل شود(106).

22- معنای شدید العقاب بودن خدا چیست؟

جواب : عقاب خدا چنان نیست که از یک جهت معینی به انسان روی بیاورد و در محل معینی گریبان آدمی را بگیرد، و مانند عقاب غیر خدا به شرایط مخصوصی متوجه آدمی بشود، مثلا از بالای سر و یا از پائین و یا در بعضی اماکن به انسان برسد، و انسان بتواند از آن محل یا از آن ناحیه دور گردد، و پا به فرار گذاشته خود را از گزند آن عقاب حفظ کند، بلکه عقاب خدا آدمی را به عمل خود آدمی و به گناهش می گیرد. و چون گناه در باطن آدمی و در ظاهرش هست و از او جدا شدنی نیست، عقاب خدا هم از او جدا شدنی نیست، و در نتیجه خود انسان وقود و آتش افروز دوزخ می شود، و به عبارت دیگر آتش از نهاد خود او مشتعل می گردد و با این فرض دیگر فرار و قرار معنا ندارد، دیگر نه خلاصی تصور دارد، و نه تخفیف به همین جهت است که خدا خود را شدید العقاب خوانده است(107).