فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

15- امامت چیست؟ و امام دارای چه ویژگیهای است و آیا پست و مقام امامت ممکن است در عصری بوده باشد و در عصری نباشد؟

نخست باید دانست که قرآن کریم هر جا نامی از امامت می برد، به دنبال آن متعرض هدایت می شود، تعرضی که گوئی می خواهد کلمه نامبرده را تفسیر کند، از آن جمله در ضمن داستانهای ابراهیم می فرماید: و وهبنا له اسحاق ویعقوب ناقلة و کلا جعلنا صالحین(48)، و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کانوا لنا عابدین(49) و نیز می فرماید: و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون(50)
که از این دو آیه بر می آید وصفی که از امامت کرده، وصف تعریف است و می خواهد آن را به مقام هدایت معرفی کند. از سوی دیگر همه جا این هدایت را مقید به امر کرده، و با این قید فهمانده است که امامت به معنای مطلق هدایت نیست، بلکه به معنی هدایتی است که با امر خدا صورت می گیرد و این امر هم همان است که در یکجا درباره اش فرموده: انما أمره اذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون(51). فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء و الیه ترجعون(52). و نیز فرمود: و ما أمرنا الا واحدة کلمح بالبصر(53) امر الهی که آیه اول آن را ملکوت نیز خوانده، وجه دیگری از خلقت است که امامان با آن امر با خدای سبحان مواجه می شوند، خلقتی است طاهر و مطهر از قیود زمان و مکان، و خالی از تغییر و تبدیل و امر همان چیزی است که مراد به کلمه کن آن است و آن غیر از وجود عینی اشیاء چیز دیگری نیست، و امر در مقابل خلق یکی از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است که محکوم به تغیر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است، ولی امر در همان چیز، محکوم به این احکام نیست.
امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است.
قرآن کریم که هدایت امام را هدایت به امر خدا، یعنی ایجاد هدایت دانسته، درباره هدایت انبیاء و رسل و مؤمنین و اینکه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، می فرماید: و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم(54)
و درباره راهنمایی مؤمن آل فرعون فرمود:و قال الذی ءامن یا قوم اتبعون أهدکم سبیل الرشاد(55) و نیز درباره وظیفه عموم مؤمنین فرمود:فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم أذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(56)
مطلب دیگری که باید تذکر داد این است که خدای تعالی برای موهبت امامت سببی معرفتی کرده، و آن عبارت است از صبر و یقین و فرمود: و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون(57)، که به حکم این جمله، ملاک در رسیدن به مقام امامت صبر در راه خداست، فراموش نشود که در این آیه، صبر مطلق آمده، و این را می رساند که شایستگان مقام امامت در برابر تمامی صحنه هایی که برای آزمایششان پیش می آید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر می کنند، در حالیکه قبل از آن پیشامدها دارای یقین هم هستند.
مقربین کسانی هستند که از پروردگار خود در حجاب نیستند یعنی در دل، پرده ای که مانع از دیدن پروردگارشان باشد ندارند، و این پرده ی مانع، عبارت است از معصیت و جهل، و شک و دلواپسی، بلکه آنان اهل یقین به خدا هستند، و کسانی هستند که علیین را می بینند، همچنانکه دوزخ را می بینند.
و به عبارت مختصر، امام باید انسانی دارای یقین باشد، انسانی که عالم ملکوت برایش مکشوف، و با کلماتی از خدای سبحان برایش محقق گشته باشد. با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبی می فهمیم که جمله: یهدون بامرنا دلالت روشن دارد، بر اینکه آنچه که امر هدایت متعلق بدان می شود، عبارت است از دلها، و اعمالی که به فرمان دلها از اعضاء سر می زند.
پس امام کسی است که باطن دلها واعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضر است، و از او غایب نیست و معلوم است که دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات دارای دو ناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال برای امام حاضر است، لاجرم امام به تمامی اعمال بندگان چه خیر و چه شرشان آگاه است، گوئی هر کس هر چه می کند در پیش روی امام می کند. و نیز امام مهین و مشرف بر هر دو راه، یعنی راه سعادت و راه شقاوت است، که خدای تعالی در این باره می فرماید: یوم ندعوا کل أناس بامامهم، که منظور از این امام، امام حق است، نه نامه اعمال، که بعضی ها از ظاهر آن پنداشته اند.
از بیانیکه گذشت چند مطلب روشن گردید: اول اینکه، امامت مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود.
دوم اینکه، امام باید به عصمت الهی معصوم بوده باشد.
سوم اینکه، زمین مادامی که موجودی به نام انسان بر روی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد.
چهارم اینکه، امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.
پنجم اینکه، اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه که مردم می کنند آگاه است.
ششم اینکه، امام باید به تمامی ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.
هفتم اینکه، محال است با وجود امام کسی پیدا شود که از نظر فضائل نفسانی مافوق امام باشد.
و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است(58).

16- بنده گرفتن خدا و بنده بودن به خدا چه فرقی با هم دارند؟

جواب : خدا کسی را بنده ی خود بگیرد، غیر از این است که کسی خودش بنده ی خدا باشد، برای اینکه بنده بودن چیزی نیست که اختصاص به کسی داشته باشد، بلکه لازم ایجاد و خلقت است هر موجودی که دارای فهم و شعور باشد، همینکه تشخیص بدهد که مخلوق است تشخیص می دهد که بنده است این چیزی نیست که اتخاذ و جعل بر دارد، و خداوند درباره کسی بفرماید: من فلانی را بنده خود اتخاذ کردم، یا او را بنده قرار دادم، بندگی به این معنا عبارت است از اینکه موجود، هستیش مملوک برای رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال چه اینکه این موجود این موجود در صورتی که انسان باشد در زندگیش به مقتضای مملوکیت ذاتی خود رفتار بکند، و تسلیم در برابر ربوبیت رب عزیز خود باشد، یا آنکه از رسم عبودیت خارج بوده باشد، و به لوازم آن عمل نکند بالاخره آسمان برود یا زمین، بنده و مخلوق است، همچنانکه خدای تعالی در این باره فرمود: ان کل من فی السماوات و الأرض الا ءآتی الرحمن عبدا(59). تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، بنده اویند! گو اینکه در صورتیکه بر طبق رسوم عبودیت، و به مقتضای سنت های بردگی عمل نکند، و در عوض پلنگ دماغی و طغیان بورزد، از نظر نتیجه می توان گفت که او بنده خدا نیست، چون بنده به آن کسی می گویند که تسلیم در برابر مالکش باشد، و زمام تدبیر امور خود را به دست او بداند، پس جا دارد که تنها کسانی را بنده بنامیم که علاوه بر عبودیت ذاتیش، عملا هم بنده باشند، و بنده حقیقی چنین کسی است، که خدا هم درباره او می فرماید: و عباد الرحمن الذین یمشون علی الأرض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(60).
بنا براین اگر کسی باشد که علاوه بر بندگی ذاتی و عملیش خدا هم را بنده خود اتخاذ کرده باشد، یعنی بندگی او را پذیرفته باشد، و با ربوبیتش به وی اقبال کرده باشد، در این صورت او خودش متولی و عهده دار امور او می شود، آنطور که یک مالک امور بنده خود را به عهده دارد(61).

17- آیا اسلام دارای مراتبی است؟ و آیا در مقابل مراتب ایمان و اسلام مراتب کفر و شرک نیز وجود دارد؟

جواب : آری، اسلام دارای مراتبی است، مرتبه اول از اسلام پذیرفتن ظواهر اوامر و نواهی خدا است، به اینکه با زبان، شهادتین را بگوید، چه اینکه موافق با قلبش هم باشد، و چه نباشد، و چه نباشد، که در این باره خدای تعالی فرمود: قالت الأعراب ءامنا قل لم تومنوا و لکن قولوا أسلمنا و لما یدخل ألایمان فی قلوبهم(62). در مقابل اسلام به این معنا مراتب ایمان قرار دارد، و آن عبارت است از اذعان و باور قلبی به مضمون اجمالی شهادتین، که به لازمه اش عمل به غالب فروع است.
مرتبه دوم از اسلام دنباله و لازمه همان ایمان قلبی است که، در مقابل مرتبه اول اسلام قرار داشت، یعنی تسلیم و انقیاد قلبی نسبت به نوع اعتقادات حقه تفصیلی و اعمال صالحه ای که از توابع آن است، هر چند که در بعضی موارد تخطی شود، و خلاصه کلام این که داشتن این مرحله منافاتی با ارتکاب بعضی گناهان ندارد، و خدای تعالی درباره این مرحله از اسلام می فرماید: الذین ءامنوا بآیاتنا و کانوا مسلمین(63). و نیز می فرماید: یا أیها الذین ءامنوا ادخلوا فی السلم کافة و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین(64).
پس به حکم این آیه یک مرتبه از اسلام هست که بعد از ایمان پیدا می شود، چون می فرماید: ای کسانیکه ایمان آوردید! داخل در سلم شوید، پس معلوم می شود این اسلام غیر از اسلام مرتبه اول است، که قبل از ایمان بود، و آنگاه در مقابل این اسلام مرتبه دوم از ایمان قرار دارد، و آن عبارت است از اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی که خدای تعالی درباره اش می فرماید: انما المؤمنون الذین ءامنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فی سبیل الله أولئک هم الصادقون(65). و نیز فرمود: یا أیها الذین ءامنوا هل أدلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب ألیم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله بأموالکم و أنفسکم ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون(66). که در این دو آیه دارندگان ایمان را، باز به داشتن ایمان ارشاد می کند، پس معلوم می شود ایمان دومشان غیر ایمان اول است.
مرتبه سوم از اسلام دنباله و لازمه همان مرتبه دوم ایمان است چون نفس آدمی وقتی با ایمان نامبرده انس گرفت، و متخلق به اخلاق آن شد، خود به خود سایر قوای منافی با آن، از قبیل قوای حیوانی، و وحشی، برای نفس رام و منقاد می شود و به سخن کوتاه، آن قوائی که متمایل به هوس های دنیائی و زینت های فانی و ناپایدارش می شوند، رام نفس گشته، نفس به آسانی می تواند از سرکشی آنها جلوگیری کند، اینجاست که آدمی آنچنان خدا را بندگی می کند، که گوئی او را می بیند، آری، او اگر خدا را نمی بیند باری، این باور و یقین را دارد که خدا او را می بیند، چنین کسی دیگر در باطن و سر خود هیچ نیروی سرکشی که مطیع امر و نهی خدا نباشد، و یا از قضا و قدر خدا به خشم آید، نمی بیند، و سراپای وجودش تسلیم خدا می شود.
درباره این اسلام که خدای تعالی می فرماید: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(67). این اسلام در مرتبه سوم است که در مقابلش ایمان مرتبه سوم قرار دارد، و آن ایمان است که آیات:قد أفلح المؤمنون، الذین هم فی صلاتهم خاشعون، و الذین هم عن اللغو معرضون(68) و نیز آیه: اذ قال له ربه أسلم قال أسلمت لرب العالمین(69) و آیاتی دیگر به آن اشاره می کنند، و ای بسا بعضی از مفسرین، که این دو مرتبه را یعنی دوم و سوم را یک مرتبه شمرده اند.
و اخلاق فاضله از رضا و تسلیم و سوداگری با خدا و صبر در خواسته خدا، و زهد به تمام معنا و تقوی، و حب و بغض به خاطر خدا، همه از لوازم این مرتبه از ایمان است.
مرتبه چهارم از اسلام دنباله و لازمه همان مرحله سوم از ایمان است، چون انسانی که در مرتبه قبلی بود، حال او در برابر پروردگارش حال عبد مملوک است درباره مولای مالکش، یعنی دائما مشغول انجام وظیفه عبودیت است، آنهم بطور شایسته، و عبودیت شایسته همان تسلیم صرف بودن در برابر اراده مولی و محبوب او و رضای او است.
همه اینها مربوط به عبودیت در برابر مالک عرفی و بشری است و این عبودیت در ملک خدای رب العالمین عظیم تر و باز عظیم تر از آن است، برای اینکه ملک خدا حقیقت ملک است، که در برابرش هیچ موجودی از موجودات استقلال ندارند، نه استقلال ذاتی، نه صفتی، نه عملی، آری، ملکیتی که لایق کبریائی خدای جلت کبریاؤه است این ملکیت است.
پس انسان در حالیکه در مرتبه سابق از اسلام و تسلیم هست ای بسا که عنایت ربانی شامل گشته، این معنا برایش مشهود شود که ملک تنها برای خداست، و غیر خدا هیچ چیزی نه مالک خویش است، و نه مالک چیز دیگر، مگر آنکه خدا تملیکش کرده باشد، پس ربی هم سوای او ندارد، و این معنائی است موهبتی، و افاضه ای است الهی، که دیگر خواست انسان در به دست آوردنش دخالتی ندارد، و ای بسا که جمله ربنا و أجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا أمة مسلمة لک و أرنا مناسکنا و تب علینا انک أنت التواب الرحیم(70) اشاره به همین مرتبه از اسلام باشد، چون ظهور جمله: اذا قال له ربه أسلم قال أسلمت لرب العالمین ظاهر در این است که امر أسلم امر تشریفی باشد، نه تکوینی، و ابراهیم (علیه السلام) دعوت پروردگار خود را اجابت نمود، تا به اختیار خود تسلیم خدا شده باشد و این هم مسلم است که امر نامبرده از اوامری بوده که در ابتداء کار ابراهیم متوجه او شده پس اینکه در اواخر عمرش از خدای تعالی برای خودش و فرزندش اسماعیل تقاضای اسلام و دستورات عبادت می کند چیزی را تقاضا کرده که دیگر به اختیار خود او نبوده و کسی نمی تواند به اختیار خود آن قسم اسلام را تحصیل کند.
و یا درخواست ثبات بر امری بوده که باز ثابت بودنش به اختیار خودش نبوده پس اسلامی که در آیه درخواست کرده، اسلام مرتبه چهارم بوده، و در برابر این مرتبه از اسلام، مرتبه چهارم از ایمان قرار دارد، و آن عبارت از این است که این حالت، تمامی وجود آدمی را فرا بگیرد، که خداوند متعال درباره این مرتبه از ایمان می فرماید: ألا ان أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون الذین ءامنوا و کانوا یتقون(71) چون مؤمنینی که در این آیه ذکر شده اند، باید این یقین را داشته باشند، که غیر از خدا هیچکس از خود استقلالی ندارد، و هیچ سببی تأثیر و سببیت ندارد مگر به اذن خدا، وقتی چنین یقینی برای کسی دست داد، و دیگر از هیچ پیشامد ناگواری ناراحت و اندوهگین نمی شود، و از هیچ محذوری که احتمالش را بدهد نمی ترسد. این است معنای اینکه فرمود: نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک می شوند، پس این همان ایمان مرتبه چهارم است، که در قلب کسانی که دارای اسلام مرتبه چهارم باشند پیدا می شود. باید دانست که در مقابل هر مرتبه از مراتب ایمان و اسلام، مرتبه ای از کفر و شرک قرار دارد، این نیز معلوم است که هر قدر معنای اسلام و ایمان دقیق تر و راهش باریک تر شود، نجات از شرک و کفری که در مقابل آن است دشوارتر می شود(72).
همچنین باید دانست که در مقابل هر مرتبه از مراتب ایمان و اسلام، مرتبه ای از کفر و شرک قرار دارد، این نیز معلوم است که هر قدر معنای اسلام و ایمان دقیق تر و راهش باریک تر شود، از شرک و کفری که در مقابل آن است دشوارتر می شود(73).