فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

13- سوگندهایی که در قرآن آمده برای چیست؟

جواب : مغنای سوگند دادن این است که اگر در خبر سوگند می خوریم، خبر را و اگر در انشاء که دعا قسمی از آن است سوگند می خوریم، انشاء خود را مقید به چیزی شریف و آبرومند کنیم، تا اگر خبر با انشاء ما دروغ باشد، شرافت و آبروی آن چیز لطمه بخورد، یعنی در خبر با بطلان صدق آن و در انشاء یا بطلان امر و نهی یعنی امتثال نکردن آن، و در دعا با مستجاب نشدن آن، کرامت و شرافت آن چیز باطل شود. مثلا وقتی می گوئیم: به جان خودم سوگند که زید ایستاده است.
صدق این جمله خبری را مقید به شرافت عمر و حیات خود کردیم، و وابسته به آن نموده ایم، بطوری که اگر خبر ما دروغ درآید عمر ما فاقد شرافت شده است. و همچنین وقتی بگوئیم: به جان خودم اینکار را می کنم. و یا به شخصی بگوئیم: به جان من اینکار را بکن. کار نامبرده را با شرافت زندگی خود گره زده ایم، بطوریکه در مثال دوم اگر طرف، کار نامبرده را انجام ندهد، شرافت حیات و بهای عمر ما را از بین برده است.
سوگند برای تأکید کلام، عالی ترین مراتب تأکید را دارد همچنانکه اهل ادب نیز این معنی را ذکر کرده اند. آن چیزی که ما به آن سوگند می خوریم، باید شریفتر و محترم تر از آن چیزی باشد که به خاطر آن سوگند می خوریم، چون معنی ندارد کلام را به آبرو و شرف چیزی گره بزنیم که شرافتش مادون کلام باشد، و لذا می بینیم خدای تعالی در کتاب خود به اسم خود و به صفات خود سوگند می خورد و می فرماید: ثم لم تکن فتنتهم الا أن قالوا و الله ربنا ما کنا مشرکین(42) و نیز می فرماید: فو ربک لنسئلنهم أجمعین(43). و نیز قال فبعزتک لاغوینهم أجمعین(44) و همچنین به پیامبر و ملائکه و کتب و نیز به مخلوقات خود، چون به آسمان، و زمین و شمس، قمر و نجوم، شب و روز، کوهها، دریاها، شهرها، انسانها، درختان، انجیر، زیتون سوگند خورده است.
و این نیست مگر بخاطر اینکه خدا این نامبردگان را شرافت داده و بدین جهت شرافت حقه و کرامتی، نزد خدا یافته اند و هر یک از آنها یا به کرامت ذات متعالیه خدا دارای صفتی از اوصاف مقدس او شده اند و یا آنکه فعلی از منبع بهاء و قدس - که همه اش بخاطر شرف ذات شریف خدا، شریفند - هستند(45).

14- معنای نسخ چیست؟ و آیا نسخ مربوط به احکام شرعی است یا در تکوینیات نیز نسخ وجود دارد؟

جواب : نسخ که در آیه شریفه 106 سوره بقره از آن یاد شده به آن معنائی که در اصطلاح فقهاء معروف است، به معنا کشف از تمام شدن عمر حکمی از احکام، اصطلاحی است که از این آیه گرفته شده، و یکی از مصادیق نسخ در این آیه است. و همین معنا نیز از اطلاق آیه استفاده می شود.
ما ننسخ من آیة کلمه نسخبه معنای زایل کردن است، وقتی می گویند: نسخت الشمس الظل، معنایش این است که آفتاب سایه را زایل کرد، و از بین برد.
در آیه: و ما أرسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی ألقی الشیطان فی أمنیته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله ءاتیه و الله علیم حکیم(46) به همین معنا استعمال شده است.معنا دیگر کلمه نسخ کلمه تبدیل آمده است.
و به هر حال منظور ما این است که بگوئیم: از نظر آیه مذکور، نسخ باعث نمی شود که خود آیت نسخ شده به کلی از عالم هستی نابود گردد، بلکه حکم در آن عمرش کوتاه است، چون به وضعی وابسته است که با نسخ، آن صفت از بین می رود.
و آن صفت صفت آیت، و علامت بودن است. پس خود این صفت به ضمیمه ی تعلیل ذیلش که می فرماید: مگر نمیدانی که خدا بر هر چیز قادر است، به ما می فهماند که مراد از نسخ از بین بردن اثر آیت، از جهت آیت بودنش می باشد، یعنی از بین بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش، پس با نسخ اثر آن آیت از بین می رود، و اما خود آن باقی است، حال اثر آن یا تکلیف است، و یا چیزی دیگر.
و این معنا از پهلوی هم قرار گرفتن نسخ و نسیان بخوبی استفاده می شود، چون کلمه ننسها از مصدر انساء است، که به معنای از یاد دیگران بردن است، همچنانکه نسخ بمعنای از بین بردن عین چیزی است. پس معنای آیه چنین می شود که ما عین یک آیت را به کلی از بین نمی بریم، و یا آنکه یادش را از دلهای شما نمی بریم، مگر آنکه آیتی بهتر از آن و یا مثل آن می آوریم.
و اما اینکه آیت بودن یک آیت به چیست؟ در جواب می گوئیم: آیت ها مختلف، و حیثیات نیز مختلف، و جهات نیز مختلف است، چون بعضی از قرآن آیتی است برای خدای سبحان، به اعتبار اینکه بشر از آوردن مثل آن عاجز است. و بعضی دیگر که احکام و تکالیف الهیه را بیان می کند، آیات اویند، بدان جهت که در انسانها ایجاد تقوی نموده، و آنان را به خدا نزدیک می کند. و نیز موجودات خارجی آیات او هستند، بدان جهت که با هستی خود، وجود صانع خود را با خصوصیات وجودیشان از خصوصیات صفات و اسماء حسنای صانعشان حکایت می کنند. و نیز انبیاء خدا و اولیائش، آیات او هستند، بدان جهت که هم با زبان و هم با عمل خود، بشر را بسوی خدا دعوت می کنند، و همچنین چیزهائی دیگر.
بنابر این کلمه آیت مفهومی دارد که دارای شدت و ضعف است، بعضی از آیات در آیت بودن اثر بیشتری دارند، و بعضی اثر کمتری. همچنانکه از آیه:لقد رأی من آیات ربه الکبری، او در آن جا از آیات بزرگ پروردگارش را بدید، نیز بر می آید، که بعضی آیات از بعضی دیگر در آیت بودن بزرگتر است.
از سوی دیگر بعضی از آیات در آیت بودن تنها یک جهت دارند، یعنی از یک جهت نمایشگر و یاد آورنده صانع خویشند، و بعضی از آیات دارای جهات بسیارند.
نسخ آیت نیز دو جور است:
یکی نسخ آن به همان یک جهتی که دارد و مثل این است که به کلی آن را نابود کند. و دیگری اینکه آیتی را که از چند جهت آیت است، از یک جهت نسخ کند، و جهات دیگرش را به آیت بودنش باقی بگذرد، مانند آیات قرآنی، که هم از نظر بلاغت، آیت و معجزه است، و هم از نظر حکم، آنگاه جهت حکمی آن را نسخ کند و جهت دیگرش همچنان آیت باشد.
و اما نسخ تنها مربوط به احکام شرعی نیست بلکه در تکوینیات نیز هست و اینکه نسخ همواره دو طرف می خواهد، یکی ناسخ، و دیگری منسوخ، و یا یک طرف فرض ندارند و اینکه ناسخ آنچه را که منسوخ از کمال و یا مصلحت دارد، واجد است. ناسخ از نظر صورت با منسوخ تنافی دارد، نه از نظر مصلحت چون ناسخ نیز مصلحتی دارد، که جا پر کن مصلحت منسوخ است، پس تنافی و تناقض که در ظاهر آن دو است، با همین مشترک که در آن دو است، بر طرف می شود، پس اگر پیغمبری از دنیا برود، و پیغمبری دیگر مبعوث گردد، و دو مصداق از آیت خدا هستند که یکی ناسخ دیگری است.
اما از دنیا رفتن پیغمبر اول که خود بر طبق جریان ناموس طبیعت است که افرادی به دنیا آیند، و در مدتی معین روزی بخورند و سپس هنگام فرا رسیدن اجل از دنیا بروند و اما آمدن پیغمبری دیگر و نسخ احکام دینی آن پیغمبر، این نیز بر طبق مقتضای اختلافی است که در دوره های بشریت است، چون بشر رو به تکامل است و بنابراین وقتی یک حکم دینی به وسیله حکمی دیگر نسخ می شود، از آنجا که هر دو مشتمل بر مشتمل بر مصلحت است و علاوه بر این حکم پیامبر دوم برای مردم پیامبر اول صلاحیت ندارد، بلکه برای آنان حکم پیغمبر خودشان صالح تر است و برای مردم دوران دوم حکم پیامبر دوم صالح تر است، لذا هیچ تناقضی میان این احکام نیست و همچنین اگر ما ناسخ و منسوخ را نسبت به احکام یک پیغمبر بسنجیم، مانند حکم عفو در ابتدای دعوت اسلام که مسلمانان عده ای داشتند و عده ای نداشتند و چاره ای جز این نبود که ظلم و جفای کفار را نادیده بگیرند و ایشانرا عفو کنند و حکم جهاد بعد از شوکت و قوت یافتن اسلام و پیدایش رعب در دل کفار و مشرکین که حکم عفو در آن روز به خاطر آن شرائط مصلحت داشت و در زمان دوم مصلحت نداشت و حکم جهاد در زمان دوم مصلحت داشت، ولی در زمان اول نداشت(47).

15- امامت چیست؟ و امام دارای چه ویژگیهای است و آیا پست و مقام امامت ممکن است در عصری بوده باشد و در عصری نباشد؟

نخست باید دانست که قرآن کریم هر جا نامی از امامت می برد، به دنبال آن متعرض هدایت می شود، تعرضی که گوئی می خواهد کلمه نامبرده را تفسیر کند، از آن جمله در ضمن داستانهای ابراهیم می فرماید: و وهبنا له اسحاق ویعقوب ناقلة و کلا جعلنا صالحین(48)، و جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا و أوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کانوا لنا عابدین(49) و نیز می فرماید: و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون(50)
که از این دو آیه بر می آید وصفی که از امامت کرده، وصف تعریف است و می خواهد آن را به مقام هدایت معرفی کند. از سوی دیگر همه جا این هدایت را مقید به امر کرده، و با این قید فهمانده است که امامت به معنای مطلق هدایت نیست، بلکه به معنی هدایتی است که با امر خدا صورت می گیرد و این امر هم همان است که در یکجا درباره اش فرموده: انما أمره اذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون(51). فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء و الیه ترجعون(52). و نیز فرمود: و ما أمرنا الا واحدة کلمح بالبصر(53) امر الهی که آیه اول آن را ملکوت نیز خوانده، وجه دیگری از خلقت است که امامان با آن امر با خدای سبحان مواجه می شوند، خلقتی است طاهر و مطهر از قیود زمان و مکان، و خالی از تغییر و تبدیل و امر همان چیزی است که مراد به کلمه کن آن است و آن غیر از وجود عینی اشیاء چیز دیگری نیست، و امر در مقابل خلق یکی از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است که محکوم به تغیر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است، ولی امر در همان چیز، محکوم به این احکام نیست.
امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است.
قرآن کریم که هدایت امام را هدایت به امر خدا، یعنی ایجاد هدایت دانسته، درباره هدایت انبیاء و رسل و مؤمنین و اینکه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، می فرماید: و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم(54)
و درباره راهنمایی مؤمن آل فرعون فرمود:و قال الذی ءامن یا قوم اتبعون أهدکم سبیل الرشاد(55) و نیز درباره وظیفه عموم مؤمنین فرمود:فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم أذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون(56)
مطلب دیگری که باید تذکر داد این است که خدای تعالی برای موهبت امامت سببی معرفتی کرده، و آن عبارت است از صبر و یقین و فرمود: و جعلنا منهم أئمة یهدون بأمرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون(57)، که به حکم این جمله، ملاک در رسیدن به مقام امامت صبر در راه خداست، فراموش نشود که در این آیه، صبر مطلق آمده، و این را می رساند که شایستگان مقام امامت در برابر تمامی صحنه هایی که برای آزمایششان پیش می آید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر می کنند، در حالیکه قبل از آن پیشامدها دارای یقین هم هستند.
مقربین کسانی هستند که از پروردگار خود در حجاب نیستند یعنی در دل، پرده ای که مانع از دیدن پروردگارشان باشد ندارند، و این پرده ی مانع، عبارت است از معصیت و جهل، و شک و دلواپسی، بلکه آنان اهل یقین به خدا هستند، و کسانی هستند که علیین را می بینند، همچنانکه دوزخ را می بینند.
و به عبارت مختصر، امام باید انسانی دارای یقین باشد، انسانی که عالم ملکوت برایش مکشوف، و با کلماتی از خدای سبحان برایش محقق گشته باشد. با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبی می فهمیم که جمله: یهدون بامرنا دلالت روشن دارد، بر اینکه آنچه که امر هدایت متعلق بدان می شود، عبارت است از دلها، و اعمالی که به فرمان دلها از اعضاء سر می زند.
پس امام کسی است که باطن دلها واعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضر است، و از او غایب نیست و معلوم است که دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات دارای دو ناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال برای امام حاضر است، لاجرم امام به تمامی اعمال بندگان چه خیر و چه شرشان آگاه است، گوئی هر کس هر چه می کند در پیش روی امام می کند. و نیز امام مهین و مشرف بر هر دو راه، یعنی راه سعادت و راه شقاوت است، که خدای تعالی در این باره می فرماید: یوم ندعوا کل أناس بامامهم، که منظور از این امام، امام حق است، نه نامه اعمال، که بعضی ها از ظاهر آن پنداشته اند.
از بیانیکه گذشت چند مطلب روشن گردید: اول اینکه، امامت مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود.
دوم اینکه، امام باید به عصمت الهی معصوم بوده باشد.
سوم اینکه، زمین مادامی که موجودی به نام انسان بر روی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد.
چهارم اینکه، امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.
پنجم اینکه، اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه که مردم می کنند آگاه است.
ششم اینکه، امام باید به تمامی ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.
هفتم اینکه، محال است با وجود امام کسی پیدا شود که از نظر فضائل نفسانی مافوق امام باشد.
و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است(58).