فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان «جلد اول»

علیرضا اسداللهی‏ فرد

12- شفاعت چه وقت فائده می بخشد؟

منظور ما از این شفاعت، باز همان شفاعت مورد نزاع است شفاعتی که عذاب روز قیامت را از گنه کاران بر می دارد، اما پاسخ از این سؤال، این است که آیه شریفه:
کل نفس بما کسبت رهینة، الا أصحاب ألیمین فی جنات یتساءلون، عن المجرمین، ما سلککم فی سقر(39)،
دلالت دارد بر اینکه شفاعت به چه کسانی می رسد، و چه کسانی از آن محرومند، چیزیکه هست و بیش از این هم دلالت ندارد، اینکه شفاعت تنها در فک رهن، آزادی از دوزخ، و یا خلود در دوزخ مؤثر است، و اما در ناراحتی های قبل از حساب، از هول و فزع قیامت، و ناگواریهای آن، هیچ دلالتی بر اینکه شفاعت در آنها هم مؤثر باشد نیست، بلکه می توان گفت که آیه دلالت دارد بر اینکه شفاعت تنها در عذاب دوزخ مؤثر است، و در ناگواریهای قبل از آن مؤثر نیست(40).(41)

13- سوگندهایی که در قرآن آمده برای چیست؟

جواب : مغنای سوگند دادن این است که اگر در خبر سوگند می خوریم، خبر را و اگر در انشاء که دعا قسمی از آن است سوگند می خوریم، انشاء خود را مقید به چیزی شریف و آبرومند کنیم، تا اگر خبر با انشاء ما دروغ باشد، شرافت و آبروی آن چیز لطمه بخورد، یعنی در خبر با بطلان صدق آن و در انشاء یا بطلان امر و نهی یعنی امتثال نکردن آن، و در دعا با مستجاب نشدن آن، کرامت و شرافت آن چیز باطل شود. مثلا وقتی می گوئیم: به جان خودم سوگند که زید ایستاده است.
صدق این جمله خبری را مقید به شرافت عمر و حیات خود کردیم، و وابسته به آن نموده ایم، بطوری که اگر خبر ما دروغ درآید عمر ما فاقد شرافت شده است. و همچنین وقتی بگوئیم: به جان خودم اینکار را می کنم. و یا به شخصی بگوئیم: به جان من اینکار را بکن. کار نامبرده را با شرافت زندگی خود گره زده ایم، بطوریکه در مثال دوم اگر طرف، کار نامبرده را انجام ندهد، شرافت حیات و بهای عمر ما را از بین برده است.
سوگند برای تأکید کلام، عالی ترین مراتب تأکید را دارد همچنانکه اهل ادب نیز این معنی را ذکر کرده اند. آن چیزی که ما به آن سوگند می خوریم، باید شریفتر و محترم تر از آن چیزی باشد که به خاطر آن سوگند می خوریم، چون معنی ندارد کلام را به آبرو و شرف چیزی گره بزنیم که شرافتش مادون کلام باشد، و لذا می بینیم خدای تعالی در کتاب خود به اسم خود و به صفات خود سوگند می خورد و می فرماید: ثم لم تکن فتنتهم الا أن قالوا و الله ربنا ما کنا مشرکین(42) و نیز می فرماید: فو ربک لنسئلنهم أجمعین(43). و نیز قال فبعزتک لاغوینهم أجمعین(44) و همچنین به پیامبر و ملائکه و کتب و نیز به مخلوقات خود، چون به آسمان، و زمین و شمس، قمر و نجوم، شب و روز، کوهها، دریاها، شهرها، انسانها، درختان، انجیر، زیتون سوگند خورده است.
و این نیست مگر بخاطر اینکه خدا این نامبردگان را شرافت داده و بدین جهت شرافت حقه و کرامتی، نزد خدا یافته اند و هر یک از آنها یا به کرامت ذات متعالیه خدا دارای صفتی از اوصاف مقدس او شده اند و یا آنکه فعلی از منبع بهاء و قدس - که همه اش بخاطر شرف ذات شریف خدا، شریفند - هستند(45).

14- معنای نسخ چیست؟ و آیا نسخ مربوط به احکام شرعی است یا در تکوینیات نیز نسخ وجود دارد؟

جواب : نسخ که در آیه شریفه 106 سوره بقره از آن یاد شده به آن معنائی که در اصطلاح فقهاء معروف است، به معنا کشف از تمام شدن عمر حکمی از احکام، اصطلاحی است که از این آیه گرفته شده، و یکی از مصادیق نسخ در این آیه است. و همین معنا نیز از اطلاق آیه استفاده می شود.
ما ننسخ من آیة کلمه نسخبه معنای زایل کردن است، وقتی می گویند: نسخت الشمس الظل، معنایش این است که آفتاب سایه را زایل کرد، و از بین برد.
در آیه: و ما أرسلنا من قبلک من رسول و لا نبی الا اذا تمنی ألقی الشیطان فی أمنیته فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله ءاتیه و الله علیم حکیم(46) به همین معنا استعمال شده است.معنا دیگر کلمه نسخ کلمه تبدیل آمده است.
و به هر حال منظور ما این است که بگوئیم: از نظر آیه مذکور، نسخ باعث نمی شود که خود آیت نسخ شده به کلی از عالم هستی نابود گردد، بلکه حکم در آن عمرش کوتاه است، چون به وضعی وابسته است که با نسخ، آن صفت از بین می رود.
و آن صفت صفت آیت، و علامت بودن است. پس خود این صفت به ضمیمه ی تعلیل ذیلش که می فرماید: مگر نمیدانی که خدا بر هر چیز قادر است، به ما می فهماند که مراد از نسخ از بین بردن اثر آیت، از جهت آیت بودنش می باشد، یعنی از بین بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش، پس با نسخ اثر آن آیت از بین می رود، و اما خود آن باقی است، حال اثر آن یا تکلیف است، و یا چیزی دیگر.
و این معنا از پهلوی هم قرار گرفتن نسخ و نسیان بخوبی استفاده می شود، چون کلمه ننسها از مصدر انساء است، که به معنای از یاد دیگران بردن است، همچنانکه نسخ بمعنای از بین بردن عین چیزی است. پس معنای آیه چنین می شود که ما عین یک آیت را به کلی از بین نمی بریم، و یا آنکه یادش را از دلهای شما نمی بریم، مگر آنکه آیتی بهتر از آن و یا مثل آن می آوریم.
و اما اینکه آیت بودن یک آیت به چیست؟ در جواب می گوئیم: آیت ها مختلف، و حیثیات نیز مختلف، و جهات نیز مختلف است، چون بعضی از قرآن آیتی است برای خدای سبحان، به اعتبار اینکه بشر از آوردن مثل آن عاجز است. و بعضی دیگر که احکام و تکالیف الهیه را بیان می کند، آیات اویند، بدان جهت که در انسانها ایجاد تقوی نموده، و آنان را به خدا نزدیک می کند. و نیز موجودات خارجی آیات او هستند، بدان جهت که با هستی خود، وجود صانع خود را با خصوصیات وجودیشان از خصوصیات صفات و اسماء حسنای صانعشان حکایت می کنند. و نیز انبیاء خدا و اولیائش، آیات او هستند، بدان جهت که هم با زبان و هم با عمل خود، بشر را بسوی خدا دعوت می کنند، و همچنین چیزهائی دیگر.
بنابر این کلمه آیت مفهومی دارد که دارای شدت و ضعف است، بعضی از آیات در آیت بودن اثر بیشتری دارند، و بعضی اثر کمتری. همچنانکه از آیه:لقد رأی من آیات ربه الکبری، او در آن جا از آیات بزرگ پروردگارش را بدید، نیز بر می آید، که بعضی آیات از بعضی دیگر در آیت بودن بزرگتر است.
از سوی دیگر بعضی از آیات در آیت بودن تنها یک جهت دارند، یعنی از یک جهت نمایشگر و یاد آورنده صانع خویشند، و بعضی از آیات دارای جهات بسیارند.
نسخ آیت نیز دو جور است:
یکی نسخ آن به همان یک جهتی که دارد و مثل این است که به کلی آن را نابود کند. و دیگری اینکه آیتی را که از چند جهت آیت است، از یک جهت نسخ کند، و جهات دیگرش را به آیت بودنش باقی بگذرد، مانند آیات قرآنی، که هم از نظر بلاغت، آیت و معجزه است، و هم از نظر حکم، آنگاه جهت حکمی آن را نسخ کند و جهت دیگرش همچنان آیت باشد.
و اما نسخ تنها مربوط به احکام شرعی نیست بلکه در تکوینیات نیز هست و اینکه نسخ همواره دو طرف می خواهد، یکی ناسخ، و دیگری منسوخ، و یا یک طرف فرض ندارند و اینکه ناسخ آنچه را که منسوخ از کمال و یا مصلحت دارد، واجد است. ناسخ از نظر صورت با منسوخ تنافی دارد، نه از نظر مصلحت چون ناسخ نیز مصلحتی دارد، که جا پر کن مصلحت منسوخ است، پس تنافی و تناقض که در ظاهر آن دو است، با همین مشترک که در آن دو است، بر طرف می شود، پس اگر پیغمبری از دنیا برود، و پیغمبری دیگر مبعوث گردد، و دو مصداق از آیت خدا هستند که یکی ناسخ دیگری است.
اما از دنیا رفتن پیغمبر اول که خود بر طبق جریان ناموس طبیعت است که افرادی به دنیا آیند، و در مدتی معین روزی بخورند و سپس هنگام فرا رسیدن اجل از دنیا بروند و اما آمدن پیغمبری دیگر و نسخ احکام دینی آن پیغمبر، این نیز بر طبق مقتضای اختلافی است که در دوره های بشریت است، چون بشر رو به تکامل است و بنابراین وقتی یک حکم دینی به وسیله حکمی دیگر نسخ می شود، از آنجا که هر دو مشتمل بر مشتمل بر مصلحت است و علاوه بر این حکم پیامبر دوم برای مردم پیامبر اول صلاحیت ندارد، بلکه برای آنان حکم پیغمبر خودشان صالح تر است و برای مردم دوران دوم حکم پیامبر دوم صالح تر است، لذا هیچ تناقضی میان این احکام نیست و همچنین اگر ما ناسخ و منسوخ را نسبت به احکام یک پیغمبر بسنجیم، مانند حکم عفو در ابتدای دعوت اسلام که مسلمانان عده ای داشتند و عده ای نداشتند و چاره ای جز این نبود که ظلم و جفای کفار را نادیده بگیرند و ایشانرا عفو کنند و حکم جهاد بعد از شوکت و قوت یافتن اسلام و پیدایش رعب در دل کفار و مشرکین که حکم عفو در آن روز به خاطر آن شرائط مصلحت داشت و در زمان دوم مصلحت نداشت و حکم جهاد در زمان دوم مصلحت داشت، ولی در زمان اول نداشت(47).