فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

باب هفتم: در بیان مراتب حکام در شرف و فضیلت

شک نیست که عقل شرع شریف تر و فاضل ترند از سایر حکام، باز ازین دو، عقل افضل و اعظم و اشرفست، هرگاه کامل باشد، چه به عقل توان شناخت، حقیقت هر یک از ایشان را به او تمییز توان کرد، بعضی را از بعض. اگر عقل نبودی شرع نیز شناخته نشدی و در حقیقت عقل، شرعیست در درون آدمی، همچنانکه شرع، عقلیست از برون او. و گرامی تر نعمتی که حق - سبحانه و تعالی - کرامت فرموده بندگان را، عقل است، چرا که اوست مایه زندگی و پایه بندگی، و ازوست فهم و دانش و به اوست حفظ و بینش، راه توحید را به روشنائی او توان دید و به درجات عالیه به هدایت او توان رسید.
و بالجمله مبدأ همه خیرات و منشأ جمیع کمالات، عقل است و بعد از عقل و شرع در شرافت و فضیلت طبع و عادتست، چه طبع و عادت تربیت بدن می کند و عقل و شرع تربیت روح، و مخفی نیست که بدن از برای خدمت روح آفریده شده، پس هر آینه عقل و شرع افضل خواهد بود از طبع و عادت.
و نسبت طبع به عادت، مثل نسبت شرع است به عقل، همانا عادت طبعیست از بیرون، همچنانکه عقل و شرع مدد یکدیگر می کنند، و از یکدیگر قوت می گیرند، تا هر یک به دیگری کامل و تمام می شود، همچنین طبع و عادت نیز مدد یکدیگر می کنند و از یکدیگر قوت می گیرند تا به حدی که گوئی یک چیز می شوند.
و عرف از اینها همه پست تر است و با این پستی، حکم بر همه می کند و بر همه غالب و مستولی است در اکثر مردمان، هر یک از عقل و شرع، امر به متابعت او می کنند مادامی که مخالفت نکند با قوانین ایشان، و چون مخالفت نماید از او اجتناب باید کرد، مگر آنکه از روی تقیه و بیم ضرر، همراهی باید کرد.

باب هشتم: در بیان حکمت تسلط این حکام بر آدمی

بدانکه غایت اصلی از آفرینش انسان، آنست که نفس ناطقه او آهسته آهسته ترقی کند و به کمالی برسد که لایق اوست، و بدن به جهت آن آفریده شده که آلتی باشد نفس را در تحصیل آن کمال؛ و منتهای آن کمال، آنست که بداند و شناسد هستی را، همچنانکه هست، و فراهم آورد جمیع موجودات را در نفس خود، و جمع کند همه کاینات را در عالم خویش، جمعیتی از شایبه تفرقه مبرا، و احدیتی از زنگ کثرت معرا، و از این جهت است که ایزد متعال در نهاد او از اصول عوالم سه گانه، اعنی عقل و خیال و حس، مثالی گذاشته و از هر یک از اینها به جهت او نصیبی ارزانی داشته، تا اینکه روز بروز هر یک از اعضا و قوا{ی } را بجای خود بکار فرماید و رفته رفته اخس را مسخر اشرف نماید، و آخرالامر چنان شود که از گریبان همه کاینات سر برزند، و از او هر چه از هر کدام سرزند، سرزند، و در حقیقت جان آسمان و زمین و روح جمیع موجود است، بالا و پایین گردد، و این نه جای تعجب است چه حقیقت انسان با وجود وحدت و بساطت، کمال جامعیت دارد به حیثیتی که مشتمل بر اصول موجودات عالم کون و فساد، اعنی حیوان و نباتات و جماد هست، و کار هر یک از اینها از او صادر می شود، پس چرا نتواند بود که در سلوک راه خدای عزوجل، هرگاه بر صراط مستقیم سایر باشد، بجائی رسد که جامعیتش ازین بیشتر و شمولش از این زیادتر شود، و پوشیده نیست که به پیروی عقل و شرع به این مقام عالی توان رسید و به دستیاری علم و عمل، این خلعت زیبا توان پوشید، و حکمت تسلط طبع بر آدمی، آنست که در این، خدمت بدن کند و بنیه را محافظت نماید تا روح در آن به آسایش تصرف تواند کرد، پس هرچه منافی و مخالف بود، دور اندازد، و هر چه ملایم و موافق باشد، به خود نزدیک سازد، و این به مددکاری عادت از پیش تواند رفت و به دستیاری اخلاق پسندیده که از او به حصول پیوندد، آسان تواند شد.
و فایده تسلط عرف بر آدمی، آن است که معاونت و تصرف او کند در پیروی سایر حکام، چه اگر لجام عرف نبودی، مرکب بدن خود سرکشی و اتباع شهوات، آسان بودی و استغراق در لذات فانی که منافی مقصد اصلی است، روز بروز زیاده شدی، مثلا اگر چه مردمان از غیبت غیبت کنندگان و تجسس عیب جویان، ایمن بودندی و از سرزنش اکفاء و اقران باک نداشتندی، خود را از اعمال قبیحه و ملکات مهلکه چندان محافظت نکردندی، و مواظب بر طاعات و عبادات همچنانکه باید نشدندی، و از این معلوم تواند کرد که اشقیاء در تکمیل سعداء، مدخلی عظیم دارند، و مردمان را از دشمنان، نفعها می رسد که از دوستان نتواند رسید.

باب نهم: در بیان آنکه با اختلاف حکام، مصلحت در پیروی کدام است.

عقل هر گاه کامل باشد مقدم است بر سایر حکام؛ تا او باشد، دیگری را حکم نمی رسد، پس اگر دیگری به خلاف او حکم کند نباید شنید، چرا که او اشرف و افضل است از همه، و با شرع موافق است، و همیشه سایر حکام تابع وی اند و همچنین عقل احتیاج به ترجیح تمییز ندارد، چرا که تعارض و اشتباه نزد او نمی باشد، لیکن این عقل مختص به انبیاء و اولیاست و کسی را که این عقل نباشد، باید که شرع را بر همه مقدم دارد، چرا که شرع قائم مقام عقل کامل است برای کسی که عقل کامل ندارد، پس صاحب عقل ناقص را باید تابع شرع شود، یعنی کسی که شرع را مخالف عقل خود یابد، باید که عقل خود را به خطا منسوب دارد، و طعن در شرع نکند.
و بعد از عقل و شرع، طبع و عادتست و چون این هر دو را در بدن آدمی برای آن گذاشته اند که آن را مدتی به پای دارد تا روح در آن کسب کمال کند، و به منتهای کمالی که لایق اوست برسد، پس هرگاه حکم ایشان با یکدیگر مختلف شود، حکم هر کدام که درین غرض بیشتر مدخل دارد مقدم باید داشت چرا که درین هنگام بیشتر اطاعت خالق خود کرده و به مصلحتی که از برای آن مخلوق شده بیشتر اقدام نموده از آن دیگر، و اگر هر دو مساوی باشند در این غرض، یا هیچکدام را مدخلی نباشد، هر کدام را خواهد مقدم دارد، چه درین هنگام اطاعت و عصیان ایشان یکسانست، و عرف هرگاه مدد عقل و شرع بیشتر کند از طبع و عادت، مقدم است بر طبع و عادت. و همچنین هرگاه مدد یکی از این دو کند که ادخل باشد در اقامت بدن از آن دیگر، مقدم است بر آن دیگر.
و بالجمله چون غرض از وضع حکام در انسان آنست که عالم ملک، خدمت عالم ملکوت کند، و شهوات مسخر عقول گردد، و انسان را کمالات اخرویه در دنیا مکتسب گردد تا در آخرت مرفه و برخوردار باشد و از عقوب رستگار، پس هرگاه که تربیت این امر کند و سود به این رساند، باید کرد و هر چه مخل باشد و زیان رساند نباید کرد و هر چه نه سود دارد نه زیان، یکسان باید شمرد.