فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

باب ششم: در بیان شناختن خود

(در بیان شناختن خود) که فرمانبر این حکام پنج گانه است و آن نفس ناطقه انسانیست که در حقیقت، انسان عبارت از آن است، و چون بر یک حال نمی باشد بلکه متقلب است میان عقل و طبع، به حیثیتی که هر یک از اینها برو غالب گردد، همانا عین آن شود، آن را قلب گویند. پس اگر عقل بر او غالب گردد، به مددکاری فرشتگان فرشته شود به صفت، چه عقل و فرشته هر یک از یک حقیقت اند، و اگر طبع بر او غلبه کند، اگر این غلبه از جهت شهوت باشد، بهیمه گردد به صفت، و در سلک چرندگان انخراط یابد، چه شهوت مایه بهیمیت است. و اگر از غضب باشد، سبعی گردد به صفت، و در شمار ددان در آید، چه غضب معنی سبعیت است، و اگر از جهت مکر و حیله و دروغ و فریبندگی باشد، شیطانی گردد از شیاطین انس، چه حقیقت شیطان با این معنی ها متحد است.
و نفس را از جهت مغلوبیت در تحت فرمان حکام پنج گانه، چهار مرتبه است: اگر خویش را به کردار زشت و گفتار ناشایسته امر کند آن را نفس اماره گویند، و اگر از این یک گام فراتر نهاده، خود را بر ارتکاب منهیات و اقدام بر معاصی، ملامت کند، آن را نفس لوامه گویند، و اگر از این قدمی بیشتر گذاشته به سود و زیان خویش بینا شده باشد تا به حدی که خود را بر خیرات داده و همواره برلوح ضمیر، نقش های پسندیده نگارد، آن را نفس ملهمه خوانند و اگر از این مرتبه هم ترقی کرده از حیرت و انقلاب برآمده، با عل آرام گرفته باشد، و به سرمنزل اطمینان رسیده، آن را نفس مطمئنه گویند.
و بباید دانست {که پیوسته }، در درون آدمی از حکام را با یکدیگر کارزار است و هر یک را از دیگری کارزار، و همواره در برابر صفوف فرشتگان، صفوف شیاطین ایستاده، میان لشکر خیر و سداد، و جنود شر و فساد، جنگ و جهاد می باشد، تا حلول اجل و انتهای امل.
سعید آن است که در آخر حال، جنود فرشتگان در و بر لشکر شیاطین غالب و قاهر باشند و شقی آنکه در خاتمه کار عقلش مغلوب طبع و مقهور هوی بود.
و قلب چون به حسب اصل فطرت صافی و لطیف آفریده شده، نسبتش به قبول آثار ملکیه و شیطنت مساویست، اگر در برابر لشکر شیاطین، ایستادگی کند و دست ظنون کاذبه و اوهام باطله را از خود کوتاه سازد، و تشبه به ملکات پاکان و تخلق به اخلاق خردمندان را شیوه خود سازد، مَسند ملایکه و مَهبط فرشتگان شود و اگر پیروی شهوت و غضب که لازمه و هواست کند، و آمد و شد ابلیس را به خود راه دهد، بجایی می رسد که آشیانه شیاطین و بازیگاه اولاد ابلیس گردد.

باب هفتم: در بیان مراتب حکام در شرف و فضیلت

شک نیست که عقل شرع شریف تر و فاضل ترند از سایر حکام، باز ازین دو، عقل افضل و اعظم و اشرفست، هرگاه کامل باشد، چه به عقل توان شناخت، حقیقت هر یک از ایشان را به او تمییز توان کرد، بعضی را از بعض. اگر عقل نبودی شرع نیز شناخته نشدی و در حقیقت عقل، شرعیست در درون آدمی، همچنانکه شرع، عقلیست از برون او. و گرامی تر نعمتی که حق - سبحانه و تعالی - کرامت فرموده بندگان را، عقل است، چرا که اوست مایه زندگی و پایه بندگی، و ازوست فهم و دانش و به اوست حفظ و بینش، راه توحید را به روشنائی او توان دید و به درجات عالیه به هدایت او توان رسید.
و بالجمله مبدأ همه خیرات و منشأ جمیع کمالات، عقل است و بعد از عقل و شرع در شرافت و فضیلت طبع و عادتست، چه طبع و عادت تربیت بدن می کند و عقل و شرع تربیت روح، و مخفی نیست که بدن از برای خدمت روح آفریده شده، پس هر آینه عقل و شرع افضل خواهد بود از طبع و عادت.
و نسبت طبع به عادت، مثل نسبت شرع است به عقل، همانا عادت طبعیست از بیرون، همچنانکه عقل و شرع مدد یکدیگر می کنند، و از یکدیگر قوت می گیرند، تا هر یک به دیگری کامل و تمام می شود، همچنین طبع و عادت نیز مدد یکدیگر می کنند و از یکدیگر قوت می گیرند تا به حدی که گوئی یک چیز می شوند.
و عرف از اینها همه پست تر است و با این پستی، حکم بر همه می کند و بر همه غالب و مستولی است در اکثر مردمان، هر یک از عقل و شرع، امر به متابعت او می کنند مادامی که مخالفت نکند با قوانین ایشان، و چون مخالفت نماید از او اجتناب باید کرد، مگر آنکه از روی تقیه و بیم ضرر، همراهی باید کرد.

باب هشتم: در بیان حکمت تسلط این حکام بر آدمی

بدانکه غایت اصلی از آفرینش انسان، آنست که نفس ناطقه او آهسته آهسته ترقی کند و به کمالی برسد که لایق اوست، و بدن به جهت آن آفریده شده که آلتی باشد نفس را در تحصیل آن کمال؛ و منتهای آن کمال، آنست که بداند و شناسد هستی را، همچنانکه هست، و فراهم آورد جمیع موجودات را در نفس خود، و جمع کند همه کاینات را در عالم خویش، جمعیتی از شایبه تفرقه مبرا، و احدیتی از زنگ کثرت معرا، و از این جهت است که ایزد متعال در نهاد او از اصول عوالم سه گانه، اعنی عقل و خیال و حس، مثالی گذاشته و از هر یک از اینها به جهت او نصیبی ارزانی داشته، تا اینکه روز بروز هر یک از اعضا و قوا{ی } را بجای خود بکار فرماید و رفته رفته اخس را مسخر اشرف نماید، و آخرالامر چنان شود که از گریبان همه کاینات سر برزند، و از او هر چه از هر کدام سرزند، سرزند، و در حقیقت جان آسمان و زمین و روح جمیع موجود است، بالا و پایین گردد، و این نه جای تعجب است چه حقیقت انسان با وجود وحدت و بساطت، کمال جامعیت دارد به حیثیتی که مشتمل بر اصول موجودات عالم کون و فساد، اعنی حیوان و نباتات و جماد هست، و کار هر یک از اینها از او صادر می شود، پس چرا نتواند بود که در سلوک راه خدای عزوجل، هرگاه بر صراط مستقیم سایر باشد، بجائی رسد که جامعیتش ازین بیشتر و شمولش از این زیادتر شود، و پوشیده نیست که به پیروی عقل و شرع به این مقام عالی توان رسید و به دستیاری علم و عمل، این خلعت زیبا توان پوشید، و حکمت تسلط طبع بر آدمی، آنست که در این، خدمت بدن کند و بنیه را محافظت نماید تا روح در آن به آسایش تصرف تواند کرد، پس هرچه منافی و مخالف بود، دور اندازد، و هر چه ملایم و موافق باشد، به خود نزدیک سازد، و این به مددکاری عادت از پیش تواند رفت و به دستیاری اخلاق پسندیده که از او به حصول پیوندد، آسان تواند شد.
و فایده تسلط عرف بر آدمی، آن است که معاونت و تصرف او کند در پیروی سایر حکام، چه اگر لجام عرف نبودی، مرکب بدن خود سرکشی و اتباع شهوات، آسان بودی و استغراق در لذات فانی که منافی مقصد اصلی است، روز بروز زیاده شدی، مثلا اگر چه مردمان از غیبت غیبت کنندگان و تجسس عیب جویان، ایمن بودندی و از سرزنش اکفاء و اقران باک نداشتندی، خود را از اعمال قبیحه و ملکات مهلکه چندان محافظت نکردندی، و مواظب بر طاعات و عبادات همچنانکه باید نشدندی، و از این معلوم تواند کرد که اشقیاء در تکمیل سعداء، مدخلی عظیم دارند، و مردمان را از دشمنان، نفعها می رسد که از دوستان نتواند رسید.