فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

باب چهارم: در شناخت عادت

عادت قوتیست که برمی انگیزاند آدمی را بر کردن امری که ملایم عقل یا هوای او شده باشد، به تکرار و موانست، بعد از آنکه ملایم نبوده باشد یا ملایمت او زیاده شده باشد، بعد از آنکه کمتر بوده باشد، خواه آن امر موافق مقتضای عقل یا شرع باشد یا نه، مقبول خردمندان باشد یا نه، سودمند باشد یا نه، پیروی او آن را قوت می دهد و زیاده می گرداند، و ترک او آن را ضعیف و کم می کند تا به حدی که برطرف شود و زایل گردد.

باب پنجم: در شناخت عرف

عرف دستوریست که عامه مردمان در میان خود وضع کرده باشند، و بر خود لازم و واجب ساخته که به آن عمل نمایند، و مخالفت آن را قبیح شمرند، هر چند عمل به آن، ناملایم طبع و دشوار باشد. هر یک در مخالفت آن از سرزنش دیگری اندیشد، و این دستور مختلف می باشد به اختلاف ازمنه و بلاد و طوایف، گاه موافق عقل و شرع و طبع می باشد و گاه نه؛ گاه مقبول مردم فهمیده می باشد و گاه نه.
آنچه موافق آن سه و مقبول این فرقه نباشد، التزام آن حماقت است مگر آنکه از باب تقیه و خوف ضرر باشد، و عرف اگر مشتمل بر غلبه و استیلای باشد، آن را سلطنت خوانند و هر اجتماعی را ناچار است از سلطنتی تا جمعیت ایشان نظام گیرد، و اسباب تعیش ایشان انتظام پذیرد.
و فرق میان شرع و سلطنت آنست که سلطنت اصلاح جمعیت نفوس جزئیه و نظام اسباب معیشت ایشان می کند تا در دنیا باشند و بس و آن از نفوس جزئیه صادر می شود که خطا بریشان رواست.
و شرع اصلاح جمعیت کل و نظام مجموع دنیا و آخرت با هم با بقای صلاح هر یک در هر یک؛ پس ناچار به یاد جماعت دهد که ایشان را بازگشت به عالمی بالاتر از این عالم خواهد بود که باقی و جاوید باشد، و آنکه سعادت حقیقی آنست، و آنکه آن حاصل نمی شود مگر به گردانیدن رغبت از شهوات و لذات این جهان، پس تمیز کند میان کارهایی که در آخرت سودمند باشد و کارهایی که در آنجا سود ندهد {سودمند نباشد} یا ضرر رساند و به مثوبات آن امیدوار گرداند، و به عقوبات این بیم کند و این صادر نمی تواند شد مگر از عقول کلیه کامله که معصوم اند از خطا و زلل. پس افعال سلطنت ناتمام است، و به شرع تمام تواند شد و افعال شرع تمام است و محتاج به سلطنت نیست، و باز نفع اکثر امور سلطنت از ذات مأمور بیرون است و نفع امور شرع در ذات او داخل.
مثلا سلطنت امر به تجمل می کند برای نظر ناظران که از ذرات متجمل بیرونند، و شرع امر به نماز و روزه، می فرماید که نفعش به نماز کننده و روزه دارنده می رسد. و بالجمله نسبت سلطنت به شرع به منزله بدن است روح را، و به منزله بنده است خواجه را. گاه سخن او شنود و فرمان برد و گاه نه، گاه سلطنت شرع را فرمان برد و احکام شرع را انقیاد نماید. ظاهر عالم که ملکست منقاد باطن عالم شود که ملکوتست، محسوسات در سایه {میانه }معقولات در آیند، و اجزاء به جانب کل حرکت نمایند، و رغبت در باقیات صالحات پدید شود، و زهد در فانیات هالکات به حصول پیوندد، و راحت از مؤذیات حاصل گردد، و خیرات به عادات مکتسب گردد، و هر روز که بر آدمی می گذرد، بهتر از روز پیش باشد او را، پس حقتعالی روز بروز بندگان را هدایت کند و نصرت دهد و توفیق بخشد، خصوصاً پادشاهی را که رعیت را بر انقیاد شرع داشته و خود نیز انقیاد نموده و گاه باشد که بدن سبب بر دل آن پادشاه از انوار ملکوت، آن مقدار نازل شود که دلش به آن نشأت(156) بینا شود و او را شوق تشبه و روحانیت به درجات عالیه رسانده تا چنانکه در این نشأت پادشاهست، در آن نشأت نیز پادشاه باشد، چرا که {عمل } او باعث هدایت جمعی کثیر از رعیت شده، پس ناچار روحانیت او را از روحانیت {روحانیت } هر یک از ایشان، پیوسته اثرها و مددها رسد و هرگاه سلطنت فرمان شرع نبرد، حواس امیر می شوند بر عقول، و ملکوت مسخر ملک گردد، و خشوع و انقیاد سافل، عالی را روی در زوال نهد و رغبت در فانیات پدید آید، و زهد در باقیات صالحات به حصول پیوندد، و شرور به عادات مکتسب گردد، و هر روز که بر آدمی می گذرد بدتر از روز پیش باشد او را، پس حق {سبحانه و} تعالی روز بروز بندگان را فرو گذارد و هدایت و نصرت از ایشان بازگیرد و بالجمله خلاف اموری که اولا مذکور شد رو نماید، نعوذ بالله من ذلک.

باب ششم: در بیان شناختن خود

(در بیان شناختن خود) که فرمانبر این حکام پنج گانه است و آن نفس ناطقه انسانیست که در حقیقت، انسان عبارت از آن است، و چون بر یک حال نمی باشد بلکه متقلب است میان عقل و طبع، به حیثیتی که هر یک از اینها برو غالب گردد، همانا عین آن شود، آن را قلب گویند. پس اگر عقل بر او غالب گردد، به مددکاری فرشتگان فرشته شود به صفت، چه عقل و فرشته هر یک از یک حقیقت اند، و اگر طبع بر او غلبه کند، اگر این غلبه از جهت شهوت باشد، بهیمه گردد به صفت، و در سلک چرندگان انخراط یابد، چه شهوت مایه بهیمیت است. و اگر از غضب باشد، سبعی گردد به صفت، و در شمار ددان در آید، چه غضب معنی سبعیت است، و اگر از جهت مکر و حیله و دروغ و فریبندگی باشد، شیطانی گردد از شیاطین انس، چه حقیقت شیطان با این معنی ها متحد است.
و نفس را از جهت مغلوبیت در تحت فرمان حکام پنج گانه، چهار مرتبه است: اگر خویش را به کردار زشت و گفتار ناشایسته امر کند آن را نفس اماره گویند، و اگر از این یک گام فراتر نهاده، خود را بر ارتکاب منهیات و اقدام بر معاصی، ملامت کند، آن را نفس لوامه گویند، و اگر از این قدمی بیشتر گذاشته به سود و زیان خویش بینا شده باشد تا به حدی که خود را بر خیرات داده و همواره برلوح ضمیر، نقش های پسندیده نگارد، آن را نفس ملهمه خوانند و اگر از این مرتبه هم ترقی کرده از حیرت و انقلاب برآمده، با عل آرام گرفته باشد، و به سرمنزل اطمینان رسیده، آن را نفس مطمئنه گویند.
و بباید دانست {که پیوسته }، در درون آدمی از حکام را با یکدیگر کارزار است و هر یک را از دیگری کارزار، و همواره در برابر صفوف فرشتگان، صفوف شیاطین ایستاده، میان لشکر خیر و سداد، و جنود شر و فساد، جنگ و جهاد می باشد، تا حلول اجل و انتهای امل.
سعید آن است که در آخر حال، جنود فرشتگان در و بر لشکر شیاطین غالب و قاهر باشند و شقی آنکه در خاتمه کار عقلش مغلوب طبع و مقهور هوی بود.
و قلب چون به حسب اصل فطرت صافی و لطیف آفریده شده، نسبتش به قبول آثار ملکیه و شیطنت مساویست، اگر در برابر لشکر شیاطین، ایستادگی کند و دست ظنون کاذبه و اوهام باطله را از خود کوتاه سازد، و تشبه به ملکات پاکان و تخلق به اخلاق خردمندان را شیوه خود سازد، مَسند ملایکه و مَهبط فرشتگان شود و اگر پیروی شهوت و غضب که لازمه و هواست کند، و آمد و شد ابلیس را به خود راه دهد، بجایی می رسد که آشیانه شیاطین و بازیگاه اولاد ابلیس گردد.