فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

الباب الثامن: فی تعلیم السلوک فی خدمه الملوک و الریاسه و ما یتعلق بالسیاسه

پر ظاهر است که پادشاهان را به نفس نفیس خود پیوسته به دقایق امور عظیمه پرداختن و کلیات و جزئیات آن را به تنهایی تمشیت دادن از ممتنعات است و وزرا و وکلا و امرا و ارکان دولت همگی اسباب شغل خطیر جهانداری و به منزله اطناب سرادق شهریاریند؛ باید پیوسته به نظر دقیق ثاقب و تأمل و تفکر صایب دفاتر اوضاع ازمنه و دهور و نسخه جات جمع و خرج روزنامچه امور سنین و شهور احوال سلاطین عدالت آیین سلف را منظور و از آن تجربه ها و عبرت ها مستفاد و معلوم و در اجرای قوانین امور و تدبیر محافظت ثغور به کار بسته، دقیقه غافل نگردند و در توفیر مداخل خزاین و تقدیر مخارج آن به نحوی که بنای آسایش عباد و معموری بلاد از تعدی و بیداد منهدم نگردد و غبار بددعایی به دامن پادشاهان ننشیند کوشند، والا توفیر و دولتخواهی نخواهد بود زیرا که در این مقام مفاسد بیش از فواید آن خواهد بود و بالجمله در همه ابواب بر وجهی که سلوک نمایند که مقرون به رضای حضرت خالق و مشحون به صلاح دولت مصلحت خلایق باشد.
صاحب السلطان کراکب الأسد یغبط بموقعه و هو اعلم بموضعه.
مصاحب پادشاه مانند کسی است که سوار شیری شده باشد، دیگران رشک می برند بر او و آرزوی منزلت او می کنند و او داناترست به منزلت خود از خوف و خطر.
این کلام اعجاز نظام به غایت عالی مقام، برالسنه و افواه خواص و عوام دایر و سایر است و مراد از آن - والله یعلم - تحذیر و تخویف و تعلیم نزدیکان و مقربان ملوکست که در همه حال مراقب احوال خود بوده در جمیع امور از دقایق احتیاط غافل نگردند و به التفات ایشان مطمئن خاطر نباشند و به ناخن طمع، رخسار اعتبار خود نخراشند و در ارتکاب امور غیر مرضیه ایشان، جسارت ننمایند و هلاکت و خسارت خود روا ندارند. و گفته اند:
ز خندیدن شیر نگردی دلیر - نه خنده است دندان نمودن ز شیر
بدانکه بهترین مراتب احتیاط مرفرقه مقربان بساط را، آن است که یک لمحه از ذکر و یاد خدا غافل نگردند و دادخواهی مظلومان و اعانت ملهوفان و قضاء حوایج مؤمنان را در پاسداری مرتبه و دولت خود عمده شناسند و به قدر مقدور و میسور، ملوک را به عدالت که سبب بقای عمر و دولت ایشانست ترغیب و تحریص، و از ظلم و عدوان و ستم و طغیان توهیم و تخویف نمایند و به غایت الغایت حذر کنند از کلمه که در آن فی الجمله اشعاری باشد بر راضی بودن بر ظلم که آن محض خیانت و نمک به حرامیست و بزودی خدای بزرگی که مقلب القلوب است دل آن پادشاه را از او بگرداند و ضرر عظیم از جانب آن ملک عاجلاً به او برساند. چنانچه حدیث صدق مشحون من اعان ظالماً سلطه الله علیه بر آن دلالت دارد، و بر اهل تجربه این معنی واضحست. حاصل معنی حدیث شریف اینکه کسی که اعانت ظالم کند بر ظلم نمودن او، الله تعالی آن ظالم را بر او مسلط کند و داد مظلوم از او بستاند.
مجملاً در هر حالی از احوال و هر امری از امور صلاح دین و دولت پادشاه را منظور داشته، قلم و قدم از مسطر راستی و منهج نفس الامر بیرون نگذارند و خوشنودی پادشاه پادشاهان و خالق زمین و آسمان را که مقرون به عدل و احسان و تحصیل دعای خیر مؤمنان و خسته دلان و ضعیفان و عجزه و بینوایانست از اعظم توفیرات دیوانی شمارند و در غیبت و حضور، در مراتب اخلاص و دولتخواهی یکسان، و در شدت و رخا و سرا و ضرا و محنت به یک عنوان طریقه وفاداری سپارند و مذاکره حکایت خواجه نظام الملک که در باب اقبال دولت در تلو حکایت وزرا مذکور گشت در این مقام نیز مناسب است.
اصحب السلطان بالحذر والصدیق بالتواضع و بالبشر، والعدو بما تقوم به علیه حجتک. المکانه من الملوک مفتاح المحنه و بذر الفتنه. احرس منزلتک عند سلطانک و احذر ان یحطک عنها التهاون عن حفظ ما یرقاک الیه.
ملازمت کن پادشاه را با آگاهی و احتیاط، و دوست را به تواضع و شکفته روی، و دشمن را به چیزی که قایم می شود به آن چیز دلیل حقیقت تو بر او. تقرب پادشاهان کلید محنت است و تخم فتنه است. حفظ و حراست کن قرب و منزلت خود را نزد پادشاه خود و بترس از اینکه بیندازد تو را از آن مرتبه که داری، سستی و سهل انگاری در محافظت آنچه سبب بالا بردن تو به آن مرتبه شده.
بدانکه خدمت ملوک و سلاطین ذی شأن امریست به غایت صعبناک و به اندک مساله و غفلت سبب می شود برای هوان و هلاک. چنانچه از تتبع اخبار و حکایات ملوک و خدمتکاران معلوم و به رجوع به تجربه و وجدان، مفهوم است؛ چه کسی را که چنانکه در طی عبارات شریفه مذکور می شود عتاب او به زبان شمشیر و عذر پذیرفتن او با خذیقر و قطمیر باشد، سلوک با او کمال دشواری دارد و اندک خلاف او پی شعله غضب را در ضمیر ملوک که موصوف به سطوت و شوکت اند به اشتغال می آرد لهذا ملازم درگاه بلندگاه پادشاهان ذی شأن می آید همواره مترقب و مترصد مرغوب و مطلوب، و بر حذر از سخط و غضب ایشان باید بوده، مراقبت حالات متنوعه ملوک را بر تأمل احوال خویشتن، و تحصیل رضای ایشان را از اکتساب لذت و راحت خود اهم شمارد و در این باب نقلها{ی } بسیار در کتب مسطور و بر افواه خواص و عام مستفیض و مشهور است.
چنانکه مروی است که امرای سلطان محمود غزنوی از اختصاص لطف حضرت سلطان به ایاز اظهار شکایت می کردند و گاهی به کنایه و تلمیح به معرض اظهار می آوردند. سلطان برای بیان تفضیل او بر ایشان، روزی با کوکبه تمام و عموم امرای کثیرالاحترام به دامن کوهی رفت که بر قله آن قطعه برفی مانده و بر سایر اطراف و جوانب آن حرارت آفتاب تابستانی آتش افشانده. سلطان حاضر نمود بر حالی که همه امرا از مشقت سفر بستوه آمده و پشت به کوه داده شکایت تعب و رنج به یکدیگر می کردند و تمنای قرب وصول به منزل را به زبان می آوردند. شاه به ایاز گفت که از چه دانستنی که ما را به برف رغبت است(150) با آنکه غیبت تو از خدمت ما بدون رخصت خلاف عادت است؟ جواب گفت: چون دیدم نواب همایون بر این کوه نگریست رغبت طبع همایون {به } برف در خاطرم خلید؛ لهذا بدون امر سلطانی به احضار آن شتافتم و عذر خستگی و ماندگی را در شریعت اخلاص مقبول نیافتم. سلطان روی به امرا کرده گفت که سبب کثرت التفات ما به این غلام کم بها همین است که او همیشه مراقب حرکات و ارادات ماست و شما طالب راحت خویشید و او رضای ما می جوید و {شما }رضای خود می اندیشید. و بدانکه این نقل اگر چه مناسب خدمت ملوک ذیی شأنست اما به تعلیم طریق خدمت خالق انس و جان انسب می نماید و در کسب قرب ساحت عزت و جبروت پادشاه حقیقی رعایت آن بیش از این می باید.
لا تصدعوا علی سلطانکم فتذموا غب امرکم. قل ما تدوم موده الملوک والخوان.
مخالفت مکنید یا متفرق مشوید بر پادشاه خود پس مذموم کنید عاقبت کار خود را. کم است اینکه همیشه باشد محبت پادشاهان و بغایت خیانت کنندگان.
این فقره شریفه در نهج البلاغه نیز مذکور است(151). بعض از شراح آن رضوان الله علیهم در آن دو احتمال ذکر کرده اند یکی آنکه مراد از سلطان، آن حضرت باشد (صلوات الله علیه). پس ممکن است معنی چنان باشد که ترجمه شده. و احتمال دیگر آنکه مراد حکام جور بنی امیه باشند که بعد از آن حضرت مسلط شدند و بنابراین می تواند بود معنی این باشد که اطاعت کنید و مدارا نمایید و خود را پراکنده منمایید و پایمال حوادث مسازید از راه مخالفت ایشان؛ پس مذمت کنید یکدیگر را؛ و بعد از آن پشیمانی کشید.
غرض منع مردمانست از مخالفت و خروج بر ایشان که نفعی جز مذمت نبخشد و انتظار فرج از جانب خدا و صبر الیق است؛ والله یعلم.
اذا زادک السلطان تقریباً فزده اجلالاً.
هرگاه زیاد کند ترا پادشاه از روی نزدیک ساختن به خود، پس زیاد کن بجا آوردن تعظیم و تبجیل او را.
این تعلیمی است مقربان درگاه ملوک را که هر چند مقرب تر گردند باید که تعظیم و اجلال ایشان را بیشتر مراعات نمایند تا از عهده شکر شفقت و مرحمت ایشان برآیند. وایضا به سبب اینکه توقع پادشاهان رعایت تعظیم وادب ایشان را از مقربان درگاه خود به طور و طرز ایشان واقف شده اند، بیشتر است از جمعی که راهی در آن درگاه نداشته باشد و از رسوم و آداب ایشان بی خبر باشند. پس هر چند کس مقرب پادشاه گردد، گمان این نکند که با او مانند دوستان و مصاحبان دیگر که برای ایشان رعایت تعظیم و اجلال یکدیگر چندان لازم نیست سلوک می توان نمود.
اذا زادک اللئیم الجلالاً فزده اذلالاً.
هرگاه زیاد کند ناکس تعظیم ترا، پس زیاد کن تو خار نمودن او را.
وجهی که از برای این معنی توان گفت اینست که دنی پست مرتبه هر تذلل و افتادگی که کند غالبا برای مطلبی از مراتب دنیویه که در ذهن او عظیم و خطیر است می کند بلکه تا او را مقدور باشد حیله ها می انگیزد برای انجاح مطلب خود و می تواند بود که این تذلل نیز از مقدمات این حیله ها باشد و نیز ممکن است که از قبیل امر به معروف و نهی از منکر باشد که مراد از خار کردن او فهمانیدن او باشد که لئامت شیوه نامتوجه است و ترک آن اولی است؛ والله یعلم.
ثلاثه مهلکه الجرأه علی السلطان و ائتمان الخوان و شرب السم للتجربه.
سه چیز است که هلاک کننده است: جرأت نمودن بر پادشاه؛ و امین نمودن و اعتماد کردن به کسی که به غایت خاین باشد و آشامیدن زهر برای تجربه.
جرأت به معنی سرعت و داخل شدن غفلت به غیر اذن است پس بنابراین می تواند بود که از جمله جرأت نمودن بر سلطان که مهلک است این باشد که در سخن گفتن پیش دستی نماید و بی تأمل و تدبر سخن گوید و غافل و بدون رخصت داخل شود والله تعالی یعلم.
من تشاغل بالسلطان لم یتفرغ للاخوان. من استقاده هواه استحوذ علیه الشیطان. من خان سلطانه بطل امانه.
کسی که مشغول شد به مصاحبت پادشاه، فارغ نمی شود برای اهتمام به امور برادران دینی و دنیوی خود. کسی که زمام اختیار او را بکشد نفس اماره به آنچه خواهش اوست، غالب و مستولی می شود بر او شیطان. کسی که خیانت کند با پادشاه خود، باطل می شود امان او.
یعنی امنیت از غضب پادشاه نخواهد داشت بلکه خود را در معرض هلاکت خواهد انداخت.
من کثر احسانه کثر خدمه و اعوانه. احق من تطیعه من لا تجد منه بداً ولا تستطیع لأمره ردا. اقل ما یجب للمنعم ان لا تعصی بنعمته.
کسی که بسیار باشد نیکوئی و انعام کردن او با خلق، بسیار می باشد خدمت گذاران او یاری کنندگان او در امور. سزاوارتر کسی که اطاعت او کنی کسی است که چاره نباشد ترا از اطاعت او و قدرت نداشته باشی به نافرمانی او. اقل آنچه واجب است بر عطا کننده و نعمت دهنده این است که معصیت او نکنی به سبب نعمت او.
یعنی نعمتهای او را آلت نافرمانی او نکنی، مثل اینکه الله تعالی به شخصی پادشاهی و بزرگی داده که او در میان بندگان که ودایع اویند، عدالت و دادخواهی کند و به محافظت عرض و جان و اموال ایشان از اشرار و مفسدین قیام نماید نه اینکه آن قدرت و پادشاهی را آلت ظلم و ستم نماید و عجزه را پایمال حوادث سازد و مثل این است جمعی را که پادشاه از روی شفقت، حکومت و سلطنت انعام دهد و بر جمعی مسلط سازد که محافظت عرض و مال رعیت او نماید. آن حاکم آن تسلط و انعام او را وسیله ظلم و ستم و تعدی بر رعیت او از زیردستان و عجزه نموده در اخذ اموال بی حسابات، دقیقه فوت ننماید تا عاقبت او در دنیا به معزولی و خفت و خواری، و در عقبی به عذاب جباری منجر شود؛ پس باید پادشاه کارآگاه، بیدار دل و صاحب بصیرت باشد و به جمعی شایسته و امتحان فرموده، حل و عقد امور را مفوض دارد که به حلیه نجابت طبع و طریقه عدالت و مروت و کیاست متحلی و از صفت ذمیمه و تغلب و تعدی و طمع و غفلت و بی خبری متخلی باشند.
منقولست که انوشیروان عادل به پسر خود وصیت می کرد که نظر کن در عمال خود که هر که از ایشان ضیتعی دارد و آن را معمور گردانیده است او را بر خراج بگمار، و هر که غلامان و ملازمان را خوب تربیت کرده است او را بر لشکری سرکردگی ده، و هر که اهل بیت دارد و ایشان را نیکو رعایت می نماید او را بر نفقات و امر اهل بیت اختیار ده و حکم او بر ایشان روان گردان و همچنین بر جمیع خادمان امر مناسب رجوع نما، تا کارهای تو پراکنده و پریشان نشود و مملکت و رعیت تو فاسد نگردد.
منازعه الملوک تسلب النعم. مجاهره الله بالمعاصی تعجل النقم. الجرأه علی السلطان اعجل هلک. لا تطمعن فی موده الملوک فانهم یوحشونک انس ما تکون بهم و یقطعونک اقرب ما تکون الیهم. لا تکثرن الدخول علی الملوک فانهم ان صحبتهم ملوک و ان نصحتهم غشوک. لا ترغب فی خلطه الملوک فانهم یستکثرون من الکلام ردالسلام و یستقلون من العقاب ضرب الرقاب. من اجترء علی السلطان فقد تعرض للحرمان. من سئل ما لا یستحق قوبل بالحرمان. قلیل یدوم خیر من کثیر ینقطع. من الحموق الداله علی السلطان. من حسنت کفایته احبه سلطانه(152). لا تلتبس بالسلطان فی وقت اضطراب الأمور علیه فان البحر لا یکاد یسلم راکبه مع سکونه فکیف مع اختلاف ریاحه و اضطراب امواجه. شرالوزراء من کان لللاشرار و زیراً. شرالأمراء من کان الهوی علیه امیراً.
نزاع با پادشاهان برطرف می کند نعمت ها را. آشکارا و بی پروا مرتکب معاصی شدن، سبب زود نازل شدن خشم ها و غضب های الهی است. جرأت نمودن بر پادشاه نزدیک تر هلاکتی است. طمع مکن در دولتی پادشاهان، پس به درستی که ایشان غمناک و خایف می گردانند، ترا در وقتی که تو در آن وقت از همه اوقات خاطر جمع تر باشی از ایشان؛ و قطع می کنند از تو دوستی خود را در وقتی که قرب تو در آن وقت نزد ایشان از همه اوقات بیشتر باشد. بسیار مکن رفتن نزد پادشاهان را، پس به درستی که ایشان چنین اند که اگر هم صحبت شوی با ایشان ملول می شوند از تو؛ و اگر نصیحت کنی ایشان را بد شوند با تو، و به مدلول ولکن لا تحبون الناصحین کینه ترا در دل گیرند. رغبت مکن در آمیزش پادشاهان جور؛ پس به درستی که ایشان بسیار می شمارند از سخن گفتن رد سلام را و کم می شمارند از بازخواست نمودن گردن زدن را. کسی که جرأت نماید بر پادشاه {و} بطلبد چیزی را که مستحق آن نیست، جزا داده می شود به محروم شدن از آن. اندکی که دایمی و پایدار باشد بهتر است از بسیاری که منقطع گردد. از جمله حماقت و بی عقلی است جرأت نمودن و نازکردن بر پادشاه. کسی که نیکو باشد خیراندیشی و محافظت نمودن او مال و ملک و دولت را دوست می دارد او را پادشاه او. خلطه و نزدیکی مکن با پادشاه در وقت اضطراب کارها بر او؛ پس به درستی دریا نزدیک نیست که سالم ماند؛ سوار آن با وجود آرامیدگی؛ پس چون خواهد بود سالم مانده با اختلاف بادهای آن و اضطراب موج های آن!. بدترین وزیران کسی است که بوده باشد وزیر اشرار و بدکاران - یعنی پادشاهان جور - بدترین امیران و حاکمان کسی است که خواهش نفس بر او امیر و حاکم باشد.
به این معنی که سر از اطاعت او نتواند پیچید؛ مثل آنکه در طمع که منشأ و جامع انواع بدیها بلکه سر آنها و خوار و ذلیل کننده مرد است مطیع و فرمانبردار خواهش نفس باشد. الحاصل امیری که از عهده نفس خود بر نیاید امارت و حکومت را نشاید.
المرء یتغیر فی ثلاث: القرب من الملوک، و الولایات، و الغنی بعدالفقر فمن لم یتغیر فی هذه فهو ذو عقل قویم و خلق مستقیم. من کثرت نعم الله علیه کثرت حوائج الناس الیه فمن قام لله فیها بما یجب عرضها للدوام و البقاء و من لم یقم لله فیها بما یجب، عرضها للزوال و الفناء.
مرد متغیر می شود در سه حالت: تقرب یافتن نزد پادشاهان، و رسیدن به حکومت ها و مال دار شدن بعد از بی چیزی. پس کسی که متغیر نشود در این سه حالت، پس او صاحب عقل قویم و خل مستقیم است. هر که بسیار شود نعمت های حق تعالی بر او، بسیار می شود حاجت های مردمان به او؛ پس هر که قیام نماید برای رضای خدا در آن نعمت ها به آنچه واجبست بر او از حقوق الهی، آن نعمت ها را در معرض دوام و بقا درآورده است - یعنی شایسته آن گشته است که آن نعمت بر او پایدار بماند در دنیا و آخرت - و هر که قیام ننماید برای خدا در آن نعمت ها به آنچه واجب است آن نعمت ها را، در معرض فنا و زوال در آورده شد.
پس مستحق آن باشد که آن نعمتها از او زایل گردد و ممکن است {بجای یَجِبُ } یُحِب باشد یعنی آنچه خدای تعالی دوست می دارد و نزد حق مرضیست؛ والله یعلم.
غضب الملوک رسول الموت.
غضب پادشاهان، رسول موت است - یعنی خبر از مرگ می دهد.-
این نیز تعلیمی است مقربان درگاه ملوک را که ارتکاب عملی که موجب هیجان غضب پادشاهان باشد ننمایند که غضب ایشان به منزله پیغام آورد مرگ است. پس باید هر کسی به فراست، غضب پادشاه را درباره خود در یابد {و} در اطفاء نایره آن کوشش نماید و به توبه و انابه به درگاه اله تضرع و استغاثه نماید و تهیه سفر آخرت که جمیع بندگان را در همه حالت ضرور و در کار مشغول گشته منتظر عفو یا اخذ باشد که چنانچه سبق ذکر یافت دل پادشاهان در میان دو انگشت خدای رحمانست، بر هر طرف که خواهد می گرداند و به عمل کردن حدیثی که راوندی در دعوات(153) خود از حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده در اطفاء نایره غضب ملوک به غایت مؤثر است و حاصل مضمون آن این است که هرگاه داخل شوی بر پادشاه جابر پس بخوان وقتی که نظر می کنی به سوی او سوره توحید را سه مرتبه و به دست چپ خود عقد کن یعنی حساب آن را به انگشتان دست چپ خود نگاهدار و آنرا مگشا از هم تا آنکه بیرون آیی از نزد او.
من طلب خدمه السلطان بغیر ادب خرج من السلامه الی العطب.
کسی که طلب کند خدمت پادشاه را بدون اینکه تحصیل ادب کرده باشد، بیرون رفته است از سلامت به هلاکت.
رعایت آداب در همه حال بر همه کس و در خصوص خدمت ملوک و امرا بیش از بیش لازم و متحتم است. و از جمله آن است که در مخاطبات و مکالمات از لفظی که موهم معنی مکروه یا تطیر که در میان مردم متعارفست یا کلمه که متقضی حزن و اندوه باشد اجتناب نمایند.
چنانچه مشهور است که هارون الرشید از پسر خود امین پرسید که جمع مسواک چیست؟ امین که از حلیه ادب عاری بود گفت: مساویک! و چون این لفظ به حسب وضع دیگر به معنی زبونیهای مخاطب است هارون را ناخوش آمده از مأمون همین سؤال نمود او گفت ضد محاسنک یا امیرالمؤمنین؛ و از این پاس ادب و طریق ادای مطلب هارون را بسیار خوش آمده باعث ازدیاد محبت او نسبت به مأمون گردید.
در اخبار شعرا مضبوط است که یکی از خلفای ذی شأن را در شب عید نوروز پسری متولد شد و شاعر او خواست که در قصیده عید اشعار به این مرد و بشارت نماید.
در مفتتح قصیده گفت:
لا تقل بشری ولکن بشریان - قره الداعی و یوم المهرجان
و امیر را از خطاب لاتقل بشری که دلالت دارد بر نفی بشارت در مفتتح کلام، ناخوش آمده عتاب فرمود و او را به ضرب تازیانه تأدیب نمود.
افه العلماء حب الریاسه. افه الزعماء ضعف السیاسه. اله الریاسه سعه الصدر.
آفت علما، دوستی سرکردگی است. آفت سرکردگان ضعف تربیت و تأدیب تبعه و گردنکشان و رعیت است. آلت سرکردگی وسعت صدر است.
وسعت صدر کنایه از حلم و صبر بسیار است به این معنی که بزرگ قوم باید که خورده گیر نباشد و زود از جا بر نیاید و بدون صبر و تأمل در مقام تدارک و غضب در نیاید و به یک تقصیر سهل، مواخذه عظیم ننماید و صبر کلید فرج است و مفتاح ظفر، و موافق اخبار صحیحه امور دنیا و آخرت، بدون صبر که نصف ایمانست منتظم نگردد، و محتاج ترین مردمان به صبر و تحمل، ملوک و فرمانروایانند، و گفته اند: بزرگ نمی شود آنکه صبر و تحمل نداشته باشد و زود ملول و دلتنگ می گردد.
الریاسه عطب. الشهوه حرب. افه الریاسه الفخر. افه الجود الفقر. من بذل معروفه الستحق الریاسه. من ساس نفسه ادرک السیاسه.
سرکردگی محل هلاکت است. متابعت نمودن خواهش نفس موجب تهی دستی از سرمایه دین و دنیاست. آفت سرکردگی فخر نمودنست. آفت عطا، بی چیزی است. کسی که عطا کند مال خود را، شایسته می شود بزرگی و سرکردگی را. کسی که ادب کند نفس خود را می یابد رتبه تأدیب دیگران را.
اشاره است به اینکه سرکرده و حاکم هرگاه خود مرتکب ظلم و بی حساب باشد و خود را ادب نتواند کرد تبعه و سپاه و رعیت خود را به طریق اولی ادب نمی تواند نمود و قابلیت سرکردگی ندارد؛ والله یعلم.
من حسنت سریرته حسنت علانیته. من حسنت سیاسته وجبت طاعته. من سما للریاسه صبر علی مضض السیاسه. من قصر عن السیاسه صغر عن الریاسه.
اغض علی الأذی و الا لم ترض ابداً. لا یروس من خلا عن الأدب و صبا الی اللعب. لا ریاسه کالعدل فی السیاسه. فضیله الریاسه حسن السیاسه. فقدان الرؤساء اهون من ریاسه السفل.
کسی که نیکو باشد تربیت و تأدیب او، واجب می شود اطاعت او. کسی که نیکو باشد باطن او - یعنی نیت او - نیکو می شود ظاهر او. کسی که بالا برد خود را برای سرکردگی و بزرگی، صبر می کند بر الم و اندوه تأدیب و تربیت لشکری و رعیت پروری. کسی که کوتاهی کند از ادب و تربیت کردن نفس خود اصلاح حال مفسدان رعیت، خود کم قدر و کوچک می شود از مرتبه بزرگی و سرکردگی. چشم بپوش بر خار جفا و اگر نه هرگز راضی نخواهی بود - یعنی خاطر خود را به شکایت زمانه خواهی فرسود. - سرکرده نمی شود کسی که ادب نداشته باشد و میل کند به سوی لهو و لعب. نیست هیچ سرکردگی مانند عدالت نمودن در تأدیب و تنبیه و رعیت پروری. زیاد شدن مرتبه سرکردگی حاصل می شود به نیکوکردن تأدیب و تربیت رعیت و لشکری. نبودن سرکردها، بهتر و آسانتر است بر خلایق از سرکردگی فرومایگان(154) و لئیمان پست مرتبه.
حاصل آنکه نبودن سرکردگان با وجود شدت احتیاج به ایشان و وقوع هرج و مرج و مفاسد عظیمه که بر آن مرتب می شود سهل تر و آسان تر و مفسده آن کمتر است از سرکردگی مردم دنی پست مرتبه؛ و تجربه نیز شاهد این حال است.
ادمان تحمل المغارم یوجب الجلاله. من اثر رضا رب قادر فلیتکلم بکلمه عدل عند سلطان جائر.
مداومت نمودن بر غرامت ها موجب حصول بزرگی قدر و مرتبه است. کسی که ترجیح دهد رضای پروردگار قادر بر همه امور را بر رضای خلق، او پس باید که بگوید سخن حق و عدلی نزد پادشاه ظالمی.
پس علامت ترجیح دادن رضای خالق بر رضای مخلوق، گفتن سخن حق است نزد حکام جور و سزاوار است که با وجود حصول آن معنی، خایف نباشد از شر ایشان که الله تعالی حافظ و کافل امور اوست و دل پادشاهان در میان دو انگشت او.
تمت بعون الله و حسن توفیقه فی شهر رجب المرجب من شهور.

رساله آئینه شاهی

فیض کاشانی (1081)

درآمد

رساله آئینه شاهی ترجمه ای است همراه با تلخیص از رساله دیگر فیض با نام ضیاء القلب که به زبان عربی نگاشته بوده است.
اهمیت این رساله اشتمال آن بر مباحثی است درباره شناخت انسان و ارتباط وی با شرع و عرف (سلطنت). او با یک تحلیل عقلانی - روانی کوشیده تا قوای مختلفی را که بر انسان حکم می رانند شناسانده، تضادهای آنان را مطرح کرده و تقدم و تأخر هر یک از این قوا را بیان کند، این قوا عبارتند از:
عقل، شرع، طبع، عادت و عرف. این عرف در وقت استیلاء همان سلطنت است.
فیض در دوازده فصل، مباحث خود را در شناساندن این قوا و ارتباط آنها با یکدیگر مطرح کرده است. از اینرو این متن باید یکی از رساله هایی باشد که در کار شناخت اندیشه سیاسی شیعه بکار می آید.
تا آنجا که ما اطلاع داریم رساله ضیاءالقلب یکبار در یکی از مجموعه رسائل فیض سال 1311 قمری به چاپ رسیده، آئینه شاهی نیز به نوشته مشکوه یکبار در شیراز همراه با الفت نامه بسال 1320 شمسی چاپ شده است.
در چاپ فعلی دو نسخه مورد استفاده ما بوده است یکی از آنها در کتابخانه آیه الله نجفی است که در مجموعه شماره 82 آمده و دیگری نسخه ای است که در مدرسه حجازیها در قم تحت بشماره 1491 ملاحظه کردیم، نسخه اول اصل قرار گرفته و آنچه در کروشه آمده از نسخه دوم می باشد نسخه دیگری نیز در مجموعه 1430 در کتابخانه آیه الله نجفی موجود است(155).
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس شایسته و ستایش بایسته سزاوار نثار پروردگاری که رسوم شرع را مطابق {مقتضای } عقل کامل گردانید، و طبع و عادت صاحب عقل کامل را تابع عقل او ساخت.
و درود نامعدود بر روان خاتم انبیاء و سرور اصفیاء که به کاملتر عقلی و تمامتر شرعی، به تکمیل خلایق پرداخت و بر اهل بیت عصمت و طهارت {او} که فرقه ناجیه {ائمه اثنی عشری } شیعه را به محبت و طاعت ایشان نواخت.
اما بعد: چون خاطر اشرف نواب اقدس اعلی، اعنی آفتاب فلک سروری، و مهر سپهر دین پروری، سلاله دودمان مصطفوی و سلیل خاندان مرتضوی، مؤید بتأیید ربانی شاه عباس ثانی - وصل الله دولته بدوله القائم سلام الله علیه - متوجه شنیدن سخنی چند بود از لطایف معرفت و طرایف حکمت که روشنی دل و قوت جان را شاید، و داعی کمترین محمد بن مرتضی المدعو به محسن قبل از این در شناختن نفس ناطقه انسانی و تربیت او به حکام که وسیله شناخت پروردگار است، و ربوبیت او در انام، رساله به زبان تازی (عربی) نوشته بود موسوم به ضیاء القلب رسانیدن مضمون آن را به عرض آن یگانه دهر مناسب دید، بنابراین خلاصه آن را مترجم ساخته، تحفه آن مجلس بهشت آیین نمود و چون معنی شاهی در او جلوه گر بود و منسوب به شاه دین پرور، موسوم به آئینه شاهی گردانید، امید که به عز قبول رسد.