فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

نقل کرده اند که:

بر شخصی در زمان خلفا ستمی از حاکمی رسیده آن مظلوم خود را به خلیفه رسانیده تقریر مطلب خود چنین نمود که طفل در ابتداء هر بلیه و آسیبی، به دامن مادر خود پناه می برد و بعد از آنکه اندک شعورش زیاده شد و پدر را منیع تر دید، از هر کس گزندی به او رسید برای دفع آن پناه به پدر می برد؛ و بعد از آنکه تمیزش زیاده شد به حاکم و بعد از آن به والی و بعد از آنکه عقلش کامل شد اگر کاردش به استخوان رسید و والی به فریاد او نرسید، لابد التجا به درگاه پادشاه پادشاهان و فریادرس مظلومان و بیچارگان می برد؛ حال کارد من به استخوان رسیده و کار به آن انجامیده. تو با خود نظری کن و در عاقبت کار خود تأملی فرما. خلیفه از سخن متأثر گشته گریست و گفت بار دیگر این کلمات را تکرار کن، تکرار نمود؛ و فرمان داد که حاکم معزول و آنچه از او گرفته مسترد و خود به حضور آید و بازخواست این جنایت از او شده او را عبرت دیگران سازیم.
لا یکبرن علیک ظلم من ظلمک فانه یسعی فی مضرته و نفعک و ما جزاء من یسرک ان تسوءه.
بر تو عظیم و بزرگ نباشد ظلم کسی که بر تو ظلم کرده است، پس به درستی که او سعی می کند در ضرر رسانیدن به خود و نفع تو؛ و نیست جزای کسی که خوشحال کند ترا اینکه تو دلگیر کنی او را.
این صفت خاصان اله و مقربان بارگاه است. و گفته اند که یکی از علمای صالحین رضوان الله علیه شنید که شخصی او را غیبت کرده؛ برای او هدیه فرستاد و نوشت به او که: به من رسید که تو بعضی از حسنات خود را به من دادی در مکافات آن احسان، این هدیه برای تو فرستادم تا بی عوض نباشد. الحق عجب مرتبه و مزلتی است و فی الحقیقه علامت کمال یقین و رتبه متقین است. الله تعالی جمیع همگنان را این مرتبه روزی کناد برب العباد.
لا سوءه کالظلم. لا سمیر کالعلم لا جور افظع من جور حاکم.
نیست هیچ خصلت قبیحی مانند ظلم. نیست هم سخنی درست مثل علم. نیست هیچ ظلمی شدیدتر از ظلم حاکم.
زیرا که اگر از غیر حاکم ستمی بر کسی واقع شود، توقع این می دارد که حاکم رفع آن نماید. هرگاه از او ظلمی برسد، خلاف متوقعی به عمل آمده خواهد بود و آن بر هر کس شاق و علامت اضطرار است. پس در این وقت شکوه خود به درگاه اله خواهد برد و ظالم را به او خواهد سپرد. والله تعالی در کتاب کریم فرمود که امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء(143).
لا زله اشد من زله عالم. لا خیر فی شهاده خائن. لا خیر فی حکم جائر. لا شی ء احسن من عفو قادر. لا ینتصر المظلوم بلا ناصر. لا ینتصف البر من الفاجر. لا یکون العمران حیث یجورالسلطان. لا یدخل الجنه خداع و لامنان. لا عدل افضل من ردالمظالم. لا یؤمن بالمعاد من لم یتحرج عن ظلم العباد. لا یؤمن الله عذابه من لا یا من الناس جوره. یوم العدل علی الظالم اشد من یوم الجور علی المظلوم.
نیست هیچ لغزشی و خطایی شدیدتر از لغزش و خطای عالم. نیست خیری در شهادت خیانت کننده. نیست خیری در حاکم ظلم کننده. نیست چیزی نیکوتر از عفو صاحب قدرت. انتقام نمی کشد مظلوم از ظالم خود بدون نصرت دهنده و اوست فریادرس مظلومان؛ و خوشا حال بنده که او را وسیله رفع آن ظلم نماید. استیفا نمی کند حق خود را تمام، مرد نیکوکار از مرد فاسق بدکار.
نمی باشد آبادی در ولایتی و مقامی که ظلم کند پادشاه آن. داخل بهشت نمی گردد بسیار فریبنده و بسیار منت گذارنده. هیچ عدالتی نیکوتر و پرنفع تر نیست از برگردانیدن حقوق عبادلله بر ایشان.
ایمان نمی دارد به آخرت کسی که پروا ندارد از ظلم نمودن بر بندگان خدا. ایمن نمی سازد الله تعالی از عذاب خود کسی را که ایمن نسازد مردمان را از ظلم خود. روز دادخواهی مظلوم در دیوان عدالت الهی بر ظالم شدیدتر است از روز ظلم نمودن ستمکار بر مظلوم.
تأمل کن در این معنی که باطن آن عجبی است و غور آن بعید است و جمیع کلام آن حضرت چنین است.
الساعی کاذب لمن سعی الیه، ظالم لمن سعی علیه.
سخن چین نزد حاکم جایر و غیر آن دروغ گوست نسبت به کسی که سخن چینی نموده به سوی او؛ و ظالم است نسبت به کسی که سخن چینی او نزد حاکم نموده.
پس این صفت ذمیمه منشأ دو وصف مذموم و قباحت و تشأم آن، بر هر صاحب بصیرتی معلوم است والله تبارک و تعالی یعلم.

خاتمه

بسم الله خیر الاسمآء
این خاتمه ایست مشتمله بر خلاصه و حاصل بعض آنچه محتویست بر آن این باب و باب سابق و لاحق به اضافه و مجملی از سخنان او به او عقلا و عملا و عرفا که مطابق آیات و احادیث ائمه هدی است.
اول: اینکه رغبت قلوب و همت نفوس و محبت عامه خلایق را در امور سلطنت و جهانداری و فرمانفرمایی و مملکت داری چنانچه در همین باب به تفصیل گذشت مدخلی عظیم است و این معنی بدون ملایمت و نرمی و حلم و بردباری صورت پذیر نیست و شواهد آن در این کتاب مستطاب بسیار است؛ و برعکس این است غلظت و درشت خویی که باعث تنفر و تفرق عامه خلایق می گردد چنانچه الله تعالی در مقام خاطبه به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک(144) حاصل معنی بنابر قول مفسرین آنکه: اگر بودی تو ای محمد بد خلق سخت دل و جفا کننده هر آینه پراکنده شدی اصحاب تو از اطراف تو، و در این مقام باید دانست که مراد از نرمی و بردباری و حلم آنست که از حد وسط و مقتضای مقام تجاوز ننماید زیرا که نرمی و ملایمت زیاد که در غیر مقام مناسب آن باشد موجب جرأت و جسارت جمعی از مفسدین و اشرار بدنهاد می گردد لهذا باید همواری و نرمی سلاطین و خواقین و حکام مقرون به حزم و احتیاط باشد و از حد مناسب و مقتضای مقدم تجاوز ننماید تا منجر به فساد نشود.
و دیگر آنکه در مقام حکم، استقصای تام یعنی نهایت تحقیق ضرور است تا حقیت و بطلان هر مدعایی معلوم و موافقت داشتن آن با شریعت غرا بر او مفهوم گردد و این استقصا باید که در حد وسط و موافق قوانین و قواعد دین و ملت باشد تا موجب و زر و وبال و مفضی به عصیان حضرت ذوالجلال نشود مانند اینکه در تفتیش و تحقیق مدعا چندان اهمال و تکامل نمایند که حقوق عباد باطل و امنیت بلاد زایل گردد، و لهذا حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلامه علیه) در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه فرموده و استقصاء فی عدل یعنی تفتیشی واسطه میانه افراط و تفریط چنانچه مذکور شد.
و دیگر آنکه ملوک و سلاطین را جلب قلوب و همم عامه خلایق به غایت ضرور در کار و از تحصیل آن ناچار است تا همگی در خلوات به دعای بقای دولت ایشان همت گمارند و از روی اخلاص، درگاه و بیگاه از درگاه اله، ثبات آن را خواهند و در راه دین و دولت جانفشانی نمایند. و سخاوت و کرم از جمله چیزهاییست که موجب محبت و مورث مودت و الفت عامه ناس می گردد و چنانچه در همین باب گذشت و نیز مجرب است که صفت سخاوت و عدالت در هر که یافت شود جمیع خلق با او بی اختیار دوست می باشند هر چند از عدالت و کرم او نفعی به ایشان نرسد، اگر چه مخالف ملت هم باشد؛ و نقیض اینست بخل و ظلم که جمیع خلایق، صاحب این دو صفت را دشمن می دارند هر چند از بخل و ظلم آن بخیل و ظالم ضرری به ایشان نرسد و در دین و ملت موافق باشند، و نیز کرم و عطا سبب ثبات و بقای نعمتهای الهی است خواه آن نعمت سلطنت و پادشاهی باشد و خواه ثروت و عزت و مالداری چنانچه در همان باب مذکور است که ان لله عباداً یختصهم بالنعمه لمنافع الناس یقرها فی ایدیهم ما بذلوها فاذا منعوها نزعها عنهم و حولها الی غیرهم حاصل معنی آنکه بدرستی که مر خدا راست بندگانی چند که ممتاز و مخصوص می سازد ایشان را به نعمتها؛ یعنی انواع و اقسام آن برای منافع بندگان دیگر خود؛ یعنی ایشان را وسیله رسانیدن نعمتهای خود به دیگران می کند و باقی می دارد در دستهای ایشان چندانکه عطا می کند آن نعمتها را به دیگران پس هرگاه منع کنند آن نعمتها را از خلق خدا، انتزاع می کند آن نعمتها را از ایشان و منتقل می سازد آنها را به سوی غیر ایشان؛ پس ضرور و ناچار است زمره ملوک عدالت آیین و سلاطین خیریت قرین را از بذل و احسان و کرم و امتنان که جهال را از خیرگی مانع آید و سرکشان و دوری گزیدگان را مطیع و رام نماید و سایر خلایق را به دعای بقای عمر و دولت ابد بدارد.
بدانکه کرم جامع جمیع نیکی ها و اسم مدح است، چنانچه بخل، جامع جمیع بدیها و اسم ذم است؛ و گفته اند کرم آنست که بر نفس سهل نماید انفاق مال بسیار در اموری که نفع آن عام باشد بر وجهی که مصلحت اقتضا نماید؛ پس اگر بخشش به حد افراط باشد مفاسد چند دارد یکی تنگی خزانه که پادشاهان را از آن ناچار است؛ دیگری زیادتی حرص طامعان و توقعات بی نهایت ایشان و منجر شدن احوال بعضی به طغیان و عصیان. و به این جهت حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) به مالک اشتر رضوان الله علیه فرمود که افضال فی قصد حاصل معنی آنکه احسان و انعامی که در مقام میانه روی؛ یعنی دور از حد افراط و تفریط باشد؛ چنانچه حق تعالی در کتاب کریم به سرور انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم فرموده که ولا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً(145) حاصل معنی بنا بر قول مفسرین آنکه: و مگردان دست خود را بسته شده به گردن خود و مگشا دست خود را در همه گشادن؛ به این معنی که هر چند داشته باشی صرف نمایی و به مردم دهی؛ پس بگردی ملامت کرده شده درمانده شده و محتاج.
و دیگر آنکه خود را از خلایق مخفی و مستور ندارد که موجب مفاسد عظیمه می گردد؛ چنانچه حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلامه علیه) در نهج البلاغه فرموده که فان احتجاب الولاه من الرعیه شعبه من الضیق(146) یعنی پس به درستی که بیرون نیامدن و خود را از نظرها پنهان نمودن والیان، شعبه ایست از تنگی به این معنی که کار بر رعیت سخت و دلهای ایشان تنگ می گردد یا به این معنی که شعبه ایست از تنگدل شدن والی و به تنگ آمدن از امور رعیت و مملکت داری چه البته و ناچار ملال والی سبب اختلال امور رعیت و مملکتست؛ و گذشت که آلت سروری و ریاست، فراخی به سینه است، یعنی بسیاری علم و صبر که زود از جا، بر نیاید و دلتنگ نشود. و مفسده دیگر اینکه اگر والی مخفی دارد خود را از نظر، ملتبس و مشتبه می شود بر او جمیع امور، پس کارهای خورد نزد او عظیم و عظیم خورد، و قبیح حسن و حسن قبیح، و حق باطل و باطل حق می نماید چرا که والی بشریست نمی داند آنچه پوشیده شد بر او از احوال مردمان؛ یعنی از او پنهان دارند و به جهت اغراض خلاف آن وانمایند و حق نشانی ندارد که به آن تمیز توان کرد از باطل و همچنین صدق از کذب و صواب از خطا، و این احتجاب فی الحقیقه موجب جرأت ظالمان و سربرداشتن مفسدان و اضطراب ثغور مسلمانان و تعطیل امور و انقلاب قواعد و فساد نیات و بالجمله اختلال ملک و ملت و دین و دولت می گردد. بسا دولتها که به این علت زوال پذیر گردیده و در کتب سیر و تواریخ زیاد از حد احصی مذکور است و خود را ظاهر ساختن ملوک و سلاطین و جمیع سرکردگان و حکام عرصه ماء و طین و هم نشینی و هم صحبتی با خلق سبب علم ایشان می گردد به حقایق به دقایق امور و پوشیده نماندن احوال جزئی و کلی مملکت و رعیت از نزدیک و دور؛ و به این جهات پادشاهان عاقل کارآگاه در هر زمان در میان مردمان می بوده و رخصت خلوت در هیچ وقت به خود نمی داده اند و در غالب اوقات بار عام داده به مطالب و مقاصد عباد رسیده اند و تفتیش احوال عباد و عمال بلاد خود می نموده اند و شبها به لباس مبدل در کوچه ها و بازارها و مجمعها می گشته اند و به نحوی که ایشان را نشناسند با مردمان سخنان می گفته اند و مخفیات امور دین و مملکت تفتیش و تحقیق می فرموده اند و در این باب حکایات بسیار از سلاطین با ابهت و جلال در کتب و افواه رجال مسطور و مذکور است. از جمله ابن جمهور(147) در عوالی اللالی از حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که وکان کسری قد فتح بابه و سهل جنابه و رفع حجابه و بسط اذنه لکل واصل الیه؛ فقال له رسول ملک الروم: لقد اقدرت علیک عدوک بفتحک الباب و رفعک الحجاب. فقال: انما اتحصن من عدوی بعدلی و انما انصبت هذا المنصب و جلست هذا المجلس لقضاء الحاجات و دفع الظلامات فاذا لم تصل الرعیه الی فمتی اقضی حاجته و اکشف ظلامته حاصل معنی انکه: و بود کسری به تحقیق که گشاده بود در خانه خود را و آسان کرده بود داخل شدن به آستانه خود را یا سلوک خود را به نحوی هموار نموده بود که هر صاحب حاجتی به آسانی مطلب خود را بدون دهشت به او عرض تواند نمود و برداشته بود پرده قورق خود را، یا دور کرده بود دربانهای خود را و بار عام داده بود برای هر که خواهد که به او برسد. پس گفت به اوایلچی پادشاه روم که به تحقیق قادر ساختی بر ضرر رسانیدن به خود دشمن خود را، به سبب گشودن تو در خانه خود را، و دور کردن و برخیزانیدن تو دربانان خود را! پس جواب گفت به او آن پادشاه عادل که: اینست و جز این نیست که من متحصن می شوم یعنی خود را در حصار عافیت در می آورم از دشمن خود به عدل خودم؛ و جز این نیست که من واداشته شده ام با این مرتبه بلند یعنی پادشاهی و فرمانروایی، و نشسته ام به این مجلس یعنی تخت سلطنت برای برآوردن حاجتها و دفع نمودن ظلم ظالمان از مظلومان، پس هرگاه نرسد به من دست رعیت، پس کی برمی آورم حاجت او را و دفع و رفع می کنم ظلمها را از ایشان؛ و اگر نمی بود در این باب مگر آنچه از اعقل ملوک و اعرف سلاطین به تدابیر علم سلوک، و اشرف ایشان در بزرگی حسب و نسب و اسعی و احرص ایشان در ترویج دین و مذهب و اعلم به حکمت عملی سروری و رعیت پروری و مملکت داری و عدالت گستری! اعنی پادشاه جنت مکان گیتی ستان علیین آشیان شاه عباس ماضی انارالله برهانه و جعل الجنه مکانه بر افواه خواص و عوام دایر و سایر است، به غایت کافی بود برای عبرت و موعظت(148)؛ و بالجمله این مصلحت از جمله اهم و اعظم مصالح ملوک و سلاطین و امرا و حکام روی زمین است علی قدر مراتبهم و هر یک از پادشاهان سلف که به این صفت مستحسنه متصف بوده اند هنوز ایشان را ستایش می کنند و ذکر جمیل ایشان بر زبانها جاریست.
و دیگری نیت خر داشتن ملوک و سلاطین است که نیت ایشان را معموری بلاد و خوشی و ناخوشی وسعت و تنگی عباد و زیادتی ریع و نقصان آن در مرزوعات مداخلی عظیم است چنانچه مفصلا مذکور شد.
و دیگری که در احادیث و اخبار امر به آن شده قبول صلح است از دشمن؛ هرگاه فروتنی کند و در مقام صلح درآید و استدعای آن نماید زیرا که گفته اند که هرگاه از دو پادشاه یا دو خصم کایناً من کان یک فروتنی کند و در مقام صلح درآید و آن دیگری استکبار کند و بر عناد و خصومت اصرار و از صلح امتناع نماید، غیرت الهی البته او را مغلوب و منکوب گرداند. و آنکه طالب صلح و فروتنی است او را عزیز و غالب سازد و این معنی به تجربه در احوال سلاطین و غیر هم معلوم گشته و در سیرالسلاطین نیز مذکور است و همچنین است حال بعد از صلح در نقض عهد و ارتکاب غدر که از هر دو خصم هر کدام که نقض عهد کند و غدر نماید غالب اوقات منکوب و مغلوب می گردد و این معنی را از مجربات شمرده اند و صدق این مقال از کتب سیر، کالشمس فی وسطالنهار روشن و هویداست و آن حضرت (صلوات الله علیه) در عهدنامه مالک رضوان الله علیه فرموده فقره که حاصل آن این است که دفع نکنی البته صلحی را که بخواند ترا دشمن تو به آن صلح که خدا را به آن راضی باشد ضرور است. بعضی از شراح نهج البلاغه رضوان الله علیهم گفته اند که اصل و قاعده کلی در این مقام آنست که به سبب آن صلح، سنتی که محکوم به باشد از سنن دین مبین و حکم ثابتی به اصل شرع از احکام ملت قویم مبدل نشود و جوری عیاد به عباد و بلاد نگردد و حوزه دین مصون و بیضه اسلام محروس ماند و اگر جهات خیر و شر در آن متعارض باشد حکم بر اکثر و اهم باید کرد و تمیز آن در غایت اشکال و نهایت احتیاط و تأمل در آن باب واجبست و در این مقام مشاوره با علمای اعلام و متتبعین احادیث اهل بیت علیهم السلام و ارباب و عارفین به دقایق در تمیز محق از مبطل و هالک از ناجی و قاسط از باغی و همچنین متتبعین علوم سیر و تواریخ نافع می نماید والله {تعالی } یعلم.
و در همان مقام آن ولی ملک علام علیه الصلوه والسلام بعد از تأکید تمام به امر مصالحه می فرماید که ولکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدو ربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن(149) حاصل معنی آنکه ولیکن، حذر کن حذر تمام البته از دشمن خود بعد از صلح نمودن او، از آنکه دشمن بسیار باشد که با تو نزدیکی کند به صلح یعنی در صلح زند برای آنکه ترا غافل نماید و از روی مکر و حیله بر تو کمین گشاید. پس فراگیر طریق احتیاط را؛ و متهم و بدگمان سازد این باب حسن ظن خود را؛ غرض اینکه مباد از حسن ظن که علامت ایمان و صفت کریمانست اعتماد بر دشمن و عهد و صلح او نمایی و غافل مانی؛ پس دشمن غدار از تو غفلتی استشمام نماید و فرصت غنیمت شمارد و کار خود بسازد. و آنچه در کتب سیر از امثال این امور که بر سلاطین عظیم الشأن به سبب غفلت ضررهای عظیم رسیده ذکر نموده اند، مصدق این مقال است و باید خود وفای به عهد را از لوازم دانسته به غدر رضا ندهد که موافق فرموده آن حضرت (صلوات الله علیه) نقض عهد و عمل به غدر، شوم و وبال و نکال آن بر جمیع اهل مذاهب و ادیان واضح و معلوم است.
بدانکه آیات و اخبار در مذمت صفت خبیثه ظلم و ترک اعانت مظلوم و مدح عدالت گستری و حلم بسیار وارد شده ولیکن چون قلم چابک قدم بر جناح سفر مطلب دور و دراز نیست به جهت استقصای آن در این مقام بیش از این مجال توقف نیافت و لهذا به جانب تحریر مطالب دیگر شتافت.

الباب الثامن: فی تعلیم السلوک فی خدمه الملوک و الریاسه و ما یتعلق بالسیاسه

پر ظاهر است که پادشاهان را به نفس نفیس خود پیوسته به دقایق امور عظیمه پرداختن و کلیات و جزئیات آن را به تنهایی تمشیت دادن از ممتنعات است و وزرا و وکلا و امرا و ارکان دولت همگی اسباب شغل خطیر جهانداری و به منزله اطناب سرادق شهریاریند؛ باید پیوسته به نظر دقیق ثاقب و تأمل و تفکر صایب دفاتر اوضاع ازمنه و دهور و نسخه جات جمع و خرج روزنامچه امور سنین و شهور احوال سلاطین عدالت آیین سلف را منظور و از آن تجربه ها و عبرت ها مستفاد و معلوم و در اجرای قوانین امور و تدبیر محافظت ثغور به کار بسته، دقیقه غافل نگردند و در توفیر مداخل خزاین و تقدیر مخارج آن به نحوی که بنای آسایش عباد و معموری بلاد از تعدی و بیداد منهدم نگردد و غبار بددعایی به دامن پادشاهان ننشیند کوشند، والا توفیر و دولتخواهی نخواهد بود زیرا که در این مقام مفاسد بیش از فواید آن خواهد بود و بالجمله در همه ابواب بر وجهی که سلوک نمایند که مقرون به رضای حضرت خالق و مشحون به صلاح دولت مصلحت خلایق باشد.
صاحب السلطان کراکب الأسد یغبط بموقعه و هو اعلم بموضعه.
مصاحب پادشاه مانند کسی است که سوار شیری شده باشد، دیگران رشک می برند بر او و آرزوی منزلت او می کنند و او داناترست به منزلت خود از خوف و خطر.
این کلام اعجاز نظام به غایت عالی مقام، برالسنه و افواه خواص و عوام دایر و سایر است و مراد از آن - والله یعلم - تحذیر و تخویف و تعلیم نزدیکان و مقربان ملوکست که در همه حال مراقب احوال خود بوده در جمیع امور از دقایق احتیاط غافل نگردند و به التفات ایشان مطمئن خاطر نباشند و به ناخن طمع، رخسار اعتبار خود نخراشند و در ارتکاب امور غیر مرضیه ایشان، جسارت ننمایند و هلاکت و خسارت خود روا ندارند. و گفته اند:
ز خندیدن شیر نگردی دلیر - نه خنده است دندان نمودن ز شیر
بدانکه بهترین مراتب احتیاط مرفرقه مقربان بساط را، آن است که یک لمحه از ذکر و یاد خدا غافل نگردند و دادخواهی مظلومان و اعانت ملهوفان و قضاء حوایج مؤمنان را در پاسداری مرتبه و دولت خود عمده شناسند و به قدر مقدور و میسور، ملوک را به عدالت که سبب بقای عمر و دولت ایشانست ترغیب و تحریص، و از ظلم و عدوان و ستم و طغیان توهیم و تخویف نمایند و به غایت الغایت حذر کنند از کلمه که در آن فی الجمله اشعاری باشد بر راضی بودن بر ظلم که آن محض خیانت و نمک به حرامیست و بزودی خدای بزرگی که مقلب القلوب است دل آن پادشاه را از او بگرداند و ضرر عظیم از جانب آن ملک عاجلاً به او برساند. چنانچه حدیث صدق مشحون من اعان ظالماً سلطه الله علیه بر آن دلالت دارد، و بر اهل تجربه این معنی واضحست. حاصل معنی حدیث شریف اینکه کسی که اعانت ظالم کند بر ظلم نمودن او، الله تعالی آن ظالم را بر او مسلط کند و داد مظلوم از او بستاند.
مجملاً در هر حالی از احوال و هر امری از امور صلاح دین و دولت پادشاه را منظور داشته، قلم و قدم از مسطر راستی و منهج نفس الامر بیرون نگذارند و خوشنودی پادشاه پادشاهان و خالق زمین و آسمان را که مقرون به عدل و احسان و تحصیل دعای خیر مؤمنان و خسته دلان و ضعیفان و عجزه و بینوایانست از اعظم توفیرات دیوانی شمارند و در غیبت و حضور، در مراتب اخلاص و دولتخواهی یکسان، و در شدت و رخا و سرا و ضرا و محنت به یک عنوان طریقه وفاداری سپارند و مذاکره حکایت خواجه نظام الملک که در باب اقبال دولت در تلو حکایت وزرا مذکور گشت در این مقام نیز مناسب است.
اصحب السلطان بالحذر والصدیق بالتواضع و بالبشر، والعدو بما تقوم به علیه حجتک. المکانه من الملوک مفتاح المحنه و بذر الفتنه. احرس منزلتک عند سلطانک و احذر ان یحطک عنها التهاون عن حفظ ما یرقاک الیه.
ملازمت کن پادشاه را با آگاهی و احتیاط، و دوست را به تواضع و شکفته روی، و دشمن را به چیزی که قایم می شود به آن چیز دلیل حقیقت تو بر او. تقرب پادشاهان کلید محنت است و تخم فتنه است. حفظ و حراست کن قرب و منزلت خود را نزد پادشاه خود و بترس از اینکه بیندازد تو را از آن مرتبه که داری، سستی و سهل انگاری در محافظت آنچه سبب بالا بردن تو به آن مرتبه شده.
بدانکه خدمت ملوک و سلاطین ذی شأن امریست به غایت صعبناک و به اندک مساله و غفلت سبب می شود برای هوان و هلاک. چنانچه از تتبع اخبار و حکایات ملوک و خدمتکاران معلوم و به رجوع به تجربه و وجدان، مفهوم است؛ چه کسی را که چنانکه در طی عبارات شریفه مذکور می شود عتاب او به زبان شمشیر و عذر پذیرفتن او با خذیقر و قطمیر باشد، سلوک با او کمال دشواری دارد و اندک خلاف او پی شعله غضب را در ضمیر ملوک که موصوف به سطوت و شوکت اند به اشتغال می آرد لهذا ملازم درگاه بلندگاه پادشاهان ذی شأن می آید همواره مترقب و مترصد مرغوب و مطلوب، و بر حذر از سخط و غضب ایشان باید بوده، مراقبت حالات متنوعه ملوک را بر تأمل احوال خویشتن، و تحصیل رضای ایشان را از اکتساب لذت و راحت خود اهم شمارد و در این باب نقلها{ی } بسیار در کتب مسطور و بر افواه خواص و عام مستفیض و مشهور است.
چنانکه مروی است که امرای سلطان محمود غزنوی از اختصاص لطف حضرت سلطان به ایاز اظهار شکایت می کردند و گاهی به کنایه و تلمیح به معرض اظهار می آوردند. سلطان برای بیان تفضیل او بر ایشان، روزی با کوکبه تمام و عموم امرای کثیرالاحترام به دامن کوهی رفت که بر قله آن قطعه برفی مانده و بر سایر اطراف و جوانب آن حرارت آفتاب تابستانی آتش افشانده. سلطان حاضر نمود بر حالی که همه امرا از مشقت سفر بستوه آمده و پشت به کوه داده شکایت تعب و رنج به یکدیگر می کردند و تمنای قرب وصول به منزل را به زبان می آوردند. شاه به ایاز گفت که از چه دانستنی که ما را به برف رغبت است(150) با آنکه غیبت تو از خدمت ما بدون رخصت خلاف عادت است؟ جواب گفت: چون دیدم نواب همایون بر این کوه نگریست رغبت طبع همایون {به } برف در خاطرم خلید؛ لهذا بدون امر سلطانی به احضار آن شتافتم و عذر خستگی و ماندگی را در شریعت اخلاص مقبول نیافتم. سلطان روی به امرا کرده گفت که سبب کثرت التفات ما به این غلام کم بها همین است که او همیشه مراقب حرکات و ارادات ماست و شما طالب راحت خویشید و او رضای ما می جوید و {شما }رضای خود می اندیشید. و بدانکه این نقل اگر چه مناسب خدمت ملوک ذیی شأنست اما به تعلیم طریق خدمت خالق انس و جان انسب می نماید و در کسب قرب ساحت عزت و جبروت پادشاه حقیقی رعایت آن بیش از این می باید.
لا تصدعوا علی سلطانکم فتذموا غب امرکم. قل ما تدوم موده الملوک والخوان.
مخالفت مکنید یا متفرق مشوید بر پادشاه خود پس مذموم کنید عاقبت کار خود را. کم است اینکه همیشه باشد محبت پادشاهان و بغایت خیانت کنندگان.
این فقره شریفه در نهج البلاغه نیز مذکور است(151). بعض از شراح آن رضوان الله علیهم در آن دو احتمال ذکر کرده اند یکی آنکه مراد از سلطان، آن حضرت باشد (صلوات الله علیه). پس ممکن است معنی چنان باشد که ترجمه شده. و احتمال دیگر آنکه مراد حکام جور بنی امیه باشند که بعد از آن حضرت مسلط شدند و بنابراین می تواند بود معنی این باشد که اطاعت کنید و مدارا نمایید و خود را پراکنده منمایید و پایمال حوادث مسازید از راه مخالفت ایشان؛ پس مذمت کنید یکدیگر را؛ و بعد از آن پشیمانی کشید.
غرض منع مردمانست از مخالفت و خروج بر ایشان که نفعی جز مذمت نبخشد و انتظار فرج از جانب خدا و صبر الیق است؛ والله یعلم.
اذا زادک السلطان تقریباً فزده اجلالاً.
هرگاه زیاد کند ترا پادشاه از روی نزدیک ساختن به خود، پس زیاد کن بجا آوردن تعظیم و تبجیل او را.
این تعلیمی است مقربان درگاه ملوک را که هر چند مقرب تر گردند باید که تعظیم و اجلال ایشان را بیشتر مراعات نمایند تا از عهده شکر شفقت و مرحمت ایشان برآیند. وایضا به سبب اینکه توقع پادشاهان رعایت تعظیم وادب ایشان را از مقربان درگاه خود به طور و طرز ایشان واقف شده اند، بیشتر است از جمعی که راهی در آن درگاه نداشته باشد و از رسوم و آداب ایشان بی خبر باشند. پس هر چند کس مقرب پادشاه گردد، گمان این نکند که با او مانند دوستان و مصاحبان دیگر که برای ایشان رعایت تعظیم و اجلال یکدیگر چندان لازم نیست سلوک می توان نمود.
اذا زادک اللئیم الجلالاً فزده اذلالاً.
هرگاه زیاد کند ناکس تعظیم ترا، پس زیاد کن تو خار نمودن او را.
وجهی که از برای این معنی توان گفت اینست که دنی پست مرتبه هر تذلل و افتادگی که کند غالبا برای مطلبی از مراتب دنیویه که در ذهن او عظیم و خطیر است می کند بلکه تا او را مقدور باشد حیله ها می انگیزد برای انجاح مطلب خود و می تواند بود که این تذلل نیز از مقدمات این حیله ها باشد و نیز ممکن است که از قبیل امر به معروف و نهی از منکر باشد که مراد از خار کردن او فهمانیدن او باشد که لئامت شیوه نامتوجه است و ترک آن اولی است؛ والله یعلم.
ثلاثه مهلکه الجرأه علی السلطان و ائتمان الخوان و شرب السم للتجربه.
سه چیز است که هلاک کننده است: جرأت نمودن بر پادشاه؛ و امین نمودن و اعتماد کردن به کسی که به غایت خاین باشد و آشامیدن زهر برای تجربه.
جرأت به معنی سرعت و داخل شدن غفلت به غیر اذن است پس بنابراین می تواند بود که از جمله جرأت نمودن بر سلطان که مهلک است این باشد که در سخن گفتن پیش دستی نماید و بی تأمل و تدبر سخن گوید و غافل و بدون رخصت داخل شود والله تعالی یعلم.
من تشاغل بالسلطان لم یتفرغ للاخوان. من استقاده هواه استحوذ علیه الشیطان. من خان سلطانه بطل امانه.
کسی که مشغول شد به مصاحبت پادشاه، فارغ نمی شود برای اهتمام به امور برادران دینی و دنیوی خود. کسی که زمام اختیار او را بکشد نفس اماره به آنچه خواهش اوست، غالب و مستولی می شود بر او شیطان. کسی که خیانت کند با پادشاه خود، باطل می شود امان او.
یعنی امنیت از غضب پادشاه نخواهد داشت بلکه خود را در معرض هلاکت خواهد انداخت.
من کثر احسانه کثر خدمه و اعوانه. احق من تطیعه من لا تجد منه بداً ولا تستطیع لأمره ردا. اقل ما یجب للمنعم ان لا تعصی بنعمته.
کسی که بسیار باشد نیکوئی و انعام کردن او با خلق، بسیار می باشد خدمت گذاران او یاری کنندگان او در امور. سزاوارتر کسی که اطاعت او کنی کسی است که چاره نباشد ترا از اطاعت او و قدرت نداشته باشی به نافرمانی او. اقل آنچه واجب است بر عطا کننده و نعمت دهنده این است که معصیت او نکنی به سبب نعمت او.
یعنی نعمتهای او را آلت نافرمانی او نکنی، مثل اینکه الله تعالی به شخصی پادشاهی و بزرگی داده که او در میان بندگان که ودایع اویند، عدالت و دادخواهی کند و به محافظت عرض و جان و اموال ایشان از اشرار و مفسدین قیام نماید نه اینکه آن قدرت و پادشاهی را آلت ظلم و ستم نماید و عجزه را پایمال حوادث سازد و مثل این است جمعی را که پادشاه از روی شفقت، حکومت و سلطنت انعام دهد و بر جمعی مسلط سازد که محافظت عرض و مال رعیت او نماید. آن حاکم آن تسلط و انعام او را وسیله ظلم و ستم و تعدی بر رعیت او از زیردستان و عجزه نموده در اخذ اموال بی حسابات، دقیقه فوت ننماید تا عاقبت او در دنیا به معزولی و خفت و خواری، و در عقبی به عذاب جباری منجر شود؛ پس باید پادشاه کارآگاه، بیدار دل و صاحب بصیرت باشد و به جمعی شایسته و امتحان فرموده، حل و عقد امور را مفوض دارد که به حلیه نجابت طبع و طریقه عدالت و مروت و کیاست متحلی و از صفت ذمیمه و تغلب و تعدی و طمع و غفلت و بی خبری متخلی باشند.
منقولست که انوشیروان عادل به پسر خود وصیت می کرد که نظر کن در عمال خود که هر که از ایشان ضیتعی دارد و آن را معمور گردانیده است او را بر خراج بگمار، و هر که غلامان و ملازمان را خوب تربیت کرده است او را بر لشکری سرکردگی ده، و هر که اهل بیت دارد و ایشان را نیکو رعایت می نماید او را بر نفقات و امر اهل بیت اختیار ده و حکم او بر ایشان روان گردان و همچنین بر جمیع خادمان امر مناسب رجوع نما، تا کارهای تو پراکنده و پریشان نشود و مملکت و رعیت تو فاسد نگردد.
منازعه الملوک تسلب النعم. مجاهره الله بالمعاصی تعجل النقم. الجرأه علی السلطان اعجل هلک. لا تطمعن فی موده الملوک فانهم یوحشونک انس ما تکون بهم و یقطعونک اقرب ما تکون الیهم. لا تکثرن الدخول علی الملوک فانهم ان صحبتهم ملوک و ان نصحتهم غشوک. لا ترغب فی خلطه الملوک فانهم یستکثرون من الکلام ردالسلام و یستقلون من العقاب ضرب الرقاب. من اجترء علی السلطان فقد تعرض للحرمان. من سئل ما لا یستحق قوبل بالحرمان. قلیل یدوم خیر من کثیر ینقطع. من الحموق الداله علی السلطان. من حسنت کفایته احبه سلطانه(152). لا تلتبس بالسلطان فی وقت اضطراب الأمور علیه فان البحر لا یکاد یسلم راکبه مع سکونه فکیف مع اختلاف ریاحه و اضطراب امواجه. شرالوزراء من کان لللاشرار و زیراً. شرالأمراء من کان الهوی علیه امیراً.
نزاع با پادشاهان برطرف می کند نعمت ها را. آشکارا و بی پروا مرتکب معاصی شدن، سبب زود نازل شدن خشم ها و غضب های الهی است. جرأت نمودن بر پادشاه نزدیک تر هلاکتی است. طمع مکن در دولتی پادشاهان، پس به درستی که ایشان غمناک و خایف می گردانند، ترا در وقتی که تو در آن وقت از همه اوقات خاطر جمع تر باشی از ایشان؛ و قطع می کنند از تو دوستی خود را در وقتی که قرب تو در آن وقت نزد ایشان از همه اوقات بیشتر باشد. بسیار مکن رفتن نزد پادشاهان را، پس به درستی که ایشان چنین اند که اگر هم صحبت شوی با ایشان ملول می شوند از تو؛ و اگر نصیحت کنی ایشان را بد شوند با تو، و به مدلول ولکن لا تحبون الناصحین کینه ترا در دل گیرند. رغبت مکن در آمیزش پادشاهان جور؛ پس به درستی که ایشان بسیار می شمارند از سخن گفتن رد سلام را و کم می شمارند از بازخواست نمودن گردن زدن را. کسی که جرأت نماید بر پادشاه {و} بطلبد چیزی را که مستحق آن نیست، جزا داده می شود به محروم شدن از آن. اندکی که دایمی و پایدار باشد بهتر است از بسیاری که منقطع گردد. از جمله حماقت و بی عقلی است جرأت نمودن و نازکردن بر پادشاه. کسی که نیکو باشد خیراندیشی و محافظت نمودن او مال و ملک و دولت را دوست می دارد او را پادشاه او. خلطه و نزدیکی مکن با پادشاه در وقت اضطراب کارها بر او؛ پس به درستی دریا نزدیک نیست که سالم ماند؛ سوار آن با وجود آرامیدگی؛ پس چون خواهد بود سالم مانده با اختلاف بادهای آن و اضطراب موج های آن!. بدترین وزیران کسی است که بوده باشد وزیر اشرار و بدکاران - یعنی پادشاهان جور - بدترین امیران و حاکمان کسی است که خواهش نفس بر او امیر و حاکم باشد.
به این معنی که سر از اطاعت او نتواند پیچید؛ مثل آنکه در طمع که منشأ و جامع انواع بدیها بلکه سر آنها و خوار و ذلیل کننده مرد است مطیع و فرمانبردار خواهش نفس باشد. الحاصل امیری که از عهده نفس خود بر نیاید امارت و حکومت را نشاید.
المرء یتغیر فی ثلاث: القرب من الملوک، و الولایات، و الغنی بعدالفقر فمن لم یتغیر فی هذه فهو ذو عقل قویم و خلق مستقیم. من کثرت نعم الله علیه کثرت حوائج الناس الیه فمن قام لله فیها بما یجب عرضها للدوام و البقاء و من لم یقم لله فیها بما یجب، عرضها للزوال و الفناء.
مرد متغیر می شود در سه حالت: تقرب یافتن نزد پادشاهان، و رسیدن به حکومت ها و مال دار شدن بعد از بی چیزی. پس کسی که متغیر نشود در این سه حالت، پس او صاحب عقل قویم و خل مستقیم است. هر که بسیار شود نعمت های حق تعالی بر او، بسیار می شود حاجت های مردمان به او؛ پس هر که قیام نماید برای رضای خدا در آن نعمت ها به آنچه واجبست بر او از حقوق الهی، آن نعمت ها را در معرض دوام و بقا درآورده است - یعنی شایسته آن گشته است که آن نعمت بر او پایدار بماند در دنیا و آخرت - و هر که قیام ننماید برای خدا در آن نعمت ها به آنچه واجب است آن نعمت ها را، در معرض فنا و زوال در آورده شد.
پس مستحق آن باشد که آن نعمتها از او زایل گردد و ممکن است {بجای یَجِبُ } یُحِب باشد یعنی آنچه خدای تعالی دوست می دارد و نزد حق مرضیست؛ والله یعلم.
غضب الملوک رسول الموت.
غضب پادشاهان، رسول موت است - یعنی خبر از مرگ می دهد.-
این نیز تعلیمی است مقربان درگاه ملوک را که ارتکاب عملی که موجب هیجان غضب پادشاهان باشد ننمایند که غضب ایشان به منزله پیغام آورد مرگ است. پس باید هر کسی به فراست، غضب پادشاه را درباره خود در یابد {و} در اطفاء نایره آن کوشش نماید و به توبه و انابه به درگاه اله تضرع و استغاثه نماید و تهیه سفر آخرت که جمیع بندگان را در همه حالت ضرور و در کار مشغول گشته منتظر عفو یا اخذ باشد که چنانچه سبق ذکر یافت دل پادشاهان در میان دو انگشت خدای رحمانست، بر هر طرف که خواهد می گرداند و به عمل کردن حدیثی که راوندی در دعوات(153) خود از حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت نموده در اطفاء نایره غضب ملوک به غایت مؤثر است و حاصل مضمون آن این است که هرگاه داخل شوی بر پادشاه جابر پس بخوان وقتی که نظر می کنی به سوی او سوره توحید را سه مرتبه و به دست چپ خود عقد کن یعنی حساب آن را به انگشتان دست چپ خود نگاهدار و آنرا مگشا از هم تا آنکه بیرون آیی از نزد او.
من طلب خدمه السلطان بغیر ادب خرج من السلامه الی العطب.
کسی که طلب کند خدمت پادشاه را بدون اینکه تحصیل ادب کرده باشد، بیرون رفته است از سلامت به هلاکت.
رعایت آداب در همه حال بر همه کس و در خصوص خدمت ملوک و امرا بیش از بیش لازم و متحتم است. و از جمله آن است که در مخاطبات و مکالمات از لفظی که موهم معنی مکروه یا تطیر که در میان مردم متعارفست یا کلمه که متقضی حزن و اندوه باشد اجتناب نمایند.
چنانچه مشهور است که هارون الرشید از پسر خود امین پرسید که جمع مسواک چیست؟ امین که از حلیه ادب عاری بود گفت: مساویک! و چون این لفظ به حسب وضع دیگر به معنی زبونیهای مخاطب است هارون را ناخوش آمده از مأمون همین سؤال نمود او گفت ضد محاسنک یا امیرالمؤمنین؛ و از این پاس ادب و طریق ادای مطلب هارون را بسیار خوش آمده باعث ازدیاد محبت او نسبت به مأمون گردید.
در اخبار شعرا مضبوط است که یکی از خلفای ذی شأن را در شب عید نوروز پسری متولد شد و شاعر او خواست که در قصیده عید اشعار به این مرد و بشارت نماید.
در مفتتح قصیده گفت:
لا تقل بشری ولکن بشریان - قره الداعی و یوم المهرجان
و امیر را از خطاب لاتقل بشری که دلالت دارد بر نفی بشارت در مفتتح کلام، ناخوش آمده عتاب فرمود و او را به ضرب تازیانه تأدیب نمود.
افه العلماء حب الریاسه. افه الزعماء ضعف السیاسه. اله الریاسه سعه الصدر.
آفت علما، دوستی سرکردگی است. آفت سرکردگان ضعف تربیت و تأدیب تبعه و گردنکشان و رعیت است. آلت سرکردگی وسعت صدر است.
وسعت صدر کنایه از حلم و صبر بسیار است به این معنی که بزرگ قوم باید که خورده گیر نباشد و زود از جا بر نیاید و بدون صبر و تأمل در مقام تدارک و غضب در نیاید و به یک تقصیر سهل، مواخذه عظیم ننماید و صبر کلید فرج است و مفتاح ظفر، و موافق اخبار صحیحه امور دنیا و آخرت، بدون صبر که نصف ایمانست منتظم نگردد، و محتاج ترین مردمان به صبر و تحمل، ملوک و فرمانروایانند، و گفته اند: بزرگ نمی شود آنکه صبر و تحمل نداشته باشد و زود ملول و دلتنگ می گردد.
الریاسه عطب. الشهوه حرب. افه الریاسه الفخر. افه الجود الفقر. من بذل معروفه الستحق الریاسه. من ساس نفسه ادرک السیاسه.
سرکردگی محل هلاکت است. متابعت نمودن خواهش نفس موجب تهی دستی از سرمایه دین و دنیاست. آفت سرکردگی فخر نمودنست. آفت عطا، بی چیزی است. کسی که عطا کند مال خود را، شایسته می شود بزرگی و سرکردگی را. کسی که ادب کند نفس خود را می یابد رتبه تأدیب دیگران را.
اشاره است به اینکه سرکرده و حاکم هرگاه خود مرتکب ظلم و بی حساب باشد و خود را ادب نتواند کرد تبعه و سپاه و رعیت خود را به طریق اولی ادب نمی تواند نمود و قابلیت سرکردگی ندارد؛ والله یعلم.
من حسنت سریرته حسنت علانیته. من حسنت سیاسته وجبت طاعته. من سما للریاسه صبر علی مضض السیاسه. من قصر عن السیاسه صغر عن الریاسه.
اغض علی الأذی و الا لم ترض ابداً. لا یروس من خلا عن الأدب و صبا الی اللعب. لا ریاسه کالعدل فی السیاسه. فضیله الریاسه حسن السیاسه. فقدان الرؤساء اهون من ریاسه السفل.
کسی که نیکو باشد تربیت و تأدیب او، واجب می شود اطاعت او. کسی که نیکو باشد باطن او - یعنی نیت او - نیکو می شود ظاهر او. کسی که بالا برد خود را برای سرکردگی و بزرگی، صبر می کند بر الم و اندوه تأدیب و تربیت لشکری و رعیت پروری. کسی که کوتاهی کند از ادب و تربیت کردن نفس خود اصلاح حال مفسدان رعیت، خود کم قدر و کوچک می شود از مرتبه بزرگی و سرکردگی. چشم بپوش بر خار جفا و اگر نه هرگز راضی نخواهی بود - یعنی خاطر خود را به شکایت زمانه خواهی فرسود. - سرکرده نمی شود کسی که ادب نداشته باشد و میل کند به سوی لهو و لعب. نیست هیچ سرکردگی مانند عدالت نمودن در تأدیب و تنبیه و رعیت پروری. زیاد شدن مرتبه سرکردگی حاصل می شود به نیکوکردن تأدیب و تربیت رعیت و لشکری. نبودن سرکردها، بهتر و آسانتر است بر خلایق از سرکردگی فرومایگان(154) و لئیمان پست مرتبه.
حاصل آنکه نبودن سرکردگان با وجود شدت احتیاج به ایشان و وقوع هرج و مرج و مفاسد عظیمه که بر آن مرتب می شود سهل تر و آسان تر و مفسده آن کمتر است از سرکردگی مردم دنی پست مرتبه؛ و تجربه نیز شاهد این حال است.
ادمان تحمل المغارم یوجب الجلاله. من اثر رضا رب قادر فلیتکلم بکلمه عدل عند سلطان جائر.
مداومت نمودن بر غرامت ها موجب حصول بزرگی قدر و مرتبه است. کسی که ترجیح دهد رضای پروردگار قادر بر همه امور را بر رضای خلق، او پس باید که بگوید سخن حق و عدلی نزد پادشاه ظالمی.
پس علامت ترجیح دادن رضای خالق بر رضای مخلوق، گفتن سخن حق است نزد حکام جور و سزاوار است که با وجود حصول آن معنی، خایف نباشد از شر ایشان که الله تعالی حافظ و کافل امور اوست و دل پادشاهان در میان دو انگشت او.
تمت بعون الله و حسن توفیقه فی شهر رجب المرجب من شهور.