فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

حکایت:

در کتب سیر نقل کرده اند که ایلچی سلطان محمد خوارزمشاه از نزد چنگیزخان مراجعت نموده نامه آورد. چنگیزخان در آن نامه سلطان را از روی تکریم فرزند خوانده بود، سلطان را این خطاب ناخوش آمده به رسول گفت: خان ما را فرزند خطاب کرده قانون نامه ها که به سلاطین ذوی الاقتدار و پادشاهان کامکار نویسند آن است که تواضع و ادب مرعی دارند اگر بر زبان قلم خان تواضعی نسبت به نواب می رفت بیرون از صواب نبود. رسول گوید من از این سخن فهم کردم که او را غروری عظیم هست و واقع را بر خود ملتبس می سازد نتوانستم که آنچه در خاطر داشتم عرض کنم که این خطاب از آن خان عالیشان خدمت سلطان را کمال تواضع و تبجیل است. جوابی بر طبق مقتضای وقت گفتم. پس سلطان گفت: شنیده ام خان مملکت خطا(130) را از خوانین آنجا مستقل ساخته است؛ راست است؟ گفتم بلی تمام ملک خطا را از خوانین آنجا به شمشیر تسخیر کرده خانان خطا را مقهور ساخته است. گفت عظمت و شوکت او را چون یافتی؟ گفتم سلطنتی بس قاهر و شوکتی بس غالب دارد و چون این بگفتم دیدم که چهره سلطان از غضب افروخته گشت، پس گفت: چون دیدی قوت و شوکت مرا با قوت و شوکت او؟
دانستم که جواب حق در آنجا روانیست و از سطوت او بترسیدم. گفتم: سلطان را بقا باد هر چند چنگیزخان عظیم الشأنست ولیکن عظمت او در جنب عظمت سلطان مقداری ندارد و در حساب نیاید. پس اندک غضب او ساکن گشت و سخنان دیگر درگرفت و به سبب متحمل نشدن کلمه تلخ حقی نافع، از قوت و شوکت چنگیزخان و تدبیر کار خویش که منحصر در مدارا با چنان خصمی غالب بود، غافل بود و تکیه بر غرور حشمت خود کرد. و چنگیز را با آن قوت و سطوت ضعیف انگاشت. پس کشید کار به آنجا که کشید و رسید به آنجا که رسید و نحو مغلوب شدن در تواریخ مسطور است و در این حکایت و امثال آن که در تواریخ مذکور است عبرت تمام حاصل می گردد.
من اساء الی رعیته سر حساده.
کسی که بد کند به رعیت خود، خوشحالی کرده است حسودان خود را.
این مؤید حدیثی است که قبل از این گذشت که کسی که ظلم کند بر رعیت خود، نصرت داده است دشمن خود را.
من خذل جنده نصر اضداده. من خاف ربه کف عن ظلمه. من جارت ولایته زالت دولته. من کثر ظلمه کثرت ندامته. من منع الانصاف سلبه الله الامکان. من کثر عدله حمدت ایامه. من عامل بالبغی کوفی به. من استطال علی الناس بقدرته سلب القدره. من ظلم نفسه کان لغیره اظلم. من اشتغل بغیر المهم ضیع الأهم. من ظلم العباد کان الله خصمه و من یکن الله خصمه، دحض حجته و یکن له حرباً.
کسی که ترک کند اعانت و نصرت لشکر خود را، نصرت داده و یاری کرده است دشمنان خود را. کسی که بترسد از پروردگار خود، باز می ایستد از ظلم خود. کسی که ظلم کند در ایام حکومت و سلطنت خود، زایل و برطرف می شود دولت او. کسی که بسیار شد ظلم او، بسیار می شود پشیمانی او. کسی که منع کند عدالت خود را، برطرف می کند الله تعالی قدرت و توانائی او را. کسی که بسیار شد عدالت او، ستایش کرده می شود زمان دولت او. کسی که معامله کند با خلق به ظلم و سرکشی و طغیان، جزا داده می شود به فعل خود. کسی که برتری و ترفع و زیادتی و تکبر کند بر مردمان به سبب قوت و قدرت و شوکت خود، سلب و زایل کرده می شود از او قدرت. کسی که ظلم کند بر نفس خود، می باشد برای غیر خود ظالم تر. کسی که مشغول شود به کاری که اهتمامی در او نیست، ضایع و فوت می شود از او آنچه اهتمام در او بیشتر است. کسی که ظلم کند بندگان خدا را، می باشد الله تعالی دشمن او؛ و کسی که بوده باشد الله تعالی دشمن او، باطل می کند حجت او را در قیامت و می باشد در مقام جنگ با او.
در این حدیث شریف تهدیدیست عجیب و وعیدیست به غایت غریب مر صاحبان صفت خبیثه ظلم و بیداد را. ای بدا حال کسی که پادشاه پادشاهان و فریاد رس دادخواهان با او مخاصمه نماید و به فرماید که خذوه یعنی بگیرید او را. پس فرشتگان غلاظ و شداد بر او چسبند و خواهی نخواهی به قعر جهنم کشند. پس وای بر آن مأخوذی که خلاص نکند او را از آن ورطه، قوم و قبیله او، و سود ندهد او را عشیره او. و در کافی از جناب اقدس نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) مرویست که اتقوا الظلم فانه ظلمات یوم القیامه(131) یعنی پرهیز کنید و خود را نگاهدارید از ارتکاب ظلم، بدرستی که ظلم ظلماتست در روز قیامت؛ یعنی روز روشن بر او تیره و تاریک خواهد بود از شامت ظلم. و نیز در همان کتاب از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) منقولست حدیثی که حصال مضمون آن این است که عمل کننده به ظلم و یاری کننده او و راضی به آن، هر سه در آن ظلم شریک اند(132). اعاذناالله و سایرالمؤمنین منه.
آنچه مذکور شد اشاره بود به عذاب اخروی، اما مفاسد دنیویه و سوء عاقبت این صفت ردیه آنکه قوت و شوکتی که حضرت عزت به اهل دولت داده، به شامت آن باز می گردد و شاهد این مدعا کلام اعجاز نظام هدایت انتمائیست که بعد از این فقره شریفه مسطور است.
ما من سلطان اتاه الله قوه و نعمه فاستعان بها علی ظلم عباده الا کان حقاً علی الله ان ینزعها منه، الم تر الی قوله تعالی ان الله تعالی لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(133).
هیچ صاحب سلطنتی نیست که خدای تعالی او را قوت و نعمتی داده باشد و او به دستیاری آن قوت و نعمت بربندگان خدا ظلم کند مگر اینکه بر الله تعالی لازم است که آن قوت و نعمت را از او انتزاع نماید و بازستاند. آیا نمی بینی که الله تعالی می فرماید که: بدرستی که الله تعالی تغییر نمی دهد آنچه با قومی هست از نعمت و عافیت تا وقتی که تغییر دهند آن قوم آنچه در نفس های ایشان است از احوال جمیله که آن را مبدل سازند به احوال قبیحه و اخلاق رذیله.
و قطع نظر از این دو نوع عذاب دنیوی و اخروی، محرومی از فضل و ثواب معدلت گستری که شمه از آن در طی ترجمه و شرح این فقرات اعجاز بیان به عرض مؤمنان رسانید؛ غبنی است بسیار عظیم و مصیبتی است به غایت جسیم که در روز دیوان اکبر ملوک و سلاطین عدالت گستر به خلعت زیبای مغفرت ارجمند و به تاج و هاج کرامت اعتلاء، سربلند گردند. جمعی که در دار دنیا نعمت سروری داشته و دست از عدالت و رعیت پروری برداشته در آن روز لباس یأس و ناامیدی در بر، و خاک مصیبت محرومی بر سر و اشک حسرت از دیده خواهند ریخت و با اهل جهنم خواهند آمیخت الله تبارک و تعالی پناه دهد جمیع مؤمنین را از این قسم حسرتها. والسلام علی من اتبع الهدی.
من عدل فی البلاد نشر الله علیه الرحمه. من اسس اساس الشر اسسه علی نفسه. من عدل فی سلطانه استغنی عن اعوانه. من اشفق علی سلطانه قصر عن عدوانه. من ظلم قصم عمره؛ و دمر علیه ظلمه. من عمل بالعدل حصن الله ملکه.
کسی که عدالت کند در مملکت ها و شهرها، می گستراند الله تعالی بر او رحمت خود را.
کسی که مستحکم کند بنای شر و بدی را، مستحکم می کند آن بنا را برای ضرر خودش. کسی که عدالت کند در پادشاهی خود، بی نیاز می شود از یاری کنندگان خود - یعنی مددکار اوست به سبب عدالت، خدا در دنیا و آخرت. - کسی که بترسد بر پادشاهی خود - یعنی از زوال آن - کم می کند از ظلم کردن خود. کسی که ظلم کند، بریده می شود رشته عمر او، و هلاک می کند او را ظلم او. کسی که عمل کند به عدالت، در حصار امنیت در می آورد الله تعالی پادشاهی او را.
یعنی باقی و ممتد می دارد آن را. ولنعم ما قیل فی هذا المعنی:
جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز - خراب می نکند بارگاه کسری را
من عمل بالجور عجل الله هلکه.
کسی که عمل نماید به ظلم، شتابان می کند الله تعالی هلاک او را.
حاصل اینکه عدل سبب آبادی، وظلم باعث خرابیست. و در این باب کلامی به غایت حکیمانه از اردشیر بابک فرزانه که از اکاسره، به صفت عدل و انصاف اتصاف داشته منقولست که فرموده: لا سلطان الا بالرجال ولا رجال الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا عماره الا بالعدل یعنی سلطنت و فرمانفرمایی میسر نمی شود مگر به سپاه و حشم، و آن حاصل نمی گردد مگر به مال، و مال بهم نمی رسد مگر به آبادی مملکت، و مملکت معمور نمی شود مگر به عدالت. و در این مقام تمثیلی بس تمام از بعض اکابر ایام روایت کرده اند که فرمود: پادشاهی به منزله شخصی است که پادشاه سر اوست و وزیر دل و سایر ارکان دولت به مثابه دست ها و رعایا قایم مقام پاهای او و عدل به منزله روح اوست که انتظام احوال و بقای حیات همگی موقوف بر آنست.
تمثیلی دیگر: رفیع الدین - رفع الله مقاله فی العلیین - گفته که: مملکت چون بدن و پادشاه چون روح و عدالت مانند صحت است که حصول صحت منشأ ارتباط جسم و جان و مایه آسایش این و آن است و چون خلط سودای جباری طغیان، یا صفرای حدت و مردم آزاری، هیجان کند، یا بلغم مالح، حرص و شهوت زیاد یا خون صالح، رگ مردی و فتوت فاسد گردد یا خر مزاج ملک از صحت اعتدال بیرون رفته؛ صحت عدل به مرض ظلم مبدل گردد و زندگانی جسم و جان هر دو بنا خوشی می گذرد و ایضاً تمثیلی دیگر اینکه خزانه پادشاهان به منزله آبگیریست که از چشمه سار حیثمه های کار اصناف رعیا و فرق کاسبان همیشه برکشته مزرع آمال و گلشت اجلال خسروان به استقلال به آن آب سیراب می گردد؛ و صفت عدالت میزابی است که پیوسته به حسن اهتمام به تنقیه چشمه سار مذکور می پردازد و از خس و خاشاک مکاره عالم و از سنگ و چوب اهل ستم پاک می سازد و تا این چشمه سار پاکست از آب جاری آن آبگیر پر، و آن گلشن معمور است و چون میزاب عدل است از تنقیه عیون مذکوره برداشت و سیلاب ستم تمامی را به گل و لای خانه خرابی رعیت انباشت بالضروره آن آب منفطع گشته آن آب گیر بی آب و آن گلشن خراب می گردد.
من احسن الی رعیته نشرالله علیه جناح رحمته و ادخله فی مغفرته. من رکب محجه الظلم کرهت ایامه. من لم ینصف المظلوم من الظالم عظمت اثامه. من لم ینصف المظلوم من الظالم سلبه الله قدرته.
کسی که نیکوئی کند به سوی رعیت خود، می گستراند الله تعالی بر او بال رحمت خود را و داخل می کند او را در آمرزش خود. کسی که ارتکاب کند طریقه ظلم را، ناخوش می شود روزگار او.
کسی که داد مظلوم نگیرد از ظالم با وجود قدرت، عظیم می شود گناهان او. کسی که داد مظلوم از ظالم نگیرد - یعنی با وجود قدرت بر آن - زایل می سازد الله تعالی به حکمت کامله خود، قدرت و توانائی او.
داد مظلوم از ظالم گرفتن در شرع واجبست و بعض فقها گفته اند که هر که در آن تهاون نماید از ایمان بیرون می رود بلکه از دایره اسلام هم؛ علی الخصوص در وقتی که آن مظلوم یاری و مددکاری غیر الله تبارک و تعالی نداشته باشد. و در کافی از حضرت امام محمدباقر (صلوات الله علیه) منقولست حدیثی که حاصل مضمون آن اینست که وقتیکه حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام را وفات رسید، مرا به سینه خود منضم ساخته فرمود یا بنی وصیت می کنم ترا به آنچه وصیت کرد مرا به آن پدرم در وقت وفات و گفت که پدرش یعنی حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) اجمعین او را به آن وصیت کرده که یا بنی ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصراً الا الله(134) یعنی بر تو باد که پرهیز کنی و حذر نمایی از ظلم بر کسی که نیابد برای دفع ظلم تو یاری کننده و فریادرسی غیر الله تبارک و تعالی؛ یعنی چون مظلوم حامی و دادرسی جز فریادرس بیچارگان نیابد، ناچار برای دادخواهی به درگاه او شتابد و او خود نه دادرسی است که مظلومی او را به یاری خود خواند و او در اعانت آن مظلوم اهمال نموده داد او نستاند. اعاذنا الله و سایر المؤمنین موجبات نقمته و هدانا لاستیجاب رحمته.
من عامل رعیته بالظلم ازال الله ملکه و عجل بواره و هلکه. من جار ملکه تمنی الناس هلکه.
کسی که معامله کند با رعیت خود به ظلم، زایل می سازد الله تعالی قدرت پادشاهی او را و زود می کند برطرف شدن او و هلاک او را. کسی که ظلم کند پادشاهی او - یعنی در پادشاهی خود طریقه ظلم و جور با خلق خدا مسلوک دارد - آرزو می کنند مردمان هلاک او را.
یعنی همت می بندند بر هلاک و زوال او و همت خلق را اثرهای عظیمست.
من رکب العجل ادرک الزلل.
کسی که سوار شد اسب شتاب و عجله را، دریافت لغزش را.
تعجیل در غیر امور اخرویه به غایت مذموم و تکاهل و تساهل و سستی در حین فرصت شوم و اقتصاد و میانه روی در هر امری از امور مبارک و ممدوح است و در عهدنامه به جهت تأکید این معانی فرموده (صلوات الله علیه) که: ایاک و العجله بالامور قبل اوانها و التساقط فیها عند امکانها او اللجاجه فیها اذا تنکرت اوالوهن عنها اذا استو ضحت فضع کل امر موضعه و اوقع کل امر موقعه(135)؛ حاصل معنی آنکه: حذر باد ترا از تعجیل کردن در کارها پیش از وقت آن، و ترک دادن و قیام ننمودن به آن در حین امکان و تیسر آن یا لجاجت نمودن در آن، آن وقت که میسر نگردد و راه تدبیر آن پوشیده و مشکل باشد؛ یا سستی نمودن از انتهاز فرصت آن وقت که روشن و معلوم گردد راه آن. پس بگذار هر امری را در موضع آن و واقع گردان و به عمل آر هر عملی را در موقعش؛ حاصل، امر به اقتصاد و میانه روی است که عبارت از وضع اشیاء در موضعش باشد که معنی عدالت است و نهی از طرفی افراط و تفریط که معنی ظلم است پس باید آدمی در هر امری از امور کلیه و جزئیه از روی کمال عقل و تأمل و تدبر و حزم و صبوری و آگاهی و هوشیاری و جَلدی و کاردانی و همواری تمام مذکورات را هر یک در مقام خود بکار برد تا در تعب و عنا نیفتد و وقت تدبیر را فوت ننماید و دایم صیادانه در کمین فرصت باشد و در وصیت حضرت امام حسن (علیه السلام) می فرماید که بادر الفرصه قبل ان یکون غصه(136) و بالجمله عاقل هوشمند آن است که در امور پیش از وقت تعجیل ننماید و از وقت مناسب آن تأخیر جایز ندارند و هر کار که دشوار و راه بدر شد آن مخفی باشد، در آن باب لجاج و کوشش بی فاید نکند و چون حصول آن میسر گردد، تهاون و سستی و غفلت نورزد و این وصیت جمیع افراد انسان را در کار و از عمل به آن ناچار است.
من سل سیف العدوان سلب عن السلطان. من جار فی سلطانه عد من عوادی زمانه. من جار فی سلطانه و اکثر عدوانه هدم الله سبحانه بنیانه و هد ارکانه من عدل فی سلطانه و بذل احسانه اعلی الله شأنه و اعز اعوانه. من لم یخف احداً لم یخف ابداً. من لم یرحم الناس منعه الله رحمته. من کفارات الذنوب العظام اغاثه الملهوف و التنفیس عن المکروب.
کسی که بکشد از غلاف شمشیر ظلم و بیداد را، برطرف کرده می شود عزت و پادشاهی از او. کسی که ظلم کند در پادشاهی خود، شمرده می شود از جمله بیدادگران. کسی که ظلم کند در پادشاهی خود، بسیار شود طغیان و از حد بدر رفتن او، خراب می سازد الله تعالی بنیان او را می شکند و سست می کند طرفهای قوی او را. کسی که عدالت کند در پادشاهی خود و ببخشد نیکی و انعام، او را بلند می کند الله تعالی قدر و مرتبه او را و عزیز و قوی می کند انصار و اعوان او را. کسی که نترساند احدی را، منع می کند او را الله تعالی از رحمت خود. از جمله کفارتهای گناهان بزرگ دادرسی مظلوم غمگین و برداشتن اندوه از دل شخص اندوه گین است.
چون آدمی به ارتکاب معصیت خاطر انبیا و اولیا و ائمه هدی بلکه فرشتگان ملاء اعلی را غمگین کرده است، مناسب است که در کفاره آن خاطرهای اندوهگین را شاد و دلهای خراب را آباد سازد تا به این وسیله در دار مکافات و مجازات کردن مفاخرت و مباهات افرازد.
من افحش الظلم ظلم اللئام. من الشقاء احتقاب الحرام. من لوازم العدل التناهی عن الظلم. من احسن العقل التحلی بالحلم. من علامات النبل العمل بسنه العدل. من کمال الشرف الأخذ بجوامع الفضل. من افضل الاختیار و احسن الأستظهار ان تعدل فی القضاء و تجریه فی الخاصه و العامه علی السواء. من سواء الاختیار مغالبه الأکفاء و مکاشفه الاعداء و مناواه من یقدر علی الضراء. من علامات العقل العمل بسنه العدل ما اقرب النقمه من الظلوم. ما اقرب النصره من المظلوم. ما اعظم عقاب الباغی. ما اسرع صرعه الطاغی. ما عمرت البلدان بمثل العدل.
از جمله زشت ترین و قبیح ترین ظلمها، ظلم لئیمان و ناکسانست. از جمله بدبختی، اندوختن و ذخیره نمودن حرام است. از جمله لوازم عدالت است باز ایستادن از ظلم. از جمله نیکوترین اوصاف عقل، حلم را زینت خود ساختن است. از جمله علامت های بزرگی و زیرکی عمل نمودن به طریقه انیقه عدالتست. از جمله کمال شرف و بلندی رتبه است عمل نمودن به جمیع انواع فضل. از جمله فاضل ترین اختیار نمودن و ترجیح دادن و نیکوترین طلب، اعانت و یاری کردن این است که عدالت کنی در حکم و جاری سازی آن حکم عدل را در ماده خاصان و عموم خلق برابر - یعنی بدون اختلاف و طرف منظور داشتن - از جمله بدی اختیار نمودن و ترجیح دادن زیادتی و غلبه نمودنست بر امثال و اقران و اظهار عداوت نمودن با دشمنان و دشمنی کردن با کسی که قادر باشد بر ضرر رساندن. از جمله علامات عقل عمل نمودن به طریقه عدالت است با خلق، چه نزدیک است خشم و غضب الهی به ظالم، به غایت ظلم کننده. چه نزدیک است یاری نمودن و نصرت دادن الله تعالی به مظلوم. چه بزرگست عذاب الهی به کسی که ظلم کند و از حق برگردد. و چه شتابانست به خاک افتادن کسی که اسراف کند در نافرمانی خدا و ظلم بر بندگان او. آباد کرده نشد مملکت ها شهرها و به چیزی مانند عدالت.
لله در من قال:
ز عدل است آباد ملک جهان - بود جای عادل بصدر جنان
ما حصنت الأعراض بمثل البذل. ما اعظم وزر من ظلم و اعتدی و تجبر و طغی. ما اقبح الخضوع عند الحاجه و الجفا عندالغنی.
در پناه حصار امنیت در آورده نشده است عرضها به مثل چیزی مانند بخشش و عطا. چه بزرگست گناه کسی که ظلم کند و تجاوز از حد نماید، و تکبر کند و اسراف و طغیان کند در نافرمانی خدا. چه قبیح {است } خضوع و فروتنی نزد حاجت و جفا و سرکشی وقت غنی و ثروت و قدرت و برتری.
چنانچه عادت لئیمان و ناکسان و ناقصان است که چون محتاج گردند عجز و فروتنی نمایند و چون قوت گیرند و اندک مایه اعتباری در خود گمان کنند یا دو سه دیناری بهم رسانند؛ مراتب درشت خویی و سرکشی طغیان کنند؛ والله تعالی در قرآن مجید در مقام مذمت می فرماید که: خلق الانسان هلوعاً اذا مسه الشر جزوعاً و اذا مسه الخیر منوعاً(137) حاصل معنی اینکه آدمی حریص آفریده شده اگر او را بدی رسد جزع و بی صبری کند و اگر خیری رسد منع کند و سر باز زند و از عدم احتیاج طغیان کند؛ و گفته اند الله تعالی هر جا در قرآن آدمی را به لفظ انسان ذکر نموده، رم و قدح فرموده و جهات عیب و شر او شمرده و در این مقام نیز مطلق انسان را به آن سرزنش فرموده و عادت اکارم و اخیار و نجبا و ابرار بر عکس این باشد که در وقت سختی و خواری، صولت و مناعت و درشت خویی ظاهر کنند، و در وقت قدرت بردباری و تواضع و نرم خویی به کار دارند و به این ناظر است فقره شریفه احذروا صوله الکریم اذا جاع و اللئیم اذا شبع که در باب کرم و لؤم خواهد آمد انشاءالله تعالی.
ما ظلم من خاف المصرع. ما غدر من ایقن بالمرجع. ما انعم الله علی عبد نعمه فظلم فیها الا کان حقیقاً ان یزیلها عنه.
ظلم نمی کند کسی که بترسد از افتادن به خاک هلاکت. نقض عهد و بی وفایی نمی کند کسی که یقین داشته باشد به بازگشتن او به خدا. نعمت نداد و انعام نکرد الله تعالی بر بنده، نعمتی، پس آن بنده ظلم کرده باشد در آن نعمت، مگر اینکه می باشد سزاوار آنکه زایل کند الله تعالی آن نعمت را از او.
ظلم کردن در نعمت، کنایه از این است که آن نعمت را در غیر آنچه خدا به آن راضی باشد صرف نماید؛ خواه آن نعمت مال دنیا باشد و خواه جاه و قوت و شوکت.
ظلم در نعمت مال آنست که در اسرافات لا طایل یا در آنچه الله تعالی حرام نموده صرف نماید و ظلم در نعمت قوت و شوکت آنست که داد مظلومی از ظالمی نگیرد یا خود به سبب آن قوت مرتکب ظلم شود و این دو نوع در احاد ناس می باشد چه هر کس به قدر قوت خود بر زیر دست خود می تواند ستم نمود هر چند بنده زر خریده یا عیال او باشد؛ والله تعالی یعلم.
ما اقرب النقمه من اهل البغی و العدوان. ما اکثر العبر و اقل الأعتبار.
چه نزدیک است خشم و غضب الهی به اهل ظلم و فاسد. چه بسیار است عبرتها و کم است عبرت گرفتن.
چه کلمه ایست بی نظیر و چه موعظه ایست دلپذیر ولیکن چه کم است چشم عبرت گیر و گوش عبرت پذیر. و لنعم ما قال الرضی المرضی حشر مع البنی و الوصی:
هر که در هر لحظه از دنیا نگیرد عبرتی - بدتر از دنیاست می باید از او عبرت گرفت
ملاک السیاسه العدل. ملاک الأمر فی الدین العقل. ویل لمن ساءت سیرته و جارت ملکته و تجر و اعتدی. ویل للباغین من احکم الحاکمین و عالم ضمائر المضمرین و لئن امهل الله الظالم فلن یفوته اخذه و هو له بالمرصاد علی مجاز طریقه و بموضع الشجا من مجاز ریقه. هیهات ان ینجوا الظالم من الیم عذاب الله و عظیم سطواته. ینام الرجل علی الثکل و لا ینام علی الحرب(138).
اصل و قوام مملکت داری و تربیت و تأدیب رعیت و سپاهی، عدالت است. اصل و قوام کار در دینداری، عقل است. وای مر کسی را که بد باشد طریقه او و ظلم کند شوکت پادشاهی او و تکبر کند و از حد درگذرد. وای مر ظالمان را از روز بازخواست احکم الحاکمین و دانای ضمیرهای مضمرین - یعنی قصدهای قصدکنندگان - و اگر چنانچه مهلت دهد الله تعالی جبار ظالم ستمکار را، پس البته هرگز بیرون نرود از جنگ مؤاخذه و عقوبت او؛ پس فوت نمی شود از او هلاک نمودن او یا عذاب نمودن او؛ و به سبب نافرمانی؛ والله تعالی او را در کمین گاه و بر مهر طریقست و گویا سر راه بر او گرفته است که هرگاه برسد او را غافل بگیرد و مکافات او به او برساند و منتظر است به موضع غصه از گلوی او که عنقریب گلوی او را سخت بگیرد تا آب دهن از گلویش از غصه بماند. چه بسیار دور است اینکه نجات یابد ظالم از عذاب دردناک خدا و قهر و غضب عظیم او. می خوابد(139) مرد بر مرگ فرزند و نمی خوابد(140) بر سلب مال.
به این معنی که بی فرزند بر او می گذرد به صبر؛ و بی وجه معیشت، زندگانی میسر نیست. و گفته اند که فوت فرزند تلف یک نفس است و سلب اموال تلف سایر اهل و عیال؛ و نیز چون تدبیر مرگ میسر نیست فی الجمله دل نهاد هر کس می گردد، اما غارت مال، مقام تدبیر است و به آن معتاد نگشته و الله تعالی یعلم.
لا یکونن المحسن و المسی عندک بمنزله سواء فان فی ذلک تزهیداً لأهل الأحسان فی الأحسان و تدریباً لأهل الأساءه علی الأساءه.
باید که نباشد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان و برابر - یعنی این دو در نزدیک پایه نباشد که این معنی بی رغبت می گرداند نیکوکاران را در نیکی، و عادت می دهد و باعث می گردد بدکاران را بر بدی.
حاصل اینکه نیکان را به نیکی امتیاز بده و قدر ایشان را بیفزا، و بدان را به بدی جزاده و یا به ایشان لطف منما تا نیکوکاره در کار خود ثبات ورزد، و بدکار از طریقه بد خود برگردد. و این از جمله جلایل حکمتهای عملی ارباب دولست. و گفته اند که امر سلطنت بدون مراعات این حکمت مستقیم نگردد و اگر خلاف این نمایند متزلزل بلکه متقلب گردد و نظیر و مؤید اینست فقره شریفه زجر المسی بثواب المحسن یعنی زجر کن بدکار را به ثواب، و عطا دادن نیکوکار؛ و این معنی حکمتی است به غایت عظیم و جامع منافع عمیم و موافق ملت بیضا و مصلحت و تادیب، و سیاستی به نهایت نافع در نظام امور مملکت؛ هیچ تادیبی برای بدکار به از این نتواند بود و تشبیهی نیکوتر و سالمتر از این نتوان نمود که شخص نیکوکار را اعطا نماید و بر قرب و منزلت او افزاید و بدکار را از نظر لطف و مرحمت خود اندازد چنانچه به هر کس که مهمی رجوع نماید جواسیس صادق بی غرض بر او گمارد. اگر دستور عدل و داد مرعی دارد او را به عطا و لطف و کرم و قرب و منزلت سرافراز نماید و اگر به طمع و ظلم و بیداد و خلاف رشد و سداد عمل نماید او را از نظر مرحمت خود بیندازد. جمیع بدکاران به این تدبیر آسان به تدریج به راستی گرایند و نیکوکاران در نیکویی خود بیفزایند.
لا تعن قویا علی ضعیف لا تؤثر دنیا علی شریف لا تؤیس الضعفاء من عدلک. لا تطمع العظماء فی حیفک.
اعانت مکن قوی را بر ظلم نمودن بر ضعیف. ترجیح مده و اختیار مکن دنی و پس فطرت را بر بزرگ عزیز. ناامید مکن ضعیفان را از عدالت خود. به طمع مینداز مردمان عظیم القدر را در حیف(141) خود.
یعنی در طرف گیری برای ایشان و ظلم کردن بر ضعیفان برای رضاجویی ایشان.
در در محاضرات روایت شده که ملک عادل نوشیروان دو کس از جانب راست و چپ خود واداشته بود در وقت دیوان که اگر از او حیفی و میلی مشاهده می کردند او را به چوبی که در دست داشتند حرکت می دادند او را تنبیه می کردند و می گفتند چنانچه رعیت می شنیدند: که ای ملک بیدار شو تو مخلوقی خالق نیستی و بنده نه مولایی. نیست میان تو و حق تعالی خویشی و پیوندی؛ انصاف ده مردمان را و نظر و تأمل کن و طریق صواب بیندیش و رحمن نما بر جان و دولت خویش.
لا تصر علی ما یعقب الأثم. لا تفعل ما یشیز العرض و الأسم. لا ترخصوا لأنفسکم فتذهب بکم فی مذاهب الظلمه. لا تداهنوا فیقتحم بکم الأدهان علی المعصیه.
اصرار منما بر چیزی که عاقبت آن گناه باشد. مکن کاری که باعث عیب عرض و نام و ننگ تو باشد. رخصت مدهید نفس های اماره شما را تا ببرد شما را در راههای تاریک یا طریقه های ظلم کنندگان. سهل انگاری مکنید پس داخل سازد شما را آن سهل انگاری، بر نافرمانی حضرت باری.
بدانکه سهل انگاری در ارتکاب نافرمانی حضرت باری تعالی شانه، هر چند حقیر و قلیل نماید در نظر تو، در حقیقت و نفس الامر به غایت عظیم است؛ علی الخصوص حقیر شمردن تو آن را که این بزرگتر گناهیست و اکثر جهال می گویند کاش گناه من همین باشد و این علامت اصرار بر صغیره است و اصرار بر صغیره کبیره است؛ تأمل کن در حال برگزیده رب معبود حضرت داود علی نبینا و (علیه السلام) که به اندک خلاف اولایی چگونه استغاثه و زاری و گریه و سوگواری و توبه و استغفار و انابه و تضرع به درگاه خداوند جبار می نموده و خود را نکوهش می فرموده؛ چنانچه منقولست از حضرت امام جعفر صادق (صلوات الله علیه) که چون حضرت داود ترک اولی از او صادر شده، چهل روز در سجده ماند که در شب و روز می گریست و سر از سجده برنمی داشت مگر وقت نماز تا آنکه پیشانی او شکافته شد و خون از چشمهای او جاری گردید. بعد از چهل روز ندا به او رسید که ای داود چه می خواهی! آیا گرسنه {ای } ترا سیر گردانیم یا تشنه {ای } آب دهیم یا عریانی ترا پوشانیم یا ترسانی ترا ایمن گردانیم! گفت: پروردگارا چگونه ترسان نباشم و حال آنکه می دانم که تو خداوند عادلی و ظلم ظالمان از تو نمی گذرد. الله تعالی به او وحی فرمود که ای داود توبه کن! پس روزی داود بیرون رفت به جانب صحرا و زبور می خواند و هرگاه که آن حضرت زبور می خواند هیچ سنگی و درخت و مرغی و درنده ها نبود مگر آنکه با او موافقت می نمودند در فغان و گریه؛ و می رفت تا به کوهی رسید و در آن کوه غاری بود که در آنجا پیغمبر عابدی بود که او را حزقیل می گفتند، چون او صدای کوی ها و حیوانات را شنید دانست که حضرت داود است. داود گفت: ای حزقیل! رخصت می دهی که من بالا بیایم؟ گفت: نه، تو گناه کاری!
داود گریست. به حزقیل وحی آمد که سرزنش مکن داود را به ترک اولی و از من عافیت را طلب کن که هر که را من به خود واگذارم البته به خطایی مبتلا می شود. پس داود گفت: ای حزقیل هرگز گناهی به خاطر گذرانیده؟ گفت: نه، گفت: هرگز عُجب بهم رسانده از این منزلتی که داری از عبادات خدا؟ گفت: نه، گفت: هرگز میل به دنیا و شهوات آن به خاطرت خطور کرده است؟ گفت: بلی، گاه هست که این خیال در دل من در می آید! پرسید که آن را چه علاج می کنی؟ گفت: به اندرون این شکاف کوه داخل می شوم از آنچه در آنجا هست عبرت می گیرم. داود با او داخل شِعب شد، دید که تختی از آهن گذاشته است و بر روی آن تخت استخوانهای پوسیده ریخته است و لوحی از آهن نزد آن تخت گذاشته است. داود آن لوح را خواند، نوشته بود: کم منم ازوی بن سلم، هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و هزار دختر را بکارت بردم و آخر کار من این شد که خاک، فرش من شد و سنگ بالش و تکیه گاه من گشت و کژدم همسایگان و مصاحبان من شدند، پس کسی که مرا به بیند باید که فریب دنیا نخورد(142).
لا تظلمن من لا تجد ناصراً الا الله.
ظلم مکن البته کسی را که نیابد معین و نصرت دهند غیر از خدا.
و به این ناظر است فقره ظلم الضعیف افحش الظلم یعنی ظلم نمودن بر ضعیف عاجز بیچاره، قبیح تر ظلمی است. بر هوشمندان صاحب خرد پوشیده نیست که هرگاه ستمکار بیدادگری دل مظلوم بیچاره را بیازارد و آن مسکین را از دست ظلم او پای گریز نباشد و شفیعی که گریبان او را از بیداد او رهاند و حامی که خود را به خطیره حمایتش رساند نیابد، و ابواب چاره جویی خود را از هر جانب مسدود داند ناچار شکوه و دادخواهی را به درگاه پادشاهی خواهد برد که ساحت رحمت عامش گریزگاه بی پناهانست و غمخواری رحمتش فریادرس دادخواهان. و اونچنان دادرسی است که مظلومی در دل شب تار به آه و ناله زار او را به نصرت و یاری خود طلبد و او اهمال نموده داد او نستاند.

نقل کرده اند که:

بر شخصی در زمان خلفا ستمی از حاکمی رسیده آن مظلوم خود را به خلیفه رسانیده تقریر مطلب خود چنین نمود که طفل در ابتداء هر بلیه و آسیبی، به دامن مادر خود پناه می برد و بعد از آنکه اندک شعورش زیاده شد و پدر را منیع تر دید، از هر کس گزندی به او رسید برای دفع آن پناه به پدر می برد؛ و بعد از آنکه تمیزش زیاده شد به حاکم و بعد از آن به والی و بعد از آنکه عقلش کامل شد اگر کاردش به استخوان رسید و والی به فریاد او نرسید، لابد التجا به درگاه پادشاه پادشاهان و فریادرس مظلومان و بیچارگان می برد؛ حال کارد من به استخوان رسیده و کار به آن انجامیده. تو با خود نظری کن و در عاقبت کار خود تأملی فرما. خلیفه از سخن متأثر گشته گریست و گفت بار دیگر این کلمات را تکرار کن، تکرار نمود؛ و فرمان داد که حاکم معزول و آنچه از او گرفته مسترد و خود به حضور آید و بازخواست این جنایت از او شده او را عبرت دیگران سازیم.
لا یکبرن علیک ظلم من ظلمک فانه یسعی فی مضرته و نفعک و ما جزاء من یسرک ان تسوءه.
بر تو عظیم و بزرگ نباشد ظلم کسی که بر تو ظلم کرده است، پس به درستی که او سعی می کند در ضرر رسانیدن به خود و نفع تو؛ و نیست جزای کسی که خوشحال کند ترا اینکه تو دلگیر کنی او را.
این صفت خاصان اله و مقربان بارگاه است. و گفته اند که یکی از علمای صالحین رضوان الله علیه شنید که شخصی او را غیبت کرده؛ برای او هدیه فرستاد و نوشت به او که: به من رسید که تو بعضی از حسنات خود را به من دادی در مکافات آن احسان، این هدیه برای تو فرستادم تا بی عوض نباشد. الحق عجب مرتبه و مزلتی است و فی الحقیقه علامت کمال یقین و رتبه متقین است. الله تعالی جمیع همگنان را این مرتبه روزی کناد برب العباد.
لا سوءه کالظلم. لا سمیر کالعلم لا جور افظع من جور حاکم.
نیست هیچ خصلت قبیحی مانند ظلم. نیست هم سخنی درست مثل علم. نیست هیچ ظلمی شدیدتر از ظلم حاکم.
زیرا که اگر از غیر حاکم ستمی بر کسی واقع شود، توقع این می دارد که حاکم رفع آن نماید. هرگاه از او ظلمی برسد، خلاف متوقعی به عمل آمده خواهد بود و آن بر هر کس شاق و علامت اضطرار است. پس در این وقت شکوه خود به درگاه اله خواهد برد و ظالم را به او خواهد سپرد. والله تعالی در کتاب کریم فرمود که امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء(143).
لا زله اشد من زله عالم. لا خیر فی شهاده خائن. لا خیر فی حکم جائر. لا شی ء احسن من عفو قادر. لا ینتصر المظلوم بلا ناصر. لا ینتصف البر من الفاجر. لا یکون العمران حیث یجورالسلطان. لا یدخل الجنه خداع و لامنان. لا عدل افضل من ردالمظالم. لا یؤمن بالمعاد من لم یتحرج عن ظلم العباد. لا یؤمن الله عذابه من لا یا من الناس جوره. یوم العدل علی الظالم اشد من یوم الجور علی المظلوم.
نیست هیچ لغزشی و خطایی شدیدتر از لغزش و خطای عالم. نیست خیری در شهادت خیانت کننده. نیست خیری در حاکم ظلم کننده. نیست چیزی نیکوتر از عفو صاحب قدرت. انتقام نمی کشد مظلوم از ظالم خود بدون نصرت دهنده و اوست فریادرس مظلومان؛ و خوشا حال بنده که او را وسیله رفع آن ظلم نماید. استیفا نمی کند حق خود را تمام، مرد نیکوکار از مرد فاسق بدکار.
نمی باشد آبادی در ولایتی و مقامی که ظلم کند پادشاه آن. داخل بهشت نمی گردد بسیار فریبنده و بسیار منت گذارنده. هیچ عدالتی نیکوتر و پرنفع تر نیست از برگردانیدن حقوق عبادلله بر ایشان.
ایمان نمی دارد به آخرت کسی که پروا ندارد از ظلم نمودن بر بندگان خدا. ایمن نمی سازد الله تعالی از عذاب خود کسی را که ایمن نسازد مردمان را از ظلم خود. روز دادخواهی مظلوم در دیوان عدالت الهی بر ظالم شدیدتر است از روز ظلم نمودن ستمکار بر مظلوم.
تأمل کن در این معنی که باطن آن عجبی است و غور آن بعید است و جمیع کلام آن حضرت چنین است.
الساعی کاذب لمن سعی الیه، ظالم لمن سعی علیه.
سخن چین نزد حاکم جایر و غیر آن دروغ گوست نسبت به کسی که سخن چینی نموده به سوی او؛ و ظالم است نسبت به کسی که سخن چینی او نزد حاکم نموده.
پس این صفت ذمیمه منشأ دو وصف مذموم و قباحت و تشأم آن، بر هر صاحب بصیرتی معلوم است والله تبارک و تعالی یعلم.

خاتمه

بسم الله خیر الاسمآء
این خاتمه ایست مشتمله بر خلاصه و حاصل بعض آنچه محتویست بر آن این باب و باب سابق و لاحق به اضافه و مجملی از سخنان او به او عقلا و عملا و عرفا که مطابق آیات و احادیث ائمه هدی است.
اول: اینکه رغبت قلوب و همت نفوس و محبت عامه خلایق را در امور سلطنت و جهانداری و فرمانفرمایی و مملکت داری چنانچه در همین باب به تفصیل گذشت مدخلی عظیم است و این معنی بدون ملایمت و نرمی و حلم و بردباری صورت پذیر نیست و شواهد آن در این کتاب مستطاب بسیار است؛ و برعکس این است غلظت و درشت خویی که باعث تنفر و تفرق عامه خلایق می گردد چنانچه الله تعالی در مقام خاطبه به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک(144) حاصل معنی بنابر قول مفسرین آنکه: اگر بودی تو ای محمد بد خلق سخت دل و جفا کننده هر آینه پراکنده شدی اصحاب تو از اطراف تو، و در این مقام باید دانست که مراد از نرمی و بردباری و حلم آنست که از حد وسط و مقتضای مقام تجاوز ننماید زیرا که نرمی و ملایمت زیاد که در غیر مقام مناسب آن باشد موجب جرأت و جسارت جمعی از مفسدین و اشرار بدنهاد می گردد لهذا باید همواری و نرمی سلاطین و خواقین و حکام مقرون به حزم و احتیاط باشد و از حد مناسب و مقتضای مقدم تجاوز ننماید تا منجر به فساد نشود.
و دیگر آنکه در مقام حکم، استقصای تام یعنی نهایت تحقیق ضرور است تا حقیت و بطلان هر مدعایی معلوم و موافقت داشتن آن با شریعت غرا بر او مفهوم گردد و این استقصا باید که در حد وسط و موافق قوانین و قواعد دین و ملت باشد تا موجب و زر و وبال و مفضی به عصیان حضرت ذوالجلال نشود مانند اینکه در تفتیش و تحقیق مدعا چندان اهمال و تکامل نمایند که حقوق عباد باطل و امنیت بلاد زایل گردد، و لهذا حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلامه علیه) در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه فرموده و استقصاء فی عدل یعنی تفتیشی واسطه میانه افراط و تفریط چنانچه مذکور شد.
و دیگر آنکه ملوک و سلاطین را جلب قلوب و همم عامه خلایق به غایت ضرور در کار و از تحصیل آن ناچار است تا همگی در خلوات به دعای بقای دولت ایشان همت گمارند و از روی اخلاص، درگاه و بیگاه از درگاه اله، ثبات آن را خواهند و در راه دین و دولت جانفشانی نمایند. و سخاوت و کرم از جمله چیزهاییست که موجب محبت و مورث مودت و الفت عامه ناس می گردد و چنانچه در همین باب گذشت و نیز مجرب است که صفت سخاوت و عدالت در هر که یافت شود جمیع خلق با او بی اختیار دوست می باشند هر چند از عدالت و کرم او نفعی به ایشان نرسد، اگر چه مخالف ملت هم باشد؛ و نقیض اینست بخل و ظلم که جمیع خلایق، صاحب این دو صفت را دشمن می دارند هر چند از بخل و ظلم آن بخیل و ظالم ضرری به ایشان نرسد و در دین و ملت موافق باشند، و نیز کرم و عطا سبب ثبات و بقای نعمتهای الهی است خواه آن نعمت سلطنت و پادشاهی باشد و خواه ثروت و عزت و مالداری چنانچه در همان باب مذکور است که ان لله عباداً یختصهم بالنعمه لمنافع الناس یقرها فی ایدیهم ما بذلوها فاذا منعوها نزعها عنهم و حولها الی غیرهم حاصل معنی آنکه بدرستی که مر خدا راست بندگانی چند که ممتاز و مخصوص می سازد ایشان را به نعمتها؛ یعنی انواع و اقسام آن برای منافع بندگان دیگر خود؛ یعنی ایشان را وسیله رسانیدن نعمتهای خود به دیگران می کند و باقی می دارد در دستهای ایشان چندانکه عطا می کند آن نعمتها را به دیگران پس هرگاه منع کنند آن نعمتها را از خلق خدا، انتزاع می کند آن نعمتها را از ایشان و منتقل می سازد آنها را به سوی غیر ایشان؛ پس ضرور و ناچار است زمره ملوک عدالت آیین و سلاطین خیریت قرین را از بذل و احسان و کرم و امتنان که جهال را از خیرگی مانع آید و سرکشان و دوری گزیدگان را مطیع و رام نماید و سایر خلایق را به دعای بقای عمر و دولت ابد بدارد.
بدانکه کرم جامع جمیع نیکی ها و اسم مدح است، چنانچه بخل، جامع جمیع بدیها و اسم ذم است؛ و گفته اند کرم آنست که بر نفس سهل نماید انفاق مال بسیار در اموری که نفع آن عام باشد بر وجهی که مصلحت اقتضا نماید؛ پس اگر بخشش به حد افراط باشد مفاسد چند دارد یکی تنگی خزانه که پادشاهان را از آن ناچار است؛ دیگری زیادتی حرص طامعان و توقعات بی نهایت ایشان و منجر شدن احوال بعضی به طغیان و عصیان. و به این جهت حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) به مالک اشتر رضوان الله علیه فرمود که افضال فی قصد حاصل معنی آنکه احسان و انعامی که در مقام میانه روی؛ یعنی دور از حد افراط و تفریط باشد؛ چنانچه حق تعالی در کتاب کریم به سرور انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم فرموده که ولا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً(145) حاصل معنی بنا بر قول مفسرین آنکه: و مگردان دست خود را بسته شده به گردن خود و مگشا دست خود را در همه گشادن؛ به این معنی که هر چند داشته باشی صرف نمایی و به مردم دهی؛ پس بگردی ملامت کرده شده درمانده شده و محتاج.
و دیگر آنکه خود را از خلایق مخفی و مستور ندارد که موجب مفاسد عظیمه می گردد؛ چنانچه حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله و سلامه علیه) در نهج البلاغه فرموده که فان احتجاب الولاه من الرعیه شعبه من الضیق(146) یعنی پس به درستی که بیرون نیامدن و خود را از نظرها پنهان نمودن والیان، شعبه ایست از تنگی به این معنی که کار بر رعیت سخت و دلهای ایشان تنگ می گردد یا به این معنی که شعبه ایست از تنگدل شدن والی و به تنگ آمدن از امور رعیت و مملکت داری چه البته و ناچار ملال والی سبب اختلال امور رعیت و مملکتست؛ و گذشت که آلت سروری و ریاست، فراخی به سینه است، یعنی بسیاری علم و صبر که زود از جا، بر نیاید و دلتنگ نشود. و مفسده دیگر اینکه اگر والی مخفی دارد خود را از نظر، ملتبس و مشتبه می شود بر او جمیع امور، پس کارهای خورد نزد او عظیم و عظیم خورد، و قبیح حسن و حسن قبیح، و حق باطل و باطل حق می نماید چرا که والی بشریست نمی داند آنچه پوشیده شد بر او از احوال مردمان؛ یعنی از او پنهان دارند و به جهت اغراض خلاف آن وانمایند و حق نشانی ندارد که به آن تمیز توان کرد از باطل و همچنین صدق از کذب و صواب از خطا، و این احتجاب فی الحقیقه موجب جرأت ظالمان و سربرداشتن مفسدان و اضطراب ثغور مسلمانان و تعطیل امور و انقلاب قواعد و فساد نیات و بالجمله اختلال ملک و ملت و دین و دولت می گردد. بسا دولتها که به این علت زوال پذیر گردیده و در کتب سیر و تواریخ زیاد از حد احصی مذکور است و خود را ظاهر ساختن ملوک و سلاطین و جمیع سرکردگان و حکام عرصه ماء و طین و هم نشینی و هم صحبتی با خلق سبب علم ایشان می گردد به حقایق به دقایق امور و پوشیده نماندن احوال جزئی و کلی مملکت و رعیت از نزدیک و دور؛ و به این جهات پادشاهان عاقل کارآگاه در هر زمان در میان مردمان می بوده و رخصت خلوت در هیچ وقت به خود نمی داده اند و در غالب اوقات بار عام داده به مطالب و مقاصد عباد رسیده اند و تفتیش احوال عباد و عمال بلاد خود می نموده اند و شبها به لباس مبدل در کوچه ها و بازارها و مجمعها می گشته اند و به نحوی که ایشان را نشناسند با مردمان سخنان می گفته اند و مخفیات امور دین و مملکت تفتیش و تحقیق می فرموده اند و در این باب حکایات بسیار از سلاطین با ابهت و جلال در کتب و افواه رجال مسطور و مذکور است. از جمله ابن جمهور(147) در عوالی اللالی از حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که وکان کسری قد فتح بابه و سهل جنابه و رفع حجابه و بسط اذنه لکل واصل الیه؛ فقال له رسول ملک الروم: لقد اقدرت علیک عدوک بفتحک الباب و رفعک الحجاب. فقال: انما اتحصن من عدوی بعدلی و انما انصبت هذا المنصب و جلست هذا المجلس لقضاء الحاجات و دفع الظلامات فاذا لم تصل الرعیه الی فمتی اقضی حاجته و اکشف ظلامته حاصل معنی انکه: و بود کسری به تحقیق که گشاده بود در خانه خود را و آسان کرده بود داخل شدن به آستانه خود را یا سلوک خود را به نحوی هموار نموده بود که هر صاحب حاجتی به آسانی مطلب خود را بدون دهشت به او عرض تواند نمود و برداشته بود پرده قورق خود را، یا دور کرده بود دربانهای خود را و بار عام داده بود برای هر که خواهد که به او برسد. پس گفت به اوایلچی پادشاه روم که به تحقیق قادر ساختی بر ضرر رسانیدن به خود دشمن خود را، به سبب گشودن تو در خانه خود را، و دور کردن و برخیزانیدن تو دربانان خود را! پس جواب گفت به او آن پادشاه عادل که: اینست و جز این نیست که من متحصن می شوم یعنی خود را در حصار عافیت در می آورم از دشمن خود به عدل خودم؛ و جز این نیست که من واداشته شده ام با این مرتبه بلند یعنی پادشاهی و فرمانروایی، و نشسته ام به این مجلس یعنی تخت سلطنت برای برآوردن حاجتها و دفع نمودن ظلم ظالمان از مظلومان، پس هرگاه نرسد به من دست رعیت، پس کی برمی آورم حاجت او را و دفع و رفع می کنم ظلمها را از ایشان؛ و اگر نمی بود در این باب مگر آنچه از اعقل ملوک و اعرف سلاطین به تدابیر علم سلوک، و اشرف ایشان در بزرگی حسب و نسب و اسعی و احرص ایشان در ترویج دین و مذهب و اعلم به حکمت عملی سروری و رعیت پروری و مملکت داری و عدالت گستری! اعنی پادشاه جنت مکان گیتی ستان علیین آشیان شاه عباس ماضی انارالله برهانه و جعل الجنه مکانه بر افواه خواص و عوام دایر و سایر است، به غایت کافی بود برای عبرت و موعظت(148)؛ و بالجمله این مصلحت از جمله اهم و اعظم مصالح ملوک و سلاطین و امرا و حکام روی زمین است علی قدر مراتبهم و هر یک از پادشاهان سلف که به این صفت مستحسنه متصف بوده اند هنوز ایشان را ستایش می کنند و ذکر جمیل ایشان بر زبانها جاریست.
و دیگری نیت خر داشتن ملوک و سلاطین است که نیت ایشان را معموری بلاد و خوشی و ناخوشی وسعت و تنگی عباد و زیادتی ریع و نقصان آن در مرزوعات مداخلی عظیم است چنانچه مفصلا مذکور شد.
و دیگری که در احادیث و اخبار امر به آن شده قبول صلح است از دشمن؛ هرگاه فروتنی کند و در مقام صلح درآید و استدعای آن نماید زیرا که گفته اند که هرگاه از دو پادشاه یا دو خصم کایناً من کان یک فروتنی کند و در مقام صلح درآید و آن دیگری استکبار کند و بر عناد و خصومت اصرار و از صلح امتناع نماید، غیرت الهی البته او را مغلوب و منکوب گرداند. و آنکه طالب صلح و فروتنی است او را عزیز و غالب سازد و این معنی به تجربه در احوال سلاطین و غیر هم معلوم گشته و در سیرالسلاطین نیز مذکور است و همچنین است حال بعد از صلح در نقض عهد و ارتکاب غدر که از هر دو خصم هر کدام که نقض عهد کند و غدر نماید غالب اوقات منکوب و مغلوب می گردد و این معنی را از مجربات شمرده اند و صدق این مقال از کتب سیر، کالشمس فی وسطالنهار روشن و هویداست و آن حضرت (صلوات الله علیه) در عهدنامه مالک رضوان الله علیه فرموده فقره که حاصل آن این است که دفع نکنی البته صلحی را که بخواند ترا دشمن تو به آن صلح که خدا را به آن راضی باشد ضرور است. بعضی از شراح نهج البلاغه رضوان الله علیهم گفته اند که اصل و قاعده کلی در این مقام آنست که به سبب آن صلح، سنتی که محکوم به باشد از سنن دین مبین و حکم ثابتی به اصل شرع از احکام ملت قویم مبدل نشود و جوری عیاد به عباد و بلاد نگردد و حوزه دین مصون و بیضه اسلام محروس ماند و اگر جهات خیر و شر در آن متعارض باشد حکم بر اکثر و اهم باید کرد و تمیز آن در غایت اشکال و نهایت احتیاط و تأمل در آن باب واجبست و در این مقام مشاوره با علمای اعلام و متتبعین احادیث اهل بیت علیهم السلام و ارباب و عارفین به دقایق در تمیز محق از مبطل و هالک از ناجی و قاسط از باغی و همچنین متتبعین علوم سیر و تواریخ نافع می نماید والله {تعالی } یعلم.
و در همان مقام آن ولی ملک علام علیه الصلوه والسلام بعد از تأکید تمام به امر مصالحه می فرماید که ولکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه فان العدو ربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم و اتهم فی ذلک حسن الظن(149) حاصل معنی آنکه ولیکن، حذر کن حذر تمام البته از دشمن خود بعد از صلح نمودن او، از آنکه دشمن بسیار باشد که با تو نزدیکی کند به صلح یعنی در صلح زند برای آنکه ترا غافل نماید و از روی مکر و حیله بر تو کمین گشاید. پس فراگیر طریق احتیاط را؛ و متهم و بدگمان سازد این باب حسن ظن خود را؛ غرض اینکه مباد از حسن ظن که علامت ایمان و صفت کریمانست اعتماد بر دشمن و عهد و صلح او نمایی و غافل مانی؛ پس دشمن غدار از تو غفلتی استشمام نماید و فرصت غنیمت شمارد و کار خود بسازد. و آنچه در کتب سیر از امثال این امور که بر سلاطین عظیم الشأن به سبب غفلت ضررهای عظیم رسیده ذکر نموده اند، مصدق این مقال است و باید خود وفای به عهد را از لوازم دانسته به غدر رضا ندهد که موافق فرموده آن حضرت (صلوات الله علیه) نقض عهد و عمل به غدر، شوم و وبال و نکال آن بر جمیع اهل مذاهب و ادیان واضح و معلوم است.
بدانکه آیات و اخبار در مذمت صفت خبیثه ظلم و ترک اعانت مظلوم و مدح عدالت گستری و حلم بسیار وارد شده ولیکن چون قلم چابک قدم بر جناح سفر مطلب دور و دراز نیست به جهت استقصای آن در این مقام بیش از این مجال توقف نیافت و لهذا به جانب تحریر مطالب دیگر شتافت.