فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

نقلی از معتصم خلیفه عباسی:

در اخلاق محسنی(122) آورده که شخصی از عام بدنفسی در لباس کفایت اندیشی عرضه نوشت به معتصم که فلان کس از معارف فوت شده و از او مال خطیری مانده و یک پسر طفل دارد اگر فرمان شود که به قدر کفاف طفل او بگذارند و مابقی به رسم قرض به خزانه عامره بسپارند که چون یتیم بزرگ شود تسلیم نمایند و حال خزانه را توفیری و رونقی بهم رسد، می تواند بود. معتصم در پشت آن نوشت که متوفی را خدای عزوجل بیامرزد و بر مال و میراث او برکت کند و یتیم را به خیر پرورش دهد و غماز به لعنت خدا گرفتار گردد والسلام.
بدانکه ساعیان و واشیان و غمازان از جمله شیاطین انس اند و ایشان را مانند ابلیس تلبیسات خفیه و تدبیرات لطیفه بسیار است که اکثر اهل ایمان پی به مفاسد آن نمی برند و به دمدئه ایشان از راه بدر می روند و آنچه در این مختصر، این بی بضاعت از کتب قوم به جهت انتباه ملوک و سلاطین و امرا و حکام و بالجمله طوایف انام ایراد نموده قلیلی است از کثیر و قناعتی است برای تنبیه و خبیر. العاقل یکفیه الاشاره.
لیکن مرکبک العدل فمن رکبه ملک.
باید که بوده باشد مرکب تو عدالت؛ پس کسی که سوار شود مرکب عدالت را، مالک رقاب می شود.
یعنی در پادشاهی و سلطنت خود متمکن و مستقل می گردد و خلایق به رغبت تمام، گردن به فرمانبرداری او می نهند.
لن یتمکن العدل حتی یزل البخس. لیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن.
متمکن و برقرار نمی شود عدالت تا زایل و برطرف نشود ظلم. نیست از جمله عدالت حکم کردن بر شخص ثقه و معتمد به جرم گمان.
یعنی روا نیست به گمان قطع کردن و ضرر رسانیدن بر شخص ثقه و معتمد. و نیز ممکن است مراد این باشد که از عدل نیست حکم کردن میان مردمان بر وجه وثوق و اعتماد بر گمان خود؛ بنابراین ثقه به معنی مصدری خواهد بود یعنی وثوق. این فقره دلیل است بر اینکه عمل به ظن نمودن در احکام شرع جایز نیست و ظلم صریح است والله تعالی یعلم.
لیس شی ء ادعی الی زوال نعمه و تعجیل نقمه من اقامه علی ظلم. فان الله سمیع دعوه المظلومین و هو للظالم بالمرصاد.
نیست هیچ چیز قوی تر در باعث شدن تغیر نعمت خدا و زوال آن و تعجیل عذاب و خشم و غضب الهی از پای داشتن ظلم - یعنی اصرار نمودن بر آن و در نگذشتن از آن، پس به درستی که الله تعالی شنونده است دعای مظلومان را؛ و او از برای ظالمان به کمین گاهست.
یعنی بر گذرگاه ایشان منتظر است و از چنگ انتقام او رهایی نخواهند یافت.
ظاهر است که جفای ظالم و ضرر او بر مظلوم در دار دنیا تا چه مقدار خواهد بود؛ انتقام ملک قدیر و دانای خبیر و پادشاه دیرگیر(123) سختگیر روز جزا و دیوان عدالت شاه و گدا، سخت تر است از آنچه وصف آن توان نمود یا به وسیله و سببی از آن ایمن توان بود.
مجملاً روز مظلوم سخت تر است بر ظالم از روز ظالم بر مظلوم چنانچه در همین باب خواهد آمد.
نقل کرده اند: که یکی از عباد روزی گذشت بر مردی که حجاج او را به ظلم صلب کرده بود مناجات نمود که بار خدایا حلم تو بر ظالمین ضرر رسانید و جفا کشانید بر مظلومین. پس در خواب دید که مگر قیامت قایم شد و او در بهشت داخل شده آن مرد مصلوب را در اعلی عیین جنت بدید و منادی ندا کرد که حلمی بالظالمین قد ادخل المظلومین فی اعلی علیین. و نعم ماقیل:
خبر داری از خسروان عجم - که کردند بر زیر دستان ستم
نه آن شوکت و پادشاهی بماند - نه آن ظلم بر روستایی بماند
لیس ثواب عندالله سبحانه اعظم من ثواب السلطان العادل و الرجل المحسنین.
نیست هیچ ثوابی نزد الله تعالی عظیم تر از ثواب پادشاهی که به صفت عدالت موصوف و مردی که شیوه او به نیکوکاری معروف باشد.
و در اخبار وارد شده که پرسیده شد حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از تفسیر آیه انا نزاک من المحسنین(124) یعنی بدرستی که ما می بینیم ترا از جمله نیکوکاران. خطاب به برادران حضرت یوسف است علی نبینا و (علیه السلام) به او؛ آن حضرت در جواب فرمودند که بود آنکه وسعت می داد در مجلس و قرض می داد به محتاج و اعانت می کرد ضعیف را یعنی از جمله نیکوکاران که مراد برادران او در این کلام بود اینها بوده(125).
بدانکه از جمله بشاراتی که قاید منهج هدایت و والی کشور ولایت سلاطین عدالت آیین را به آن مستبشر ساخته و گردن امید ایشان را به آرزوی ادراک آن سعادت برافراخته، این حدیث شریفست. ای خوشا حال پادشاه هوشمند با فطرتی که به غور این معنی رسیده، بهره یاب این جواهر کم یاب، و شایسته اینگونه ثواب گردد.
من ظلم ظلم.
کسی که ظلم کند ظلم کرده است.
زیرا که دنیا سرای مکافات و منزل مجازاتست هر کس آنچه کشته است بدرود و عوض آنچه آورده است ببرد که من قتل قتل. ولنعم ماقیل: به داس دهر همان بدروی که میکاری. و کتب سیر و تواریخ از حکایات مکافات مالامال و مستغنی از بیان و امثال است.
من حقر نفسه عظم. من بغی اکسر.
کسی که حقیر کند نفس خود را، عظیم القدر و بزرگ می شود؛ و کسی که ظلم کند شکسته می شود.
یعنی قدرتی که بر ظلم نمودن دارد بشکستن الله تبارک و تعالی او را زایل می شود، چنانچه از مضامین اخبار ظاهر گردید.
من اعتبر حذر. من انصف انصف. من عدل تمکن. من دان تحصن. من ظلم افسد امره. من ظلم یتیماً عق اولاده. من جار قصم عمره. من جار اهلکه جوره. من ظلم دمر علیه ظلمه. من ظلم عظمت صرعته. من بغی عجلت هلکته.
کسی که عبرت گرفت، احتراز نمود از آنچه خلاف رضای الهی باشد. کسی که انصاف دهد از نفس خود، انصاف داده می شود از غیر خود. کسی که عدالت نماید مستقل می شود در امارت.
کسی که فروتنی نماید - یعنی ترک ظلم و کبر نمود - متحصن شد هب حصار عافیت دنیا و آخرت.
کسی که ظلم کرد، فاسد کرد کار خود را. کسی که ظلم کرد یتیمی را، عقوق ورزید با اولاد حق - یعنی ایشان را در معرفی ظلم دیگران درآورد. - کسی که ظلم کرد، برید رشته عمر خود را. کسی که ظلم کرد، می کشد او را ظلم او. کسی که ظلم کرد عظیم می شود به خاک هلاک افتادن او. کسی که ظلم و سرکشی کرد زود می رسد به او هلاکت او.
در این چند فقره و بعض فقرات قبل و بعد، بیان کوتاه شدن عمر به سبب ظلم می فرماید تا ظلمه علم بهم رسانند که الله تبارک و تعالی مکافات ظلم را منحصر به عذاب آجل اخروی نساخته بلکه عقاب عاجل دنیوی نیز برای ایشان مقرر داشته و تجربه و شاهد حال و کتب سیر و تواریخ از این مالامالست.
نقل است: که بعضی از ملوک بر شکار حریص بود. روزی در شکارگاه از دست امیر شکار خود بازی گرفت و از روی تعجب در آن نظاره می نمود. ناگاه باز بیفتاد و بمرد. ملک حیران و غمگین بماند از او پرسید: باز چند سال عمر می نماید؟ گفت: بیش از بیست سال نماند. گفت: کرکس تا چند سال بزید؟ گفتند هفتصد سال! متأمل و متفکر گشت. عالمی در آن عهد بود او را بخواند و سبب تفاوت عمر میان آن دو نوع از او پرسید. او گفت سبب آنست که باز ظالم است و زندگانی مرغان بر دست او تباه گردد، از آن روی کم عمر و کوته زندگانی باشد و کرکس قانع و بی آزار باشد، به این سبب عمر دراز یابد. ملک او را ثنا گفت و اکرام و احسان نمود و همت بر کم آزاری و ترک جفا کاری تصمیم داد و راه احسان و معدلت با خلق بگشاد.
باید دانست که دنیا دار مکافات و سر منزل مجازاتست؛ هر کس آنچه کشته است بردارد و عوض آنچه آورده است بیابد. بداس دهر همان بدروی که میکاری. و این فقرات اعجاز سمات دلالت تمام دارد بر تحقق مکافات؛ ای خوشا حال کسی که تأمل نماید در آنها و عبرت گیرد از آنها و اگر خواهد از تتبع کتب سیر و تواریخ تحصیل این علم شریف عزیز می تواند نمود.
حکایت: از انوشیروان نقل کرده اند که گفت روزی به راهی می رفتم دیدم پیاده سنگی بینداخت و پای سگی بشکست و چون قدمی چند رفتم اسبی لگدی زد و پای او بشکست و چون زمانی بگذشت پای اسب به سوراخی فرو شد و بشکست از آن حال عبرت گرفتم و دانستم که جهان سرای مکافات و مقام مجازاتست.
به چشم خویش دیدم در گذرگاه - که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت - که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
من ظلم رعیته نصر اضداده.
کسی که ظلم کرد بر رعیت خود، نصرت داد دشمنان خود را بر خود.
بدانکه عمده وصایای آن حضرت (صلوات الله علیه) به عمال خود و چه در این باب و این کتاب و چه در نهج البلاغه، تعلیم سلوک با رعیت است زیرا که ایشان ودایع پروردگار و امانت آفریدگار و باعث تعمیر بلاد و دیار و افزون خراج و رنگینی سپاهند. و امور سلطنت مستقیم نگردد مگر به این سه چیز زیرا که عمده بنای دولت پادشاهی بر استعداد سپاهست و آن موقوفست بر وفور خزائن و آن منوط بر آبادی مملکت و آن مشروط به رفاه حال رعیت. پس هرگاه تندباد بیداد خرمن جمعیت رعیت را از هم پاشید و تیشه ستم برگ و بار نخل توانایی سکنه هر دیار را درهم تراشد، ممالک به که معمور، و خزاین به چه موفور و لشگر به چه سان مهیا، و دشمن چگونه فنا می گردد؟ پس بنابراین، صدق این کلام اعجاز نظام بر هر عاقلی ظاهر و هویدا شد که ظلم بر رعیت یاری و مددکاری دشمن کردن است و لهذا در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه که از کبار صحابه آن حضرت (صلوات الله علیه) است بعد از وصیت به تقوی و نصرت دین خدا تعلیم سلوک با رعیت را مقدم داشته فرموده است که و اشعر قلبک الرحمه فی الرعیه و المحبه لهم و اللطف بهم ولا تکونن علیهم سبعا ضارباً تغتنم اکلهم فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق یفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و یؤتی علی ایدیهم فی العمد والخطاء فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب ان یعطیک الله من عفوه و صفحه فانک فوقهم و والی الامر فوقک والله فوق من ولاک و قد استکفاک امرهم و ابتلاک بهم.
الحدیث. حاصل معنی آنکه: و شعار دل خود گردان رحمت را با رعیت و محبت و ملاطفت با ایشان را. و مباش بر ایشان مانند درنده عادت به صید و ضرر کرده که غنیمت شماری خوردن ایشان را، زیرا که ایشان دو صنف اند: یا برادرانند با تو در دین یا مانند تواند در خلقت؛ یعنی ایشان نیز انسانند و با تو در انسانیت یکسانند. چه گاه اتفاق می افتد که لغزشها بدون اختیار از اکثر آدمیان سر میزند و تیر تدبیر قدر اندازان خطا می گردد و عارض می شود به ایشان سببها و علتها، و بالجمله جهتها و باعثها رومیدهد که آدمی به آن سبب به نافرمانی در اطاعت والی موسوم می گردد و می افتد بر دستهای ایشان از علتها و لغزشها به عنوان عمد یا خطا؛ یعنی دانسته یا ندانسته خطایی صادر می شود؛ و آنچه به ایشان ضرر دارد ارتکاب می نمایند وفی الحقیقه هیچ فردی از افراد انسان از مؤمن و کافر و صالح و طالح نیست که بر دست او خطایی نرود و قدمش در جای نلغزد.
مراد آن سرور (صلوات الله علیه) آنست که در این قسم اوقات، با خلق سختگیری نباید کرد و حق نعمای الهی را بر خود یادآورد و خطیئات خود را متذکر گردد(126) و چند روزی که الله تعالی برای امتحان عنان اختیار ایشان را بدست تو داده نیکویی نمود و لنعم ماقیل:
کسی نیک بیند بهر دو سرای - که نیکی نماید به مرد خدای
می فرماید پس عطا کن ایشان را از عفو و صفح خود مانند آنچه دوست می داری که عطا کند خدا آن را از عفو و صفح و تجاوز خود؛ به درستی که تو بالای ایشانی یعنی حکم تو بر ایشان جاریست و والی امر که ترا بر ایشان والی کرده حکم او بر تو جاریست و خدای متعال بالای آن کسی است که ترا والی کرده است و به تحقیق که خواسته است الله تعالی از تو اینکه کفایت کنی امر ایشان را؛ یعنی در میان ایشان به عدالت و دادخواهی عمل نمایی و امتحان کرد ترا به ایشان یعنی حکومت و اختیاری که چند روزه به دست تو داده محکی است تا معلوم گردد که نقد عمل تو با ایشان خالص است یا مغشوش و درخور آن، در سرای باقی با تو معامله خواهد فرمود: حکیم سنائی:
از رعیت شهی که مایه ربود - بن دیوار کند و بام اندود
شه بود چون سر، و رعیت تن - سر بی تن سزای طنبور است
حکایت:
گویند سلطان محمود غزنوی که پادشاهی باذل و دادگستری عادل بود، وقتی فرمود که تتبع اصناف خلایق نموده، کسی که احمق ترین همه باشد پیدا کنند. جمعی به این خدمت قیام و دریافتن احمقی چنین اهتمام می نمودند. روزی شخصی دیدند که بر سر شاخ درختی رفته تبر بر بن آن شاخ می زد که قطع نماید و ظاهر بود که بریدن آن را اثری جز هلاکت خود نبود، همگی متفق گشتند که از او احمق تری نیست. او را به خدمت سلطان آوردند و آنچه دیده بودند عرض نمودند. سلطان فرمود که از او نیز احمق تری هست و آن حاکم جابری است که به تیشه تعدی و ستم، رعیت خود را که بیخ درخت دولت اویند قطع کند و خود را از ذروه برتری و سروری بر خاک هلاک فکند. ولنعم ماقال:
رعیت چو بیخ است و دولت درخت - درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
تبر بر بن آن درختی مزن - که بالای شاخش گرفتی وطن
که چون سست گردید بیخ درخت - ز پا اندر افتاد به یکبار سخت
کسی کو جفا و ستم می کند - یقین دان که او بیخ خود می کند

در کتب سیر آورده اند که:

در زمان پادشاهی قباد، ملک ایران روی به خرابی نهاد و چون انوشیروان بر تخت سلطنت قرار گرفت و به تدبیر صایب بوزر جمهر به عدالت راغب گردید و اوضاع جهان را چنان دید، نصف خراج را به رعیت بخشید. امرا و ارکان دولت عرض نمودند که آنچه ملک بخشید، نصف مواجب سپاهی را کفایت می نمود! در جواب گفت: من رفاهیت بندگان خدا را داخل حشم ساختم تا به بینم چه پیش آید. همین تدبیر باعث آبادی ملک و خوشحالی رعیت و تکثیر زراعت گردید و گویند در آن سال آن مقدار زراعت کردند که اضعاف سالهای سابق، مال به عمل آمد. پس ارکان دولت خود، و نسخه محصول را طلب نمود و برایشان بخواند. فرمود نسخه سالهای گذشته را بیاورند و به آن موازنه نمایند. چنان نمودند. یکی به ده اضافه به عمل آمده بود. گفت دیدید که نهال عدل چگونه بر می دهد.
و حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) و سلامه علیه به عمال خود در باب ترفیه حال رعایا در معامله خراج، وصایا، و در آن باب سفارشات و مبالغات بسیار نموده حتی اینکه یکی از ایشان گفت که از این قرار که می فرمایید من چنانچه رفته ام به خدمت بازگردم! آن حضرت فرمودند و اگر چه چنانچه رفته باز گردی! یعنی مضایقه ندارم از این هم. و در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه از جمله وصایای به او این بود که اگر رعیت شکایت کنند از سنگینی مالی که بر ایشان مقرر است تخفیف بده بر ایشان به آنچه امیدواری که با اصلاح آید به آن، کار ایشان. و البته باید که بر تو گران نباشد آنچه مؤنت و مشقت ایشان را سبک سازی، چه بدرستی که آنچه از ایشان تخفیف داده ذخیره ایست که باز می گردانند بر تو آن را در آبادی بلاد تو و زینت دادن ولایت تو(127).
گویند: یکی از ولات سوار شد به تماشای شهری از مملکت خود، شهری به غایت معمور دید، اهل آن شهر ترسیدند که مبادا خراج ایشان را بیفزاید؛ چون او صاحب عقل و تدبیر بود گفت: خدا به شما برکت کناد چون شهر شما را چنین آباد دیدم صد هزار دینار مال شما را بخشیدم، اهل تمام ولایت او به این تدبیر صایب سعی بلیغ می نمودند در آبادی ملک که شاید این نوع شفقت در ایشان نیز مرعی گردد و اگر هم نشود، باز از ضرر زیادتی ایمن خواهند بود.
گویند: که انوشیروان به عامل خود حکمی نوشت که اگر در ولایت تو یک قطعه زمین نامزروع یابیم تو را به این جهت سیاست کنیم.
من سل سیف البغی اغمد فی رأسه. من سل سیف العدوان قتل به.
کسی که بکشد شمشیر را از غلاف ظلم و سرکشی، فرو کرده می شود آن شمشیر در سر او.
کسی که برآورد از غلاف، شمشیر ظلم و طغیان را کشته می شود به آن.
از مُصدقات این مقال کتب سیر و تواریخ مالامال است از جمله: به نقلی از آن که غایت غرابت دارد اکتفا می نماید که: متوکل خلیفه عباسی که به ظلم و بیداد و فساد و عناد با اهل بیت عصمت سلام الله علیهم بلکه با جمیع عباد اشتهار داشت و از جمله قبایح افعال او آن بود که قلاده شیر را کشیده در مجلس رها می کرد و مار در آستین بیچارگان می افکند و به اعتقاد فاسد خود، ترحمی که می نمود تریاق فاروقی می داد و سبوی پر عقرب را در مجلس می شکست و امثال ذلک و به این ذمایم افعال اکتفا ننموده مردمان را از تشرف به زیارت عتبات عالیات منع مینمود و آب در اراضی مقدسه کربلای معلی می انداخت و آب به حکم رب الارباب برگرد حریم مرقد منور و مشهد مقدس سیدالثقلین ابی عبدالله الحسین (صلوات الله علیه) در وادی حیرت ایستاده بر جرأت آن شقی حیران ماند و از آنچه آب از آنجا تجاوز ننموده بالفعل موسوم به حایر است.
القصه بعد از این حرکات بی ادبانه ناصواب، شبی در خواب دید که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه و علی اولاده الطاهرین، او را مخاطب ساخته فرمود: ای بدبخت تاکی مرا آزرده کنی و اولاد مرا بیازاری؛ بعد از این هفت تازیانه بر او زد و آن ملعون این خواب را جهت اصحاب نقل نمود. یکی از ایشان گفت که تازیانه خیرالابرار، ذوالفقار بوده، دور نیست که به سبب بغض آل عبا به بلائی مبتلا گردد و اتفاق در آن دو روز به ضرب تیغ اتراک به خاک هلاک افتاد. پسرش مستنصر(128) بر کیفیت خواب اطلاع داشت.
گفت به بینید تا جثه خبیثه او را چند پاره کرده اند. گفتند شش پاره! گفت: چون حضرت (صلوات الله علیه) او را هفت تازیانه زده لاشک پاره دیگر خواهد بود. یکی از فراشان تفحص نمود یک بند انگشت ملعونش را نیز یافت و تعبیر خواب نزد اولوالالباب به وضوح انجامید. و کیفیت قتل آن ملعون بعضی از اهل سیر چنین نقل نموده اند که روزی یکی از غلامان او با جمعی، شمشیرها آخته به مجلس ریختند. بعضی از حضار مجلس حمل بر ظرافتهای متعارف و کرده گفت: نوبت مار و عقرب و شیر گذشت، اکنون نوبت شمشیر است؛ متوکل گفت این چه سخن است که میگویی هنوز سخن او تمام نشده بود که پاره پاره اش کرده به بئس المصیرش فرستادند(129).
من عدل نفذ حکمه. من ظلم اوبقه ظلمه. من عدل عظم قدره. من جارت قضیته زالت قدرته. من طال عدوانه زال سلطانه. من احسن الملکه امن الهلکه. من جار ملکه عظم هلکه. من زرع العدوان حصدالخسران. من تعزز بالله لم یذله سلطان. من اعتصم بالله لم یضره شیطان. من خاف سوطک تمنی موتک. من اشفق علی نفسه لم یظلم غیره. من حمد علی الظلم مکربه. من شکر علی الاساءة سخربه.
من صدقک فی نفسک فقد ارشدک. من بصرک عیبک فقد نصحک. من مدحک بما لیس فیک فهو ذم لک ان عقلت: اکبر الشرء فی الاستخفاف بمولم، عظه المشفق الناصح والأغترار بحلاوه ثناء المادح الکاشح.
کسی که عدالت کرد نافذ و جاری می شود حکم و فرمان او. کسی که ظلم می کند هلاک می کند او را ظلم او. کسی که عدالت کرده، بزرگ می شود قدر و مرتبه او. کسی که ظلم و جور باشد حکم او، زایل و برطرف می شود قدرت و توانائی او. کسی که بسیار شود ایام تعدی نمودن و ظلم کردن او برطرف می شود سلطنت و پادشاهی او. کسی که نیکو کند پادشاهی را، ایمن می شود از هلاک. کسی که ظلم کند در پادشاهی و حکومت او، عظیم شود هلاک او. کسی که بکارد تخم ظلم و عدوان را، می درود حاصل، خسران و زیان را. کسی که عزت یافت به خدا، خوار نمی کند او را هیچ پادشاهی. کسی که دست زند به خدا، ضرر نمی رساند او را شیطان. کسی که بترسد عذاب شدید تو را، آرزو می کند هلاک تو را. کسی که بترسد بر نفس خود، ظلم نمی کند بر غیر خود. کسی که شکر کرده شود بر ظلم کردن - یعنی مدح او کنند که خوب و به موقع کردی این ظلم را و اگر نمی کرد منافی عظمت و دولت بود - فریب داده می شود به آن مدح. کسی که شکر کرده شد بر بد کردن، استهزاء کرده شد به آن. کسی که راست گوید به تو، آنچه را درست است - یعنی عیوب تو - پس به تحقیق که راه نموده است ترا به حق. کسی که بینا کند ترا به عیب تو، پس به تحقیق نصیحت کرده است ترا. کسی که مدح و ثنا کند ترا به چیزی که در تو نیست، پس آن مذمت است برای تو اگر بفهمی. بزرگتر بدی و فساد در سبک و سهل شمردن، موعظه تلخ و دردناک دوست نصیحت کننده اوست و مغرور شدن به شیرینی مدح کننده که به زبان مدح می کند و در باطن دشمن است.
این فقرات اعجاز سمات، نصایح و مواعظ دلپذیری بی نظیرست مر زمره ملوک و سلاطین را و صاحبان تاج و تخت و نگین و منسوبان از قبل ایشان که حکام و امرا و مستحفظان ثغور مسلمانان و عموم سایر مؤمنان را که به مدح مدح کنندگان کذاب، مغرور و شاد نشوند و از تلخی و درشتی ناصحان و واعظان نیک نهاد مکدر نگردند و بدانند که سخن حق در خدمت ایشان عزیزتر از کبریت احمر است زیرا که نفوس ایشان به سبب علو و استعلا، صبر بر تلخی استماع کلمه حق کمتر می دارد و طالبان قرب و منزلت در خدمت ایشان، جرأت بر گفتن سخن حق از بیم آنکه مبادا ایشان را ناخوش آید و این معنی سبب حط مرتبه و منزلت ایشان گردد کمتر از کمتر از. یکی از حکما نقل کرده اند که گفت: من شب تا صباح، فکر کردم که یک کلمه حقی بگویم که پادشاه را خوش آید و خدا را ناخوش نیاید نیافتم چنین سخنی. پس باید ایشان برای رعایت پایداری دولت و شوکت و شأن و بقای عمر و نیکنامی جاویدان، نوعی با مقربان و نزدیکان سلوک نمایند که ایشان در گفتن سخن حق که همیشه در هر مذاقی تلخ است محابا ننمایند و دلیرانه به عرض آن جرأت نمایند تا حق بر ایشان معلوم و حقیقت امور، ایشان را مفهوم گردد.
و آنچه در باب گوارا نمودن سخنان و درشت حق، مدخلی عظیم دارد تتبع کتب سیر و تواریخست و مطالعه و مذاکره احوال پادشاهان سلف و سلوک مقربان و نیکخواهان و کلمات درشت ایشان که به محض خیرخواهی دین و دولت بوده اگر چه به حسب ظاهر تلخ نموده اما بالاخره مثمر سعادات دارین بوده نمایند.
مخفی نماند که اعظم اسباب اختلال دین و دولت و جهات فساد ملک و ملت، میل ولات است به سخنان خوش آمدگویان منافق پیشه و هراج گویان فاسد اندیشه و راه دادن ایشان نزد خود، زیرا که آن قوم به جز سود خود نخواهند و ضرر بی غایت، خلقی روا دارند. بالجمله جمیع سخنان ایشان به نفع خود مربوط و به خوش آمد والی منوط است هر چند از آن سخن خونها ریخته و رشته دولت والی بالاخره گسیخته شود. پس مذاق والی به سخنان شیرین مدح آمیز آن طایفه معتاد و از تحمل تلخی کلمات حقانیت بنیاد اهل رشاد منزجر و به آن کم اعتماد گردد و به این سبب خیرخواهان دولت اندیش، از بیم ضرر خویش جز حرف شیرین باطل بر زبان نیاورند و بر حفظ مرتبه خود همت گمارند و بالاخره کار منجر شود به آنکه همه امور برخلاف صدق و راستی خاطرنشین والی گردد و مقالج اعمال او در لباس محاسن عرضه گردد و آنچه به فساد دین و دولت کشد آن را به صورت صلاح ملک و ملت وانمایند. و فی الحقیقه این معنی بر عقلا و از کیا و هر که بهره از شاه داشته باشد معلومست که این قوم، دشمنان دین و دولت اند نه دوستان. بدخواهانند نه نیکخواهان؛ مانند ابلیس پرتلبیس که فساد اوامر امروز پوشیده و فردا تأسف و تحسر بیهوده است. گفته اند: سخن شیرین خوش آمدگوی طالح مانند شهد آغشته به زهر است و سخن تلخ ناصح مانند دوای تلخ طبیب حاذق، تا عقل هر کس به چه نماید و کدام را اختیار فرماید.

حکایت:

در کتب سیر نقل کرده اند که ایلچی سلطان محمد خوارزمشاه از نزد چنگیزخان مراجعت نموده نامه آورد. چنگیزخان در آن نامه سلطان را از روی تکریم فرزند خوانده بود، سلطان را این خطاب ناخوش آمده به رسول گفت: خان ما را فرزند خطاب کرده قانون نامه ها که به سلاطین ذوی الاقتدار و پادشاهان کامکار نویسند آن است که تواضع و ادب مرعی دارند اگر بر زبان قلم خان تواضعی نسبت به نواب می رفت بیرون از صواب نبود. رسول گوید من از این سخن فهم کردم که او را غروری عظیم هست و واقع را بر خود ملتبس می سازد نتوانستم که آنچه در خاطر داشتم عرض کنم که این خطاب از آن خان عالیشان خدمت سلطان را کمال تواضع و تبجیل است. جوابی بر طبق مقتضای وقت گفتم. پس سلطان گفت: شنیده ام خان مملکت خطا(130) را از خوانین آنجا مستقل ساخته است؛ راست است؟ گفتم بلی تمام ملک خطا را از خوانین آنجا به شمشیر تسخیر کرده خانان خطا را مقهور ساخته است. گفت عظمت و شوکت او را چون یافتی؟ گفتم سلطنتی بس قاهر و شوکتی بس غالب دارد و چون این بگفتم دیدم که چهره سلطان از غضب افروخته گشت، پس گفت: چون دیدی قوت و شوکت مرا با قوت و شوکت او؟
دانستم که جواب حق در آنجا روانیست و از سطوت او بترسیدم. گفتم: سلطان را بقا باد هر چند چنگیزخان عظیم الشأنست ولیکن عظمت او در جنب عظمت سلطان مقداری ندارد و در حساب نیاید. پس اندک غضب او ساکن گشت و سخنان دیگر درگرفت و به سبب متحمل نشدن کلمه تلخ حقی نافع، از قوت و شوکت چنگیزخان و تدبیر کار خویش که منحصر در مدارا با چنان خصمی غالب بود، غافل بود و تکیه بر غرور حشمت خود کرد. و چنگیز را با آن قوت و سطوت ضعیف انگاشت. پس کشید کار به آنجا که کشید و رسید به آنجا که رسید و نحو مغلوب شدن در تواریخ مسطور است و در این حکایت و امثال آن که در تواریخ مذکور است عبرت تمام حاصل می گردد.
من اساء الی رعیته سر حساده.
کسی که بد کند به رعیت خود، خوشحالی کرده است حسودان خود را.
این مؤید حدیثی است که قبل از این گذشت که کسی که ظلم کند بر رعیت خود، نصرت داده است دشمن خود را.
من خذل جنده نصر اضداده. من خاف ربه کف عن ظلمه. من جارت ولایته زالت دولته. من کثر ظلمه کثرت ندامته. من منع الانصاف سلبه الله الامکان. من کثر عدله حمدت ایامه. من عامل بالبغی کوفی به. من استطال علی الناس بقدرته سلب القدره. من ظلم نفسه کان لغیره اظلم. من اشتغل بغیر المهم ضیع الأهم. من ظلم العباد کان الله خصمه و من یکن الله خصمه، دحض حجته و یکن له حرباً.
کسی که ترک کند اعانت و نصرت لشکر خود را، نصرت داده و یاری کرده است دشمنان خود را. کسی که بترسد از پروردگار خود، باز می ایستد از ظلم خود. کسی که ظلم کند در ایام حکومت و سلطنت خود، زایل و برطرف می شود دولت او. کسی که بسیار شد ظلم او، بسیار می شود پشیمانی او. کسی که منع کند عدالت خود را، برطرف می کند الله تعالی قدرت و توانائی او را. کسی که بسیار شد عدالت او، ستایش کرده می شود زمان دولت او. کسی که معامله کند با خلق به ظلم و سرکشی و طغیان، جزا داده می شود به فعل خود. کسی که برتری و ترفع و زیادتی و تکبر کند بر مردمان به سبب قوت و قدرت و شوکت خود، سلب و زایل کرده می شود از او قدرت. کسی که ظلم کند بر نفس خود، می باشد برای غیر خود ظالم تر. کسی که مشغول شود به کاری که اهتمامی در او نیست، ضایع و فوت می شود از او آنچه اهتمام در او بیشتر است. کسی که ظلم کند بندگان خدا را، می باشد الله تعالی دشمن او؛ و کسی که بوده باشد الله تعالی دشمن او، باطل می کند حجت او را در قیامت و می باشد در مقام جنگ با او.
در این حدیث شریف تهدیدیست عجیب و وعیدیست به غایت غریب مر صاحبان صفت خبیثه ظلم و بیداد را. ای بدا حال کسی که پادشاه پادشاهان و فریاد رس دادخواهان با او مخاصمه نماید و به فرماید که خذوه یعنی بگیرید او را. پس فرشتگان غلاظ و شداد بر او چسبند و خواهی نخواهی به قعر جهنم کشند. پس وای بر آن مأخوذی که خلاص نکند او را از آن ورطه، قوم و قبیله او، و سود ندهد او را عشیره او. و در کافی از جناب اقدس نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) مرویست که اتقوا الظلم فانه ظلمات یوم القیامه(131) یعنی پرهیز کنید و خود را نگاهدارید از ارتکاب ظلم، بدرستی که ظلم ظلماتست در روز قیامت؛ یعنی روز روشن بر او تیره و تاریک خواهد بود از شامت ظلم. و نیز در همان کتاب از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) منقولست حدیثی که حصال مضمون آن این است که عمل کننده به ظلم و یاری کننده او و راضی به آن، هر سه در آن ظلم شریک اند(132). اعاذناالله و سایرالمؤمنین منه.
آنچه مذکور شد اشاره بود به عذاب اخروی، اما مفاسد دنیویه و سوء عاقبت این صفت ردیه آنکه قوت و شوکتی که حضرت عزت به اهل دولت داده، به شامت آن باز می گردد و شاهد این مدعا کلام اعجاز نظام هدایت انتمائیست که بعد از این فقره شریفه مسطور است.
ما من سلطان اتاه الله قوه و نعمه فاستعان بها علی ظلم عباده الا کان حقاً علی الله ان ینزعها منه، الم تر الی قوله تعالی ان الله تعالی لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(133).
هیچ صاحب سلطنتی نیست که خدای تعالی او را قوت و نعمتی داده باشد و او به دستیاری آن قوت و نعمت بربندگان خدا ظلم کند مگر اینکه بر الله تعالی لازم است که آن قوت و نعمت را از او انتزاع نماید و بازستاند. آیا نمی بینی که الله تعالی می فرماید که: بدرستی که الله تعالی تغییر نمی دهد آنچه با قومی هست از نعمت و عافیت تا وقتی که تغییر دهند آن قوم آنچه در نفس های ایشان است از احوال جمیله که آن را مبدل سازند به احوال قبیحه و اخلاق رذیله.
و قطع نظر از این دو نوع عذاب دنیوی و اخروی، محرومی از فضل و ثواب معدلت گستری که شمه از آن در طی ترجمه و شرح این فقرات اعجاز بیان به عرض مؤمنان رسانید؛ غبنی است بسیار عظیم و مصیبتی است به غایت جسیم که در روز دیوان اکبر ملوک و سلاطین عدالت گستر به خلعت زیبای مغفرت ارجمند و به تاج و هاج کرامت اعتلاء، سربلند گردند. جمعی که در دار دنیا نعمت سروری داشته و دست از عدالت و رعیت پروری برداشته در آن روز لباس یأس و ناامیدی در بر، و خاک مصیبت محرومی بر سر و اشک حسرت از دیده خواهند ریخت و با اهل جهنم خواهند آمیخت الله تبارک و تعالی پناه دهد جمیع مؤمنین را از این قسم حسرتها. والسلام علی من اتبع الهدی.
من عدل فی البلاد نشر الله علیه الرحمه. من اسس اساس الشر اسسه علی نفسه. من عدل فی سلطانه استغنی عن اعوانه. من اشفق علی سلطانه قصر عن عدوانه. من ظلم قصم عمره؛ و دمر علیه ظلمه. من عمل بالعدل حصن الله ملکه.
کسی که عدالت کند در مملکت ها و شهرها، می گستراند الله تعالی بر او رحمت خود را.
کسی که مستحکم کند بنای شر و بدی را، مستحکم می کند آن بنا را برای ضرر خودش. کسی که عدالت کند در پادشاهی خود، بی نیاز می شود از یاری کنندگان خود - یعنی مددکار اوست به سبب عدالت، خدا در دنیا و آخرت. - کسی که بترسد بر پادشاهی خود - یعنی از زوال آن - کم می کند از ظلم کردن خود. کسی که ظلم کند، بریده می شود رشته عمر او، و هلاک می کند او را ظلم او. کسی که عمل کند به عدالت، در حصار امنیت در می آورد الله تعالی پادشاهی او را.
یعنی باقی و ممتد می دارد آن را. ولنعم ما قیل فی هذا المعنی:
جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز - خراب می نکند بارگاه کسری را
من عمل بالجور عجل الله هلکه.
کسی که عمل نماید به ظلم، شتابان می کند الله تعالی هلاک او را.
حاصل اینکه عدل سبب آبادی، وظلم باعث خرابیست. و در این باب کلامی به غایت حکیمانه از اردشیر بابک فرزانه که از اکاسره، به صفت عدل و انصاف اتصاف داشته منقولست که فرموده: لا سلطان الا بالرجال ولا رجال الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا عماره الا بالعدل یعنی سلطنت و فرمانفرمایی میسر نمی شود مگر به سپاه و حشم، و آن حاصل نمی گردد مگر به مال، و مال بهم نمی رسد مگر به آبادی مملکت، و مملکت معمور نمی شود مگر به عدالت. و در این مقام تمثیلی بس تمام از بعض اکابر ایام روایت کرده اند که فرمود: پادشاهی به منزله شخصی است که پادشاه سر اوست و وزیر دل و سایر ارکان دولت به مثابه دست ها و رعایا قایم مقام پاهای او و عدل به منزله روح اوست که انتظام احوال و بقای حیات همگی موقوف بر آنست.
تمثیلی دیگر: رفیع الدین - رفع الله مقاله فی العلیین - گفته که: مملکت چون بدن و پادشاه چون روح و عدالت مانند صحت است که حصول صحت منشأ ارتباط جسم و جان و مایه آسایش این و آن است و چون خلط سودای جباری طغیان، یا صفرای حدت و مردم آزاری، هیجان کند، یا بلغم مالح، حرص و شهوت زیاد یا خون صالح، رگ مردی و فتوت فاسد گردد یا خر مزاج ملک از صحت اعتدال بیرون رفته؛ صحت عدل به مرض ظلم مبدل گردد و زندگانی جسم و جان هر دو بنا خوشی می گذرد و ایضاً تمثیلی دیگر اینکه خزانه پادشاهان به منزله آبگیریست که از چشمه سار حیثمه های کار اصناف رعیا و فرق کاسبان همیشه برکشته مزرع آمال و گلشت اجلال خسروان به استقلال به آن آب سیراب می گردد؛ و صفت عدالت میزابی است که پیوسته به حسن اهتمام به تنقیه چشمه سار مذکور می پردازد و از خس و خاشاک مکاره عالم و از سنگ و چوب اهل ستم پاک می سازد و تا این چشمه سار پاکست از آب جاری آن آبگیر پر، و آن گلشن معمور است و چون میزاب عدل است از تنقیه عیون مذکوره برداشت و سیلاب ستم تمامی را به گل و لای خانه خرابی رعیت انباشت بالضروره آن آب منفطع گشته آن آب گیر بی آب و آن گلشن خراب می گردد.
من احسن الی رعیته نشرالله علیه جناح رحمته و ادخله فی مغفرته. من رکب محجه الظلم کرهت ایامه. من لم ینصف المظلوم من الظالم عظمت اثامه. من لم ینصف المظلوم من الظالم سلبه الله قدرته.
کسی که نیکوئی کند به سوی رعیت خود، می گستراند الله تعالی بر او بال رحمت خود را و داخل می کند او را در آمرزش خود. کسی که ارتکاب کند طریقه ظلم را، ناخوش می شود روزگار او.
کسی که داد مظلوم نگیرد از ظالم با وجود قدرت، عظیم می شود گناهان او. کسی که داد مظلوم از ظالم نگیرد - یعنی با وجود قدرت بر آن - زایل می سازد الله تعالی به حکمت کامله خود، قدرت و توانائی او.
داد مظلوم از ظالم گرفتن در شرع واجبست و بعض فقها گفته اند که هر که در آن تهاون نماید از ایمان بیرون می رود بلکه از دایره اسلام هم؛ علی الخصوص در وقتی که آن مظلوم یاری و مددکاری غیر الله تبارک و تعالی نداشته باشد. و در کافی از حضرت امام محمدباقر (صلوات الله علیه) منقولست حدیثی که حاصل مضمون آن اینست که وقتیکه حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام را وفات رسید، مرا به سینه خود منضم ساخته فرمود یا بنی وصیت می کنم ترا به آنچه وصیت کرد مرا به آن پدرم در وقت وفات و گفت که پدرش یعنی حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) اجمعین او را به آن وصیت کرده که یا بنی ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصراً الا الله(134) یعنی بر تو باد که پرهیز کنی و حذر نمایی از ظلم بر کسی که نیابد برای دفع ظلم تو یاری کننده و فریادرسی غیر الله تبارک و تعالی؛ یعنی چون مظلوم حامی و دادرسی جز فریادرس بیچارگان نیابد، ناچار برای دادخواهی به درگاه او شتابد و او خود نه دادرسی است که مظلومی او را به یاری خود خواند و او در اعانت آن مظلوم اهمال نموده داد او نستاند. اعاذنا الله و سایر المؤمنین موجبات نقمته و هدانا لاستیجاب رحمته.
من عامل رعیته بالظلم ازال الله ملکه و عجل بواره و هلکه. من جار ملکه تمنی الناس هلکه.
کسی که معامله کند با رعیت خود به ظلم، زایل می سازد الله تعالی قدرت پادشاهی او را و زود می کند برطرف شدن او و هلاک او را. کسی که ظلم کند پادشاهی او - یعنی در پادشاهی خود طریقه ظلم و جور با خلق خدا مسلوک دارد - آرزو می کنند مردمان هلاک او را.
یعنی همت می بندند بر هلاک و زوال او و همت خلق را اثرهای عظیمست.
من رکب العجل ادرک الزلل.
کسی که سوار شد اسب شتاب و عجله را، دریافت لغزش را.
تعجیل در غیر امور اخرویه به غایت مذموم و تکاهل و تساهل و سستی در حین فرصت شوم و اقتصاد و میانه روی در هر امری از امور مبارک و ممدوح است و در عهدنامه به جهت تأکید این معانی فرموده (صلوات الله علیه) که: ایاک و العجله بالامور قبل اوانها و التساقط فیها عند امکانها او اللجاجه فیها اذا تنکرت اوالوهن عنها اذا استو ضحت فضع کل امر موضعه و اوقع کل امر موقعه(135)؛ حاصل معنی آنکه: حذر باد ترا از تعجیل کردن در کارها پیش از وقت آن، و ترک دادن و قیام ننمودن به آن در حین امکان و تیسر آن یا لجاجت نمودن در آن، آن وقت که میسر نگردد و راه تدبیر آن پوشیده و مشکل باشد؛ یا سستی نمودن از انتهاز فرصت آن وقت که روشن و معلوم گردد راه آن. پس بگذار هر امری را در موضع آن و واقع گردان و به عمل آر هر عملی را در موقعش؛ حاصل، امر به اقتصاد و میانه روی است که عبارت از وضع اشیاء در موضعش باشد که معنی عدالت است و نهی از طرفی افراط و تفریط که معنی ظلم است پس باید آدمی در هر امری از امور کلیه و جزئیه از روی کمال عقل و تأمل و تدبر و حزم و صبوری و آگاهی و هوشیاری و جَلدی و کاردانی و همواری تمام مذکورات را هر یک در مقام خود بکار برد تا در تعب و عنا نیفتد و وقت تدبیر را فوت ننماید و دایم صیادانه در کمین فرصت باشد و در وصیت حضرت امام حسن (علیه السلام) می فرماید که بادر الفرصه قبل ان یکون غصه(136) و بالجمله عاقل هوشمند آن است که در امور پیش از وقت تعجیل ننماید و از وقت مناسب آن تأخیر جایز ندارند و هر کار که دشوار و راه بدر شد آن مخفی باشد، در آن باب لجاج و کوشش بی فاید نکند و چون حصول آن میسر گردد، تهاون و سستی و غفلت نورزد و این وصیت جمیع افراد انسان را در کار و از عمل به آن ناچار است.
من سل سیف العدوان سلب عن السلطان. من جار فی سلطانه عد من عوادی زمانه. من جار فی سلطانه و اکثر عدوانه هدم الله سبحانه بنیانه و هد ارکانه من عدل فی سلطانه و بذل احسانه اعلی الله شأنه و اعز اعوانه. من لم یخف احداً لم یخف ابداً. من لم یرحم الناس منعه الله رحمته. من کفارات الذنوب العظام اغاثه الملهوف و التنفیس عن المکروب.
کسی که بکشد از غلاف شمشیر ظلم و بیداد را، برطرف کرده می شود عزت و پادشاهی از او. کسی که ظلم کند در پادشاهی خود، شمرده می شود از جمله بیدادگران. کسی که ظلم کند در پادشاهی خود، بسیار شود طغیان و از حد بدر رفتن او، خراب می سازد الله تعالی بنیان او را می شکند و سست می کند طرفهای قوی او را. کسی که عدالت کند در پادشاهی خود و ببخشد نیکی و انعام، او را بلند می کند الله تعالی قدر و مرتبه او را و عزیز و قوی می کند انصار و اعوان او را. کسی که نترساند احدی را، منع می کند او را الله تعالی از رحمت خود. از جمله کفارتهای گناهان بزرگ دادرسی مظلوم غمگین و برداشتن اندوه از دل شخص اندوه گین است.
چون آدمی به ارتکاب معصیت خاطر انبیا و اولیا و ائمه هدی بلکه فرشتگان ملاء اعلی را غمگین کرده است، مناسب است که در کفاره آن خاطرهای اندوهگین را شاد و دلهای خراب را آباد سازد تا به این وسیله در دار مکافات و مجازات کردن مفاخرت و مباهات افرازد.
من افحش الظلم ظلم اللئام. من الشقاء احتقاب الحرام. من لوازم العدل التناهی عن الظلم. من احسن العقل التحلی بالحلم. من علامات النبل العمل بسنه العدل. من کمال الشرف الأخذ بجوامع الفضل. من افضل الاختیار و احسن الأستظهار ان تعدل فی القضاء و تجریه فی الخاصه و العامه علی السواء. من سواء الاختیار مغالبه الأکفاء و مکاشفه الاعداء و مناواه من یقدر علی الضراء. من علامات العقل العمل بسنه العدل ما اقرب النقمه من الظلوم. ما اقرب النصره من المظلوم. ما اعظم عقاب الباغی. ما اسرع صرعه الطاغی. ما عمرت البلدان بمثل العدل.
از جمله زشت ترین و قبیح ترین ظلمها، ظلم لئیمان و ناکسانست. از جمله بدبختی، اندوختن و ذخیره نمودن حرام است. از جمله لوازم عدالت است باز ایستادن از ظلم. از جمله نیکوترین اوصاف عقل، حلم را زینت خود ساختن است. از جمله علامت های بزرگی و زیرکی عمل نمودن به طریقه انیقه عدالتست. از جمله کمال شرف و بلندی رتبه است عمل نمودن به جمیع انواع فضل. از جمله فاضل ترین اختیار نمودن و ترجیح دادن و نیکوترین طلب، اعانت و یاری کردن این است که عدالت کنی در حکم و جاری سازی آن حکم عدل را در ماده خاصان و عموم خلق برابر - یعنی بدون اختلاف و طرف منظور داشتن - از جمله بدی اختیار نمودن و ترجیح دادن زیادتی و غلبه نمودنست بر امثال و اقران و اظهار عداوت نمودن با دشمنان و دشمنی کردن با کسی که قادر باشد بر ضرر رساندن. از جمله علامات عقل عمل نمودن به طریقه عدالت است با خلق، چه نزدیک است خشم و غضب الهی به ظالم، به غایت ظلم کننده. چه نزدیک است یاری نمودن و نصرت دادن الله تعالی به مظلوم. چه بزرگست عذاب الهی به کسی که ظلم کند و از حق برگردد. و چه شتابانست به خاک افتادن کسی که اسراف کند در نافرمانی خدا و ظلم بر بندگان او. آباد کرده نشد مملکت ها شهرها و به چیزی مانند عدالت.
لله در من قال:
ز عدل است آباد ملک جهان - بود جای عادل بصدر جنان
ما حصنت الأعراض بمثل البذل. ما اعظم وزر من ظلم و اعتدی و تجبر و طغی. ما اقبح الخضوع عند الحاجه و الجفا عندالغنی.
در پناه حصار امنیت در آورده نشده است عرضها به مثل چیزی مانند بخشش و عطا. چه بزرگست گناه کسی که ظلم کند و تجاوز از حد نماید، و تکبر کند و اسراف و طغیان کند در نافرمانی خدا. چه قبیح {است } خضوع و فروتنی نزد حاجت و جفا و سرکشی وقت غنی و ثروت و قدرت و برتری.
چنانچه عادت لئیمان و ناکسان و ناقصان است که چون محتاج گردند عجز و فروتنی نمایند و چون قوت گیرند و اندک مایه اعتباری در خود گمان کنند یا دو سه دیناری بهم رسانند؛ مراتب درشت خویی و سرکشی طغیان کنند؛ والله تعالی در قرآن مجید در مقام مذمت می فرماید که: خلق الانسان هلوعاً اذا مسه الشر جزوعاً و اذا مسه الخیر منوعاً(137) حاصل معنی اینکه آدمی حریص آفریده شده اگر او را بدی رسد جزع و بی صبری کند و اگر خیری رسد منع کند و سر باز زند و از عدم احتیاج طغیان کند؛ و گفته اند الله تعالی هر جا در قرآن آدمی را به لفظ انسان ذکر نموده، رم و قدح فرموده و جهات عیب و شر او شمرده و در این مقام نیز مطلق انسان را به آن سرزنش فرموده و عادت اکارم و اخیار و نجبا و ابرار بر عکس این باشد که در وقت سختی و خواری، صولت و مناعت و درشت خویی ظاهر کنند، و در وقت قدرت بردباری و تواضع و نرم خویی به کار دارند و به این ناظر است فقره شریفه احذروا صوله الکریم اذا جاع و اللئیم اذا شبع که در باب کرم و لؤم خواهد آمد انشاءالله تعالی.
ما ظلم من خاف المصرع. ما غدر من ایقن بالمرجع. ما انعم الله علی عبد نعمه فظلم فیها الا کان حقیقاً ان یزیلها عنه.
ظلم نمی کند کسی که بترسد از افتادن به خاک هلاکت. نقض عهد و بی وفایی نمی کند کسی که یقین داشته باشد به بازگشتن او به خدا. نعمت نداد و انعام نکرد الله تعالی بر بنده، نعمتی، پس آن بنده ظلم کرده باشد در آن نعمت، مگر اینکه می باشد سزاوار آنکه زایل کند الله تعالی آن نعمت را از او.
ظلم کردن در نعمت، کنایه از این است که آن نعمت را در غیر آنچه خدا به آن راضی باشد صرف نماید؛ خواه آن نعمت مال دنیا باشد و خواه جاه و قوت و شوکت.
ظلم در نعمت مال آنست که در اسرافات لا طایل یا در آنچه الله تعالی حرام نموده صرف نماید و ظلم در نعمت قوت و شوکت آنست که داد مظلومی از ظالمی نگیرد یا خود به سبب آن قوت مرتکب ظلم شود و این دو نوع در احاد ناس می باشد چه هر کس به قدر قوت خود بر زیر دست خود می تواند ستم نمود هر چند بنده زر خریده یا عیال او باشد؛ والله تعالی یعلم.
ما اقرب النقمه من اهل البغی و العدوان. ما اکثر العبر و اقل الأعتبار.
چه نزدیک است خشم و غضب الهی به اهل ظلم و فاسد. چه بسیار است عبرتها و کم است عبرت گرفتن.
چه کلمه ایست بی نظیر و چه موعظه ایست دلپذیر ولیکن چه کم است چشم عبرت گیر و گوش عبرت پذیر. و لنعم ما قال الرضی المرضی حشر مع البنی و الوصی:
هر که در هر لحظه از دنیا نگیرد عبرتی - بدتر از دنیاست می باید از او عبرت گرفت
ملاک السیاسه العدل. ملاک الأمر فی الدین العقل. ویل لمن ساءت سیرته و جارت ملکته و تجر و اعتدی. ویل للباغین من احکم الحاکمین و عالم ضمائر المضمرین و لئن امهل الله الظالم فلن یفوته اخذه و هو له بالمرصاد علی مجاز طریقه و بموضع الشجا من مجاز ریقه. هیهات ان ینجوا الظالم من الیم عذاب الله و عظیم سطواته. ینام الرجل علی الثکل و لا ینام علی الحرب(138).
اصل و قوام مملکت داری و تربیت و تأدیب رعیت و سپاهی، عدالت است. اصل و قوام کار در دینداری، عقل است. وای مر کسی را که بد باشد طریقه او و ظلم کند شوکت پادشاهی او و تکبر کند و از حد درگذرد. وای مر ظالمان را از روز بازخواست احکم الحاکمین و دانای ضمیرهای مضمرین - یعنی قصدهای قصدکنندگان - و اگر چنانچه مهلت دهد الله تعالی جبار ظالم ستمکار را، پس البته هرگز بیرون نرود از جنگ مؤاخذه و عقوبت او؛ پس فوت نمی شود از او هلاک نمودن او یا عذاب نمودن او؛ و به سبب نافرمانی؛ والله تعالی او را در کمین گاه و بر مهر طریقست و گویا سر راه بر او گرفته است که هرگاه برسد او را غافل بگیرد و مکافات او به او برساند و منتظر است به موضع غصه از گلوی او که عنقریب گلوی او را سخت بگیرد تا آب دهن از گلویش از غصه بماند. چه بسیار دور است اینکه نجات یابد ظالم از عذاب دردناک خدا و قهر و غضب عظیم او. می خوابد(139) مرد بر مرگ فرزند و نمی خوابد(140) بر سلب مال.
به این معنی که بی فرزند بر او می گذرد به صبر؛ و بی وجه معیشت، زندگانی میسر نیست. و گفته اند که فوت فرزند تلف یک نفس است و سلب اموال تلف سایر اهل و عیال؛ و نیز چون تدبیر مرگ میسر نیست فی الجمله دل نهاد هر کس می گردد، اما غارت مال، مقام تدبیر است و به آن معتاد نگشته و الله تعالی یعلم.
لا یکونن المحسن و المسی عندک بمنزله سواء فان فی ذلک تزهیداً لأهل الأحسان فی الأحسان و تدریباً لأهل الأساءه علی الأساءه.
باید که نباشد نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان و برابر - یعنی این دو در نزدیک پایه نباشد که این معنی بی رغبت می گرداند نیکوکاران را در نیکی، و عادت می دهد و باعث می گردد بدکاران را بر بدی.
حاصل اینکه نیکان را به نیکی امتیاز بده و قدر ایشان را بیفزا، و بدان را به بدی جزاده و یا به ایشان لطف منما تا نیکوکاره در کار خود ثبات ورزد، و بدکار از طریقه بد خود برگردد. و این از جمله جلایل حکمتهای عملی ارباب دولست. و گفته اند که امر سلطنت بدون مراعات این حکمت مستقیم نگردد و اگر خلاف این نمایند متزلزل بلکه متقلب گردد و نظیر و مؤید اینست فقره شریفه زجر المسی بثواب المحسن یعنی زجر کن بدکار را به ثواب، و عطا دادن نیکوکار؛ و این معنی حکمتی است به غایت عظیم و جامع منافع عمیم و موافق ملت بیضا و مصلحت و تادیب، و سیاستی به نهایت نافع در نظام امور مملکت؛ هیچ تادیبی برای بدکار به از این نتواند بود و تشبیهی نیکوتر و سالمتر از این نتوان نمود که شخص نیکوکار را اعطا نماید و بر قرب و منزلت او افزاید و بدکار را از نظر لطف و مرحمت خود اندازد چنانچه به هر کس که مهمی رجوع نماید جواسیس صادق بی غرض بر او گمارد. اگر دستور عدل و داد مرعی دارد او را به عطا و لطف و کرم و قرب و منزلت سرافراز نماید و اگر به طمع و ظلم و بیداد و خلاف رشد و سداد عمل نماید او را از نظر مرحمت خود بیندازد. جمیع بدکاران به این تدبیر آسان به تدریج به راستی گرایند و نیکوکاران در نیکویی خود بیفزایند.
لا تعن قویا علی ضعیف لا تؤثر دنیا علی شریف لا تؤیس الضعفاء من عدلک. لا تطمع العظماء فی حیفک.
اعانت مکن قوی را بر ظلم نمودن بر ضعیف. ترجیح مده و اختیار مکن دنی و پس فطرت را بر بزرگ عزیز. ناامید مکن ضعیفان را از عدالت خود. به طمع مینداز مردمان عظیم القدر را در حیف(141) خود.
یعنی در طرف گیری برای ایشان و ظلم کردن بر ضعیفان برای رضاجویی ایشان.
در در محاضرات روایت شده که ملک عادل نوشیروان دو کس از جانب راست و چپ خود واداشته بود در وقت دیوان که اگر از او حیفی و میلی مشاهده می کردند او را به چوبی که در دست داشتند حرکت می دادند او را تنبیه می کردند و می گفتند چنانچه رعیت می شنیدند: که ای ملک بیدار شو تو مخلوقی خالق نیستی و بنده نه مولایی. نیست میان تو و حق تعالی خویشی و پیوندی؛ انصاف ده مردمان را و نظر و تأمل کن و طریق صواب بیندیش و رحمن نما بر جان و دولت خویش.
لا تصر علی ما یعقب الأثم. لا تفعل ما یشیز العرض و الأسم. لا ترخصوا لأنفسکم فتذهب بکم فی مذاهب الظلمه. لا تداهنوا فیقتحم بکم الأدهان علی المعصیه.
اصرار منما بر چیزی که عاقبت آن گناه باشد. مکن کاری که باعث عیب عرض و نام و ننگ تو باشد. رخصت مدهید نفس های اماره شما را تا ببرد شما را در راههای تاریک یا طریقه های ظلم کنندگان. سهل انگاری مکنید پس داخل سازد شما را آن سهل انگاری، بر نافرمانی حضرت باری.
بدانکه سهل انگاری در ارتکاب نافرمانی حضرت باری تعالی شانه، هر چند حقیر و قلیل نماید در نظر تو، در حقیقت و نفس الامر به غایت عظیم است؛ علی الخصوص حقیر شمردن تو آن را که این بزرگتر گناهیست و اکثر جهال می گویند کاش گناه من همین باشد و این علامت اصرار بر صغیره است و اصرار بر صغیره کبیره است؛ تأمل کن در حال برگزیده رب معبود حضرت داود علی نبینا و (علیه السلام) که به اندک خلاف اولایی چگونه استغاثه و زاری و گریه و سوگواری و توبه و استغفار و انابه و تضرع به درگاه خداوند جبار می نموده و خود را نکوهش می فرموده؛ چنانچه منقولست از حضرت امام جعفر صادق (صلوات الله علیه) که چون حضرت داود ترک اولی از او صادر شده، چهل روز در سجده ماند که در شب و روز می گریست و سر از سجده برنمی داشت مگر وقت نماز تا آنکه پیشانی او شکافته شد و خون از چشمهای او جاری گردید. بعد از چهل روز ندا به او رسید که ای داود چه می خواهی! آیا گرسنه {ای } ترا سیر گردانیم یا تشنه {ای } آب دهیم یا عریانی ترا پوشانیم یا ترسانی ترا ایمن گردانیم! گفت: پروردگارا چگونه ترسان نباشم و حال آنکه می دانم که تو خداوند عادلی و ظلم ظالمان از تو نمی گذرد. الله تعالی به او وحی فرمود که ای داود توبه کن! پس روزی داود بیرون رفت به جانب صحرا و زبور می خواند و هرگاه که آن حضرت زبور می خواند هیچ سنگی و درخت و مرغی و درنده ها نبود مگر آنکه با او موافقت می نمودند در فغان و گریه؛ و می رفت تا به کوهی رسید و در آن کوه غاری بود که در آنجا پیغمبر عابدی بود که او را حزقیل می گفتند، چون او صدای کوی ها و حیوانات را شنید دانست که حضرت داود است. داود گفت: ای حزقیل! رخصت می دهی که من بالا بیایم؟ گفت: نه، تو گناه کاری!
داود گریست. به حزقیل وحی آمد که سرزنش مکن داود را به ترک اولی و از من عافیت را طلب کن که هر که را من به خود واگذارم البته به خطایی مبتلا می شود. پس داود گفت: ای حزقیل هرگز گناهی به خاطر گذرانیده؟ گفت: نه، گفت: هرگز عُجب بهم رسانده از این منزلتی که داری از عبادات خدا؟ گفت: نه، گفت: هرگز میل به دنیا و شهوات آن به خاطرت خطور کرده است؟ گفت: بلی، گاه هست که این خیال در دل من در می آید! پرسید که آن را چه علاج می کنی؟ گفت: به اندرون این شکاف کوه داخل می شوم از آنچه در آنجا هست عبرت می گیرم. داود با او داخل شِعب شد، دید که تختی از آهن گذاشته است و بر روی آن تخت استخوانهای پوسیده ریخته است و لوحی از آهن نزد آن تخت گذاشته است. داود آن لوح را خواند، نوشته بود: کم منم ازوی بن سلم، هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا کردم و هزار دختر را بکارت بردم و آخر کار من این شد که خاک، فرش من شد و سنگ بالش و تکیه گاه من گشت و کژدم همسایگان و مصاحبان من شدند، پس کسی که مرا به بیند باید که فریب دنیا نخورد(142).
لا تظلمن من لا تجد ناصراً الا الله.
ظلم مکن البته کسی را که نیابد معین و نصرت دهند غیر از خدا.
و به این ناظر است فقره ظلم الضعیف افحش الظلم یعنی ظلم نمودن بر ضعیف عاجز بیچاره، قبیح تر ظلمی است. بر هوشمندان صاحب خرد پوشیده نیست که هرگاه ستمکار بیدادگری دل مظلوم بیچاره را بیازارد و آن مسکین را از دست ظلم او پای گریز نباشد و شفیعی که گریبان او را از بیداد او رهاند و حامی که خود را به خطیره حمایتش رساند نیابد، و ابواب چاره جویی خود را از هر جانب مسدود داند ناچار شکوه و دادخواهی را به درگاه پادشاهی خواهد برد که ساحت رحمت عامش گریزگاه بی پناهانست و غمخواری رحمتش فریادرس دادخواهان. و اونچنان دادرسی است که مظلومی در دل شب تار به آه و ناله زار او را به نصرت و یاری خود طلبد و او اهمال نموده داد او نستاند.