فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

نقلی از ملوک:

در تواریخ از بعض عظمای ملوک مغول نقل کرده اند که واشی او را خبر داد که فلان مسلمان برهنه شده در نهر تن خود را شست و در یاسا{ی }چنگیزی این جنایتی عظیم بود و موجب سیاستی بلیغ می بود. ملک بر دست یکی از محرمان بالشی از طلا یا نقره - و آن زری بوده که در آن عهد می زده اند - به وزن خاصی که در کتب سیر هشتاد دینار تخمین نموده اند نزد او فرستاد و او را تعلیم داد که آن بالش را در آن مکان از نهر که غسل کرده دفن نمایند و چون در دیوان از او سؤال نمایند، گوید بالش زری از من در آب افتاده بوده برای جستن آن داخل آب شدم؛ و این شخص مرا بدید از خوف او آن نقد نجستم و نشان صحت قول من همان بالش است که آنجا افتاده بطلبند اگر پیدا نشود من مجرم باشم. آن شخص بالش گرفت و همانجا دفن کرد و چون او را به دیوان حاضر ساختند چنانچه تلقین نموده بودند حجت خود بگفت، و از آن موضع آن زر ظاهر شد و صدق او محقق گشت و خلاص یافت.

نقلی از معتصم خلیفه عباسی:

در اخلاق محسنی(122) آورده که شخصی از عام بدنفسی در لباس کفایت اندیشی عرضه نوشت به معتصم که فلان کس از معارف فوت شده و از او مال خطیری مانده و یک پسر طفل دارد اگر فرمان شود که به قدر کفاف طفل او بگذارند و مابقی به رسم قرض به خزانه عامره بسپارند که چون یتیم بزرگ شود تسلیم نمایند و حال خزانه را توفیری و رونقی بهم رسد، می تواند بود. معتصم در پشت آن نوشت که متوفی را خدای عزوجل بیامرزد و بر مال و میراث او برکت کند و یتیم را به خیر پرورش دهد و غماز به لعنت خدا گرفتار گردد والسلام.
بدانکه ساعیان و واشیان و غمازان از جمله شیاطین انس اند و ایشان را مانند ابلیس تلبیسات خفیه و تدبیرات لطیفه بسیار است که اکثر اهل ایمان پی به مفاسد آن نمی برند و به دمدئه ایشان از راه بدر می روند و آنچه در این مختصر، این بی بضاعت از کتب قوم به جهت انتباه ملوک و سلاطین و امرا و حکام و بالجمله طوایف انام ایراد نموده قلیلی است از کثیر و قناعتی است برای تنبیه و خبیر. العاقل یکفیه الاشاره.
لیکن مرکبک العدل فمن رکبه ملک.
باید که بوده باشد مرکب تو عدالت؛ پس کسی که سوار شود مرکب عدالت را، مالک رقاب می شود.
یعنی در پادشاهی و سلطنت خود متمکن و مستقل می گردد و خلایق به رغبت تمام، گردن به فرمانبرداری او می نهند.
لن یتمکن العدل حتی یزل البخس. لیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن.
متمکن و برقرار نمی شود عدالت تا زایل و برطرف نشود ظلم. نیست از جمله عدالت حکم کردن بر شخص ثقه و معتمد به جرم گمان.
یعنی روا نیست به گمان قطع کردن و ضرر رسانیدن بر شخص ثقه و معتمد. و نیز ممکن است مراد این باشد که از عدل نیست حکم کردن میان مردمان بر وجه وثوق و اعتماد بر گمان خود؛ بنابراین ثقه به معنی مصدری خواهد بود یعنی وثوق. این فقره دلیل است بر اینکه عمل به ظن نمودن در احکام شرع جایز نیست و ظلم صریح است والله تعالی یعلم.
لیس شی ء ادعی الی زوال نعمه و تعجیل نقمه من اقامه علی ظلم. فان الله سمیع دعوه المظلومین و هو للظالم بالمرصاد.
نیست هیچ چیز قوی تر در باعث شدن تغیر نعمت خدا و زوال آن و تعجیل عذاب و خشم و غضب الهی از پای داشتن ظلم - یعنی اصرار نمودن بر آن و در نگذشتن از آن، پس به درستی که الله تعالی شنونده است دعای مظلومان را؛ و او از برای ظالمان به کمین گاهست.
یعنی بر گذرگاه ایشان منتظر است و از چنگ انتقام او رهایی نخواهند یافت.
ظاهر است که جفای ظالم و ضرر او بر مظلوم در دار دنیا تا چه مقدار خواهد بود؛ انتقام ملک قدیر و دانای خبیر و پادشاه دیرگیر(123) سختگیر روز جزا و دیوان عدالت شاه و گدا، سخت تر است از آنچه وصف آن توان نمود یا به وسیله و سببی از آن ایمن توان بود.
مجملاً روز مظلوم سخت تر است بر ظالم از روز ظالم بر مظلوم چنانچه در همین باب خواهد آمد.
نقل کرده اند: که یکی از عباد روزی گذشت بر مردی که حجاج او را به ظلم صلب کرده بود مناجات نمود که بار خدایا حلم تو بر ظالمین ضرر رسانید و جفا کشانید بر مظلومین. پس در خواب دید که مگر قیامت قایم شد و او در بهشت داخل شده آن مرد مصلوب را در اعلی عیین جنت بدید و منادی ندا کرد که حلمی بالظالمین قد ادخل المظلومین فی اعلی علیین. و نعم ماقیل:
خبر داری از خسروان عجم - که کردند بر زیر دستان ستم
نه آن شوکت و پادشاهی بماند - نه آن ظلم بر روستایی بماند
لیس ثواب عندالله سبحانه اعظم من ثواب السلطان العادل و الرجل المحسنین.
نیست هیچ ثوابی نزد الله تعالی عظیم تر از ثواب پادشاهی که به صفت عدالت موصوف و مردی که شیوه او به نیکوکاری معروف باشد.
و در اخبار وارد شده که پرسیده شد حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از تفسیر آیه انا نزاک من المحسنین(124) یعنی بدرستی که ما می بینیم ترا از جمله نیکوکاران. خطاب به برادران حضرت یوسف است علی نبینا و (علیه السلام) به او؛ آن حضرت در جواب فرمودند که بود آنکه وسعت می داد در مجلس و قرض می داد به محتاج و اعانت می کرد ضعیف را یعنی از جمله نیکوکاران که مراد برادران او در این کلام بود اینها بوده(125).
بدانکه از جمله بشاراتی که قاید منهج هدایت و والی کشور ولایت سلاطین عدالت آیین را به آن مستبشر ساخته و گردن امید ایشان را به آرزوی ادراک آن سعادت برافراخته، این حدیث شریفست. ای خوشا حال پادشاه هوشمند با فطرتی که به غور این معنی رسیده، بهره یاب این جواهر کم یاب، و شایسته اینگونه ثواب گردد.
من ظلم ظلم.
کسی که ظلم کند ظلم کرده است.
زیرا که دنیا سرای مکافات و منزل مجازاتست هر کس آنچه کشته است بدرود و عوض آنچه آورده است ببرد که من قتل قتل. ولنعم ماقیل: به داس دهر همان بدروی که میکاری. و کتب سیر و تواریخ از حکایات مکافات مالامال و مستغنی از بیان و امثال است.
من حقر نفسه عظم. من بغی اکسر.
کسی که حقیر کند نفس خود را، عظیم القدر و بزرگ می شود؛ و کسی که ظلم کند شکسته می شود.
یعنی قدرتی که بر ظلم نمودن دارد بشکستن الله تبارک و تعالی او را زایل می شود، چنانچه از مضامین اخبار ظاهر گردید.
من اعتبر حذر. من انصف انصف. من عدل تمکن. من دان تحصن. من ظلم افسد امره. من ظلم یتیماً عق اولاده. من جار قصم عمره. من جار اهلکه جوره. من ظلم دمر علیه ظلمه. من ظلم عظمت صرعته. من بغی عجلت هلکته.
کسی که عبرت گرفت، احتراز نمود از آنچه خلاف رضای الهی باشد. کسی که انصاف دهد از نفس خود، انصاف داده می شود از غیر خود. کسی که عدالت نماید مستقل می شود در امارت.
کسی که فروتنی نماید - یعنی ترک ظلم و کبر نمود - متحصن شد هب حصار عافیت دنیا و آخرت.
کسی که ظلم کرد، فاسد کرد کار خود را. کسی که ظلم کرد یتیمی را، عقوق ورزید با اولاد حق - یعنی ایشان را در معرفی ظلم دیگران درآورد. - کسی که ظلم کرد، برید رشته عمر خود را. کسی که ظلم کرد، می کشد او را ظلم او. کسی که ظلم کرد عظیم می شود به خاک هلاک افتادن او. کسی که ظلم و سرکشی کرد زود می رسد به او هلاکت او.
در این چند فقره و بعض فقرات قبل و بعد، بیان کوتاه شدن عمر به سبب ظلم می فرماید تا ظلمه علم بهم رسانند که الله تبارک و تعالی مکافات ظلم را منحصر به عذاب آجل اخروی نساخته بلکه عقاب عاجل دنیوی نیز برای ایشان مقرر داشته و تجربه و شاهد حال و کتب سیر و تواریخ از این مالامالست.
نقل است: که بعضی از ملوک بر شکار حریص بود. روزی در شکارگاه از دست امیر شکار خود بازی گرفت و از روی تعجب در آن نظاره می نمود. ناگاه باز بیفتاد و بمرد. ملک حیران و غمگین بماند از او پرسید: باز چند سال عمر می نماید؟ گفت: بیش از بیست سال نماند. گفت: کرکس تا چند سال بزید؟ گفتند هفتصد سال! متأمل و متفکر گشت. عالمی در آن عهد بود او را بخواند و سبب تفاوت عمر میان آن دو نوع از او پرسید. او گفت سبب آنست که باز ظالم است و زندگانی مرغان بر دست او تباه گردد، از آن روی کم عمر و کوته زندگانی باشد و کرکس قانع و بی آزار باشد، به این سبب عمر دراز یابد. ملک او را ثنا گفت و اکرام و احسان نمود و همت بر کم آزاری و ترک جفا کاری تصمیم داد و راه احسان و معدلت با خلق بگشاد.
باید دانست که دنیا دار مکافات و سر منزل مجازاتست؛ هر کس آنچه کشته است بردارد و عوض آنچه آورده است بیابد. بداس دهر همان بدروی که میکاری. و این فقرات اعجاز سمات دلالت تمام دارد بر تحقق مکافات؛ ای خوشا حال کسی که تأمل نماید در آنها و عبرت گیرد از آنها و اگر خواهد از تتبع کتب سیر و تواریخ تحصیل این علم شریف عزیز می تواند نمود.
حکایت: از انوشیروان نقل کرده اند که گفت روزی به راهی می رفتم دیدم پیاده سنگی بینداخت و پای سگی بشکست و چون قدمی چند رفتم اسبی لگدی زد و پای او بشکست و چون زمانی بگذشت پای اسب به سوراخی فرو شد و بشکست از آن حال عبرت گرفتم و دانستم که جهان سرای مکافات و مقام مجازاتست.
به چشم خویش دیدم در گذرگاه - که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت - که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
من ظلم رعیته نصر اضداده.
کسی که ظلم کرد بر رعیت خود، نصرت داد دشمنان خود را بر خود.
بدانکه عمده وصایای آن حضرت (صلوات الله علیه) به عمال خود و چه در این باب و این کتاب و چه در نهج البلاغه، تعلیم سلوک با رعیت است زیرا که ایشان ودایع پروردگار و امانت آفریدگار و باعث تعمیر بلاد و دیار و افزون خراج و رنگینی سپاهند. و امور سلطنت مستقیم نگردد مگر به این سه چیز زیرا که عمده بنای دولت پادشاهی بر استعداد سپاهست و آن موقوفست بر وفور خزائن و آن منوط بر آبادی مملکت و آن مشروط به رفاه حال رعیت. پس هرگاه تندباد بیداد خرمن جمعیت رعیت را از هم پاشید و تیشه ستم برگ و بار نخل توانایی سکنه هر دیار را درهم تراشد، ممالک به که معمور، و خزاین به چه موفور و لشگر به چه سان مهیا، و دشمن چگونه فنا می گردد؟ پس بنابراین، صدق این کلام اعجاز نظام بر هر عاقلی ظاهر و هویدا شد که ظلم بر رعیت یاری و مددکاری دشمن کردن است و لهذا در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه که از کبار صحابه آن حضرت (صلوات الله علیه) است بعد از وصیت به تقوی و نصرت دین خدا تعلیم سلوک با رعیت را مقدم داشته فرموده است که و اشعر قلبک الرحمه فی الرعیه و المحبه لهم و اللطف بهم ولا تکونن علیهم سبعا ضارباً تغتنم اکلهم فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق یفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و یؤتی علی ایدیهم فی العمد والخطاء فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب ان یعطیک الله من عفوه و صفحه فانک فوقهم و والی الامر فوقک والله فوق من ولاک و قد استکفاک امرهم و ابتلاک بهم.
الحدیث. حاصل معنی آنکه: و شعار دل خود گردان رحمت را با رعیت و محبت و ملاطفت با ایشان را. و مباش بر ایشان مانند درنده عادت به صید و ضرر کرده که غنیمت شماری خوردن ایشان را، زیرا که ایشان دو صنف اند: یا برادرانند با تو در دین یا مانند تواند در خلقت؛ یعنی ایشان نیز انسانند و با تو در انسانیت یکسانند. چه گاه اتفاق می افتد که لغزشها بدون اختیار از اکثر آدمیان سر میزند و تیر تدبیر قدر اندازان خطا می گردد و عارض می شود به ایشان سببها و علتها، و بالجمله جهتها و باعثها رومیدهد که آدمی به آن سبب به نافرمانی در اطاعت والی موسوم می گردد و می افتد بر دستهای ایشان از علتها و لغزشها به عنوان عمد یا خطا؛ یعنی دانسته یا ندانسته خطایی صادر می شود؛ و آنچه به ایشان ضرر دارد ارتکاب می نمایند وفی الحقیقه هیچ فردی از افراد انسان از مؤمن و کافر و صالح و طالح نیست که بر دست او خطایی نرود و قدمش در جای نلغزد.
مراد آن سرور (صلوات الله علیه) آنست که در این قسم اوقات، با خلق سختگیری نباید کرد و حق نعمای الهی را بر خود یادآورد و خطیئات خود را متذکر گردد(126) و چند روزی که الله تعالی برای امتحان عنان اختیار ایشان را بدست تو داده نیکویی نمود و لنعم ماقیل:
کسی نیک بیند بهر دو سرای - که نیکی نماید به مرد خدای
می فرماید پس عطا کن ایشان را از عفو و صفح خود مانند آنچه دوست می داری که عطا کند خدا آن را از عفو و صفح و تجاوز خود؛ به درستی که تو بالای ایشانی یعنی حکم تو بر ایشان جاریست و والی امر که ترا بر ایشان والی کرده حکم او بر تو جاریست و خدای متعال بالای آن کسی است که ترا والی کرده است و به تحقیق که خواسته است الله تعالی از تو اینکه کفایت کنی امر ایشان را؛ یعنی در میان ایشان به عدالت و دادخواهی عمل نمایی و امتحان کرد ترا به ایشان یعنی حکومت و اختیاری که چند روزه به دست تو داده محکی است تا معلوم گردد که نقد عمل تو با ایشان خالص است یا مغشوش و درخور آن، در سرای باقی با تو معامله خواهد فرمود: حکیم سنائی:
از رعیت شهی که مایه ربود - بن دیوار کند و بام اندود
شه بود چون سر، و رعیت تن - سر بی تن سزای طنبور است
حکایت:
گویند سلطان محمود غزنوی که پادشاهی باذل و دادگستری عادل بود، وقتی فرمود که تتبع اصناف خلایق نموده، کسی که احمق ترین همه باشد پیدا کنند. جمعی به این خدمت قیام و دریافتن احمقی چنین اهتمام می نمودند. روزی شخصی دیدند که بر سر شاخ درختی رفته تبر بر بن آن شاخ می زد که قطع نماید و ظاهر بود که بریدن آن را اثری جز هلاکت خود نبود، همگی متفق گشتند که از او احمق تری نیست. او را به خدمت سلطان آوردند و آنچه دیده بودند عرض نمودند. سلطان فرمود که از او نیز احمق تری هست و آن حاکم جابری است که به تیشه تعدی و ستم، رعیت خود را که بیخ درخت دولت اویند قطع کند و خود را از ذروه برتری و سروری بر خاک هلاک فکند. ولنعم ماقال:
رعیت چو بیخ است و دولت درخت - درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
تبر بر بن آن درختی مزن - که بالای شاخش گرفتی وطن
که چون سست گردید بیخ درخت - ز پا اندر افتاد به یکبار سخت
کسی کو جفا و ستم می کند - یقین دان که او بیخ خود می کند

در کتب سیر آورده اند که:

در زمان پادشاهی قباد، ملک ایران روی به خرابی نهاد و چون انوشیروان بر تخت سلطنت قرار گرفت و به تدبیر صایب بوزر جمهر به عدالت راغب گردید و اوضاع جهان را چنان دید، نصف خراج را به رعیت بخشید. امرا و ارکان دولت عرض نمودند که آنچه ملک بخشید، نصف مواجب سپاهی را کفایت می نمود! در جواب گفت: من رفاهیت بندگان خدا را داخل حشم ساختم تا به بینم چه پیش آید. همین تدبیر باعث آبادی ملک و خوشحالی رعیت و تکثیر زراعت گردید و گویند در آن سال آن مقدار زراعت کردند که اضعاف سالهای سابق، مال به عمل آمد. پس ارکان دولت خود، و نسخه محصول را طلب نمود و برایشان بخواند. فرمود نسخه سالهای گذشته را بیاورند و به آن موازنه نمایند. چنان نمودند. یکی به ده اضافه به عمل آمده بود. گفت دیدید که نهال عدل چگونه بر می دهد.
و حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) و سلامه علیه به عمال خود در باب ترفیه حال رعایا در معامله خراج، وصایا، و در آن باب سفارشات و مبالغات بسیار نموده حتی اینکه یکی از ایشان گفت که از این قرار که می فرمایید من چنانچه رفته ام به خدمت بازگردم! آن حضرت فرمودند و اگر چه چنانچه رفته باز گردی! یعنی مضایقه ندارم از این هم. و در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه از جمله وصایای به او این بود که اگر رعیت شکایت کنند از سنگینی مالی که بر ایشان مقرر است تخفیف بده بر ایشان به آنچه امیدواری که با اصلاح آید به آن، کار ایشان. و البته باید که بر تو گران نباشد آنچه مؤنت و مشقت ایشان را سبک سازی، چه بدرستی که آنچه از ایشان تخفیف داده ذخیره ایست که باز می گردانند بر تو آن را در آبادی بلاد تو و زینت دادن ولایت تو(127).
گویند: یکی از ولات سوار شد به تماشای شهری از مملکت خود، شهری به غایت معمور دید، اهل آن شهر ترسیدند که مبادا خراج ایشان را بیفزاید؛ چون او صاحب عقل و تدبیر بود گفت: خدا به شما برکت کناد چون شهر شما را چنین آباد دیدم صد هزار دینار مال شما را بخشیدم، اهل تمام ولایت او به این تدبیر صایب سعی بلیغ می نمودند در آبادی ملک که شاید این نوع شفقت در ایشان نیز مرعی گردد و اگر هم نشود، باز از ضرر زیادتی ایمن خواهند بود.
گویند: که انوشیروان به عامل خود حکمی نوشت که اگر در ولایت تو یک قطعه زمین نامزروع یابیم تو را به این جهت سیاست کنیم.
من سل سیف البغی اغمد فی رأسه. من سل سیف العدوان قتل به.
کسی که بکشد شمشیر را از غلاف ظلم و سرکشی، فرو کرده می شود آن شمشیر در سر او.
کسی که برآورد از غلاف، شمشیر ظلم و طغیان را کشته می شود به آن.
از مُصدقات این مقال کتب سیر و تواریخ مالامال است از جمله: به نقلی از آن که غایت غرابت دارد اکتفا می نماید که: متوکل خلیفه عباسی که به ظلم و بیداد و فساد و عناد با اهل بیت عصمت سلام الله علیهم بلکه با جمیع عباد اشتهار داشت و از جمله قبایح افعال او آن بود که قلاده شیر را کشیده در مجلس رها می کرد و مار در آستین بیچارگان می افکند و به اعتقاد فاسد خود، ترحمی که می نمود تریاق فاروقی می داد و سبوی پر عقرب را در مجلس می شکست و امثال ذلک و به این ذمایم افعال اکتفا ننموده مردمان را از تشرف به زیارت عتبات عالیات منع مینمود و آب در اراضی مقدسه کربلای معلی می انداخت و آب به حکم رب الارباب برگرد حریم مرقد منور و مشهد مقدس سیدالثقلین ابی عبدالله الحسین (صلوات الله علیه) در وادی حیرت ایستاده بر جرأت آن شقی حیران ماند و از آنچه آب از آنجا تجاوز ننموده بالفعل موسوم به حایر است.
القصه بعد از این حرکات بی ادبانه ناصواب، شبی در خواب دید که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه و علی اولاده الطاهرین، او را مخاطب ساخته فرمود: ای بدبخت تاکی مرا آزرده کنی و اولاد مرا بیازاری؛ بعد از این هفت تازیانه بر او زد و آن ملعون این خواب را جهت اصحاب نقل نمود. یکی از ایشان گفت که تازیانه خیرالابرار، ذوالفقار بوده، دور نیست که به سبب بغض آل عبا به بلائی مبتلا گردد و اتفاق در آن دو روز به ضرب تیغ اتراک به خاک هلاک افتاد. پسرش مستنصر(128) بر کیفیت خواب اطلاع داشت.
گفت به بینید تا جثه خبیثه او را چند پاره کرده اند. گفتند شش پاره! گفت: چون حضرت (صلوات الله علیه) او را هفت تازیانه زده لاشک پاره دیگر خواهد بود. یکی از فراشان تفحص نمود یک بند انگشت ملعونش را نیز یافت و تعبیر خواب نزد اولوالالباب به وضوح انجامید. و کیفیت قتل آن ملعون بعضی از اهل سیر چنین نقل نموده اند که روزی یکی از غلامان او با جمعی، شمشیرها آخته به مجلس ریختند. بعضی از حضار مجلس حمل بر ظرافتهای متعارف و کرده گفت: نوبت مار و عقرب و شیر گذشت، اکنون نوبت شمشیر است؛ متوکل گفت این چه سخن است که میگویی هنوز سخن او تمام نشده بود که پاره پاره اش کرده به بئس المصیرش فرستادند(129).
من عدل نفذ حکمه. من ظلم اوبقه ظلمه. من عدل عظم قدره. من جارت قضیته زالت قدرته. من طال عدوانه زال سلطانه. من احسن الملکه امن الهلکه. من جار ملکه عظم هلکه. من زرع العدوان حصدالخسران. من تعزز بالله لم یذله سلطان. من اعتصم بالله لم یضره شیطان. من خاف سوطک تمنی موتک. من اشفق علی نفسه لم یظلم غیره. من حمد علی الظلم مکربه. من شکر علی الاساءة سخربه.
من صدقک فی نفسک فقد ارشدک. من بصرک عیبک فقد نصحک. من مدحک بما لیس فیک فهو ذم لک ان عقلت: اکبر الشرء فی الاستخفاف بمولم، عظه المشفق الناصح والأغترار بحلاوه ثناء المادح الکاشح.
کسی که عدالت کرد نافذ و جاری می شود حکم و فرمان او. کسی که ظلم می کند هلاک می کند او را ظلم او. کسی که عدالت کرده، بزرگ می شود قدر و مرتبه او. کسی که ظلم و جور باشد حکم او، زایل و برطرف می شود قدرت و توانائی او. کسی که بسیار شود ایام تعدی نمودن و ظلم کردن او برطرف می شود سلطنت و پادشاهی او. کسی که نیکو کند پادشاهی را، ایمن می شود از هلاک. کسی که ظلم کند در پادشاهی و حکومت او، عظیم شود هلاک او. کسی که بکارد تخم ظلم و عدوان را، می درود حاصل، خسران و زیان را. کسی که عزت یافت به خدا، خوار نمی کند او را هیچ پادشاهی. کسی که دست زند به خدا، ضرر نمی رساند او را شیطان. کسی که بترسد عذاب شدید تو را، آرزو می کند هلاک تو را. کسی که بترسد بر نفس خود، ظلم نمی کند بر غیر خود. کسی که شکر کرده شود بر ظلم کردن - یعنی مدح او کنند که خوب و به موقع کردی این ظلم را و اگر نمی کرد منافی عظمت و دولت بود - فریب داده می شود به آن مدح. کسی که شکر کرده شد بر بد کردن، استهزاء کرده شد به آن. کسی که راست گوید به تو، آنچه را درست است - یعنی عیوب تو - پس به تحقیق که راه نموده است ترا به حق. کسی که بینا کند ترا به عیب تو، پس به تحقیق نصیحت کرده است ترا. کسی که مدح و ثنا کند ترا به چیزی که در تو نیست، پس آن مذمت است برای تو اگر بفهمی. بزرگتر بدی و فساد در سبک و سهل شمردن، موعظه تلخ و دردناک دوست نصیحت کننده اوست و مغرور شدن به شیرینی مدح کننده که به زبان مدح می کند و در باطن دشمن است.
این فقرات اعجاز سمات، نصایح و مواعظ دلپذیری بی نظیرست مر زمره ملوک و سلاطین را و صاحبان تاج و تخت و نگین و منسوبان از قبل ایشان که حکام و امرا و مستحفظان ثغور مسلمانان و عموم سایر مؤمنان را که به مدح مدح کنندگان کذاب، مغرور و شاد نشوند و از تلخی و درشتی ناصحان و واعظان نیک نهاد مکدر نگردند و بدانند که سخن حق در خدمت ایشان عزیزتر از کبریت احمر است زیرا که نفوس ایشان به سبب علو و استعلا، صبر بر تلخی استماع کلمه حق کمتر می دارد و طالبان قرب و منزلت در خدمت ایشان، جرأت بر گفتن سخن حق از بیم آنکه مبادا ایشان را ناخوش آید و این معنی سبب حط مرتبه و منزلت ایشان گردد کمتر از کمتر از. یکی از حکما نقل کرده اند که گفت: من شب تا صباح، فکر کردم که یک کلمه حقی بگویم که پادشاه را خوش آید و خدا را ناخوش نیاید نیافتم چنین سخنی. پس باید ایشان برای رعایت پایداری دولت و شوکت و شأن و بقای عمر و نیکنامی جاویدان، نوعی با مقربان و نزدیکان سلوک نمایند که ایشان در گفتن سخن حق که همیشه در هر مذاقی تلخ است محابا ننمایند و دلیرانه به عرض آن جرأت نمایند تا حق بر ایشان معلوم و حقیقت امور، ایشان را مفهوم گردد.
و آنچه در باب گوارا نمودن سخنان و درشت حق، مدخلی عظیم دارد تتبع کتب سیر و تواریخست و مطالعه و مذاکره احوال پادشاهان سلف و سلوک مقربان و نیکخواهان و کلمات درشت ایشان که به محض خیرخواهی دین و دولت بوده اگر چه به حسب ظاهر تلخ نموده اما بالاخره مثمر سعادات دارین بوده نمایند.
مخفی نماند که اعظم اسباب اختلال دین و دولت و جهات فساد ملک و ملت، میل ولات است به سخنان خوش آمدگویان منافق پیشه و هراج گویان فاسد اندیشه و راه دادن ایشان نزد خود، زیرا که آن قوم به جز سود خود نخواهند و ضرر بی غایت، خلقی روا دارند. بالجمله جمیع سخنان ایشان به نفع خود مربوط و به خوش آمد والی منوط است هر چند از آن سخن خونها ریخته و رشته دولت والی بالاخره گسیخته شود. پس مذاق والی به سخنان شیرین مدح آمیز آن طایفه معتاد و از تحمل تلخی کلمات حقانیت بنیاد اهل رشاد منزجر و به آن کم اعتماد گردد و به این سبب خیرخواهان دولت اندیش، از بیم ضرر خویش جز حرف شیرین باطل بر زبان نیاورند و بر حفظ مرتبه خود همت گمارند و بالاخره کار منجر شود به آنکه همه امور برخلاف صدق و راستی خاطرنشین والی گردد و مقالج اعمال او در لباس محاسن عرضه گردد و آنچه به فساد دین و دولت کشد آن را به صورت صلاح ملک و ملت وانمایند. و فی الحقیقه این معنی بر عقلا و از کیا و هر که بهره از شاه داشته باشد معلومست که این قوم، دشمنان دین و دولت اند نه دوستان. بدخواهانند نه نیکخواهان؛ مانند ابلیس پرتلبیس که فساد اوامر امروز پوشیده و فردا تأسف و تحسر بیهوده است. گفته اند: سخن شیرین خوش آمدگوی طالح مانند شهد آغشته به زهر است و سخن تلخ ناصح مانند دوای تلخ طبیب حاذق، تا عقل هر کس به چه نماید و کدام را اختیار فرماید.