فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

حکایتی از انوشیروان پاک روان متضمن پند خسروان جهان؛

در کتب سیر آورده اند که در عهد اکاسره یک نحو سکباجی(120) اختراع نموده بودند و آن را قورق(121) خویش ساخته و هر که بی رخصت از آن سکباج خوردی آن را جریمه عظیم شمرده مؤاخذه و تنبیه و تادیب نمودندی؛ در عهد انوشیروان شخصی از معارف بلد، سکباجی ساخته و بعضی از آشنایان خود و منسوبان پادشاه به آن ضیافت نمود، نمک به حرامی از آن قوم از غایت خباثت ذات، آش میزبان را خورده آن خبر را بر وجه سعایت به انوشیروان خبر داد که مرا دوستی است از توانگران فلان نام، مرا با چند کس دیگر به خانه برد و سکباج برای ما پخت. نوشیروان در پنهان آن مرد را طلب نموده خبر ساعی را با او در میان نهاد. آن مرد اضطراب آغاز کرد و در انکار اصرار نموده گفت: حاشا که این خبر محض افتراء و دروغ است. سلطان روا ندارد که مرا به سبب قول بدگویان مؤاخذه نماید. آن ملک عادل به او گفت: هیچ اندیشه به خاطر مدار که غرض من تصدیق قول واشی نیست و من بر خسن چنین کسی که به اعتراف خود طعام دوست خود خورد و خبر او نزد من آورد، هرگز اعتماد نکنم و به قول او عمل نمایم ولیکن غرض من آنست که ترا اعلام کنم از سوء نیت او در تو تا من بعد بر دوستی او اعتماد نکنی و او را به رعیت و خلل خود اطلاع نبخشی و از دوستان و خیرخواهان خود نشماری؛ آن مرد، ملک را ثنا و دعا کرده بیرون رفت و پند ملک را پذیرفته از آشنایی او کنار گزید.

نقلی از ملوک:

در تواریخ از بعض عظمای ملوک مغول نقل کرده اند که واشی او را خبر داد که فلان مسلمان برهنه شده در نهر تن خود را شست و در یاسا{ی }چنگیزی این جنایتی عظیم بود و موجب سیاستی بلیغ می بود. ملک بر دست یکی از محرمان بالشی از طلا یا نقره - و آن زری بوده که در آن عهد می زده اند - به وزن خاصی که در کتب سیر هشتاد دینار تخمین نموده اند نزد او فرستاد و او را تعلیم داد که آن بالش را در آن مکان از نهر که غسل کرده دفن نمایند و چون در دیوان از او سؤال نمایند، گوید بالش زری از من در آب افتاده بوده برای جستن آن داخل آب شدم؛ و این شخص مرا بدید از خوف او آن نقد نجستم و نشان صحت قول من همان بالش است که آنجا افتاده بطلبند اگر پیدا نشود من مجرم باشم. آن شخص بالش گرفت و همانجا دفن کرد و چون او را به دیوان حاضر ساختند چنانچه تلقین نموده بودند حجت خود بگفت، و از آن موضع آن زر ظاهر شد و صدق او محقق گشت و خلاص یافت.

نقلی از معتصم خلیفه عباسی:

در اخلاق محسنی(122) آورده که شخصی از عام بدنفسی در لباس کفایت اندیشی عرضه نوشت به معتصم که فلان کس از معارف فوت شده و از او مال خطیری مانده و یک پسر طفل دارد اگر فرمان شود که به قدر کفاف طفل او بگذارند و مابقی به رسم قرض به خزانه عامره بسپارند که چون یتیم بزرگ شود تسلیم نمایند و حال خزانه را توفیری و رونقی بهم رسد، می تواند بود. معتصم در پشت آن نوشت که متوفی را خدای عزوجل بیامرزد و بر مال و میراث او برکت کند و یتیم را به خیر پرورش دهد و غماز به لعنت خدا گرفتار گردد والسلام.
بدانکه ساعیان و واشیان و غمازان از جمله شیاطین انس اند و ایشان را مانند ابلیس تلبیسات خفیه و تدبیرات لطیفه بسیار است که اکثر اهل ایمان پی به مفاسد آن نمی برند و به دمدئه ایشان از راه بدر می روند و آنچه در این مختصر، این بی بضاعت از کتب قوم به جهت انتباه ملوک و سلاطین و امرا و حکام و بالجمله طوایف انام ایراد نموده قلیلی است از کثیر و قناعتی است برای تنبیه و خبیر. العاقل یکفیه الاشاره.
لیکن مرکبک العدل فمن رکبه ملک.
باید که بوده باشد مرکب تو عدالت؛ پس کسی که سوار شود مرکب عدالت را، مالک رقاب می شود.
یعنی در پادشاهی و سلطنت خود متمکن و مستقل می گردد و خلایق به رغبت تمام، گردن به فرمانبرداری او می نهند.
لن یتمکن العدل حتی یزل البخس. لیس من العدل القضاء علی الثقه بالظن.
متمکن و برقرار نمی شود عدالت تا زایل و برطرف نشود ظلم. نیست از جمله عدالت حکم کردن بر شخص ثقه و معتمد به جرم گمان.
یعنی روا نیست به گمان قطع کردن و ضرر رسانیدن بر شخص ثقه و معتمد. و نیز ممکن است مراد این باشد که از عدل نیست حکم کردن میان مردمان بر وجه وثوق و اعتماد بر گمان خود؛ بنابراین ثقه به معنی مصدری خواهد بود یعنی وثوق. این فقره دلیل است بر اینکه عمل به ظن نمودن در احکام شرع جایز نیست و ظلم صریح است والله تعالی یعلم.
لیس شی ء ادعی الی زوال نعمه و تعجیل نقمه من اقامه علی ظلم. فان الله سمیع دعوه المظلومین و هو للظالم بالمرصاد.
نیست هیچ چیز قوی تر در باعث شدن تغیر نعمت خدا و زوال آن و تعجیل عذاب و خشم و غضب الهی از پای داشتن ظلم - یعنی اصرار نمودن بر آن و در نگذشتن از آن، پس به درستی که الله تعالی شنونده است دعای مظلومان را؛ و او از برای ظالمان به کمین گاهست.
یعنی بر گذرگاه ایشان منتظر است و از چنگ انتقام او رهایی نخواهند یافت.
ظاهر است که جفای ظالم و ضرر او بر مظلوم در دار دنیا تا چه مقدار خواهد بود؛ انتقام ملک قدیر و دانای خبیر و پادشاه دیرگیر(123) سختگیر روز جزا و دیوان عدالت شاه و گدا، سخت تر است از آنچه وصف آن توان نمود یا به وسیله و سببی از آن ایمن توان بود.
مجملاً روز مظلوم سخت تر است بر ظالم از روز ظالم بر مظلوم چنانچه در همین باب خواهد آمد.
نقل کرده اند: که یکی از عباد روزی گذشت بر مردی که حجاج او را به ظلم صلب کرده بود مناجات نمود که بار خدایا حلم تو بر ظالمین ضرر رسانید و جفا کشانید بر مظلومین. پس در خواب دید که مگر قیامت قایم شد و او در بهشت داخل شده آن مرد مصلوب را در اعلی عیین جنت بدید و منادی ندا کرد که حلمی بالظالمین قد ادخل المظلومین فی اعلی علیین. و نعم ماقیل:
خبر داری از خسروان عجم - که کردند بر زیر دستان ستم
نه آن شوکت و پادشاهی بماند - نه آن ظلم بر روستایی بماند
لیس ثواب عندالله سبحانه اعظم من ثواب السلطان العادل و الرجل المحسنین.
نیست هیچ ثوابی نزد الله تعالی عظیم تر از ثواب پادشاهی که به صفت عدالت موصوف و مردی که شیوه او به نیکوکاری معروف باشد.
و در اخبار وارد شده که پرسیده شد حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از تفسیر آیه انا نزاک من المحسنین(124) یعنی بدرستی که ما می بینیم ترا از جمله نیکوکاران. خطاب به برادران حضرت یوسف است علی نبینا و (علیه السلام) به او؛ آن حضرت در جواب فرمودند که بود آنکه وسعت می داد در مجلس و قرض می داد به محتاج و اعانت می کرد ضعیف را یعنی از جمله نیکوکاران که مراد برادران او در این کلام بود اینها بوده(125).
بدانکه از جمله بشاراتی که قاید منهج هدایت و والی کشور ولایت سلاطین عدالت آیین را به آن مستبشر ساخته و گردن امید ایشان را به آرزوی ادراک آن سعادت برافراخته، این حدیث شریفست. ای خوشا حال پادشاه هوشمند با فطرتی که به غور این معنی رسیده، بهره یاب این جواهر کم یاب، و شایسته اینگونه ثواب گردد.
من ظلم ظلم.
کسی که ظلم کند ظلم کرده است.
زیرا که دنیا سرای مکافات و منزل مجازاتست هر کس آنچه کشته است بدرود و عوض آنچه آورده است ببرد که من قتل قتل. ولنعم ماقیل: به داس دهر همان بدروی که میکاری. و کتب سیر و تواریخ از حکایات مکافات مالامال و مستغنی از بیان و امثال است.
من حقر نفسه عظم. من بغی اکسر.
کسی که حقیر کند نفس خود را، عظیم القدر و بزرگ می شود؛ و کسی که ظلم کند شکسته می شود.
یعنی قدرتی که بر ظلم نمودن دارد بشکستن الله تبارک و تعالی او را زایل می شود، چنانچه از مضامین اخبار ظاهر گردید.
من اعتبر حذر. من انصف انصف. من عدل تمکن. من دان تحصن. من ظلم افسد امره. من ظلم یتیماً عق اولاده. من جار قصم عمره. من جار اهلکه جوره. من ظلم دمر علیه ظلمه. من ظلم عظمت صرعته. من بغی عجلت هلکته.
کسی که عبرت گرفت، احتراز نمود از آنچه خلاف رضای الهی باشد. کسی که انصاف دهد از نفس خود، انصاف داده می شود از غیر خود. کسی که عدالت نماید مستقل می شود در امارت.
کسی که فروتنی نماید - یعنی ترک ظلم و کبر نمود - متحصن شد هب حصار عافیت دنیا و آخرت.
کسی که ظلم کرد، فاسد کرد کار خود را. کسی که ظلم کرد یتیمی را، عقوق ورزید با اولاد حق - یعنی ایشان را در معرفی ظلم دیگران درآورد. - کسی که ظلم کرد، برید رشته عمر خود را. کسی که ظلم کرد، می کشد او را ظلم او. کسی که ظلم کرد عظیم می شود به خاک هلاک افتادن او. کسی که ظلم و سرکشی کرد زود می رسد به او هلاکت او.
در این چند فقره و بعض فقرات قبل و بعد، بیان کوتاه شدن عمر به سبب ظلم می فرماید تا ظلمه علم بهم رسانند که الله تبارک و تعالی مکافات ظلم را منحصر به عذاب آجل اخروی نساخته بلکه عقاب عاجل دنیوی نیز برای ایشان مقرر داشته و تجربه و شاهد حال و کتب سیر و تواریخ از این مالامالست.
نقل است: که بعضی از ملوک بر شکار حریص بود. روزی در شکارگاه از دست امیر شکار خود بازی گرفت و از روی تعجب در آن نظاره می نمود. ناگاه باز بیفتاد و بمرد. ملک حیران و غمگین بماند از او پرسید: باز چند سال عمر می نماید؟ گفت: بیش از بیست سال نماند. گفت: کرکس تا چند سال بزید؟ گفتند هفتصد سال! متأمل و متفکر گشت. عالمی در آن عهد بود او را بخواند و سبب تفاوت عمر میان آن دو نوع از او پرسید. او گفت سبب آنست که باز ظالم است و زندگانی مرغان بر دست او تباه گردد، از آن روی کم عمر و کوته زندگانی باشد و کرکس قانع و بی آزار باشد، به این سبب عمر دراز یابد. ملک او را ثنا گفت و اکرام و احسان نمود و همت بر کم آزاری و ترک جفا کاری تصمیم داد و راه احسان و معدلت با خلق بگشاد.
باید دانست که دنیا دار مکافات و سر منزل مجازاتست؛ هر کس آنچه کشته است بردارد و عوض آنچه آورده است بیابد. بداس دهر همان بدروی که میکاری. و این فقرات اعجاز سمات دلالت تمام دارد بر تحقق مکافات؛ ای خوشا حال کسی که تأمل نماید در آنها و عبرت گیرد از آنها و اگر خواهد از تتبع کتب سیر و تواریخ تحصیل این علم شریف عزیز می تواند نمود.
حکایت: از انوشیروان نقل کرده اند که گفت روزی به راهی می رفتم دیدم پیاده سنگی بینداخت و پای سگی بشکست و چون قدمی چند رفتم اسبی لگدی زد و پای او بشکست و چون زمانی بگذشت پای اسب به سوراخی فرو شد و بشکست از آن حال عبرت گرفتم و دانستم که جهان سرای مکافات و مقام مجازاتست.
به چشم خویش دیدم در گذرگاه - که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت - که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
من ظلم رعیته نصر اضداده.
کسی که ظلم کرد بر رعیت خود، نصرت داد دشمنان خود را بر خود.
بدانکه عمده وصایای آن حضرت (صلوات الله علیه) به عمال خود و چه در این باب و این کتاب و چه در نهج البلاغه، تعلیم سلوک با رعیت است زیرا که ایشان ودایع پروردگار و امانت آفریدگار و باعث تعمیر بلاد و دیار و افزون خراج و رنگینی سپاهند. و امور سلطنت مستقیم نگردد مگر به این سه چیز زیرا که عمده بنای دولت پادشاهی بر استعداد سپاهست و آن موقوفست بر وفور خزائن و آن منوط بر آبادی مملکت و آن مشروط به رفاه حال رعیت. پس هرگاه تندباد بیداد خرمن جمعیت رعیت را از هم پاشید و تیشه ستم برگ و بار نخل توانایی سکنه هر دیار را درهم تراشد، ممالک به که معمور، و خزاین به چه موفور و لشگر به چه سان مهیا، و دشمن چگونه فنا می گردد؟ پس بنابراین، صدق این کلام اعجاز نظام بر هر عاقلی ظاهر و هویدا شد که ظلم بر رعیت یاری و مددکاری دشمن کردن است و لهذا در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه که از کبار صحابه آن حضرت (صلوات الله علیه) است بعد از وصیت به تقوی و نصرت دین خدا تعلیم سلوک با رعیت را مقدم داشته فرموده است که و اشعر قلبک الرحمه فی الرعیه و المحبه لهم و اللطف بهم ولا تکونن علیهم سبعا ضارباً تغتنم اکلهم فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق یفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و یؤتی علی ایدیهم فی العمد والخطاء فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب ان یعطیک الله من عفوه و صفحه فانک فوقهم و والی الامر فوقک والله فوق من ولاک و قد استکفاک امرهم و ابتلاک بهم.
الحدیث. حاصل معنی آنکه: و شعار دل خود گردان رحمت را با رعیت و محبت و ملاطفت با ایشان را. و مباش بر ایشان مانند درنده عادت به صید و ضرر کرده که غنیمت شماری خوردن ایشان را، زیرا که ایشان دو صنف اند: یا برادرانند با تو در دین یا مانند تواند در خلقت؛ یعنی ایشان نیز انسانند و با تو در انسانیت یکسانند. چه گاه اتفاق می افتد که لغزشها بدون اختیار از اکثر آدمیان سر میزند و تیر تدبیر قدر اندازان خطا می گردد و عارض می شود به ایشان سببها و علتها، و بالجمله جهتها و باعثها رومیدهد که آدمی به آن سبب به نافرمانی در اطاعت والی موسوم می گردد و می افتد بر دستهای ایشان از علتها و لغزشها به عنوان عمد یا خطا؛ یعنی دانسته یا ندانسته خطایی صادر می شود؛ و آنچه به ایشان ضرر دارد ارتکاب می نمایند وفی الحقیقه هیچ فردی از افراد انسان از مؤمن و کافر و صالح و طالح نیست که بر دست او خطایی نرود و قدمش در جای نلغزد.
مراد آن سرور (صلوات الله علیه) آنست که در این قسم اوقات، با خلق سختگیری نباید کرد و حق نعمای الهی را بر خود یادآورد و خطیئات خود را متذکر گردد(126) و چند روزی که الله تعالی برای امتحان عنان اختیار ایشان را بدست تو داده نیکویی نمود و لنعم ماقیل:
کسی نیک بیند بهر دو سرای - که نیکی نماید به مرد خدای
می فرماید پس عطا کن ایشان را از عفو و صفح خود مانند آنچه دوست می داری که عطا کند خدا آن را از عفو و صفح و تجاوز خود؛ به درستی که تو بالای ایشانی یعنی حکم تو بر ایشان جاریست و والی امر که ترا بر ایشان والی کرده حکم او بر تو جاریست و خدای متعال بالای آن کسی است که ترا والی کرده است و به تحقیق که خواسته است الله تعالی از تو اینکه کفایت کنی امر ایشان را؛ یعنی در میان ایشان به عدالت و دادخواهی عمل نمایی و امتحان کرد ترا به ایشان یعنی حکومت و اختیاری که چند روزه به دست تو داده محکی است تا معلوم گردد که نقد عمل تو با ایشان خالص است یا مغشوش و درخور آن، در سرای باقی با تو معامله خواهد فرمود: حکیم سنائی:
از رعیت شهی که مایه ربود - بن دیوار کند و بام اندود
شه بود چون سر، و رعیت تن - سر بی تن سزای طنبور است
حکایت:
گویند سلطان محمود غزنوی که پادشاهی باذل و دادگستری عادل بود، وقتی فرمود که تتبع اصناف خلایق نموده، کسی که احمق ترین همه باشد پیدا کنند. جمعی به این خدمت قیام و دریافتن احمقی چنین اهتمام می نمودند. روزی شخصی دیدند که بر سر شاخ درختی رفته تبر بر بن آن شاخ می زد که قطع نماید و ظاهر بود که بریدن آن را اثری جز هلاکت خود نبود، همگی متفق گشتند که از او احمق تری نیست. او را به خدمت سلطان آوردند و آنچه دیده بودند عرض نمودند. سلطان فرمود که از او نیز احمق تری هست و آن حاکم جابری است که به تیشه تعدی و ستم، رعیت خود را که بیخ درخت دولت اویند قطع کند و خود را از ذروه برتری و سروری بر خاک هلاک فکند. ولنعم ماقال:
رعیت چو بیخ است و دولت درخت - درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
تبر بر بن آن درختی مزن - که بالای شاخش گرفتی وطن
که چون سست گردید بیخ درخت - ز پا اندر افتاد به یکبار سخت
کسی کو جفا و ستم می کند - یقین دان که او بیخ خود می کند