فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

حکایت

آورده اند که اسکند ذوالقرنین در ایام جهانگیری به قومی رسید که دست از دنیا کشیده و قبرها کنده، هر صباح بر سر آنها رفته عبادت می نمودند. اسکندر رسولی فرستاده پادشاه ایشان را نزد خود طلب فرمود. او در جواب گفت مرا با اسکندر رجوعی نیست! اسکندر خود نزد او رفت و از سبب احوال و اوضاع آن جماعت سؤالات نمود و جوابی چند شنید از بی اعتباری دنیا. آن مرد برای آگاهانیدن اسکندر دست دراز کرد و کاسه سری که افتاده بود برداشته خطاب به اسکندر نمود که می دانی که این کاسه سر کیست؟ اسکندر پرسید که کیست؟ گفت کاسه سر پادشاهیست که خدای تعالی او را سلطنت بر اهل زمین داده بود و او ظلم و ستم بر خلایق می نمود. الله تعالی او را هلاک و از تخت سلطنتش فرو کشید و اعمالش را ضبط نموده در روز حساب مکافات آن را در کنارش نهاد. بعد از آن کاسه سری دیگر برداشت و گفت: این را می شناسی؟ اسکندر پرسید: کیست؟ فرمود: این نیز پادشاهی بود که بعد از آن پادشاه سابق عبرت گرفته با رعیت به عدالت گستری و دادخواهی عمل نمود و عاقبت کار او نیز به اینجا رسید والله تعالی اعمال او را ضبط و ثبت نموده در روز قیامت پاداش او را به او خواهد رسانید. بعد از آن اشاره به کاسه سر اسکندر کرده فرمود که این نیز چنین خواهد شد؛ یعنی بدانکه در چه کاری! اسکندر فرمود: راضی به مصاحبت من می شوی که مرا بجای برادر باشی و در آنچه خدا به من ارزانی داشته تو را شریک خود گردانم؟ فرمود که اجتماع من و تو در یکجا مناسب نیست! اسکندر پرسید. چرا؟ گفت: برای این که مردمان همه با تو دشمنند و با من دوست، و مصاحبت با یکدیگر صورت نمی پذیرد. اسکندر او را وداع کرده از آن مقام درگذشت.
الانصاف من النفس کالعدل فی الامره. العدل قوام الرعیه و جمال الولات.
العدل انک اذا ظلمت انصفت والفضل انک اذا قدرت عفوت التسلط علی الضعیف و المملوک من لؤم القدره. العدل جنه واقیه. و جنه باقیه السبب الذی ادرک به العاجز بعینه هو الذی اعجز القادر عن طلبته.
انصاف دادن شخص در ماده خود، عدالت است در سلطنت و حکومت. عدالت سبب انتظام امور رعیت و زینت والیان است. عدالت آن است که هرگاه ظلم کرده شوی در مقابل آن، ستم نکنی و عدالت کنی. و فضیلت آن است که هرگاه قدرت به هم رسانی بر انتقام، عفو نمایی. قهر و غلبه کردن بر ضعیف و زرخریده، از جمله زشتی قدرت است. عدالت سپری است محافظت کننده از نار و عار و بهشتی است باقی و پایدار. سبب آن چنانی که رسیده است عاجز به آن سبب به مطلب خود، همان است که عاجز کرده است صاحب قدرت را از رسیدن به مطلب خود.
ممکن است والله یعلم که مراد این باشد که سبب هر دو یک چیز است و آن این است که فوز به مطالب به وسیله قضا و قدر است نه به وسیله قوت و قدرت و غالباً صاحبان قدرت بر قوت و قدرت خود اعتماد می نماید و به این سبب از بعضی مطالب محروم می شوند و عاجزان که توکل بر جناب اقدس الهی را شعار خود ساخته اند به مطالب خود می رسند.
اعدل تحکم. افضل تقدم. اعدل تملک. اعدل فیما ولیت. اشکر الله فیما اولیت. اعدل تدم لک القدره. اذکر عندالظلم عدل لله فیک و عند القدره قدره الله علیک. اجعل نفسک میزاناً بینک و بین غیرک فاحبب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره له ما تکره لها و لا تظلم کما لا تحب ان تظلم واحسن کما تحب ان یحسن الیک و استقبح من نفسک ما تستقبح من غیرک و ارض من الناس ما ترضاه لهم من نفسک.
اضرب خادمک اذا عصی الله و اعف عنه اذا عصاک.
عدالت کن تا تو را حاکم نمایند در امور. انعام کن تا پیشوا شوی. عدالت کن تا مالک شوی. عدالت کن در آنچه صاحب اختیار و مالک آن شده از امر حکومت و سلطنت و غیر ذلک.
شکر خدا بجا آر در آنچه داده به آن از پادشاهی و فرمانروایی - و گذشت اینکه شکر نعمت اقتدار، عدالت است. - عدالت کن تا دایم بماند برای تو اقتدار تو. یاد کن در وقت ظلم کردن، عدالت الله تعالی را در تو روز دادخواهی و دیوان عدالت او؛ و در وقت قدرت تو قدرت الله تعالی را بر تو در دنیا و آخرت. بگردان خود را ترازوی راست در آنچه میان تو و میان {دیگران } پس دوست دار برای غیر خودت آنچه را برای خود دوست داری و مپسند برای دیگری آنچه برای خود نپسندی. و ظلم مکن چنانچه دوست نمی داری که ظلم کرده شوی و نیکوئی کن چنانچه دوست می داری که نیکوئی کنند با تو. و قبیح شمار از نفس خود آنچه قبیح می شماری از غیر خود. و راضی باش از مردمان به آنچه راضی هستی از برای ایشان از نفس خودت. بزن خدمتکار خود را هرگاه نافرمانی کند خدای خود را، و عفو کن از او هرگاه نافرمانی تو کند.
حاصل اینکه چنانچه سیاست و تأدیب در مقامی که شرعاً و عقلاً نیکو و بجا و از جمله قواعد ضروریه مملکت داری است، عفو جرایم نیز در محل و مقام خود از لوازم مقرره شهریاریست. شعر:
ملک از قهر و لطف ناچار است - رمز وفا رمز هر دو کار است
انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصه اهلک و من لک فیه هوی من رعیتک و اعدل فی العدو و الصدیق فانک ان لا تفعل تظلم و من ظلم عبادالله کان الله خصمه دون عباده و من یکن الله خصمه دحض حجته و یعذبه فی دنیاه و معاده.
منصفانه سلوک کن بالله تعالی - یعنی آنچه حق اطاعت است - و انصاف بده مردمان را از نفس خود، و از خاصان اهل خود و از هر که تو را در او خواهشی باشد از رعیت تو - یعنی حق خدای و حق مردمان را از خود و از خاصان عشیره و مخصوصان و رعیت خود بستان و چنین کن و فرو گذاشت مکن - و عدالت کن در حق دشمن و دوست واقعی؛ که اگر چنین نکنی ظلم کرده باشی؛ و هر که ظلم کند بربندگان، خدا می باشد، الله تعالی، خصم او غیر از بندگان او. و کسی که بوده باشد الله تعالی خصم او، باطل و زایل می سازد حجت او را. و عذری از او مسموع ندارد و عذاب می کند او را در دنیا و آخرت.
و در نهج البلاغه به جای یعذب تا آخر این است که و کان لله حرباً حتی ینزع و یتوب(71) یعنی و باشد آن مردم ظلم کننده بر بندگان خدا، امر خدای را دشمن و محارب، تا آن وقت که توبه کند و باز ایستد. فقره شریفه از جمله عهد و دستورالعملی است که به مالک اشتر رضوان الله علیه نوشته اند و او از اکابر اصحاب حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) و عمده مخلصان و ناصحان او بوده و در شجاعت و خدمت آن حضرت ممتاز بوده و در حروب اعتماد تمام بر او می نموده حتی اینکه چنانچه مرویست به او گفته: یا مالک کنت لی کما کنت لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)(72) یعنی ای مالک! تو برای من چنان بودی که من برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم و این منزلت نه منزلتی است که به غیر خاصان عقلا و اهل ایمان و علماء از کیاء و اهل ایقان فهم و دریافت آن توانند نمود. و اشتر کسی را می گویند که پلک چشمش برگشته باشد و لقب او به این اعتبار اشتر شده که روزی در جنگ مردی ضربتی بر سر او زده جراحت عظمی از آن یافت، مالک برگشت و چیزی بر جراحت خود بست و عود نمود و آن مرد را به مالک جهنم سپرد و از آن خون و چرک که به چشم مبارکش چکیده بود چشم او اشتر گردید.
مشهور است که وقتی که طرماح به ایلجی گری از جانب حضرت امیر (صلوات الله علیه) بر معاویه علیه اللعنه و الهاویه داخل شد آن ملعون به او گفت که به ابن ابی طالب بگو که من لشکری گردآورده ام به عدد دانه گاورس(73) کوفه و اینک قاصد توام؛ طرماح گفت: حضرت امیر را خروسی است اشتر نام که برمی چیند جمیع آن را، یعنی لشکر تو، تنها طعمه اوست. الحاصل این عهدنامه جامعترین نامه ها است خوبی ها را؛ و دستورالعملی است جمیع سلاطین و خواقین حق گزین عدالت آیین را در قوانین رعیت پروری و دادگستری و مراعات عدل و احسان و بیان آداب ستوده نیکوکاران که به آن امر فرموده است خالق انس و جان و زمین و آسمان به آیه وافی هدایت: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان(74). و علی الله التکلان.
استعن علی العدل بحسن النیه فی الرعیه و قله الطمع و کثره الورع. اقم الناس علی سنتهم و دینهم ولیأمنک بریئهم ولیخفک مریبهم و تعاهد ثغورهم و اطراف بلادهم. احذر الحیف و الجور فان الحیف یدعوا الی السیف و الجور یعود بالجلاء و یعجل العقوبه و الانتقام. انصف من نفسک قبل ان ینتصف منک فان ذلک اجل لقدرک و اجدر برضا ربک. ابعدوا عن الظلم فانه اعظم الجرائم و اکبر المأثم.
ایاک و الظلم فانه یزول عمن تظلمه و بیقی علیک. ایاک و الظلم فمن ظلم کرهت ایامه. ایاک و الظلم فانه اکبر المعاصی و ان الظالم لمعاقب یوم القیمه بظلمه. ایاک و الجور فان الله لا یریح الجایر رایحه الجنه. ایاک و البغی فان الباغی یعجل الله له النقمه و یحل به المثلات. ایاکم و صرعات البغی و فضحات الغدر و اثاره کافر الشر المذمم.
اعانت و یاری به طلب بر عدالت نمودن به خوبی و حسن نیت در رعیت و کمی طمع و بسیاری پرهیزکاری. برپادار مردمان را بر طریقه ثابته ایشان و باید که ایمن باشند از تو بی گناه ایشان باید که بترسد از تو {گناه کار ایشان } و تفقد و محافظت کن رخنه ها و جاهای خوفناک ایشان را و اطراف شهرهای ایشان را. به پرهیز و حذر کن از ستم کردن و ظلم نمودن، پس به درستی که ستم نمودن می خواند و می کشاند به سوی شمشیر، و ظلم برمی گردد و منجر می شود عاقبت آن به تفرق و جدائی و دوری و به غایت تعجیل می فرماید عقوبت و انتقام را - یعنی قطع نظر از عذاب آخرت، در دنیا عقوبت و انتقام از ظالم و ستمکار خواهد کشید. انصاف بده از نفس خود پیش از آنکه انصاف خواسته شود از تو. پس به درستی که این عظیم کننده تر است مرقدر و منزلت تو را و سزاوارتر است به راضی بودن پروردگار تو از تو. دوری کنید از ظلم، پس به درستی که ظلم عظیم تر{ین } گناهان و بزرگتر{ین } معاصی است. بر تو باد اینکه حذر کنی از ظلم نمودن بر بندگان خدا، پس به درستی که آن ظلم زایل می شود اثر آن از کسی که تو ظلم کرده {ای } بر او؛ و باقی می ماند بر تو وبال و عذاب. بر تو باد اینکه حذر کنی از ظلم، پس کسی که ظلم کند مکروه خلایق می باشد ایام دولت و تسلط او. بر تو باد اینکه حذر کنی از ظلم پس به درستی که ظلم بزرگتر{ین } گناهانست. و به درستی که ظلم هر آینه عذاب کرده خواهد شد در روز قیامت به ظلم خود. بر تو باد اینکه حذر کنی از ظلم، به درستی که الله تعالی، نمی بویاند ظالم را به بوی بهشت. بر حذر باش از ستم، پس به درستی که ستم کننده شتابان می کند، خدا برای او انتقام را، و ملول می فرماید به او عقوبت ها را. بپرهیزید از افتادن های ستم و رسواییهای بی وفائی و مکر و برانگیختن شر نهفته که بسیار مذموم است.
حاصل این که بپرهیزید از بغی یعنی از ظلم و سرکشی و دروغ گفتن و از حق درگذشتن که بغی به این معانی آمده و جمیع آنها مناسب این مقام است تا سلامت باشید از وقع در مهالک دنیویه و اخرویه و نیز از رسواییهای که به سبب بی وفایی به عهدها، به شما عاید گردد و همچنین از برانگیختن شر پنهان مذموم. مراد از شر مذموم مطلق شر است چرا که هر شری البته مذمومست و برانگیختن آن از قوه به فعل آوردن آن است و گفته اند که الفتنه نائمه لعن الله من ایقظها یعنی فتنه خوابیده است، لعنت خدای بر کسی که بیدار کند آن را.
الا و ان الظلم ثلثه: فظلم لا یغفر و ظلم لا یترک و ظلم مغفور لا یطلب؛ فاما الظلم الذی لا یغفر فالشرک بالله لقول الله تعالی ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء(75) و اما الظلم الذی یغفر فظلم المرء نفسه عند بعض الهنات و اما الظلم الذی لا یترک فظلم العباد بعضهم بعضا، العقاب هنالک شدید لیس جرحاً بالمدی و لا ضربا بالسیاط و لکنه ما یستصغر ذلک معه.
آگاه باشید و به درستی که ظلم سه نوع است: پس ظلمی هست که آمرزیده نمی شود گناه آن؛ و ظلمی هست که ترک کرده نمی شود عقاب آن؛ و ظلمی هست اینکه آمرزیده شده است و مؤاخذه کرده نمی شود. پس اما ظلم آنچنانی که آمرزیده نمی شود، پس آن شریک قرار دادنست، برای خدا، چرا که الله تعالی فرموده: به درستی که الله تعالی نمی آمرزد اینکه شرک آرند به او. و کسی را که شریک دادن در عبادت او. و می آمرزد آن گناهی را که غیر شرک باشد برای هر کس که خواهد. و اما ظلم آن چنانی که آمرزیده می شود، پس آن ظلمی است که می کند مرد بر نفس خود در ارتکاب بعض امور قبیحه سهله؛ و اما ظلم آن چنانی که ترک کرده نمی شود عقاب آن، پس ظلم بندگانست بعض، بعضی را. عذاب در آن هنگام - یعنی در روز قیامت - سخت است نه آسان. نیست آن جراحت به کاردها و شمشیرها و امثال آنها، و نه زدن به تازیانه ها ولیکن عذابی است که کوچک شمرده می شود جراحت و زخم شمشیر و تازیانه در جنب آن.
حاصل این فقره شریفه اعجاز طریقه، آن است که ظلم سه قسم است یکی آنکه آمرزیده نمی شود البته، و مخلد در جهنم خواهد بود و آن شریک قرار دادن است برای خدای عزوجل به شهادت آیه کریمه که آن حضرت (صلوات الله علیه) استشهاد به آن کرده؛ و ظاهر این است که مطلق کفار در عموم این آیه داخل باشند و هرگز مشیت الهی به آمرزش ایشان تعلق نگیرد زیرا که شرک در لغت به معنی کفر نیز آمده. دویم آنکه گاهی آمرزیده می شود برای کسی که خدا خواهد و آن ظلم به بندگانست بر نفس خود نزد بعض خصلتهای بد مثل مشغولی به لهو و لعب و شنیدن غنا و سازها و نشستن در مجالس فسوق و مرافقت فساق و امثال آن. سیم آنکه بندگان بعضی بر بعضی ظلم کنند که این عقاب بسیار شدید است آن را قیاس نتوان کرد به زخم کارد یا شمشیر یا چوب و تازیانه بلکه آن عذابی است که اینها در پیش آن بسیار سهل و حقیر شمرده می شود و فرق در میان این قسم و قسم دوم آن است که در دویم ممکن است که آمرزیده شود و به هیچ وجه مواخذه بر آن نشود به خلاف سیم که هرچند احتمال آمرزش دارد اما موقوف به شرط چند است که یکی از این راضی نمودن مظلوم است از قبیل پس دادن آنچه به ظلم گرفته باشد و بری ساختن ذمه خود از آن و در مقام ادای آن به صاحبان برآمدن تا ممکن باشد و اگر صاحب حق مرده باشد به ورثه و یا وارث ورثه او و همچنین ماتعاقبوا و اگر ممکن نباشد به تصدق نمودن برای او و اگر حدی بر ذمه او قرار گرفته باشد تمکین دادن او در اقامت حد یعنی گذاشتن او که او را حد بزنند و امثال آن.
افضل الملوک العادل. اسعد الناس العاقل. اسنی المواهب العدل.
فاضل ترین و بلندقدترین پادشاهان، پادشاه عادل است. نیکبخت ترین مردمان، مرد عاقل است. بلند مرتبه تر{ین } مواهب الهی عدل است.
یعنی بلند مرتبه ترین آنچه الله تعالی به بنده خود عطا فرموده باشد عدالت است به این معنی که او را توفیق دهد که به مقتضای عدالت عمل نموده خود ارتکاب ظلم ننماید و داد مظلوم از ظالم بستاند و نیز محتمل است که مراد از عدالت در این مقام گناه کبیره نکردن و اصرار بر صغیره نداشتن؛ و هر دو معنی صواب است.
اقبح السیر الظلم. اعجل شی ء صرعه البغی.
زشت ترین طریقت ها ظلم است. شتابان تر{ین } چیزی که به خاک هلاک می اندازد اقویا را، ظلم نمودن و از راه حق برگشتن است.
گفته اند صرصر غضب الهی در اطفاء نایره ظلم ظالم مانند بادیست که بر چراغی وزد و این معنی را به نظم درآورده اوحدی؛ شعر:
پایداری به عدل و داد بود - ظلم و شاهی چراغ و باد بود
و فی الحقیقه چون فرمانفرما راغب به ظلم باشد همم خلق متوجه فنا و زوال او می گردد و نفوس رعیت سروری او را کاره می باشد و هر امری که خلایق بر آن همت گمارند البته به حصول پیوندد؛ و بسا باشد که یک شخص واحد همت بر کاری عظیم بندد و آن واقع شود چه جای آنکه هزاران جگر گرم ستمدیده همت و عزیمت بر امری گمارند و از منتقم حقیقی به دعد و زاری نصرت و یاری مسئلت نمایند. و در حدیث وارد شده که هر جگر گرمی را پیش خدا اجریست پس هرگاه مسلمانی با جگرگرمی در گاه و بیگاه به درگاه دادرس حقیقی رفته شکوه و شکایت آغاز نماید البته اثر عظیم دارد زیرا که رحمتی که خدای مهربان در دل همه عالمیان انداخته، قطره ایست از بحار بیکران رحمت او و ذره ایست از آفتاب عالمتاب مکرمت او، و معلوم است که مظلومی هرگاه نزد مخلوقی از روی عجز و زاری و تظلم و سوگواری نماید دل او البته نرم گشته به رحم می آید و به قدر توانایی اعانت او می نماید و اگر عداوت دیرینه داشته باشد، فراموش می سازد؛ پس باید تأمل کند تأمل کننده که چون خواهد بود حال، در مقامی که جمعی نزد خدایی که ارحم الرحمین است در دل شب تار، به زاری زار شکوه و شکایت اظهار نمایند.
نقل است که بعضی از ملوک به یکی از زهاد زمان خود گفت: مرا دعا کن! زاهد(76) گفت جمعی کثیر تو را نفرین می کنند و دعای یک کس با نفرین هزار کس چون مقاومت می نماید علی الخصوص که مظلوم هم باشند. و یقین حاصل است که اگر عادل باشد بر خلاف این، همگی همت بر بقای او گماشته، شب روز ثبات دولت و بقای عمر و شوکت او را از بارگاه احدیت مسئلت می نمایند والله تعالی در کتاب عزیز می فرماید که و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض(77)؛ هر چه در دنیا نفع رساند به بندگان خدا بسیار بماند در زمین، اگرچه از جمادات باشد و آنچه موجب ضرر و خلل خلق باشد زود برافتد؛ و این معنی بر هر کسی از مشاهده بسیاری و برکت گوسفند اگر چه در سال یکی می زاید، و کمی سگ و خوک و سایر درندگان با وجود آنکه شش و هفت و بیشتر هم می زایند واضح و روشن است؛ و به همین سبب و جهت خاندانهای خیر و برکت و شرف در جهان پایدارند و خاندانهای شر و ظلم، بی عاقبت و کم مدار؛ چنانچه خاندان بنی امیه و بنی عباس با وجود آنکه مالک شرق و غرب عالم گشتند به اندک فرصتی برباد فنا و زوال رفتند و خاندان اهل بیت رسالت (صلوات الله علیهم) تا قیام قیامت در افزونیند و تمام عالم از ایشان مالامال؛ و در باب تأثیر همم خلق روایات بسیار است و از جمله: حکایتی است مشهور و در کتب سیر مسطور که یکی از ملوک فُرس که ایشان بر سفک دما، جری بوده اند نزد بعضی از رایان(78) هند پیغام فرستاد که سبب چیست که عمر شما دراز می باشد و عمر ما کم، اگر نزد شما در این باب دوایی یا تدبیری باشد از ما دریغ مدارید.
آن رأی، رسول را موقوف داشت و در جواب آن تعلل و تسویف(79) نمود تا مدت انتظار از حد گذشت و رسول از طول زمان و مهاجرت اهل و اخوان به جان رسیده، الحاح و بی تابی آغاز نمود و جواب خود خواست. چون اضطراب از حد برد، رای گفت: جواب این سؤال موقوف بر امریست و قبل از آن، حصول آن، صورت وقوع نپذیرد. گفت: آن چه باشد؟ اشاره به درختی عالی عادی کرد و گفت تا این درخت کهن سال از پای نیفتد تو را جواب این سؤال و رخصت عود نباشد؛ رسول حیران ماند که عاقبت کار چه باشد و با رفقا در زیر آن درخت نشست و همت بر سقوط آن بست؛ بعد از اندک زمانی شد، بادی عجیب برخواست و آن درخت عادی را از پای انداخت و در هیچ خاطری نمی گذشت که چنان درختی به آن زودی از پای درآید. رسول از آن باد مراد، خوش دل شده کشتی امید خود را بر ساحل نجات و مراد نزدیک یافت لاجرم به خدمت رأی شتافت و صورت حال عرضه داشت و وفای به عهد خواست؛ رای به او گفت که با خسرو بگو که کوتهی عمر شما از آن است که بنای عمرها را از پا درآرید و ظلم و ستم بر رعیت روا دارید، پس به این جهت، همم خلایق طالب زوال شما و مقصودشان فنای شما باشد و درازی عمر ما از آن است که سعی در انهدام بنای اعمار نکنیم و آن را عظیم شماریم و به قدر مقدور عدالت نماییم؛ لهذا همتها متوجه بقای اعمار و امتداد ایام ما باشد که نفوس خلایق را در عالم کون و فساد آثار عجیبه است؛ و آنچه خود برای العین در امر درخت مشاهده کردی ما را شاهد عدلست؛ ملک را سلام ما برسان و صورت قضیه را به راستی معروض گردان.
اسوء شیی ء عاقبه الغی. الام البغی عند القدره. احسن العدل نصره المظلوم.
انفذ السهام دعوه المظلوم.
بدتر{ین } چیزی به اعتبار عاقبت گمراهی است. زشت تر ظلمی آن است که در وقت قدرت داشتن بر ظلم باشد. بهترین عدالتی، نصرت دادن مظلومست - یعنی رفع ظلم ظالم از او - گذراتر تیری به میان نشاند، تیر دعای مظلوم است بر ظالم. شعر:
تا دل مرد خدا ناید بدرد - هیچ قومی را خدا رسوا نکرد
بدانکه، اعظم ارکان عدالت، دادخواهی مظلومانست از ظالمان و تیر دعای ایشان البته رد نمی شود گفته اند؛ شعر:
گر ضعیفی در زمین خواهد امان - غلغل افتد در سپاه آسمان
و در همین باب می آید که مظلوم حق خود می طلبد والله تعالی عادل تر از آن است که صاحب حقی را از حق او منع نماید. بعضی از محققین مساوی دانسته اند در استجابت دعای مظلوم و مضطر، مؤمن و کافر را؛ و گفته اند که دعای دو صنف از مردمان البته مستجاب می شود خواه مؤمن باشد و خواه کافر؛ یکی دعای مظلوم و دیگری دعای مضطر زیرا که الله تعالی فرموده که امن یجیب المضطر اذا دعاه(80) و از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول شده که دعوه المظلوم مستجابه بعضی از علما شبهه کرده اند که در کتاب کریم واقع شده که و ما دعاء الکافرین الا فی ضلال(81) پس بنابراین دعای کافر مستجاب نباشد و جواب گفته اند که آیه مذکور وارد است در دعای کفار، روز جزا بعد از دخول نار و در آن روز نه بر گریستن رحمت باشد و نه دعا و زاری را اجابت؛ پس معلوم شد که ملوک و حکام را نصرت مظلوم از لوازم است و این معنی در وقتی صورت می تواند یافت که خود و منسوبان ایشان ظلم ننمایند و مظلوم ظالمان دیگر بدون حاجت و دربان عرض حال خود به ایشان تواند نمود و به این جهت حضرت (صلوات الله علیه) در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه می فرماید که و لا یکن لک الناس سفیر الا لسانک ولا حاجب الا وجهک ولا تحجبن ذا حاجه عن لقائک بها فانها ان ذیدت عن ابوابک فی اول ورودها لم تحمد فیما بعد علی قضائها(82) یعنی می باید که نباشد میان تو و میان مردمان پیام برنده مگر زبان تو، و دربانی مگر روی تو و مانع مشو صاحب حاجتی را از آنکه حاجت خود را رو به روی تو عرض کند اگر منع کرده شود آن صاحب حاجت از در خانه تو در اول بار، ستایش کرده نشوی تو بر قضاء آن حاجت در آخر کار؛ یعنی مدح و ثنا بگزاردن آن حاجت بعد از آنکه اول بار او را منع کرده باشی از در خود سزاوار نیست برای تو؛ و تو مستحق آن نخواهی بود انتهی. عجب که دورباش(83) حاجب و چوبدار با نزدیکی درگاه پروردگار صورت بندد و سلاطین سلف و فرماندهان با شوکت و عدت همیشه از دعوت مظلومان محترز بوده اند.
در کتب سیر مسطور است که چون سلطان مسعود غزنوی به غزو هند رفت سلاجقه بر خراسان مستولی شدند؛ طغربیک برادر خود ابراهیم را در نیشابور حکومت داد و او ظلم و جور بنیاد نهاد و مردم نیشابور به جان رسیده به او رقعه نوشتند به این مضمون که ای امیر ظلم بگذار و راه عدل بسپار که پس از این جهان، جهان دیگر است و حاکم آن جهان، ایزد دادگر است؛ اگر سلطان ما دور است خدای ما نزدیکست زنده ایست که هرگز نمیرد؛ بیداریست که هرگز نخسبد؛ آگاهیست که هرگز غافل نگردد. ابراهیم چون این رقعه بخواند هیبتی عظیم در دل او افتاد پس از صفت ذمیمه جور تبری نموده بنای عدل نهاد و خود و رعیت را از عذاب الیم نجات داد.
احسن افعال المقتدر العفو. افضل الملوک اعفهم نفسا. اقبح شیی ء جور الولاه.
نیکوترین کارهای صاحب قدرت، عفو نمودن و درگذشتن از تقصیر است. فاضلتر{ین } و بلندتر{ین }قدر پادشاهان، بازدارنده تر ایشان است، نفس خود را از ظلم و نافرمانی خدا. قبیح تر و زشت تر چیزی، ظالم پادشاهان و حاکمان است.
زیرا که نصب ایشان برای رفع ظلم ظالمان و دادخواهی مظلومان از ایشانست هرگاه ایشان خود مرتکب ظلم شوند با وجود آنکه محتاج نمی باشند به ظلم نمودن؛ البته این معنی قبیح ترین چیزها است نزد خالق و خلایق والله یعلم.
افظع شیی ء ظلم القضاه.
شنیع تر و شدیدتر چیزی، ظلم قاضیان است.
زیرا که نصب ایشان برای اجرای احکام دین مبین است؛ هرگاه ایشان بر خلاف شرع حکم نمایند و بر ضعفا ظلم روا دارند مشخص است که این رسواتر و شنیع تر است از ظلمی که احداث مثلا نماید بر احدی و در بعضی نسخ اقطع به قاف و طای منقطه است به معنی برنده تر؛ و بنابرین معنی چنین می شود که ستم قاضیان قطع کننده تر و برنده تر است رشته عمر ایشان را یا دلهای مردمان را به اعتبار زیادتی اثر نظر به ظلم غیر انسان. والله تعالی یعلم.
اعدل الخلق اقضاهم بالحق. افضل الملوک من عم الناس بعدله. اعدل الناس من انصف من ظلمه. اجور الناس من ظلم من انصفه. اجل الملوک من ملک نفسه و بسط منه العدل. افضل الملوک من حسن فعله و نیته و عدل فی جنده و رعیته. اعقل الملوک من ساس نفسه للرعیه بما یسقط عنه حجتها و ساس الرعیه بما تبثت به حجته علیها.
عادل ترین خلق، حکم کننده ترین ایشان است به حق. فاضلترین و بلند قدرترین پادشاهان کسی است که اثر عدالت او به تمام مردمان برسد. عادل ترین مردمان کسی است که انصاف دهد یعنی به مقتضای عدالت عمل نماید در حق کسی که ظلم کرده شده باشد. ظالمترین مردمان کسی است که مالک شده باشد، نفس خود را و منتشر سازد از خود عدالت را - یعنی اثر عدالت او به همه کس رسیده باشد - فاضلترین و بلندترین پادشاهان کسی است که نیکو باشد فعل او و نیت او؛ و عدالت نماید در حق سپاهی خود و رعیت خود. و عاقل ترین پادشاهان کسی است که ادب کند نفس خود را از برای رعیت به آن چیزی که ساقط شود از و حجت ایشان. و ادب کند و تربیت نماید رعیت خود را به آنچه ثابت شود به آن حجت او بر ایشان.
یعنی بنحوی که برای ایشان حجتی و راه سختی برای او باقی نماند. حاصل این است که به عدالت عمل نماید در میان ایشان، و ظلم روا ندارد و داد مظلوم از ظالم بستاند و در احسان و انعام که از لوازم سلطنت است کوتاهی ننماید؛ علی الخصوص بر فقرا و مساکین و اهل علم و قطع وظیفه و احسان جمعی که عادت به آن کرده باشند و از اهل استحقاق باشند بدون جهتی که بر همه خلق ظاهر باشد ننماید. مجملاً راه سختی بر رعیت خود ندهد که گویند چرا با ما چنین کردی و حجت ایشان برو ثابت گردد و این تعلیم را باید سهل نشمارد که اسرار در آن مندرجست چنانچه در همین باب مذکور است. والله یعلم.
اعدل الناس من انصف عن قوه و اعظمهم حلما من حلم عن قدره.
عادل ترین مردمان کسی است که انصاف دهد با وجود قدرت بر ظلم وی انصافی. و عظیم ترین ایشان از روی حلم کسی است که حلم ورزد با وجود قدرت و توانائی(84).
حلم صفتی است که نزد خالق و خلایق ممدوحست و حضرت عزت حبیب خود را به این صفت محمود در کتاب کریم ستوده به قول او عز و علا که فیما رحمه من الله لنت لهم(85) و اتصاف به آن، ارباب دولت و شوکت و اختیار را بیش از سایر ناس ضرور در کار است زیرا که اهل حاجات و شکایات در اکثر اوقات به سبب هجوم و غموم، تنگ دل و عاجز از تقریر مدعای خود می باشند؛ هرگاه والی و حاکم خوشخو و صبور نباشند یکباره لکنت در زبان ایشان بهم می رسد و امورشان ضایع می گردد و از این جهت آن حضرت (صلوات الله علیه) در عهدنامه مالک رضوان الله علیه می فرماید که تحمل کن از ایشان درشتی و ناهمواری و ندانستن طریق سخن گفتن را و دور کن از خود تنگ خلقی و ننگ داشتن از مخالطه ایشان را تا بگستراند الله تعالی بر تو به سبب آن رحمت خود را، و ثابت گرداند از برای تو ثواب طاعت خود را(86).
گفته اند جمشید روزی از وزیر خود پرسید که کدام صفت پادشاهان را ضرور و شایسته تر است؟ در جواب گفت: رفق و نرم خویی زیرا که به این شیوه، رعیت دعای پادشاه گویند و لشکریان رضای او جویند و امر سلطنت با بند و صفت انتظام یابد که دعاگویی ضعفا و رضا جوئی اقویا باشد.
احسن الملوک حالاً من حسن عیش الناس فی عیشه و عم رعیته بعدله.
انصف الناس من انصف من نفسه من غیر حاکم علیه. اجور الناس من عد جوره عدلاً من ابلغ ما تستجلب به النعمه البغی و کفر النعمه. اعدل السیره ان تعامل الناس بما تحب ان یعاملوک به. اجور السیره الن تنتصف من الناس و لا تعاملهم به.
نیکو حال ترین پادشاهان کسی است که نیکو باشد زندگانی مردمان در ایام زندگانی او، و برساند به جمیع رعیت خود اثر عدالت خود را. انصاف دهنده ترین مردمان کسی است که انصاف دهد از نفس خود بدون اینکه حاکمی بر او حکم کند. ظالم ترین مردمان کسی است که ظلم کند و ظلم خود را عدالت بشمارد و از جانب خود رساتر چیزی که گشاینده می شود به سبب آن عذاب الهی، ظلم نمودن و از راه برگشتن و کفران نعمت نمودن است. میانه روترین طریقه آنست که معامله کنی با مردمان به آنچه می خواهی که معامله کنند ایشان به آن نحو با تو. دورترین طریقه از عدالت آنست که طلب عدالت کنی از مردمان و خود به آن نحو معامله نکنی با ایشان.
بدانکه این علامت دیگر است سوای آنچه سابق بر این گذشت برای شناختن ظالمترین مردمان از رعایا و پادشاهان؛ بیان این آنکه چنانچه سابق بر این سمت گزارش یافت عدالت امریست که جمیع ناس باید به آن متصف باشند مثلاً بر رعیت لازم است که عمل نمایند به آنچه ائمه هدی (صلوات الله علیهم) به آن امر کرده اند شیعیان خود را که اطاعت و فرمانبرداری پادشاهان خود نموده اگر عادلست دعا نمایند که الله تعالی او را پاینده دارد و اگر عادل نیست دعا نمایند که او را به اصلاح آرد و آنچه بر خود نه پسندند بر او نه پسندند و در غایبانه بد او نگویند بلکه به تعظیم و تکریم اسم او بر زبان آرند و غیر ذلک. پس کسی که جمیع این مراتب را توقع داشته باشد از رعیت خود، و مع ذلک بر ایشان ظلم، نماید و خواهد که ایشان را در دل با او دوست باشند و بد او نگویند و نافرمانی او ننمایند پس این علامت آنست که او ظالمترین مردمانست چه، درباره خود طلب انصاف می کند و خود با خلق از روی انصاف عمل نمی نماید و علامت دیگر جور حکام احداث نمودن بدعت است و آن طریقه بدیست که موافق احادیث بسیار، گناه آن، و هر که بعد از آن، عمل نماید بر آن، بر کسی است که آن طریقه را احداث نموده الی یوم القیمه. و همچنین است محو نمودن طریقه و دستور عدالت که عدالت گستر آن دیگر در میان خلق قرار داده باشند و فقره آتیه نیز اشاره به این دو علامتست والله عالم به مقاصد اولیا.
اظلم الناس من سن سنن الجور و محا سنن العدل. ان اعجل العقوبه عقوبه البغی ان اسوء المعاصی مغبه الغی.
ظالم ترین مردمان کسی است که اخذ کند - یعنی بدعت کند - طریق های ظلم را و محو کند طریق های عدالت را. به درستی که شتابان تر عذابها، عذاب ظلم نمودن و از طریقه حق بدر رفتن است. بدرستی که بدترین گناهان به حسب عاقبت گمراهی است.
یعنی طریقه حق را گذاشتن و به راههای باطل گمراهان شتافتن.
ان اسرع الشر عقاباً الظلم. ان اعظم المثوبات مثوبه الانصاف. ان من العدل ان تنصف فی الحکم و تجتنب الظلم. ان القبح فی الظلم بقدر الحسن فی العدل.
ان الزهد فی ولایه الظالم بقدر الرغبه فی ولایه العادل. ان من فضل الرجل ان ینصف من لم ینصفه و یحسن الی من اساء الیه. ان دعوه المظلوم مجابه عندالله سبحانه لانه یطلب حقه و الله عزوجل اعدل من ان یمنع ذا حق حقه.
به درستی که شتابان تر بدی از روی عذاب، ظلم است. به درستی که عظیم تر ثوابها، ثواب عدالتست. به درستی که از جمله عدل این است که انصاف دادی و عدالت ورزی در حکمی که میان دو کس می کنی؛ و دوری کنی از ظلم و ستم. به درستی که زشتی و قباحت در ظلم نمودن به قدر نیکوئی است در عدالت کردن. به درستی که دوری جستن و بی رغبتی مردمان در پادشاهی ظالم، به قدر رغبت و خواهش ایشان است در پادشاهی عادل. به درستی که از فضیلت و کمال مرد این است که انصاف دهد در حق کسی اکه انصاف ندهد در حق او، و نیکوئی کند با کسی که بدی کند با او. به درستی که دعای مظلوم مستجابست البته نزد الله تعالی به واسطه آنکه او طلب حق خود می کند و خدای عزوجل عادل تر است از آنکه منع کند صاحب حقی را از حق خود.
تیر دعای مظلومان رد نشود و البته به هدف اجابت آید و همیشه ملوک و فرمانفرمایان عظیم الشان در هر زمان از شکوه و شکایت مظلومان و پیر زالان گریزان و هراسان بوده اند چه عرب و چه عجم چه اهل هدایت و چه اهل ضلالت، و می دانسته اند که آنچه هنگام دعا سرانگشت نرم زن پر کند در گاه دعا، هزاران هزار نیزه و شمشیر نکند. شعر:
خرابی کند مرد شمشیر زن - نچندانکه درد دل پیر زن
حکایت؛ {نافعه مؤثره } معتصم عباسی پادشاهی بود به غایت غیور و قهار نقل کرده اند که او را هشت هزار غلام بود و ضبط ایشان بسیار مشکل می نمود. مردم بغداد از ایشان تعب و عنا و زحمت و جفا می کشیدند و بی حفاظی ها می دیدند. روزی پیر زنی سر راه بر معتصم گرفت و بی محابا و مبالات فریاد برداشت! معتصم عنان بکشید! پیر زن گفت: غلامان تو پرده ناموس ما دریدند کار به جان و کارد به استخوان رسیده، غلامان خویش برگیر و از شهر ما بیرون شو و اگرنه با تو مقاتله کنیم و بنای دولت تو از بیخ برکنیم! معتصم از گفتار پیر زن متعجب شد گفت: ای عجوزه با کدام لشکر و سپاه با من مقاتله کنی؟ پیر زن دست به آسمان برداشت و گفت با این سرانگشتان نرم که در دلهای شب تار، به خدای جبار خود بردارم و پیش رحمت او بر آرم و تو را به قهر و انتقام او بسپارم. معتصم چون این سخن شنید بر خود بلرزید. گفت: ای مادر سخن تو پذیرفتم مرا چندان مهلت ده که با غلامان خویش از شهر بیرون روم. گویند هم آن روز با غلامان و نزدیکان خویش بیرون رفت و زمین سامره را برای خود اختیار نمود و در آن موضع شهری بنا نهاد و بغایت عظیم که آثار آن ظاهر است؛ حکیم سنائی:
ای بسا تاج و تخت مرحومان - لخت لخت از دعای مظلومان
ای بسا نیزهای گنجوران - شاخ شاخ از دعای رنجوران
ای بسا تیرهای جباران - تا تار از دعای غمخوران
ای بسا بادگیر و طارم(87) و تیم(88) - زیر بالا ز اشک چشم یتیم
ای بسا رایت عدوشکنان - سرنگون از دعای پیر زنان
از سلطان محمود غزنوی در کتب سیر مسطور است که می گفته که من از نیز شیرمردان آن قدر نمی ترسم که از دوک پیر زنان شعر:
آنچه یک پیرزن کند به سحر - نکند صد هزار تیر و تبر
آورده اند که احمد بن طولون(89) در اول پادشاهی خود ظالم بود و مردم از ظلم او به جان رسیدند به سیده نفیسه که گویند مزار او در مصر مقصد زوار اقطار است(90) استغاثه و شکایت بردند؛ سیده گفت: او چه وقت سوار شود؟ گفتند؛ فردا. پس رقعه نوشت و بر رهگذر او به ایستاد؛ او سیده را بشناخت و پیاده گشت و رقعه از و بگرفت و بخواند. در رقعه نوشته بود آنچه حاصل مضمونش این است که خدای عزیز شما را بر عباد خود مالک و پادشاهی داد؛ شما به پاداش آن، عباد رحمن را اسیر و عبید خویش ساختید و قدرت و مکنت بخشید؛ پس بر بندگان او قهر و ظلم نمودید، و نعمت فراوان و دستگاه بی پایان عطا کرد؛ پس راه جور و سختی و بیراهی با ودایع الهی سپردید، و رزق خویش بر شما فرو بارید خزاین رحمت بر شما بگشاد و شما ارزاق عباد بریدید و در خیرات به بستید، و با این حال به تحقیق می دانید که تیر دعای مظلومان در سحرگاه بر هدف اجابت و نشانه استجابت آید و خطا نگردد و علی الخصوص از ارباب دلهای گرم و نفسهای گرسنه و بدن های برهنه بکنید آنچه می توانید و آنچه می خواهید که ما صبر کننده ایم، و جور کنید چندانکه خواهید که ما به خدای خود پناه گیرنده ایم و ظلم کنید که ما به سوی حاکم روز جزا شکایت برنده ایم و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون(91) یعنی زود باشد که بدانند آنان که ظلم کردند که به کدام بازگشت، خواهند بازگشت نمود.
والسلام. ابن طولون چون این نامه بخواند عظیم به ترسید و از ظلم و ستم دست کشید و به عدالت و دادخواهی گروید.
ان السلطان لامین الله فی الخلق و مقیم العدل فی البلاد و العباد و وزعته فی الارض. السلطان وزعه الله فی ارضه.
بدرستی که پادشاه هر آینه امین خداست در خلق و برپا دارنده عدل است در بلاد و عباد و حاکمانی که از جانب او منصوبند در زمین. سلطان و صاحب فرمان، بازدارندگان خدایند در زمین او.
که با رعیت از ضرر تغلب و تسلط یکدیگر محفوظ می مانند و از قتل و غارت یکدیگر ممنوع می گردند وزعه جمع وازع است به معنی والیان مانعان از محارم الله کذا فی القاموس(92) بر هر صاحب بصیرتی واضحست که اگر وجود پادشاهان با اقتدار نباشد - نعوذبالله منه - مردمان به حکم الدنیا جیفه و طالبها کلاب یکدیگر را می خورند چه جای مال بردن و زن و فرزند کشیدن، علی الخصوص در زمانی که حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت فرموده و امام زمان (صلوات الله علیه) به سبب مصالح و موانع، ظهور ننمود باشد و گفته اند که آنچه الله تبارک و تعالی به محض لطف و شفقت خود مصالح نظام عباد و بلاد به سبب وجود پادشاهان صاحب عدل و داد دفع می نماید از شرور اشرار بیشتر است از آنچه به قرآن دفع می کند از اضرار، ولیکن این صفت پادشاهان عادل و سلاطین منصف است و بعضی ملوک جائر که دست ظلمه از مظلومین کوتاه نگردانند و داد ضعیف از قوی نگیرند و اجرای احکام سیدالمرسلین ننمایند بلکه خود به ظلم و تعدی و خلاف شرع گرایند و دیگران نیز بنا بر مضمون الناس علی دین ملوکهم متابعت ایشان نموده به خلاف اوامر الهی عمل نمایند که بر ایشان وزعه الله صادق نیاید بکله اگر اعوان الشیطان گوئی شاید و زمان اقتدار البته نیاید و به زودی برآید.
ان افضل قره عین الولاه استقامه العدل فی البلاد و ظهور موده الرعیه و انه لا یظهر مودتهم الا بسلامه صدورهم.
به درستی که نیکوترین چیزی که موجب خوشحالی و سرور والیان و حاکمان می گردد اقامت عدالت است در بلاد؛ و ظاهر شدن دوستی رعیت. و به درستی که ظاهر نمی گردد آثار دوستی از ایشان مگر به سلامت سینه های ایشان.
یعنی به خالی بودن دلهای ایشان از کینه و بغض والی و حاکم پس باید والی به نحوی رعایت مصالح عامه خلایق نماید که با او، سینه اخیار، بی اختیار صاف و بی غبار باشد و این معنی بدون آگاهی والی در تعیین عمال خجسته اعمال و نزدیکان صادق الاقوال صورت نپذیرد.
منقول است که نوشیروان عادل می گفته که من به سه کس محتاجم؛ اول: عاملی که خراج رعیت به من رساند چنانچه بر ایشان ستمی ننماید. دویم: شحنه که داد مظلوم از ظالم بستاند و حکم از روی طمع نکند. آنگاه آهی سرد از دل پردرد کشیده گفت: دریغ از سیوم: گفتند آن کیست؟ گفت: آنکه حاجت مردمان بر من عرض کند چنانچه باید، بی طمع و توقع و چنین کسی پیدا نیست!
ان العدل میزان الله الذی و ضعه للخلق و نصبه لاقامه الحق فلا تخالفه فی میزانه و لا تعارضه فی سلطانه.
به درستی که عدل میزان الله تعالی است آن چنان میزانی که وضع کرده است آن را برای خلق، و نصب کرده است آنرا برای برپا داشتن حق. پس مخالفت مکن با خدا در میزانی که او قرار داده و معارضه مکن با او در پادشاهی او.
این کلام بلاغت نظام ولی ملک علام علیه صلوات الله ما کر اللیالی و الایام در تهدید و وعید اهل ظلم به غایت الغایت تمام، برازنده گوش هوش زمره انامست که از تهدید جانگداز هوش پردازان برخود بلرزند و از جور و ستم بگریزند. و به طریقه حق عدالت گستری بگروند و به راهی که نپسندیده حضرت حق و مالک الملک مطلق است نروند و از میزانی که الله تعالی برای مصلحت عباد خود وضع و نصب فرموده مخالفت نجویند و طریق معارضه پادشاه پادشاهان را، در پادشاهی او به قدم گمراهی نپویند و نمی شاید که این تهدید عظیم را ارباب بصیرت و ذکاء: سهل شمارند بلکه باید بر عمل به مقتضای آن همت گمارند زیرا که به یقین دانسته اند که تاب صدمه اضعف مخلوقات او ندارند و به رأی العین دیده اند که نمرود صفتان ظلم نهاد، با آن همه شوکت و عظمت و عناد در مصاف یک پشه ضعیف جثه او طاقت نمی آرند؛ پسمناسب جمیع افراد بشر آنست که دماغ پرباد نخوت و غرور خود را در این معارضه رنجه نسازند و پیکر حقیرتر از مور خود را در زیر لگد کوب قهر جبار حقیقی نیندازند که این نه میدانی است که جلوه گاه ملوک زمان بلکه عامه مخلوقان از جمله انس و جان تواند بود یا احدی از بنی نوع انسان سست بنیان، جان ناتوان به سلامت از آن معرکه تواند ربود و یعلم الله که اگر در این باب نمی بود مگر این حدیث شریف کافی بود برای زجر و منع از ظلم و عمل به مقتضای عدل در حکم و غیر حکم: انک ان انصفت من نفسک ازلفک الله: به درستی که اگر تو انصاف دهی از نفس خود، مقرب می سازد الله تعالی تو را نزد خود.
آفه العدل الظالم القادر. آفه العمران جور السلطان. آفه الاعمال عجز العمال. آفه الاقتدار البغی و العتو. اذا ولیت فاعدل اذا تغیرت نیه السلطان فسد الزمان.
آفت عدالت ظالمی است که صاحب قدرت باشد بر ظلم. آفت آبادی ظلم پادشاه است.
آفت کارها عجز کارگذاران است. آفت اقتدار، ظلم و تکبر و تجاوز از حد است. هرگاه متولی و مباشر امور سلطنت شدی، پس عدالت کن.
اشاره است به اینکه احوال زمان تابع اخلاق سلطانست از ظلم و عدل و نیکوکاری و بدکاری و سایر عادات و اطوار بلکه خوشی و سختی و فراخی و تنگی مردمان و زیادتی ریع(93) و نقصان مزروعات و محصولات تابع نیت و همت سلطان و سیرت اوست. و ابن میثم رضوان الله علیه در شرح خود روایت کرده از نوشیروان عادل که او جمع کرد عمال ولایات خود را و عقد مروارید گرانمایه در دست می گردانید گفت: هر کس که بگوید چه چیز بیشتر ضرر می رساند حاصل و مزروعات را و ناقص می گرداند ریع و ارتفاعات را، این مروارید را در دهن او گذارم. هر کس سخنی گفت؛ یکی گفت: نیامدن باران؛ و یکی گفت: آمدن ملخ و یکی برودت و اختلاف هوا و برین قیاس.
کسری با وزیر خود گفت: تو بگو که من گمان می برم که عقل تو با عقل جمیع رعیت برابری می کند و افزون می آید. او گفت: تغییر نیت سلطان در رعیت و فساد رأی او در عدل و مرحمت. گفت: لله در ابیک، برای این عقل تو را، ملوک شایسته این مقام داشته اند و سزاوار این منزلت دانسته اند؛ آن در یتیم را در دهن او گذاشت.
و نیز بر طبق این حدیث وحی ترجمان، حکایتی در ابواب الجنان(94) از ابن عباس منقولست که یکی از ملوک، از دارالملک خود به وضعی مخفف بیرون رفته در اطراف مملکت خود می گشت و بر هر مرز و بومی از آن کشور سیرکنان می گذشت تا روزی به منزل مردی نزول نموده میهمان او گشت. آن مرد را گاوی بود جهت ضیافت میهمان، آن گاو را دوشید؛ آنقدر شیری که از سی گاو دوشند، از آن یک گاو حاصل شد.
پادشاه بعد از دانستن این معنی از آن متعجب گشته قصد گرفتن آن گاو، برگرد خاطرش گردید تا روز دیگر چون آن گاو را باز دوشیدند نصف آن شیر بهم رسید. پادشاه گفت که شیر این گاو چرا امروز نقصان پذیرفته مگر دیروز در غیر چراگاه معهود خود چریده و کمی آب و علف باعث نقصان شیر آن گردیده؟ صاحبش گفت: نه ولیکن گمان آن دارم که پادشاه ما قصد گرفتن این گاو کرده باشد، چه، هرگاه پادشاه ظلمی یا قصد ظلمی می نماید، برکت از اموال رعیت می رود. پس پادشاه فسخ آن عزم ناشایست نمود و زنگ ظلمت آن ظلم را مَصقل خیراندیشی از آیینه ضمیر زدود. چون روز دیگر آن گاو را دوشیدند از قرار روز اول شیر داد؛ پس پادشاه بر صدق آن قول متیقن و از وقوع آن امر متنبه گشته از ارتکاب هرگونه جور {و} ظلمی به درگاه الهی تایب گردید و زهر جانگزای آن صفت ذمیمه را به شیر آن گاو، از عروق طبیعت برآورده خود را از هلاکت دنیوی و اخروی رهانید.
و از این قبیل است حکایتی نیز از بهرام گور در بعضی از کتب سیر مسطور است و مجمل آن این است که بهرام ورزی در حِدت هوا و شدت گرما، به در باغی رسیده از باغبان آب انار طلبید؛ باغبان رفته فی الفور قدحی آب انار آورد بهرام نوشیده پرسید که حاصل این باغ، سال چند می شود؟ گفت به سیصد دینار می رسد! پرسید که خراج دیوان چند می دهی؟ گفت: پادشاه ما از باغ خراج نمی گیرد؛ و باغبان نمی دانست که او پادشاه است. بهرام با خود اندیشه کرد که در مملکت ما باغ بسیار است و از خراج آن مبلغی خطیر به خزانه عاید می تواند شد و به رعیت نیز زیانی چندان نمی رسد؛ بعد از این بفرمایم که از باغات نیز خراج بستانند. بعد از تصمیم این عزم، دیگر باره باغبان را به آوردن قدحی دیگر از آب انار فرمان داد؛ باغبان رفته این مرتبه آب انار را دیر و کم آورد؛ بهرام پرسید که سبب چه بود که بار اول زود آوردی و این مرتبه انتظار بسیار دادی و آبا انار نیز کمتر آوردی؟ گفت: ای جوان مرا تقصیری نیست؛ ظاهراً پادشاه قصد ستمی کرده و از شامت آن، برکت از میوه رفته است که آنچه دفعه اول آوردم از یک انار فشرده بودم و این مرتبه ده انار فشرده و آن قدر آب حاصل نشد! بهرام از آن سخن متأثر گشته آن نیت را از خاطر بیرون کرد و قدحی دیگر آب انار طلبید. باغبان رفته به دستور نخستین در دم قدح را لبریز آورد با روی خندان گفت: که گویا پادشاه آن قصد ظلم را باز از خاطر بیرون کرده دیگر باره اثر برکت ظاهر شد و از یک انار این قدر آب حاصل گردید!
اذا استشاط السلطان تسلط الشیطان.
هرگاه افروخته شود غضب پادشاه، مسلط می شود بر او شیطان.
بدانکه کمال عقل آدمی در آنست که غضب او را از جا نبرد و وقت غضب خودداری تواند نمود تا در معصیت نیفتد، علی الخصوص سلاطین و ارباب دول که حکم ایشان بر نفوس و ابدان روان و نافذالفرمان زمان باشند، چه اگر غضوب باشند عالمی در محنت و بلا و جفا و عناء گرفتار گردند و از کتب سیر و تواریخ معلوم می شود که طریق ملوک عدالت آیین در هر زمان آن بوده که هر حکم که در وقت غضب از ایشان صادر می شده اجرای آن به فرمان ایشان چندان موقوف بوده که آن غضب ساکن شود و بار دیگر بر ایشان عرض نمایند تا به نظر صواب و تأمل عقل، در آن تفکر و تدبر نمایند.
اگر انفاذ آن را صواب دانند اجرا والا نسخ نمایند؛ و به آنچه صلاح دین و دولت در آن باد عمل نمایند. الحاصل که این صفت به غایت مذموم و ناپسندیده است از همه کس علی الخصوص پادشاهان نافذالحکم که ایشان را در این فعل قبیح هیچ گونه عذری نمی تواند بود؛ به سبب آنکه ایشان بدون آنکه استعمال آلت غضبی نمایند جمیع اوامر ایشان نافذ است و احکام ایشان مطاع؛ محتاج نیستند که گرم شوند و غضب و تندی و سفاهت ظاهر بسازند. گفته اند طش(95) و تندی بر مثال تیر باشد که چون از شصت کماندار جهد، برگردانیدن محال باشد و حلم و سنجیدگی مانند شمشیر که در دست شجاع باشد هر وقت که خواهد به کار برد و قبضه اختیار در کف اقتدار او باشد و لنعم ماقیل شعر:
شکیب آورد بندگان را کلید - شکیبنده را کس پشیمان ندید
و در اخبار وارد شده که از حضرت عیسی - علی نبینا و (علیه السلام) - پرسیدند که سخت ترین همه چیزها چیست؟ فرمود: خشم خدای تعالی! گفتند به چه چیز از خشم او امان توان یافت؟ گفت: به فرو خوردن خشم خویش. و تمام این مطلب درباب حلم و غضب و منافع و مضار آن می آید: انشاءالله تعالی.
اذا ملک الاراذل هلک الافاضل. اذا کان البقاء لا یوجد فالنعیم زائل. اذا استولی اللئام اضطهد الکرام. اذا فسد الزمان ساد اللئام. اذا رایت مظلوماً فاعنه علی الظالم.
هرگاه پادشاه شوند ادانی و ناکسان، هلاک می شوند فضلای آن زمان - هرگاه بوده باشد اینکه باقی بودن در دنیا یافت نمی شود، پس نعمت دنیا زایل و برطرف شدنی است البته. هرگاه مستولی شوند ناکسان و لئیمان در زمانه، مقهور و مظلوم می شوند مردمان عزیز و گرامی. هرگاه فاسد شود مزاج زمانه، بزرگ و سرکرده می شوند لئیمان و ناکسان. هرگاه به بینی مظلومی را، پس اعانت کن او را بر ظالم.
یعنی به مقدار قدرت و توانایی خود رفع ظلم از او بکن و ترک یاری و مددکاری مظلوم مکن تا به این مداهنه از دین برنگردی. حکما گفته اند: بزرگترین لذتهای اصحاب همم عالیه و نفوس متعالیه آنست که به فریاد مظلومان رسند یا کرم و احسانی به موقع یا حکمی به حق یا قضاء حاجتی از حاجات بندگان خدا نمایند و این علامت نجات است و هر که از این معانی لذت و سرور نیابد معنی انسانیت و نشان شرافت نفس در او نخواهد بود و اشاره به وجوب آن و بعض ثمرات آن شد در این باب.
اذا رغبت فی الکلام فاجتنب المحارم.
هرگاه رغبت کردی در سخن گفتن، پس اجتناب کن حرام های آن را.
یعنی آنچه در شرع نهی از آن واقع شده مثل کذب و افترا و فحش و استهزا و غیر آنها.
العدل یریح العامل به من تقلد المظالم. اذا نفذ حکمک فی نفسک تداعت انفس الناس الی عدلک. اذا حدتک القدره علی ظلم الناس فاذکر قدره الله سبحانه علی عقوبتک و ذهاب ما اتیت الیهم عنهم و بقاؤه علیک.
عدالت نمودن به راحت می اندازد عمل کننده به آن را از گردن گرفتن مظلمها. هرگاه نافذ شد و اثر کرد حکم تو در نفس تو - یعنی منع کردی نفس خود را از ارتکاب ظلم و قبایح و ممنوع شد به منع تو و مؤدب شد به ادب تو - اجتماع و اتفاق می کند نفس های مردمان به عدالت تو - یعنی به عادل دانستن تو -. چون قدرت بر ظلم و ستم، تو را بر آن دارد که بر مردمان ستم نمایی، پس یاد کن قدرت الله تعالی را بر عقوبت تو و انتقام کشیدن از تو و نیز یاد کن و اندیشه نمای که آنچه تو با ایشان کنی، از ایشان خواهند رفت و بر ایشان خواهد گذشت و وبال و عقوبت آن تا قیامت بر تو خواهد آمد.
چه خوش گفته سعدی:
حکایت کنند از یکی نیک مرد - که اکرام حجاج یوسف نکرد
به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز - که نطعش بینداز و خونش بریز
بخندید و بگریست مرد خدای - عجب داشت سنگین دل تیره رای
چو دیدش که خندید و دیگر گریست - بپرسید کین گریه و خنده چیست
بگفتا همی گریم از روزگار - که طفلان بیچاره دارم چهار
همی خندم از لطف یزدان پاک - که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک
شفاعتگری گفت ای شهریار - چه خواهی ازین پیر ازو دست دار
که جمعی بر او تکیه دارند و پشت - نه خلقی توانی به یکبار کشت
بزرگی و عفو و کرم پیشه کن - ز خوردان اطفالش اندیشه کن
شنیدم که نشنید و خونش بریخت - ز فرمان داور، که تاند گریخت؟
بزرگی در آن فکرت آنشب بخفت - بخواب اندرش دید درویش و گفت
دمی پیش بر من سیاست نراند - عقوبت بر او تا قیامت بماند
اذا بنی الملک علی قواعد العدل و دعم بدعائم العقل نصرالله موالیه و خذل معادیه.
هرگاه بناگذارد پادشاه افعال خود را بر قاعده های عدالت و استوار کند آنها را به ستونهای عقل، نصرت می دهد الله تعالی دوستان او را، ترک یاری و نصرت دشمنان او می کند.
به این معنی که ایشان را بخود وامی گذارد و هرکه را او به خود واگذارد البته هلاک می شود.
اذا زاد عجبک بما انت فیه من سلطانک فحدثت لک ابهه او مخیله فانظر الی عظم ملک اله فوقک و قدرته مما لا تقدر علیه من نفسک فان ذلک یلین من جماحک و یکف من غربک و یفی الیک بما غرب عنک من عقلک.
هرگاه زیاد شود عجب و خودپسندی تو به آنچه در تحت تصرف تو هست از پادشاهی و سلطنت تو، پس بهم رسد برای تو نخوت و تکبر و عظمت یا گمان آنها؛ پس نظر کن به سوی بزرگی و عظمت پادشاهی الله تعالی که بالای تست و قدرت او را از جمله آنچه قادر نیستی بر آن از نفس خودت - به این معنی که از نفس خودت نتوانی اذیت سهلی دفع نمود - پس به درستی که این نرم می کند بعضی از سرکشی و نافرمانی ترا و باز می دارد تو را از تندی و دوری تو را از راه حق و باز می گرداند به سوی تو آنچه را که رفته است از تو از جمله عقل تو.
این کلام اعجاز نظام آن برگزیده حضرت خالق و طبیب قلوب خلایق، اشاره به معالجه مرض مهلک عجب و خودپسندیست که از جمله ملکه عمده امراض باطنی است و سبب آن نظر نمودن در استیلا و استعلایست که شخص را حاصل می شود در حین ذهول و غفول از عظمت و استعلای حق تعالی به وسوسه شیطان بر نفس او؛ پس علاج و دوا و شربت نافع ازین مرض مهلک خفت فرا(96) آن است که نظر و تأمل کنی و تفکر و تدبر نمایی در عظمت و پادشاهی و توانایی الله تبارک و تعالی و استیلای به او بر تو و قدرت او بر سلب جاه و عظمت بلکه نعمت حیات و صحت توجه این معنی نرم می کند سرکشی تو سن نفس اماره و نافرمانی و تندی او را برمی گرداند به او عقل رفته او را. بدانکه عجب و خودپسندی محکمترین دامهای شیطان و او پیوسته در کمین و منتظر آنست تا باطل گرداند در آن حال آنچه حاصل شده باشد از نیکویی اعمال، تا ایمان انسان بستاند و به روز خود نشاند و یک باب در این کتاب در مذمت این فعل ناصواب و تحذیر و تخویف از آن مذکور است و این مرضی است که عباد و صلحا و افاضل و علما و ملوک و امرا کمتر از آن خلاص یابند و مگر به فضل الهی و قوت ایمان شفا یابند. بسا عابد پاک نهاد که سالها به طریقه حق و سداد کمر عبادت و اجتهاد بر میان جان بسته و از علایق دنیای دون گسسته و دست از لوث آن شسته، شیطان لعین که پیوسته در کمین او نشسته به خاطر او رسانیده که حق عبادتی که من در مدت عمر خود نموده ام و طریق حق پرستی و گریه و زاری که به حَفَظه اعمال خود سپرده ام، خارج از طوق انسان، بلکه دایره امکانست؛ به همین قدر عجب، سعی خود باخته و به این تلبیس ابلیس کار خود ساخته.
چنانچه مشهور است که زاهدی هفتاد سال به عبادت معبود به حق مشغول بود، وقتی به وسوسه شیطان لعین به عبادت خود اعجاب و افتخار نمود و بر سبیل اتفاق به بادیه افتاده از تشنگی مشرف بر هلاک شده برای ارشاد و هدایت او ملکی به فرمان رب الارباب با قدحی پر آب بر او ظاهر شد؛ زاهد، زاری کرد و هفتاد ساله عبادت به دم آب فروخت. پس ملک به او گفت: عبادتی که قیمت دم آبی باشد قابل نیست که به آن نازی و از روی خودپسندی این همه باد غرور در کاخ دماغ اندازی. و همچنانکه اعجاب و خودپسندی باعث نقص ثواب و احتیاط عبادات می شود، همچنین موجب زوال نعمت دنیا نیز می گردد. برای عبرت و اتعاظ خودپسندان بلکه ملوک و پادشاهان قصه الب ارسلان کافیست که با چنان عدت و شوکت بیکران و عساکر و انصار بی پایان به دست خسیس ترین لئیمان یوسف کوتوال قلعه غازیان گرفتار گشته به قتل رسید و بعد از ضربت خود متنبه شده در آن حال می گفت که هیچ وقت مرا این عجب و غرور روی نداده بود که امروز، زیرا که در فراز پشته دیدم که چندانکه چشم کار می کند اثر سیاهی سپاه منست و چون به کثرت لشکر اعجاب نمود لاجرم به دست کوتوالی کشته شدم.
بالعدل تصلح الرعیه. بالفکر تصلح الرویه.
به سبب عدالت نمودن اصلاح کرده می شود رعیت. به سبب فکر نمودن اصلاح کرده می شود و نظر و تأمل و تدبر در امور.
اشاره است به اینکه در احکام بلکه مطلق کلام، تفکر و تدبر و تأمل لازمست چه اگر شخص قبل از تأمل حکمی کند یا سخنی گوید غالب این است که از صلاح و صواب دور و به فساد و خطا نزدیک می باشد و بعد از تأمل از این غائل عاریست؛ چنانچه گفته اند: نگو که اگر دیر گویی چه غم.
بالظلم تزول النعم. بالبغی تجلب النقم.
به سبب ظلم نمودن زایل می شود نعمت های الهی. به سبب {بغی } کشیده و آورده می شود به سوی ظالم خشمها و عذاب های غیر متناهی الهی.
این نیز از جمله تهدید است زهره گداز و تشدیدات هوش پرداز است مر طواغیت قرون و اعصار و سلاطین جور پیشه ستم شعار را که به صفت خبیثه ظلم، نعمت دولت و ثروت از دست می رود بلکه به شومی آن احوال ممکنست زبون و تخت و دولت نیز سرنگون می گردد و از کلام بعض اکابر است که الملک یبقی بالعدل مع الکفر ولا یبقی بالجور مع الایمان یعنی پادشاهی چون قرین عدالت باشد با وجود کفر می باید؛ و اگر قرین جور باشد با وجود ایمان بقایی نمی دارد.
ان ظنت الرعیه بک حیفا فاصحر لهم بعذرک و اعدل عنک ظنونهم باصحارک فان فی ذلک اعذارا تبلغ فیه حاجتک من تقویمهم علی الحق.
اگر گمان برند رعیت به تو ستمی و انحرافی از عدالت، پس اظهار کن بر ایشان عذر خود را.
و بگردان از خود گمان های ایشان را به اظهار تو عذر آن. پس به درستی که می رسی در آن به مطلب خود از تقویم ایشان بر حق.
غرض اینکه چون رعیت، والی و حاکم را متهم به جوری دانند، باید والی عذر خود بر ایشان ظاهر گرداند و آن گمان غلط را از ایشان رفع کند نه اینکه از عالم غرور در امثال این مقام اعذار و اعلام به حقیقت حال را از خود، نقص و عار داند و از اظهار آن استنکاف نماید و به روی خود نیاورد و راه حرف در آن باب ندهد؛ پس او را عامه خلایق جفاکار و راغب پر حیف و میل داند و دل از دوستی او بگردانند و بغض او در دل گیرند و فرمان او از روی رغبت نبرند چرا که مجبول است طباع مردم عالم به محبت عادل و بغض ظالم بودن اختیار؛ و چون واضح گردد نزد رعیت صواب والی و نیکو گردد به او گمانهای ایشان، آسان باشد بر والی تقویم ایشان یعنی راست کردن ایشان و امور ایشان بر جاده حق و طریق مستقیم عدالت.
بالسیره العادله یقهر المناوی.
به سیرت نیکو و روش خوب و طریق صواب مقهور می شود دشمن و بدخواه.
به اعتبار آنکه سیرت پسندیده و عادات حمیده، موجب میل دلهای خلق و یاری نمودن و نصرت دادن ایشان، و این معنی موجب غلبه نمودن بر دشمنانست. و ممکن است که مراد این باشد که ارباب همم عالیه باید به سیرت پسندیده بر دشمن غلبه نمایند؛ چنانچه گفته اند: اگر خواهی بر دشمن غالب گردی و از او انتقام کشی در علم و کمال و مجد و افضال خود بیفزا و به مکارم اخلاق و شرایف اوصاف نصفت و عدالت متصف باش تا دشمن از آن غصه به درد بی درمان و رنج بی پایان گرفتار گردد. و ممکن است مراد این باشد که شخص باید در طریق غالب شدن و قهر نمودن بر دشمن و انتقام کشیدن از او، طریق صواب و روش عدل منظور دارد و به هیچ وجه از طریقه عدالت تجاوز ننماید والله اعلم بمقاصد اولیائه.
باکتساب الفضائل یکبت المعادی. بئس السیاسه الجور. بئس الدخر فعل الشر. بئس الظلم المستسلم. بئس الزاد الی المعاد العدوان علی العباد. تاج الملک عدله.
به کسب نمودن فضیلت ها - مثل علم و عدل و جور و غیر اینها از صفات حمیده - خوار و ذلیل و شکسته و غمناک و به خاک افتاده می شود دشمن. به تأدیب و تربیت و رعیت پروری است ظلم نمودن. بد ذخیره ای است برای دنیا و آخرت ارتکاب فعل بد نمودن. بد ظلمی است که ظلم کردن بر کسی که همواره مطیع و منقاد باشد. بد توشه ای است برای روز جزا ظلم و ستم نمودن بر بندگان خدا. تاج پاشاهان که به آن سرافراز و از عالمیان ممتاز است عدالت اوست.
ممکن است که مراد از تاج در این مقام، عظمت و بزرگی پادشاه باشد نه آن لباس خاص؛ والله تعالی یعلم.
زین الملک العدل.
زینت پادشاه یا پادشاهی، عدالت است.
حاصل این دو فقره شریفه هدایت، طریقه آگاهانیدن طبقه علیه ملوک و سلاطین معدلت گزین است که بدانند که، وجود اتصاف به عدالت محتاج به تزیین خود به البسه فاخره دیگر نیستند، چه هیچ زینتی بر اندام پادشاهی و فرمانفرمایی پربهاتر و هیچ لباسی زیباتر از عدالت نیست. چه جامه در بر خواهند کرد که فاخرتر از جامه نیکنامی، و کدام تاج پربها بر فرق عزت و علا خواهند گذاشت که به زیبائی لمعان نور معدلت و دادگستری خواهی باشد.
و لنعم ما قال الواعظ طاب ثراه:
زینت شاهان نه اسب و زین و تخت و افسر است - زینت شاهان نباشد جز رعیت پروری
جعل الله سبحانه العدل قوام الانام و تنزیهاً من المظالم و الاثام و تسنیه للاسلام.
گردانیده است الله تعالی عدالت را سبب قوام امور زندگانی و معاش خلایق و باعث متنزه ماندن از تقصیر در حقوق عباد و نافرمانی رب عباد و وسیله اعلاء کلمه اسلام.
حاصل این کلام اعجاز نظام آنکه: عدالت ملوک و حکام بر پای می دارد امور معاش خلایق را یعنی سبب انتظام امور ایشان و رفاهیت سلطنت و خوشدلی و پاکیزگی ایشان از حقوق یکدیگر می شود و باعث رغبت کفار و مخالفین می گردد در دین اسلام، و به سهولت فتح و نصرت میسر می شود به عنایت بی غایت ملک علام.
جمال السیاسه العدل فی الامره و العفو مع القدره. حسن العدل نظام البریه.
حسن السیاسه قوام الرعیه. حسن السیاسه تستدیم الریاسه. حسن التدبیر و تجنب التبذیر من حسن السیاسه. حق علی الملک ان یسوس نفسه قبل جنده.
خوبی تربیت نمودن سپاهی و رعیت و محافظت نمودن مملکت، عدالت کردن است در پادشاهی و حکومت؛ و عفو از تقصیر نمودن است با وجود قدرت و توانائی بر انتقام و عقوبت.
نیکوئی عدالت سبب نظم و نسق جمعیت خلایق است. نیکوکردن نگاهداری مملکت و تربیت رعیت، سبب نظام امور رعیت است. نگاهداری و تربیت رعیت بر وجه نیکو کردن و شرایط و لوازم آن را کما ینبغی رعایت نمودن، باعث دام سرکردگی و ریاست و بقای آنست. نیکوئی تدبیر و اجتناب نمودن از اسراف و تبذیر است از جمله خوبیهای تدبیر مملکت داری و معایش گذاری است. واجب است بر پادشاه اینکه تادیب کند نفس خود را پیش از تادیب نمودن سپاهی و رعیت خود.
حاصل اینکه بر زمره ملوک و سلاطین معدلت و دثار، و فرمانروایان قری و امصار، واجب و متحتم است که به هر نحو و طریقه و دستوری که خواهند که عموم لشکر ایشان بر آن مستقیم و مؤدب باشند از نیکویی نیت و سیرت و دستور ستوده عدالت و آگاهی از حال رعیت و رفع ظلم و فساد و ترک بدع و عناد و غور نمودن مطالب ضعفای عباد و عفو نمودن از جرایم ایشان و بسط بساط بذل و احسان بالجمله نیکویی نمودن با جمیع مردمان و دوری از غفلت و لهو و لعب و امثال آن، اولاً خود را بر آن طریقه بدارند تا دیگران به حکم الناس علی دین ملوکهم به آن طریقه گرایند و به این تدبیر لطیف به راه آیند و ترک جمیع افعال ذمیمه نمایند این است طریقه و راه واضح حقی که ولی خدا نموده و کافه ملوک را به آن امر فرموده رحم الله امراًء سمع حکماً فوعی و دعی الی رشاد فدنی و السلام علی من اتبع الهدی.
خیر السیاسات العدل. خیر المواهب العقل. خیرالملوک من امات الجور و احیا العدل. خذ علی عدوک بالفضل فانه احلی الظفرین.
بهترین اقسام تأدیب ها و تربیت ها، تأدیب و تربیت نمودن به قانون عدل است. بهترین بخششهای الهی عقل است. بهترین پادشاهان کسی است که بمیراند جور را - یعنی محو نماید آن را - و زنده بدارد مراسم عدل را. فراگیر در معامله با دشمن خود به افضال نمودن و احسان کردن به او؛ پس به درستی که شیرین تر و گواراترین دو ظفر یافتن است بر دشمن.
که یکی عبارت از ظفر یافتن به قهر و غلبه و جفا کاری باشد و دیگری ظفر به لطف و مرحمت و نیکوکاری، چه نیکویی نمودن با دشمن با وجود قدرت سبب انفعال و ندامت او می گردد. به کدام آتش او را خواهی سوخت که گرمتر از عرق انفعال او باشد و البته این قسم ظفر در مذاق کرام و ابرار جرعه ایست به غایت خوشگوار و سازگار؛ به خلاف لئیمان و اشرار که در نزد ایشان تشفی جز به سبب قتل و جفا و انتقام حاصل نمی شود.
خذ بالعدل و اعط بالفضل تجر المنقبتین، حور السلطان اشد علی الرعیه من جور السلطان.
فراگیر صفت عدل را و عطا کن به فضل - یعنی به مالی که زیاده از قدر حاجت تو باشد - تا جمع کنی دو منقبت را - یعنی دو صفت را که هر دو سبب افتخار است. ضعف بی استقلالی شاه، سخت تر است بر رعیت از ظلم کردن او بر ایشان - و صدق این مقال معلوم است بر جمیع افراد انسان.
زیرا که ستم و ظلم پادشاه هر قدر باشد از یک کس است و چندان نخواهد بود و{لی } بی استقلالی و ضعف پادشاه باعث این می گردد که هر کس را که قدرتی باشد بر ضعفا ظلم کند و مال و عرض و ناموس مردمان را به باد فنا دهد. نعوذبالله العلیم.
دوام الظلم یسلب النعم و یجلب النقم داووا الجور بالعدل و اووا الفقر بالصدقه و البذل.
دوام ظلم سلب می کند نعمت ها را و کسب می کند عقوبت ها را. دوا کنید مرض خود را به عدالت نمودن؛ و دوا کنید بیماری و مرض تنگدستی را به تصدق دادن و بخشش نمودن.
در این فقره شریفه آن حضرت (صلوات الله علیه) امر فرموده به دوا نمودن مرض مهلک ظلم به عدل؛ و ظاهر است که هر طبیبی که تشخیص مرض ننماید از معالجه آن عاجر آید. پس باید دانست که ظلم زمره ملوک بر چند نوع می باشد:
نوع اول؛ آنکه پادشاهان خود مباشر ظلم گردند یا صریحاً یا ضمناً، و کنایه امر به آن نمایند؛ پس ایشان را در این نوع ظلم روز دیوان اکبر نزد عادل دادگر هیچ گونه عذری و حجتی نخواهد بود البته. نوع دوم؛ ظلم خواص و اعوان و امرا و لشگریان و ملازمان رکاب ایشان و هر کسی که با مذکورین اختصاصی داشته باشد و به استظهار ایشان در اطراف مملکت و بیچارگان انواع ظلم و ستم نماید و مظلومین از بیم ایشان به دادخواهی نیایند.
نوع سیم؛ حکام و عمالی که در اطراف بلاد بعیده و قریبه تعیین می نمایند و ایشان بر بیچارگان جور و ستم نموده و کلاء ایشان در درگاه سلطانی به انحاء حیل هموار کاری نمایند و متظلمین را تاب مقاومت ایشان نباشد. نوع چهارم؛ ظلمی که از اقویاء اشرار از قبیل قطاع الطریق و امثال ایشان نسبت به اخیار و بیچارگان می رسد و ملک و مال مردمان را به قهر و غلبه می گیرند و مرتکب قتل و غارت می گردند و پرده عرض و ناموس خلایق را می درند و در شبها خانه ها می برند و غیر ذلک که این مختصر گنجایش تفصیل جمیع آنها ندارد و فی الحقیقه جمیع مذکورات نیز به پادشاه راجع می گردد چه اگر پادشاه حکیم باشد مرض ظلم را به سهولت به شربت عدالت دوا می نماید و به حکم الناس علی دین ملوکهم امرا و سلاطین و حکام و مستحفظین ثغور مسلمین تبعیت اخلاق او می نمایند و معذلک واجب است که در تعیین حکام و عمال، نهایت اهتمام ورزیده خدمات را در خور قابلیت و مناسبت، به مردمان کار دیده کار آزموده شایسته داده و به همین قدر اکتفا نفرموده بر هر یک جواسیس متعدده معتمده گماشته جزئیات احوالی که احتمال نمی داده باشند که کسی جرأت عرض آن تواند نموده، به ایشان اظهار و از جهت آن استفسار فرمایند و از نوید و تهدید و وعد و وعید غافل نبوده و نیکوکار را به احسان و انعام سرافراز، و بدکار را به تادیب و تعذیب بین الاماثل به بی اعتباری و خفت و خواری ممتاز سازند؛ به همین تدبر لطیف، در اندک فرصتی اسم ظلم از صفحه روزگار محو می گردد به اذن الله تعالی و حسن توفیقه؛ این حکمتی است بی بها والله یهدی من یشاء(97)؛ و چه گوهر آبداریست بر اندازه گوش هوش ارباب اعتبار آنچه آن حضرت (صلوات الله علیه) در بعض نامه ها به عمال خود نوشته و در نهج البلاغه مذکور است که ولو لم یکن فیما نهی الله عنه من البغی و العدوان و عقاب یخاف لکان فی ثواب اجتنابه ما لا عذر فی ترک طلبه(98) یعنی اگر نمی بود در آنچه الله تعالی نهی از آن فرموده از جور و ظلم عقابی که از آن ترسند، هر آینه در ثواب اجتناب از آن هست آنچه عذر نباشد کسی را در ترک طلب آن.
ذد عن شرایع الدین حط ثغور المسلمین و احرز دینک و امانتک بانصافک من نفسک و العمل بالعدل فی رعیتک.
دفع کن شبهات مخالفان را از وارد شدن بر شرایع دین، و محافظت کن سرحدهای مسلمانان را و حراست کن دین خود و امانت خود را به انصاف دادن تو از نفس خود و عمل نمودن به قانون عدالت در رعیت خود.
شرایع جمع شریعت است و شریعت در لغت هر جائی است که از آن آب برمی دارند و به این تشبیه در اصطلاح علما، مراد از آن، قواعد و احکام دین ملت است یعنی قرار داد الهی برای عباد. حاصل اینکه دفع کن از شرایع دین یعنی محکم نگاه دار و مگذار که رخنه به آنها راه یابد و آماده و مهیا نما سرحدهای مسلمان را به اسباب نگاهداری آن از مردمان کاردان آزموده و صلاح و لشکری و غیر ذلک؛ و حراست کن دین و امانت خود را به انصاف دادن از نفس خود. آن حضرت (صلوات الله علیه) در این فقره شریفه خطاب به امرای خود فرموده اند و شامل است جمیع پادشاهان و سلاطین را.
رحم الله امرء احیا حقاً و امات باطلاً و دحض الجور و اقام العدل. رأس الجهل الجور. راکب الظلم یدرکه البوار. راکب المعصیه مثواه النار. راکب الظلم یکبو مرکبه. راکب العنف یتعذر علیه مطلبه.
رحمت کند خدای تعالی مردی را که زنده کند حقی را - یعنی اعانت آن نماید تا بر مرگز خود قرار گیرد. و بمیراند باطلی را - یعنی ازاله کند از صفحه روزگار و دفاتر لیل و نهار -. صورت محو پذیرد و زایل و باطل کند جور را؛ و بر پای دارد عدالت را. سر انواع جهل، ستم کردنست.
سوار ظلم - یعنی مرتکب آن - در می یابد او را هلاکت. سوار گناه و نافرمانی اله را، قرارگاه، آتش جهنم است. سوار ظلم را مرکبش به سر در می آید. سوار ناهمواری و درشتی، مشکل و صعب می شود بر او به مطلب رسیدن.
یعنی کسی که درشتی و بدخویی کند با مردمان کارها بر او دشوار می شود به سبب رمیدن خلق از او و ترک یاری نمودن با او، به خلاف کسی که همواری و نرمی کند که مطالب او به آسانی برآید به اعتبار امداد و اعانت و همت بستنی خلایق به انحاج مطالب او و همم خلایق را در حصول مطالب دخلی عظیم است.
زکوه القدره الانصاف. زکوه الجمال العفاف. زمان العادل خیر الازمنه.
زکات توانائی و قدرت انصاف دادن - یعنی به مقتضای عدالت نمودن است - زکات حسن خلقت، دور داشتن خود است از آنچه الله تعالی حرام کرده. زمانه و ایام عادل، بهترین زمانهاست.
چنانچه از شرح(99) فقره سابقه مستفاد می گردد.
زمان الجائر شرالازمنه. سیاسه العدل ثلث: لین فی حزم و استقصاء فی عدل و افضال فی قصد.
زمانه و ایام پادشاه ظالم، بدترین زمانه هاست. تربیت نمودن قواعد و قوانین معدلت، حاصل می شود به مراعات سه خصلت: نرمی که با احتیاط باشد و احتیاط نمودنی که با عدالت باشد و احسان کردنی که با میانه روی باشد.
بدانکه رغبت قلوب و همت نفوس و محبت عامه ناس را در امور سلطنت و جهانداری، چنانچه گذشت و می آید، مدخلی عظیمست و این معنی بدون ملایمت و نرمی و حلم و بردباری صورت پذیر نیست و شواهد آن در این کتاب مستطاب بسیار است و بر عکس این است غلظت و درشت خویی، چه آن، باعث تنفر و تفرق عامه خلایق می گردد چنانچه الله تعالی در مقام مخاطبه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک(100) حاصل معنی بنابر قول مفسرین آنکه: و اگر می بودی تو ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت دل جفا کننده، هر آینه پراکنده شدندی اصحاب تو از اطراف تو. و چون نرمی و ملایمت زیاد موجب جرأت و جسارت جمعی از مفسدین و اشرار می گردد لهذا باید لینت و نرمی حاکم، مقرون به حزم و احتیاط باشد و از حد مناسب و مقتضای مقام تجاوز ننماید تا منجر به فساد نشود. و همچنین در مقام حکم استقصای تام ضرور است تا حقیت و بطلان هر مدعی معلوم و حقیقت هر حکمی که منوط به حکم حاکم عادلست بر او مفهوم گردد و این استقصا باید که در حد وسط و موافق قواعد دین و ملت باشد تا موجب وزر و وبال و مفضی به عصیان حضرت ذوالجلال نشود و لهذا فرمود (علیه السلام) که واستقصاء فی عدل. و چون ممکن است که در بعض اوقات ملایمت طبع و استقصا در حکم، موجب جرأت بعضی یا احیاناً دوری بعضی گردد و سخاوت موجب محبت و مورث مودت و الفت عامه ناس می گردد؛ چنانچه در باب جود خواهد آمد که الجواد محبوب مودود. و نیز بذل و عطا سبب ثبات و بقای نعماست چنانچه در باب مذکور می آید که: ان لله عباداً یختصهم بالنعم لمنافع العباد یقرها فی ایدیهم ما بذلوها فاذا منعوها نزعها منهم و حولها الهی غیرهم حاصل معنی اینکه: به درستی که مر خدا راست بندگانی چند ممتاز، و مخصوص می سازد ایشان را به نعمتها یعنی انواع و اقسام آن برای منافع بندگان دیگر خود؛ یعنی ایشان را وسیله رسانیدن نعمتهای خود به دیگران می کند، باقی می دارد در دستهای ایشان چندانکه عطا می کنند آن نعمتها را به دیگران؛ پس هرگاه منع کند آنرا از خلق انتزاع می کند آن نعمتها را از ایشان؛ پس ضرور و ناچار است زمره ملوک عدالت آیین را از بذل و احسان و کرم و امتنان که جهال را از خیرگی مانع آید و سرکشان و دوری گزیدگان را مطیع و رام نماید.
پس اگر بخشش به حد افراط رسد مفاسد چند دارد یکی تنگی خزانه که پادشاهان را از آن ناچار است؛ دیگری زیادتی حرص طامعان و توقعات الی غیر النهایه ایشان و منجر شدن احوال ایشان به طغیان و عصیان و لهذا آن حضرت (صلوات الله علیه) فرموده که افضال فی قصد یعنی احسان و انعامی که با میانه روی باشد، یعنی دور از حد افراط و تفریط چنانچه حق تعالی به سرور انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم فرموده که: ولا تجعل یدک مغلوله الی عنقک تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً(101) حاصل معنی بنابر قول مفسرین اینکه: و مگردان دست خود را بسته شده بگردن خود و مگشا دست خود را همه گشادن؛ به این معنی که هر چه داشته باشی صرف نمایی و به مردم دهی، پس بگردی ملامت کرده شده در مانده شده و محتاج.
سوء العقوبه من لؤم الظفر. شر الناس من یظلم الناس. شر الملوک من خالف العدل. شرالولاه من یخافه البری.
عقوبت بد نمودن از جمله زشت ترین ظفر یافتن است. بدترین مردمان کسی است که ظلم کند بر مردمان. بدترین پادشاه کسی است که بر خلاف عدالت {عمل } نماید با اهل مملکت خود؛ بدترین پادشاهان و فرماندهان کسی است که بترسد از او بیگناه.
بدانکه ترسیدن بی گناهان از ولات و حکام یا به سبب این است که طبع آن حاکم به جور و ظلم مجبول و به حسب طینت و فطرت به ایذاء و اضرار خلق مشعوف و مشغولست مانند سباع که به حسب طبع و جبلت، مایل به اضرار و اذیت مردمان می باشند؛ یا به سبب شدت حرص است و در جلب منافع و استیفای خواهشهای نفسانی و وصول به آمال و امانی؛ پس بی گناهان را بی سبب و جهت به محض افترا و تهمت یا نمیمه و سعایت، در مقام عتاب و اهانت درمی آرد بلکه تمام همت، بر اخذ مال ایشان می گمارد و از هلاک او هم پروا ندارد. الحاصل برای استجلاب منافع و استیفای شهوات خود انواع ظلم بر آن بیچارگان روا می دارد و یا به سبب عدم قوت ممیزه و قلت ادراک و فراست و کمی معرفت و کیاست به قواعد دادخواهی و عدالت و قوانین نصفت و سیاست؛ و بالجمله از نقصان فطرت نمی تواند که حق را از باطل و صواب را از خطا و صدق را از کذب و افتراء امتیاز دهد، پس بنابراین، بی گناهان را به جای گناهکاران عقوبات می نماید و جرایم می ستاند و به این سبب از او همیشه، و هم و هراس در دل اهل برارت از زمره ناس می باشد. و ظاهر است که غرض اصلی از وجود زمره پادشاهان علی شأن، حصول امن و امان و منع مفسدان از عدوان و طغیانست؛ پس بر وجود هر یک از ایشان که منافع و اغراض مذکوره مترتب نشود بلکه رفع ظلم دیگران ننموده خود ظلم نمایند، یقین که شر ولات خواهند بود والله یهدی من یشاء.
شر الناس من یعین علی المظلوم. شرالناس من ادرع اللؤم و نصرالمظلوم.
شر اخلاق النفس الجور.
بدترین مردمان کسی است که اعانت کند ظالم را بر ظلم کردن او بر مظلوم. - و گذشت در این باب آنچه کافی است مستبصر را - بدترین مردمان کسی است که لباس خود سازد دنائت و نا کسی را و یاری و اعانت نماید کسی را که او به غایت ظلم کننده باشد بر خلق. بدترین خصلتهای نفس اماره ظلم است.
یعنی ظلم نمودن بر نفس خود به اعتبار ارتکاب حرام یا نالایق، یا بر غیر خود که آن نیز فی الحقیقه به اول راجع می گردد.
شیئان لا تسلم عاقبتهما: الظلم و الشر. شیئان لا یوزن ثوابهما: العفو و العدل.
دو چیز است که عاقبت آن دو چیز سلامت نمی ماند البته، آن ظلم است و شر. دو چیز است که ثواب هیچ چیز برابری آن دو نمی ماند: یکی عفو نمودن از جرایم خلق است و دیگری عدالت کردنست با ودایع خالق.
بدانکه هرچند در عدالت و سایر ملکات حسنه می باید که منظور ثواب اخروی و رفع درجات باقیه باشد اما اگر کسی را از این فعل جمیل منظور و مقصود انتظام مهام دنیوی باشد، نیز از آن بهره مند خواهد گردید و به مکافات آن خواهد رسید به حکم وعده که الله تعالی فرموده که: من کان یرید الحیوه الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم و هم فیها لا یبخسون(102) حاصل معنی به قول مفسرین آنکه: هر که باشد اینکه خواهد زندگانی کند دنیا و زینت آنرا، به تمام رسانیم به سوی ایشان جزای کارهای نیکوی ایشان را در دنیا از صحت و وسعت و اموال و ریاست؛ و ایشان در دنیا نقصان کرده نمی شوند یعنی جزای ایشان کم داده نمی شود.
حکایت: در جامع الحکایات(103) مسطور است که مأمون خلیفه چون به مداین رفت در آن ایوان که از اثر معدلت نوشیروان تا این زمان باقیست به نظر اعتبار بنگریست.
عالمی حاضر بود روایت کرد که حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است که اجساد پادشاهان عادل در قبر نپوسد و از هم نریزد، مأمون را وسوسه خاطر بر آن داشت که امتحان این معنی نماید فرمود تا قبر نوشیروان را گشودند و او را دیدند تازه و باطراوت بر روی خاک خفته بر مثال شخصی که در خواب باشد! مأمون متعجب بماند و بوسه بر روی او داد و در انگشت او انگشتری چند بود، در هر نگینی بندی نوشته بود؛ بر یکی نوشته بود که با دوست و دشمن مدارا کن! و بر دیگری نوشته بود که در کارها مشورت نمای تا مقصود حاصل گردد! و بر دیگری نوشته بود که قناعت کنید تا عیش خرم و روزگار خوش بیابید. فرمود آن خاک را به عطرها بیالودند و سر آن را پوشیدند و چه گویم که چه جام های عبرت نوشیدند. پس هرگاه ثواب کافری که عدالت نماید در دار دنیا این باشد که او را حق سبحانه و تعالی در همه امور ممتاز فرماید، پس چون وزن کره می تواند شد ثواب آخرت مؤمنان؛ والله المستعان.
صلاح الرعیه العدل.
صلاح رعیت در عدالت نمودن است.
به این معنی که رعیت را مانند عدل با اصلاح نمی آورد.
صلاح البریه العقل. ضادوا الجور بالعدل. ضادوا الهوی بالعقل. طاعه الجور توجب الهلک و تأتی علی الملک.
صلاح خلایق در متابعت عقل است. مخالفت کنید ظلم را به عدل. مخالفت کنید خواهش نفس را به متابعت نمودن عقل. اطاعت ظلم نمودن، هلاک شدن ظالم و مورث از دست رفتن پادشاهی است.
اطاعت ظلم کنایه از طاعت نفس کافر کیش اماره به بدی و ظلم است و ظلم هیچ منشائی به غیر این اطاعت ندارد و شرور و فساد عالم به همین راجع می گردد. فلیتامل متأمل!
ظلم الضعیف افحش الظلم. ظلم المستسلم اعظم الجرم.
ظلم نمودن بر ضعیف و عاجز، فاحش تر و قبیح تر ظلمی است. ستم بر زیردست و مطیع و فرمان بردار از جمله ودایع پروردگار، بزرگترین گناهی است نزد پادشاه پادشاهان صاحب اقتدار.
حاصل معنی آنکه ستم هر چند همه افراد آن بد است اما ستم کردن بر کسی که مطیع و فرمانبردار باشد مانند ظلم حاکم به رعیت خود که فرمانبردار باشند قبیح تر و گناه آن بیشتر است.
ظلم الاحسان قبح الامتنان. ظلم نفسه من عصی الله و اطاع الشیطان. ظلم العباد یفسد المعاد. ظاهر الله سبحانه بالعناد من ظلم العباد(104).
ظلمی که شخص بر احسان و نیکی خود کند، آن است که مرتکب زشتی منت گذاشتن گردد. ظلم کرده است بر نفس خود، کسی که نافرمانی خدا و اطاعت شیطان کند. ظلم نمودن بر بندگان خدا، فاسد می کند آخرت را. با خدای به طریق عناد کسی که ظلم کرد بر عباد.
قسم به خدایی که فریادرس مظلومان و دادخواه ستمدیدگانست که اگر نمی بود برای دوری جستن از ظلم مگر همین فقره شریفه اعجاز طریقه، کافی بود مر ارباب هوش و ذکاء و فراست و اصحاب عقل و کیاست را که بعد از تأمل و تدبر بر خود بلرزند و از این تهدید جانگداز عقل و هوش پرداز بترسند و هیچ گونه مرتکب ظلم نگردند و به عدالت بپیوندند رحم الله امراء سمع حکماً فرعی و دعی الی ارشاد فدنی.
ظلم المرء فی الدنیا عنوان شقائه فی الاخره. ظلم المعروف من وضعه فی غیر اهله. ظلم السخاء من منع العطاء.
ظلم نمودن مرد در دنیا، علامت بدبختی و شقاوت اوست در آخرت. ظلم کرد بر معروف و احسان خود، کسی که گذاشت آن را در نزد کسی که اهلیت و استحقاق آن ندارد. ظلم کرد بر سخاوت خود کسی که منع کرد عطا و بخشش خود را از اهل آن.
یکی از جمله نیکی های ملوک، تربیت نمودنست خاصان و نزدیکان خود را و به مناصب جلیله بین الاقران سرافراز و ممتاز فرمودن ایشان؛ پس اگر در این باب احتیاط نفرموده جمعی که شایستگی آن احسان نداشته باشند اختیار نموده به عنایات بی غایات و هرگونه خدمات سرافرازی بخشند؛ فی الحقیقه دو نوع ظلم کرده خواهند بود. یکی: ظلم بر احسان و مرحمت بلکه بر رعیت و مملکت خود از این حیثیت که ظالمان بی باک و مخربان رعیت و بلاد را بی سابقه اهلیت و استحقاقی مسلط بر رعیت ساخته اند. و دیگری: آنکه سخا و احسان خود را از اهل و شایسته آن دریغ داشته اند زیرا که منع کننده عطا و بخشش نیز داخل ظالمان و ستمکاران است و ممکن است که مراد آن باشد که هر که منع عطا و بخشش خود با وجود قدرت بر آن نماید، فی الحقیقه ظلم کرده است بر اصل خصلت فاضله سخاوت که آنرا درباره خود فاسد و باطل کرده است.
ظلم نفسه من رضی بدار الفناء عوضا من دار البقاء. ظالم الناس یوم القیمه مکبوب بظلمه محروب معذب. ظلم المرء یوبقه و یصرعه ظلامه المظلومین یمهلها الله ولا یهملها.
ظلم کرد بر نفس خود کسی که راضی شد به تمتعات دنیه دنیویه فانیه عوض از انتفاعات اخرویه باقیه. ظلم کننده بر مردمان در روز قیامت، بر او افتاده شده است به سبب ظلم خود؛ گرفته شده است از او آنچه داشته است؛ عذاب کرده شده است به عذابهای الهی. ظلم مرد هلاک می کند او را و به خاک می اندازد او را. طلب حق مظلومان را از ظالمان، مهلت می دهد الله تعالی آن را؛ و وانمی گذارد آن را.
یعنی البته بازخواست از آن در روز دیوان خواهد فرمود و در عوض عذاب الیم خواهد نمود.
ظلم الیتامی و الایامی ینزل النقم و یسلب النعم اهلها. ظلم الحق من نصر الباطل.
ظلم نمودن بر یتیمان و زنان بی شوهر، نازل می سازد غضب و خشم الهی را و بر طرف می کند نعمت ها را از صاحبان نعمت ها. ظلم کرد به حق، کسی که یاری نمود باطل را.
این فقرات صدق آیات اعجاز سمات، برازنده گوش و هوش صاحب سعادت است که به محض فضل و کرم حق تعالی به یمن عقل و ایمان و کیاست و ایقان و فطرت علیا، دیده دل او روشن و باضیاء به آن نور الهی، حق و صدق نزد او مبرهن و هویدا گردیده قدر شناس این جواهر آبدار و لالی شاهوار باشد نه آنکه لؤلؤ از صدف و جوهر از خرف(105) فرق نکرده قدر این کلمات که هر یک دُری است از دریای حکمت بی قیاس و درجی است از مخزن علم لدنی اساس که آن سرور اولیا و مقربین و قائد عز محجلین برای هدایت اهل ایمان و متقین بفرموده حضرت رب العالمین به جمیع امت تلقین نموده و طریق حق را از باطل و صواب را از خطا تمییز فرموده، ظالم را به این مضامین صدق آیین نکوهش، و عادل را به آن عبارات حقانیت سمات ستوده، نشناسد. زهی کور دل بی سعادت که به انوار این مشاغل الهی هدایت پذیر نگردد و در ظلمت آباد گمراهی و عند با رب العباد داد ظلم و بیداد دهد. فویل له ثم ویل له.
بدانکه صفت خبیثه ظلم از توابع حب دنیای فانی و لوازم غلبه شهوات نفسانیت و عمده آنها طمع شوم و حرص مذمومست. و در همین کتاب در باب حرص خواهد آمد از تشأم و تذمم این دو صفت قبیحه آنچه برای اجتناب نمودن عقلا و از کیا کافی و وافی باشد. مجملاً آنچه حاصل مضمون آن این است که بنده طمعها، بنده ایست که هرگز نمی یابد آزادی از آن، و همیشه قرین خواری است و بنده حرص دایما گرفتار شقاوتست و حرص می کشد سوار خود را و مقرونست به تعب و رنج و حرص زیاد؛ داخل جهنم می کند حریص را و سر هر دنائتیست و پایه هر رذیلتیست و سر هر شریست و عیب دین است و بئس القرین است و حرص و طمع فقر حاضرند و غیرذلک که این مختصر گنجایش ذکر آن ندارد. و یکی از جمله قبایح آثار و ثمار حرص، ظلمست.
و چه نافع حکایتی است مناسب این مقام که عزالی در احیاءالعلوم نقل نموده که ابوجعفر منصور که خلیفه دوم عباسیان است که به سبب بخل و جمع مال و کم نمودن یک دانک نقره از زر مسکوک و غش نمودن در آن؛ او را دوانیقی گفته اند. و او عزم مکه نمود و در دارالندوه فرود آمد؛ آخر شب به طواف بیرون می آمد و نماز می گذارد چنانچه کسی او را نمی شناخت و چون صبح طلوع می نمود به منزل خود باز می گشت و مؤذنان آمده بر او سلام می کردند و با ایشان به مسجد رفته به امامت مردمان مشغول می شد. شبی به عادت خود در سحر طواف می کرد شنید شخصی کعبه را در برگرفته میگوید: اللهم انی اشکوا الیک ظهور البغی و الفساد فی الارض و ما یحول بین الحق و اهله من الظلم والطمع.
منصور سوی او شتافت و گوش برگفته او داشت؛ پس بازگشت و در ناحیه از مسجد قرار گرفت و کس فرستاده او را طلب نمود و به او گفت که چه بود آنچه می گفتی که بغی و فساد در بلاد و عباد شایع و ظاهر شده و ظلم و طمع میان حق و اهلش حایل گشته که مرا از این سخن بیمار و جان مرا خسته و سوگوار کردی! گفت: یا امیر اگر مرا امان باشد ترا از این مقال اخبار کنم و از اصل آن آگاه گردانم و اگر نه با نفس خود پردازم که مرا از کار خویش شغلیست شاغل از امر تو و این خلق. منصور گفت: ترا امان دادم حقیقت این حال و صورت این مقال باز گوی؛ گفت: به تحقیق که آنکس که ظلم و طمع میان او و حق حایل و مانع شده تویی! گفت: وای بر تو چگونه طمع مرا، بفریبد و حال آنکه درهم و دینار و نعمت و اموال تمام عالم در قبضه اختیار منست! گفت: بلکه هیچ کس را طمع و حرص چنان از راه نبرد که تو را برد. خدای تعالی ترا بر مسلمانان والی و حاکم ساخت و ولایت و سلطنت داد و عباد خویش را پیش تو ودیعت نهاد؛ تو امر ایشان را ضایع گذاشتی و به جمع مال پرداختی و میان خود و ایشان حجابی از گچ و آجر برآوردی و درهای آن حصن را از آهن و فولاد کردی و بر در، حاجبان غلاظ و شداد با سلاح و عناد بداشتی؛ پس در آن حصین درآمدی و روی از خلق و متظلمین پوشیدی و عمال و کارداران ظالم نهاد، برای جمع اموال و جنایت خراج به هر جانب فرستادی و وزراء ظالم و اعوان آثم بازداشتی، همه به ظلم مایل و به حیف و تعدی راغب و بر غش و غل مجبول و بر حب دنیا و شهوات مفطور، اگر کار بد از تو بینند ترا نصیحت نکنند و اگر کار نیک بینند اعانت نکنند، پس قوی گردانیدی دست ایشان را و نافذ ساختی امر ایشان را و محکم نمودی پشت ایشان را به مال و سلاح و عبید و خدم و امر نمودی که جز آن چند نفر بر تو داخل نگردد و نزد تو حاضر نشود و در حجاب منع با آن چند نفر نشستی و در بر روی مظلوم و ملهوف و جایع و فقیر و عاری و ضعیف بستی، و به اعانت آن ظلمه اموال از جوانب بلاد سوی خویش کشیدی و آن را کما امرالله میان محتاجان و اهالی آن قسمت ننمودی و چون آن عمال و وزراء بد معامله، این سیرت سیئه و خصلت ذمیمه در تو دیدند و خیانت تو با امت و حیف تو با رعیت مشاهد نمودند با خود گفتند این مرد با خدای خویش و عباد او طریق خیانت و معصیت می سپارد، ما را چیست که با او طریق امانت سپاریم و خیانت او از خود روا نداریم و این اموال در چنگ ماست و قبضه امور در کف اختیار ما؛ پس با هم متفق گشتند و مشاورت و معاضدت نمودند که جز ایشان کس را، راه نزد تو نباشد تا خیانت ایشان، و خیر مردمان کس پیش تو نیاورد و جز ایشان کسی راه سخن در حضرت تو نداشته باشد و هیچ کس بر خلاف فرمان و رضای ایشان عمل نکند و اگر بعضی عمال و کارداران نه بر مراد ایشان روند، او را از نظر رافت تو دور گردانند و از حضرت تو برانند و قدر و منزلت او ساقط سازند؛ پس چون عمال تو حال این چنین دیدند از آن ظلمه بترسیدند و به نظر تعظیم و هیبت در ایشان دیدند و اموال و هدایا به ایشان فرستادند و اقتراحات و تحمیلات ایشان را گردن نهادند. پس صاحبان ثروت و جمیعت از رعیت تو نیز بر منوال ایشان رفتند و به تبعیت آن فجار کردند و به اموال و هدایا، ایشان را با خود متفق ساختند تا دست ایشان بر رعیت و عجزه قوی گردید و بس جور و جفا از ایشان به ضعفا رسید، پس پر شد بلاد خدای از بغی و فساد و خالی گشت از رسوم عدل و داد به شومی طمع و حرص؛ و آن ظالمان مقربان تو در ملک با تو شرکت درگرفتند و کار عباد و بلاد از پیش خود نهادند و تو از آن همه کار غافل و از آن ظلم و بیداد ساهی و ذایل، اگر مظلومی به تظلم به درگاه تو آید او را نزد تو بار و راه گفتار نباشد که حاجبان او را از دخول بر تو و مکالمه با تو مانع گردند و هیچ راه دخول و خروج ندهند و اگر احیاناً ترا در بیرون ها، تنها یابند، جرأت بر شکایت و استغاثت ننمایند و نتوانند نمود که تو از آن منع کرده باشی و تهدید و وعید نمود و به رغم خود کسی را از امینان خود برای دیوان مظلومان و نظر در مظالم ایشان معین کرده و او را به اعانت و دادخواهی امر فرموده؛ پس چون آن متظلم راه سوی تو نیابد و جرأت استغاثت پیش تو نداشته باشد ناچار نزد آن ظالم صاحب مظالم او امیر دیوان بدادخواهی و شکایت رود، آن مقربان پیش او پیغام فرستند تا دادخواهی آن مظلوم ننماید و او را جفا کند و گوشمال دهد. و اگر متظلم از ارباب نام و نشان باشد خود جرأت بر تظلم نکند از خوف انتقام و حذر از آن ظالمان، والا چندی پیش آن امیر دیوان، آمد و شد کند و چون از انصاف او مایوس گردد به درگاه تو آید و مترصد خروج و ظهور تو باشد و چون ترا دریابد فریاد و نفیر برگیرد و صراخ و استغاثت کند سرهنگان تو او را. چنانچه عبرت و نکال دیگران گردد و تو آن حال به چشم خود بینی و بر آن انکار نکنی و تغییر آن رسم ذمیم ندهی؛ پس اسلام و اهل اسلام را دیگر چه بقا باشد بعد از این؛ و بودند پیش از این بنی امیه فجار حاکمان بر خلق و عرب، چون ظلامه پیش ایشان بردندی آن ظلم رفع می کردند، آن جور تغییر می دادند و دادخواهان از اقصاء بلاد به درگاه ایشان می آمدند و انتصاف می یافتند. و من ای امیر، به بلاد صین تردد می کردم، نوبتی به آن زمین سفر کردم، ملک ایشان را یافتم گوشش گران شده بود فریاد دادخواهان نشنیدی و پیوسته در آن اندوه بگریستی، وزراء با او گفتند ای ملک ترا چیست که می گویی چشم تو هرگز نگرید! گفت: بدانید که من برای مصیبت این حالت نمی گریم بلکه از برای آن می گریم که مظلومی به درگاه من فریاد آورد و من صدای او نشنوم و دادخواهی وی نکنم پس گفت: اگر گوش من رفت شکر که خشم من نرفت منادی کنید میان مردمان که جامه سرخ در ملک من جز متظلمین نپوشند. پس در دو طرف روز بیرون آمدی و بر فیل نشستی و نظر کردی تا هیچ مظلوم آنجا باشد تا دادخواهی او کند. ای ملک! این امیر با آنکه مشرک بود رأفت و رحمت او به مشرکین غالب بود بر شح نفس و هوای طبع او؛ و تو با دعوی ایمان و ابن عم بودن پیغمبر آخرالزمان رأفت تو بر مسلمان غالب نیابد بر شح نفس و حرص تو بر جمع مال؛ و این اموال که تو جمع می آوری اگر می گویی برای فرزند خویش می نهم، خدای عزوجل نموده است ترا در آن باب آنچه موجب پند و اعتبار تو باشد از طفلی که از مادر زاید برهنه؛ و او را در همه روی زمین درهمی و دانگی نباشد و هیچ مال در روی زمین نباشد مگر نفسی بخیل بر آن مشتمل باشد که آن را از دیگران منع نماید و هیچ کس را از آن تمکین نکند؛ پس حق سبحانه و تعالی ابواب الطاف خود بر روی او بگشاید و او را صاحب مال و نعمت کند و ساز و برگ دهد. و اگر گویی مال برای آن گرد آورم که موجب مزید شوکت و قوت سلطنت من گردد، خدای عزوجل نمود ترا آنچه در آن عبرت باشد در قومی که بودند پیش از تو سلاطین عالی شأن و خواقین نافذ فرمان؛ و اموال اندوختند و خزاین گردآوردند؛ پس آنها ایشان را هیچ سود نداد، آن دولت به رفت و آن نعمت و شوکت هیچ نماند و نه آخر شما اولادعباس بودید فقیر و بی مال، نه عدت و آلتی داشتید و نه مکنت و قدرتی؛ پس خدای عزیز خواست تا شما را نعمت و دولت باشد؛ این مال و دستگاه شما را ارزانی داشت و بر عباد وبلاد و شرق و غرب والی و حاکم ساخت! و اگر می گویی مال برای آن جمع می کنم تا به مزلت و مرتبی فوق این منزلت برسم به خدا قسم که دریافته نمی شود و فوق این منزلت که تراست منزلتی، مگر به عمل صالح و کردار شایسته! ای امیر ترا هیچ قدرت جز بر قتال باشد و عقوبتی از آن سخت تر توانی؟ منصور گفت: نه گفت: پس چون خواهی کرد با آن شاهی که این ملک و سلطنت و جمال و نعمت ترا ارزانی داشته و خدای تعالی عذاب نمی کند عاصیان را به قتل، بلکه عقاب می کنند به خلود در عذاب الیم و او آن خدای عزیز است که می بیند و می داند آنچه در دل تو می گذرد و اعضای تو عزم آن می کند؛ پس چه خواهی در جواب گفت آن روز که آن پادشاه جبار و منتقم قهار انتزاع کند از دست تو ملک فانی دنیا را و به خواند ترا به حساب و جزا! هیچ این مال و نعمت که تو جمع کنی ترا از او مغنی باشد و از چنگ عقوبت او برهاند؟ آورده اند که منصور چون این سخنان شنید بگریست گریستنی سخت تا نحیب(106) و صوت او مرتفع گشت و گفت: یا لیتنی لم اخلق و لم اک شیئاً؛ کاش من مخلوق نمی شدم و نمی بودم چیزی! پس گفت: چاره من چه باشد در این کار و این مال؛ و نمی بینم از مردمان مرگ خائن و بی امانت! گفت: ای امیر بر تو باد که پیشوایان راهنما و بزرگان با وفا طلب کنی و دست در دامن ایشان زنی؛ گفت ایشان که باشند؟ گفت: علمای امت! منصور گفت: علما از من بگریزند و با من نیامیزند! گفت: از آن ترس از تو گریزند که ایشان را بر طریقت جائره خویش بداری و از اهل حق معرض باشی ولیکن بگشا درهای خویش برروی خلق و رفع کن حجاب و موانع از حضور خویش و انصاف بستان مظلوم را از ظالم و ببند دست ظالمان را از ظلم و مستان اموال، مگر از وجه حلال و طیب؛ و قسمت کن آنها را میان اصحاب آن به حق و عدل؛ پس من ضامن می شوم که آن گریختگان به تو باز گردند و آن رمیدگان با تو آمیزند و ترا یاری و نصرت دهند بر آنچه صلاح امر تو و رعیت باشد. منصور گفت اللهم و فقنی ان اعمل بما قال هذا الرجل تا آخر حکایت؛ آنجا که از قراین و آثار معلوم شد که آن ناصح خضر (علیه السلام) بوده است که او را این وعظ و تذکیر فرموده است. و بالجمله اگر هم خضر نبوده است خضر راه(107) او بوده است که او را به حق هدایت می نموده است و هر که از امثال این مواعظ متنبه نگردد و هدایت نیابد حجت خدای عزیز بر او تمام و بر خود و بر نفس خود ستمکاره و ظلام باشد که ما ظلمونا ولکن کانوا انفسهم یظلمون(108).
علیک بالعدل فی الصدیق و العدو؛ و القصد فی الفقر و الغناء. عجبت لمن یظلم نفسه کیف ینصف غیره. عدل الساعه حیوةالرعیه و صلاح البریه.
بر تو باد به عدالت عمل نمودن درباره دوست واقعی و دشمن؛ و به میانه روی در حالی بی چیزی و مالداری. عجب دارم از کسی که ظلم می کند بر نفس خود - یعنی نافرمانی خدا می کند و ترحم بر نفس خود نمی نماید - چگونه عدالت می نماید درباره غیر خود. عدالت نمودن یکساعت سبب زندگی رعیت و به صلاح آمدن امور خلایق است.
و در بعض نسخ عدل السلطانست یعنی: عدالت پادشاه سبب این می شود که رعیت به رفاهیت زندگانی کنند و احوال ایشان منتظم گردد. مجملاً شیمه کریمه دادگری و شیوه خجسته رعیت پروری و معدلت گستری سبب خوشی احوال روزگار و مثمر برکات و معموری هر کشور و دیار و صلاح جمیع صغار و کبار و امان از ذل عار و عذاب نار است و هوالله الموفق و المعین.
عامل سائر الناس بالانصاف و عامد المؤمنین بالایثار.
عمل کن با اصناف مردمان به مقتضای عدالت و عمل کن با اهل ایمان به عطا نمودن با ایشان آنچه را که در کارداری و به آن احتیاج داری.
حاصل معنی اینکه معامله کن با جمیع مردمان از هر ملتی که باشند به عدالت نمودن و ظلم و ستم به هیچ فرقه، روا مدار و با خصوص مؤمنان ایثار نیز بکن یعنی ایشان را به چیزی که خود احتیاج به آن داشته باشی ترجیح بده بر خود؛ و حاجت گذاری ایشان بکن به بذل و عطاء؛ والله واهب العطایا.
غایه الانصاف ان ینصف من نفسه.
نهایت مرتبه انصاف ورزیدن و عدالت نمودن آنست که انصاف بدهد مرد از نفس خود - و این معنی به غایت نایابست -
حاصل اینکه نهایت انصاف و عدالت آنست که شخص رعایت جانب خود زیاده بر دیگران نکند و واضح است که هر که چنین کند ظلم و ستم برای دیگری نخواهد کرد؛ پس در هر باب و با همه کس به انصاف عمل خواهد نمود.
غایه العدل ان یعدل المرء فی نفسه.
نهایت مرتبه عدالت آنست که عدالت ورزد مرد درباره خود.
این فقره شریفه تأکید فقره سابق است و انصاف به معنی عدالتست.
فی الجور الطغیان. فی العدل الاحسان. فی العدل صلاح البریه.
در ظلم، از حد گذشتن است. در عدالت نیکوئی کردنست با مردمان - یا نیکوئی کردن حق تعالی است با صاحب آن - در عدالت نمودن صلاح خلایق است.
یعنی انتظام امور و احوال رعیت در عدالت نمودن پادشاهانست یا در عدالت نمودن خلق است با یکدیگر و ظلم و ستم ننمودن هیچیک به دیگری.
فی الجور هلاک الرعیه.
در ظلم کردن هلاک رعیت است.
یعنی در ظلم و ستم نمودن پادشاهان در مملکت خود یا خلایق با یکدیگر هلاک رعیت است و این معنی بر خلایق واضح است.
فی العدل الاقتداء بسنه الله، و ثبات الدول فی احتقاب المظالم زوال القدره.
در عدالت اقتداء و پیروی نمودن است به قرارداد الهی؛ و نیز در عدالت نمودن ثابت و دوام دلت هاست. در ذخیره نمودن مظلمه ها - یعنی آنچه از حق مردمان به عنف و تعدی می گیرند - زوال قدرتست - یعنی باعث زوال اقتدار و اختیار است.
پس باید صاحب دولتی که دولت و اقتدار و شوکت و اختیار خود را خواهد از ظلم دوری جسته به عدالت گراید.
فی مظالم العباد احتقاب الاثام. العدل حیاه الاحکام.
در مظلمه های بندگان ذخیره نمودن گناهان است. عدالت سبب زنده شدن حکمهاست.
یعنی عدالت شهود سبب زنده شدن حکمها یا عدالت حاکم سبب حیات حکمها است.
فی العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق.
در عدالت وسعت بسیار است و کسی که تنگ باشد بر او عمل نمودن به موجب عدالت و حقانیت، پس عمل به ظلم و خلاف حق بر او تنگ تر است.
این کلام را در مقامی فرموده اند که جمعی را چشم داشت آن بوده که آن حضرت (علیه السلام) اغماض نماید از بعض مظالم عثمان؛ به گمان اینکه عمل به محض عدل و صریح حق پیش نمی رود و کار تنگ می گردد و اول این فقره در نهج البلاغه چنین است که والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته فان فی العدل سعه...(109)؛ یعنی به خدا قسم که اگر بیابم آن عطایی را که عثمان به غیر حق داده است که به آن زن ها را تزویج کرده اند و کنیزان را مالک شده اند می ستانم و بر مستحقین رد می کنم برای آنکه در عدالت وسعت بسیار هست که مقام انکار نیست و هر که بر او عدل تنگ باشد و از عمل نمودن به عدل عاجز آید یا اندیشه نماید که ضرری بر آن مترتب می شود، از راه رعیت و مملکت، پس ظلم بر او به طریق اولی تنگ تر خواهد بود و این اندیشه فاسد در او بیشتر و این معنی بر هوشمندان صاحب بصیرت و عقلای دیده روشن(110) است که الله تعالی آنچه به رحمت کامله و لطف شامله خود شریعت قرار داده خیر همگی خلایق در آنست و نهایت وسعت دارد. و فرموده یریدالله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر(111) یعنی اراده کرده است الله تعالی برای شما آسانی را و اراده نکرده است برای شما دشواری را و کسی که اعتقاد او بر خلاف این باشد از دایره اسلام بیرون بلکه به کفر مقرونست زیرا که منکر کلام رب العالمین و حدیث امیرالمؤمنین است و بی شک این چنین منکری از کافرین است.
قلوب الرعیه خزائن راعیها، فما اودعها من العدل و الجور یجده.
دلهای رعیت خزینه های پادشاه و فرمانفرمان ایشان است، پس آنچه به امانت گذارد پادشاه در آنها، از جمله عدل و ظلم، خواهد یافت جزای آن را.
نفع و ضرر آن را در دنیا و آخرت چنانچه نظایر این گذشت و تجربه نیز بر این شاهد است.
کم من نعمه سلبها ظلم؛ کم من دم سفکه فم.
بسا نعمتی که برطرف سازد آن نعمت را ظلم نمودن بر بندگان؛ بسا خون انسانی که بریزد آن را دهانی.
یعنی سخن گفتن بدون تأمل و تدبری یا حکم کردن سلطانی؛ و در نهج البلاغه تخدیر و مبالغات زیاد از حد فرموده و ریختن خون به ناحق و به غیر وجه حلال را باعث خشم و غضب الهی و زوال نعمت و بریده شدن مدت و دولت شمرده(112)؛ والله تعالی در قرآن مجید فرموده که: و من قتل مؤمناً متعمداً فجزاؤه جهنم خالداً منها(113) - اعاذنا الله تعاو سائر المؤمنین منه بفضله و کرمه - و قتل نفس واحده را قایم مقام قتل جمیع مردمان گردانیده چنانچه فرموده: من قتل نفساً بغیر نفس فکانما قتل الناس جمیعاً؛ و هم چنین احیاء نفس واحده را قایم مقام احیاء جمیع نفوس فرموده به قول او عز و علا که: و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعاً(114).
کیف یعدل فی غیره من یظلم نفسه. کفی بالظلم طارداً للنعمة و جالباً للنقمه.
چون عدالت می تواند نمود در غیر خود کسی که ظلم می کند به نفس خود. کافیست ظلم برای برگردانیدن نعمت و حاصل و کسب کردن خشم و عذاب الهی در عاجل و آجل.
یعنی برای دور کردن نعمت یعنی از دست بدر کردن آن و حاصل شدن خشم الهی، محض ظلم کافی است و احتیاج به اسباب دیگر از گناهان نیست.
کفی بالبغی سالباً للنعمه. کن للمظلوم عوناً و للظالم خصماً. لکل ظالم عقوبه لا تعدوه و صرعه لا تخطوه.
کافی است ظلم و سرکشی برای برطرف نمودن نعمت. باش مر مظلوم یار و مددکار مر ظالم را دشمن و جفاکار - یعنی به دل یا گفتار و کردار - مر هر ظالمی را عذابی است که در نمی گذرد از او البته و به او خواهد رسید و به خاک افتادنی که تجاوز نمی گذارد.
یعنی مکافات آن را خواهد دید و عذاب دردناک آن را خواهد چشید.
للظالم انتقام. للنفوس حمام. للظالم بکفه عضه.
مر هر ظالمی را انتقامی است. مر هر نفسی را مرگی است. مر هر ظالمی را بدست او گزیدنی است.
یعنی انگشت ندامت البته به دندان خواهد گزید و مکافات آن ظلم به او خواهد رسید.
للظالم من الرجال ثلث علامات: یظلم من فوقه بالمعصیه و یظلم من دونه بالغلبه و یظاهر القوم الظلمه.
هر ظالم از مردان را سه علامتست: ظلم می کند کسی را که مرتبه او بلندتر از مرتبه او باشد به نافرمانی؛ و ظلم می کند کسی را که مرتبه او پست تر از مرتبه او باشد به زیادتی؛ و اعانت و یاری می کند جمعی را که ظالمانند بر ظلم کردن ایشان بر ضعفا.
الحاصل اطاعت جمعی که به حسب شرع و عرف فرمانبرداری ایشان واجبست می نمایند و بر جمعی ضعیف که رعایت و حمایت ایشان لازمست تعدی و غلبه می کند و ظالمان و فاسقان را که انکار و براءت و احتراز از ایشان لازمست یار و مددکار می گردد. و فی الحقیقه این سه صفت به منزله امهات رذایلند و بسی صفات ذمیمه دیگر که بر اینها مترتب می گردد؛ اعاذنا الله و سایر المسلمین من الابتلا بقرب امثال هذه اللئام بمحمد و اله علیهم السلام.
لیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل(115) و اجمعها لرضی الرعیه.
باید که بوده باشد دوست ترین کارها به سوی تو، نزدیک ترین آنها به وسط در حق و عام ترین آنها در عدل - یعنی اثر نفع آن عام باشد و جامعترین آنها به خشنودی و رضای رعیت -
یعنی آن کار اختیار کن در هر امر که صالح عامه خلق در آن باشد هر چند خاصان به آن رضا نباشد و بر دل ایشان گران نماید و تتمه این فقره در نهج البلاغه چنین است که:
فان سخط العامه یجحف برضی الخاصه و ان سخط الخاصه یغتفر مع رضی العامه.
پس بدرستی که خشم و نارضایی عامه ضرر می رساند و ناقص می گرداند رضای خاصان را.
یعین ترا سود نمی دهد خشنودی چند نفر از خواص یا خشم کافه ناس - و خشم خواص پوشیده می شود - یعنی اثر و ضرر نمی رساند - با خشنودی عامه مردمان.
و اوسطها فی الحق در این فقره شریفه اشاره است به آنکه حق مطلق در هر امر از امور اوسط و اعدل مراتب آنست و از اینجاست {که } طریق حق را سواء طریق و صراط سوی می گویند و این قاعده کلی و فایده عظیمی است و در بسیاری از مواضع دانستن این محتاج الیه است.
حاصل اینکه این موعظه ای است به غایت عام النفع برای ملوک و سلاطین و حکام وامراء حافظان ثغور مسلمین که در هر امری از امور مملکت داری و رعیت پروری منظور صلاح و رضای عامه باشد نه صلاح و خشنودی خاصه و برای اهتمام به این موعظه بالغه. بعد از این کلام نیز در نهج البلاغه می فرماید که ولیس احد من الرعیه اثقل علی الوالی مؤنه فی الرخاء و اقل معونه فی البلاء و اکره للانصاف و اسأل بالالحاف و اقل شکراً عند الاعطاء و ابطاء عذراً عند المنع و اضعف صبراً عند ملمات الدهر من اهل الخاصه(116) یعنی: و نیست هیچ یک از رعیت گران تر بر والی از روی زحمت و جزح در وقت آسانی و بسیاری نعمت، و کمتر از روی یاری و نصرت او را در وقت بلاء و محنت و کاره تر مر انصاف را، و سؤال کننده تر از روی مبالغه و الحاح، و کم شکرتر در وقت عطا دادن و پذیرنده تر عذر را در وقت عطا ندادن و ضعیف تر از روی صبر در سختیهای زمانه از خواص.
مجملاً بر هر عاقل هوشمندی ظاهر است که والی هرگاه بر رضای مطلق خواص یا خاصان خود همت گمارد به رضا و عدم رضای عامه برایا و کافه رعایا و مصلحت امور ایشان را منظور نداد و اصلاً مبالات به آن ننماید، در اندک زمانی نظام امور مملکت گسسته و مزاج زمانه از سوء تدبیر بیمار و خسته می گردد و به جهت تأکید همین مطلب اسنی و شدت اهتمام به این مقصد عظمی می فرماید که: و انما عمودالدین و جماع المسلمین و العده للاعداه العامه من الامه فلیکن صفوک لهم و میلک معهم حاصل معنی آنکه: جز این نیست که ستون دین و جمع شدن مسلمین و مهیا شدن برای دفع دشمنان عامه امت اند نه عددی چند معدود از خواص؛ چه از ایشان به تنهائی دفع دشمن نباید؛ پس باید باشد محبت تو مر ایشان را و میل طبع تو با ایشان.
بدانکه از جمله آنچه ملوک و امرا و حکام بکله کافه انام را احتراز از آن واجبست اینست که ساعی و واشی یعنی سخن چین به خود راه ندهد و تجسس پنهانیهای رعیت خود ننمایند که این معنی مورث مفاسد عظیمه و اختلال احوال رعیت و مملکت می گردد و تجسس عورات خلق منهی عنه و شرعاً و عقلاً مذمومست و لهذا آن حضرت (صلوات الله علیه)، بعد از اتمام آن مطلب می فرماید که ولیکن اعبد رعیتک و اشنأهم عندک اظلبهم لمعایب الناس فان فی الناس عیوباً، الوالی احق من سترها، فلا تکشفن عما غاب عنک منها فانما علیک تطهیر ما ظهر {لک } و الله یحکم علی ما غاب عنک فاستر العوره ما استطعت یسترالله منک ما تحب ستره من رعیتک؛ اطلق عن الناس عقده کل حقد و اقطع عنهم سبب کل وتر و تغاب عن کل ما الا یصح {یضح } لک و لا تعجلن الی تصدیق ساع فان الساعی غاش و ان تشبه بالناصحین(117). حاصل معنی آنکه: و باید که باشد دورترین رعیت تو از تو و دشمن داشته ترین ایشان نزد تو، آنکه طلب کننده ترین ایشانست عیب های مردمان را زیرا که البته در مردمان عیب هاست و والی اولی است از همه کس به پوشیدن آن عیب ها و رسوا نساختن ایشان؛ پس طلب کشف مکن از آنچه غایب است از تو از عیب های مردمان تو که روانیست تجسس در آن؛ پس نیست بر تو مگر پاک ساختن آنچه ظاهر باشد از عیوب خلق. و خدای تعالی حکم می کند بر آنچه غایب مانده از تو، پس بپوشان عورت و خلل بندگان خدا را چندانکه می توانی تا بپوشد خدای از تو آنچه دوست می داری پوشیده ماندن آن را از عیوب تو از رعیت تو. معلومست که هر که معایب مردمان را نپوشد و هتک عرض ایشان روا دارد، شایسته آنست که خدای عزوجل عیوب او را آشکار سازد در دنیا و آخرت، و پرده حرمت او را دریده گرداند و از همان حضرت (صلوات الله علیه) روایت کرده اند که فرموده لو وجدت مؤمناً علی فاحشه لسترته بثوبی؛ و حکما گفته اند که عادت اشرار و فجار آنست که تتبع خلل و معایب مردمان می نمایند و از نیکی های ایشان اعراض می کنند مانند مگس که همیشه بر جراحتها می نشیند. مراد از عیوب، معاصی و قبایح چند است که ضرر آن بر فاعل آن عاید گردد و آن را از مردمان پوشیده دارد و اگر ظاهر گردد خجالت و عار، لاحق او گردد و چون ظاهر گردد موجب سرزنش مردمان و سرافکندگی او باشد و گفته اند که غالب آن در حقوق الله باشد و غالب این عیوب که مأمور به کتمان آن شده ایم، مظلمه هائیست که شخص بر نفس خود کند نه بر دیگری که باعث اختلال و فساد امور و جرات اشرار گردد؛ و چون قوی تر سببی از اسباب اختلال امر حکومت کینه وری و لجاج است، و مؤاخذه رعیت به هر جریمه سهلی و بر روی ایشان آوردن آنچه را که اظهار آن از والی لایق نباشد لهذا آن حضرت (صلوات الله علیه) وصیت می فرماید که بگشا از مردمان گره هر کینه که از ایشان در دل بسته باشی؛ و قطع کن از خود رشته هر انتقام را و نادان وانمای خود را در آن و تغافل ورز از هر چه صحیح نباشد ترا تعرض به آن، و فاش نمودن آن؛ و مؤید این، در همین کتاب در باب خیر و شر می آید که فرموده: احصد الشر من صدر غیرک بقامه من صدرک. حاصل معنی آنکه: بکن خار شر را از سینه مردمان بکندن آن از سینه خود؛ و چون در اغلب اوقات فساد امور در میان خلایق به سعایت بدگویان و غمازان می باشد و بسیاری از خطا و ظلم و جفا از ملوک و ولات و امرا به سبب ایشان صادر و مفاسد عظیمه بر آن مترتب می گردد زیرا که در دار دنیا موجب اختلال مملکت و در آخرت موجب خزی و عقوبت می گردد لهذا امر می فرماید آن حضرت (صلوات الله علیه) که شتاب نکنی البته به تصدیق قول بدگو و سخن چین، و باور داشتن خبر او؛ چه بدگو سخن چین خاین و صاحب غرض می باشد هر چند خود را به صورت ناصحان بر تو عرض کند.
بدانکه ساعی کسی را می گویند که تتبع عیوب و خللهای مردمان و تجسس آن کند و آن خبر را پیش ملوک و ولات و حکام و غیر ایشان برد به قصد افساد یا اضرار، نه اصلاح و نه امر به معروف و نه نهی از منکر.
و در انیس العارفین(118) روایت شده که شخصی نزد حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) آمده سعایت کسی کرد؛ آن حضرت فرمودند که من این سخن را از مردمان می پرسم اگر راست گفته باشی ترا به سبب این سخن چینی دشمن دارم و اگر دروغ گفته باشی ترا عقوبت کنم و اگر توبه کنی ترا ببخشم! گفت: توبه کردم.
گویند:
حضرت موسی علی نبینا و (علیه السلام) به نماز استسقاء و طلب باران بیرون رفت و چهار شبانه روز دعا کرد و اثر استجابت ظاهر نشد، الله تعالی به او گفت: میان شما غمازیست که به شومی او دعا مقبول نگردد! حضرت موسی گفت: خداوندا؛ مرا خبر ده که او چه کس است تا من او را توبه دهم؛ حق عزوجل فرمود من غماز را دشمن می دارم چگونه غمازی کنم ولیکن تو مجموع قوم خود را توبه فرمای و بگو که استغفار کنند.

حکایت:

گویند انوشیروان جشنی ساخته بود و خان ضیافت گسترده؛ شخصی در حین غفلت عمله، جامی از جامه های سلطانی که قیمت خطیر داشت بربود و از اتفاق نظر کسری بر او بود! ربانیده این معنی فهم نمود ولیکن بر آن خیانت مقیم بماند. بعد از انقضای مجلس ملازمان در طلب جام تردد و گفتگویی داشتند. کسری گفت: چه می جویند؟ گفتند: جامی کم شده! گفت: بیهوده مطلبید که آنکه برداشته باز ندهد و آنکه دیده غمازی ننماید. بعد از چند روزی آن شخص به مجلس کسری آمد، جامه نیکو پوشیده و خود را مزین ساخته و کسری به نحوی که کسی مطلع نگردد به او اشاره نمود که این از آنست: گفت: بلی و دیگر هیچ نگفت. بعضی گفته اند که چون جام را برداشت دید که نظر کسری بر اوست؛ اشاره کرد که خاموش؛ کسری هیچ نگفت و آن راز فاش نگرد.

حکایتی است پس لطیف حکمت آمیز:

گویند شخصی پیش امیری، مردی را سعایت کرده بود امیر آن را احضار کرد و به آن خبر مؤاخذه فرمود و آن مرد از آن، انکار و تبری نمود. امیر فرمود که انکار این کار هرگز از تو قبول نکنم چرا که کسی این خبر به من رسانیده که از دوستان و یاران تست و کمال احتیاط و تثبت و تجسس این خبر و تفحص این حال نموده و او نزد من یکی از امینان و راست گویان و خیرخواهان است. آن شخص گفت ای امیر! چونست که قول من که متضمن صلاح و سداد است باور نداری و قول صاحب غرض که متضمن خلافست و فساد، باور داری! کذب من و صدق واشی از کجا ترا محقق شد؛ و عجب آنکه گفتی او مرا از دوستانست، چگونه دوست من باشد آنکه سعی در ضرر من می کند و بد من می گوید؟ و عجبتر آنکه امیر می فرماید که او عادل و صادق القولست! سبحان الله، عادل این قسم خبرها را به امیر از کجا نقل نماید و خود را در میان خلق افسانه سازد و تجسس خللهای مردمان کند و وشایت و سعایت که خبیث ترین صفتی و موجب سخط الهی است شیوه خود گرداند و عجیب تر آنکه فرمودی مردی خیر خواهست؛ آیا مسلمانان را خیر خواهست که چاه در راه ایشان می کند یا امیر را خیر خواهست که کار او را با عریت به فساد می دهد و خدا و خلق را از او ناخشنود می گرداند. و فرمودی که از اهل احتیاط و تثبت است؛ اگر از اهل احتیاط و تثبت می بود احتیاط در وشایت می نمود و تثبت در اخفاء راز دوستان خود می فرمود؛ و اگر او از اهل تثبت باشد مناسب نیست که امیر از اهل تثبت نباشد و حال آنکه الله تبارک و تعالی در کلام مجید امیر را تثبت و تبیین امر فرموده و واشی را فاسق خوانده به قول او جل و علا که: ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا(119) و بقرأت دیگر فتبثتوا؛ الایه. تفسیر بنا بر قول مفسرین آنکه: اگر بیاید به شما دروغ گویی به خبری، یعنی به شما حرفی گوید، پس تفحص و تجسس کنید تا صدق و کذب آن بر شما ظاهر شود و قول آن فاسق کاذب را قبول مکنید تا مبادا برسانید آزار مالی و جانی به جمعی از روی جهالت و نادانی به احوال ایشان.
مراد از ذکر این روایات آگاهانیدن جمعی است که از غایت نادانی تصدیق سخن چینان و خانه دین و ایمان خود را ویران می نماید.