فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

حکایت

آورده اند که ابوسفیان قبل از اسلام خود برای عقد صلحی به خدمت خیرالبشر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و چون بازگشت قسم خورد که من ملوک بسیار دیده ام و از هیچ یک این رعب و هیبت در دل خود نیافتم(60). پس باید ملوک و سلاطین بدانند که هیبت و عظمت واقعی و وقیع بودن در دلها و نظرها از جانب اوست تعالی شأنه، و به این قسم تواضعات که منظور از آن رضای الهی باشد، شأن و مرتبه کم نمی شود والحق تواضع و فروتنی از همه کس پسندیده و محبوبست سیما ارباب دولت و اصحاب حشمت که از ایشان نیکوتر و به موقع تر است، چنانچه کبر و عجب از همه کس ناخوش و مذموست و از ضعفا و مساکین مذموم تر، که بزرگی در صفت تواضع درجه کمال داشت خواص و دوستان او با او از روی نصیحت گفتند که تواضع افزون از اندازه مهابت شخص را می کاهد و ارباب دولت را موافق نمی آید. آن بزرگ عالی گهر، و آن عزیز نیک اختر گفت: مهابتی که به تواضع گردد، نبودن آن مرا خوشتر است.
الحاصل این بذل و عطایی که ناقص خردان به اعتقاد خود سبب کمی جاه و اعتبار می دانند، فی الحقیقه باعث زیادتی آن است نه کمی. و از کعب الاحبار(61) که از کبار علمای یهود است و به شرف اسلام فایز گشته روایت کرده اند که گفت در چهار کتاب تأمل نمودم و حق تفتیش بجا آوردم تا معلوم کردم که غرض رب الارباب از ارسال رسل و کتب چهار چیز است زبان و دل و تن و خوی خوش؛ و از هر یکی دو چیز می خواهد از زبان ذکر حق و نیکویی گفتار با خلق، و از دل معرفت حق و شفقت با خلق، و از تن، خدمت و عیادت حق و نصرت و اعانت خلق، و از خوی خوش، تحمل با قضای حق و رنج و جفای خلق. و گفته اند که این کلمات را بعضی از سلاطین بصیرت آیین چون شنیدند فرمودند که در کتابخانه او به آب زر بنویسند.
الولایات مضامیر الرجال. الاعمال تستقیم بالعمال.
حکومت ها، میدان آزمایش مردانست. کارها راست و درست می شود به وسیله کارکنان.
و به این ناظر است فقره آفه الاعمال عجزالعمال که گذشت مشروحاً.
ما قال الناس لشی ء طوبی له الا و قد جنی له الدهر یوم سوء.
نگفتند مردمان چیزی را که خوشا او را، - یعنی خوشا حال صاحب آن را - مگر آنکه به تحقیق پنهان کرد زمانه برای او روز بدی.
طوبی کلمه ای است که استعمال کرده می شود در مقام مدح و استحسان و تعجب از حسن و کمال چیزی نمودن و جنی به معنی پنهانست و یوم سوء به فتح سین مهمله عبارت از روز پست و نقص و زوالست. ممکن است که مراد از اخفا زمانه آن روز را کنایه از پنهان ماندن اسباب آن باشد از خلق در آن زمان و اینکه آن بلیه در روز بد ناگهان و غفله به آدمی می رسد یا اینکه از مدارایی که زمانه با خلق دارد غافل می شوند مردمان در نعمت دنیا از سرعت زوال و عدم ثبات آن؛ و نیز ممکنست که اشاره به تأثیر چشم بد باشد چنانچه احادیث در آن باب وارد شده و ادعیه از برای دفع چشم بد و استعاذه از آن بسیار ماثور و در کتب ادعیه مسطور است. یا آنکه مراد این باشد که عادت زمانه چنین است که هر چه در آن از رفعت و عزت و غیر ذلک به درجه کمال رسد البته رجوع می نماید و رو می کند به زوال، چنانچه در دیوان مذکور است که:
اذاتم امر بدا نقصه - توقع زوالاً اذا قبل تم
پس در این صورت کلمه طوبی که از قبیل شاهد بر کمال و تمام آن چیز و علامت راجع و ناقص شدن آن خواهد بود و بنابرین می تواند بود که تأثیر چشم بد نیز از این قبیل باشد و ادعیه مأثوره موجب دوام نعمت و استمرار آن و منع زوال و نقصان آن باشد.
کل مالک غیرالله سبحانه مملوک. کل قادر غیرالله سبحانه مقدور.
هر مالکی غیرالله سبحانه، بنده و مملوک است. هر صاحب قدرتی غیرالله سبحانه مقدور است.
یعنی الله سبحانه قادر است بر سلب قدرت او به هر عنوان که خواهد و اراده نماید که ان الله علی کل شی قدیر.
کل غالب غیرالله سبحانه مغلوب. کل طالب غیرالله سبحانه مطلوب.
هر غالبی غیرالله سبحانه مغلوبست. یعنی الله تعالی بر او غالبست - هر طالبی غیرالله سبحانه مطلوب است.
ممکن است که مراد این باشد که هر طلب کننده آرزویی یا غیر آن، مطلوب موت است چنانچه می آید در باب حیوةالابد: که کل امری طالب امنیته و مطلوب منیته(62) یعنی هر کسی طالب امل خود و مطلوب اجل خود است - والله عالم بحقایق الامور و دقایق الاسرار -
حسن الاختیار و اصطناع الاحرار و فضل الاستظهار من دلایل الاقبال.
نیکوئی انتخاب نمودن - یعنی برگزیدن ایام و شیوه یا طور و طریقه و خصلت یا مصاحب و رفیق - و نیکوئی کردن با مردان، و زیادتی طلب معاونت و احتیاط از جمله دلیل های اقبال است.
و در بعض نسخ ببای یک نقطه در پایین است {اختبار} به معنی نیکویی آزمایش یعنی آزمایش نیکو کردن مردمان را و خوب و بد ایشان را حسب الواقع شناختن و با نیکان مشورت نمودن و امثال آنها. و مراد به احرار جمعیند که در بند علایق دنیویه نباشند و سعی ایشان برای تحصیل رضای الهی و قرب جناب کردگاری باشد. و مراد از زیادتی طلب اعانت و استظهار، آن است که در متابعت شرع اقدس و مراتب دینداری غایت احتیاط را مرعی دارند و در همه ابواب، توکل تام به خالق انام نموده به آن قوی شست باشند که این مراتب ازجمله دلیلهای اقبالست والعلم عندالله تعالی.
طلب السلطان من خداع الشیطان.
طلب پادشاهی و سلطنت از جمله فریب های شیطان است.
ممکن است مراد این باشد که مفاسد طلب جاه و ریاست و حکومت و سیاست، بسیار، و خطرهای آن بیشمار، و مدت بقای آن در نظر عبرت پذیر آن بی مقدار، و به لوازم آن حسب الواقع قیام و اقدام نمودن، به غایت دشوار و مورث صدگونه غصه و ملال و وزر و وبالست و بر اهل بصیرت روشن است که از زمان آدم تا خاتم، و بعد از آن تا این دم، هر ظلمی که بر انبیا و اوصیا و ائمه هدی سلام الله علیهم مادام الارض و السماء واقع شده برای طلب سلطنت و اعتلا بوده که به فریب شیطان چشم از حق ایشان پوشیدند و در قتل ایشان سعی تمام کوشیدند و به عوض باده عشرت شاهنشاهی زهر جان گداز غضب الهی نوشیدند و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون(63).
طاعة الغضب ندم و طغیان. حسن السیره عنوان حسن السریره.
اطاعت غضب نمودن سبب پشیمانی و گناهست یا تجاوز نمودن از خداست - علی اختلاف النسخ - نیکوئی سیرت عنوان نیکوئی باطنی است.
یعنی نیکویی افعال ظاهری از سلوک طریقه عدالت و صداقت و مروت و سخاوت و غیر آن در هر کس سیما ملوک و والیان که یافت شود و علامت نیکویی باطن اوست که از صدق نیت و یقین و خلوص عقیدت و دین و ایمان به خدا و رسول گزین.
حسن السیره جمال القدره و حسن الامره(64).
نیکوئی سیرت و طریقه، زینت قدرت و حسن پادشاهی و امارتست.

الباب السابع: فی منافع العدل و الانصاف و مضار الجور و الاعتساف:

عدل از جمله اسماء حسنی الهی است و عدل و معدلت مصدرنه و صدق عدل بر جناب اقدس الهی، به اعتبار این است که مصدر به معنی اسم فاعل باشد یعنی صاحب عدلست که به هیچ وجه در حکومت، ظلم و جور نمی کند. و عدالت در اصل لغت به معنی مساوات در میان دو چیز است و مراد از آن، به موقع کردن کارهاست عموماً به نحوی که حیف و میلی در آن واقع نشود، یا راست و درست داشتن میزان حق میان خلق؛ هر چند یکی از ایشان این کس، خود باشد یعنی در باب معامله مردمان با خود نیز مراعات شیوه عدل باید منظور باشد و بنابراین عدالت مخصوص پادشاهان و حکام منصوبین از قبل ایشان نیست بلکه بر هر فردی از افراد خلق تحقیق معنی عدل و عمل به مقتضای آن واجب است زیرا که هر که هست البته او را یک نفر یا دو نفر اقلاً تابع و زیردست خواهد بود اگر همه اهل بیت او باشند از زن و فرزند یا غیر آنها از رفیق و مصاحب و خویش و پیوند که او را قوانین عدالت درباره ایشان بکار داشتن و میان نیک و بد ایشان امتیاز گذاشتن، لازم است؛ چنانچه در حدیث وارد شده که: کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته یعنی شما همه صاحب رعیتید و همه شما پرسیده خواهید شد از سلوک با رعیت خود تا هر که با زیردست خود به عدالت و رفق و نیکوکاری عمل نموده باشد ثواب آن بیابد و هر که بر خلاف آن تخم عنف و ظلم و جفاکاری کشته، حاصل و جزای آن بردارد و ابن بابویه رضوان الله علیه حدیثی روایت کرده که حاصل معنی آن این است که عدالت نمودن یک ساعت بهتر است از عبادت هفتاد سال یا برابر است با آن -. علی اختلاف النسخ.
پس معلوم شد که عدالت اعظم عباداتست و بعد از ایمان به خدا اهم واجباتست و بر هر صاحب بصیرتی تا واضح و روشن است که هر صنفی از اصناف خلایق را در شغل و عملی که دارند ناچار است از استاد و معلمی که به تعلیم آن معلم راه و روش آن عمل برایشان معلوم و صواب و خطای آن ایشان را مفهوم گردد؛ مثلاً شبانی نمودن چند رأس گوسفند که سهلترین امور است، اگر شخصی بدون تعلیم مرتکب شود البته گوسفندان را از سرما یا گرما یا تشنگی یا گرسنگی یا به گرگ دادن هلاک می سازد؛ و همچنین است بنایی و نجاری و خیاطی و امثال آن از اشغال و مهمات جزئیه؛ و چندانکه آن عمل عظیم تر باشد احتیاج به معلم و مرشد بیشتر خواهد بود و پرظاهر است که هیچ کاری عظیم تر و دشوارتر از پادشاهی و جهانداری و سیاست ملک و ملت نیست زیرا که بنابر آنچه مرقوم گردید هر یک از آحاد ناس از فقرا و غیرذلک، به قدر مرتبه خود در منزل و متعلقان، ناموس یک نفر یا دو نفر یا صدنفر یا بیشتر را متحمل شده اند و پادشاهان متحمل ناموس مملکتی عظیم و جمعی غفیر گشته و فی الحقیقه چنانچه کد خدای هر سرایی از نیک و بد اهل منزل خود شاد و غمناک می گردد و مکروه و هوانی(65) که به یکی از ایشان رسد به منزله خفت و اهانت خود می شمارد لایق به حال سلاطین عدالت گستر و پادشاهان حمیت سیر، آن است که ادنی رعیتی از رعایای بی سامان و ایتام و پیر زالان مملکت خویش را در ظل رعایت و حمایت خود از هر آسیب محفوظ دارند و ایشان را در سلک متعلقان خویش محسوب سازند و در مبالغه این معنی حکیم گرامی حکیم نظامی گفته:
شنیدم شهی از شهان زمن - نمی خواست از کشور خویش زن
که اینان امان پروران منند - همه خواهران، دختران منند
پس اگر زمره ملوک و سلاطین به مقتضای شغل خود عمل نمایند هیچ شغلی عظیمتر و هیچ عملی خطیرتر از آن نمی باشد زیرا که آسودگی عالمی به عدل ایشان مربوط است و صلاح و فساد کشوری به دادخواهی ایشان منوط؛ اگر در مملکت ایشان ظالمی از مظلومی دیناری به ناحق گیرد ایشان را باید غرامت کشید و اگر از دشمنی یا متغلبی ستمی بر احدی واقع شود و روز جزا که پادشاه و گدا مساویند چرا مرارتها که باید چشید، بنابراین مقدمات، معلوم شد که خلق عالم در مشاغل حقیره محتاجند به معلمی؛ و در صناعات جزئیه باید که رجوع کنند به قومی پس کاری با این همه خطر و شغلی چنین مهم عظیم الاثر، بی ارشاد مرشد و تعلیم معلم چگونه تمشیت پذیرد و بی رعایت قانونی که حضرت رب الارباب و مالک الرقاب برای عباد در انتظام امور معاش و معاد قرار داده چسان انتظام پذیرد؛ و قرآن مجید اگر چه نوریست که از مطلع فیوضات نامتناهی الهی طالع گشته و پرتو شعاع عالم آرای آن جمیع آفاق و انفس را فراگرفته و نقیر و قطمیر(66) هر امری از امور به آن واضح و روشن شده و اجمال و تفصیل آنچه خلایق را در استکمال و فوز به سعادت بی زوال ضرور است در آن برهان مبین، مبین گشته لیکن از غلبه شعاع و ضیا و کثرت نور و بهاء آن ممکن نیست که کونته نظران به اسرار و دقایق آن مطلع توانند گردید و شأن این کلام منزل ربانی از آن رفیع تر است که هر ناقص عیار ناتمامی، به تمامی حقایق و معارف آن تواند رسید بلکه فتح این خزانه علوم غیبی و معارف لاریبی، مخصوص اهل بیت عصمت و طهارت و نامزد صدرنشینان مجلس نبوت و ولایتست سلام الله علیهم اجمعین که به وسیله وجود مطهر ایشان امر دنیا و دین امت استقامت یافته و پرتو انوار الهی از مشکوه معارف ایشان بر ساخت احوال همگنان تافته. و از آن جمله آنچه از کلام معجز نظام کلام الله الناطق بالنص الجلی، المدعو فی السموات و الارضین بعلی امیرالمؤمنین و یعسوب المله والدین علیه صلوات الله و الملائکه و الناس اجمعین در این باب به حیز ترتیب آمده شمه ایست از تفسیر کلام مجید ربانی و شرذمه ایست از تبیین مرام جناب حضرت سبحانی که آن عارف علوم لدنی و وارث مقام مردیی(67) به تلقین رسول مختار و به معاضدت الهام پروردگار از کلام ملک علام، استخراج نموده و از عالم شفقت و مرحمت نسبت به عبادالله تفسیر بطن آیات فرقانی را در این باب به عبارات بلیغه راتقه که موجب حیرت فصحا و بلغاست بیان فرموده و الحق اگر ملوک و سلاطین و صاحبان تاج و تخت و نگین و بالجمله فرماندهان روی زمین مضمون موعظت مشحون این لالی آب دار و این درر شاهوار و این جواهر کلمات اعجاز سمات اقبال ثمار، را درةالتاج سربلندی، و زینت افزای گوشواره گوش هوش ارجمندی، و پیرایه تخت بلند پایه نیکنامی و معدلت گستری، و سرمایه متاع بندر معمور و کشور دلگشای و افبرالحور رعیت پروری و دستورالعمل خلود و ابود نام نامی و ذکر جمیل عاقبت محمود گرامی خود گردانند و قلیلی از آن را کثیر در سیاست مملکت و سلوک با سپاه و رعیت به تقدیم رسانند؛ هر آینه موجب انتظام ملک و ملت و باعث دوام و ثبات این دولت خواهد بود.
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت - گویند از او هنوز که بوده است عادلی
و هر که از این تعلیم وافی و نصیحت شافی مشفع و بهره یاب نگرد لامحاله سخن و کلام دیگران درباره او سودمند نخواهد بود لمولفه:
کسی را کو ندارد این سخن سود - نباشد در جبینش نور بهبود
ان الله سبحانه امر بالعدل و الاحسان و نهی عن الفحشاء و الظلم.
بدرستی که الله تعالی امر فرموده خلایق را به عدالت و انصاب ورزیدن با یکدیگر و نیکوئی کردن با عباد، نهی کرده از اعمال بد و قبیح و ظلم و ستم نمودن بر بندگان او.
عدل چنانچه مذکور شد به موقع کردن کارهاست عموماً یا راست داشتن میزان حق در میان خلق، مثلاً چون در میان دو کس یا در میان این کس و دیگری معامله یا منازعه رود، پا از جاده شرع و نفس الامر بیرون نگذارد و جانب داری خود یا احدی از خاصان و متعلقان و دوستان و آشنایان را منظور ندارد چه هر که در دیوان، روی خلق منظور دارد او بی خبر پشت به خالق کرده و برای دوستی با او، خداوند عالم را با خود دشمن ساخته و برای خشنودی و استرضای خاطر صاحب گناه، ناله و آه بی گناه را به درگاه اله به شکوه خود فرستاد؛ مجملاً آنچه بر خود نمی پسندد باید بر دیگران روا ندارد. و گفته اند که حاکم باید حساب خود را با خلق خدا پاک داشته حق کسی را در کیسه خود، و داغ خود را در دل کسی نگذارد و احوال خسروان دادگر را از کتب سیر و تواریخ مطالعه و مذاکره نماید و در این مقام رعایةللاختصار به ذکر یکی از آن اخبار که در نظر مناسب است اکتفا می نماید.

حکایت؛

در کتب سیر مسطور است که از لشکریان سلطان محمود غزنوی، بی باک ستمکاره، شبی به خانه درویش بیچاره رفته به تعدی او را از خانه بیرون کرد و اهل خانه اش را به تحت تصرف درآورد؛ آن عاجز ناتوان را چون غیر از دامان سلطان دست به جایی نمی رسید به درگاه وی شتافته آنچه بسر او گذشته بود به پایه سریر دولت سلطان عرض نمود. سلطان را از استماع آن بیداد آتش در نهاد افتاد چون آن شخص معلوم نبود که کیست تا در همان گرمی دل آن درویش را از او خنک و دوش خاطرش را از بار آن غصه سبک سازد فرمود چون بار دیگر آن نابکار آید او را در خانه گذاشته به زودی خود را به من رسان تا داد تو بستام و او را به جزا رسانم. القصه بعد از سه شب دیگر باز آن ناپاک بدکردار برسرخانه آن درویش دل زار رفته آن بیچاره دل ریش به سرعت تمام سلطان را از آن حادثه اعلام نمود. سلطان بی توقف از جا جسته و کمر مردی به قتل آن نامرد بسته با چند نفر از ملازمان، خود را به سرای درویش رسانید چنانکه آن خون گرفته هنوز از آنجا بیرون نرفته بود. اولاً فرمود تا چراغ را فرو نشاندند، پس تیغ انتقام از نیام برآورد و به درون رفته، نخل حیات آن بدبخت را از پای درآورد و بعد از آنکه از کار او پرداخت و شعله غضب را به خون آن بی ادب منطفی(68) ساخت به افروختن چراغ فرمان داده روی آن سیاه رو را ملاحظه کرد و مقارن آن حال روی نیاز بر خاک سوده سجده شکر الهی به جای آورد. درویش مسکین، زبان به دعای آن خسرو معدلت آیین گشوده و به سرانگشت زبان سؤال نقاب خفا از وجه آن چند امر غریب کشیدن آغاز کرد. سلطان پاک نهاد فرمود که از وقتی که این قصه مسموع گشت مرا در خاطر می گذشت که این کار یکی از فرزندان من خواهد بود چه به دیگری این جرأت گمان نداشتم که در زمان من ارتکاب امر شنیعی چنین نماید و لهذا خود متوجه سیاست او گشته دیگری را به آن مأمور نساختم که مبادا جانب مرعی دارد و در تمشیت این مهم، اهمال و تعلل جایز شمارد و سبب خاموش کردن چراغ این بود که امکان داشت که چون در روی او نگرم، مهر پدری به میانجی برخواسته از خون او درگذرم و آن، مخالف قانون دادرسی عدالت باشد و باعث سجده آن بود که چون روی او دیدم و معلوم شد که بیگانه است از دو جهت شکر جناب الهی نمودم؛ یکی اینکه فرزندم به قتل نرسیده و دیگری اینکه قباحتی چنین از اولاد من صادر نگردیده است. و در بعضی از روایات چنین است که آن سلطان عدالت نشان! بعد از ریختن خون آن ظالم بی ایمان، از آن درویش ماحضری طلبید و آن درویش نان خشکی که در خانه داشت حاضر ساخته؛ آن پادشاه عادل آن نان خشک را به رغبت تمام میل نمود و گفت که از آن روز که این خبر به من رسیده تا حال از غیرت چیزی نخورده بودم؛ والله تعالی یعلم.
العدل مالوف.
عدل مانوس خلایق است.
یعنی عدالت باعث الفت و محبت مردمان عادل، و جور و ظلم باعث نفرت ایشانست از ظالمان یا اینکه عدالت باعث الفت و حمیت خاطرها و ظلم باعث تفرقه آنهاست؛ والله تعالی یعلم.
الجور عسوف. المنصف کریم. الظالم لئیم. الظالم ملوم. الحریص محروم العدل انصاف.
میل نماینده از حق به باطل، به غایت ظلم کننده است بر خود. به مقتضای عدالت عمل کننده کریم است - یعنی پرنفع است -. ظالم ناکس است. ظالم ملامت کرده شده است. حریص محروم است. عدالت نمودن انصاف دادن است.
یکی از افراد انصاف آن است که بر دیگری نپسندد آنچه را که برای خود نمی پسندد و این معنی عین عدالتست.
القاعنه عفاف.
قناعت پاکدامنی است.
مراد این است که قناعت نمودن به آنچه الله تعالی کرامت کرده باعث عفت و پرهیزگاریست از نالایق و بدون قناعت عفت یافت نمی شود.
الظلم عقاب. المال حساب. البغی یصرع. العدل ملاک. الجور هلاک. العدل حیوه. الجور ممحات.
ظلم موجب عذاب است. مال دنیا را حساب است. ظلم و سرکشی و فساد به خاک می افکند ظالم و مفسد را. عدالت نمودن سبب مالک شدن خصلت های نیکوست. میل کردن از حق به باطل هلاکت است - یعنی موجب آنست. - عدل سبب حیات است. ظلم محو می کند نام نیک و عمر و دولت و اثر را.
چنانچه از فقرات آتیه همین کتاب مستطاب مستفاد و ظاهر می گردد و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دیوان فرموده:
قدمات قوم و ماماتت مکارمهم - و عاش قوم و هم فینا کاموات
یعنی به تحقیق که مردند جمعی و نمرد و برطرف نشد مکارم ایشان - یعنی نیکها و صفات حمیده ایشان - و زندگانی کردند جمعی و ایشان در میان ما مانند مردگانند.
شعر:
کسی کوشد بنام نیک مشهور - پس از مرگش بزرگان زنده خوانند
ولی آن را که بدفعل است و بدنام - اگر چه زنده باشد مرده دانند
صد هزاران امیر و وزیر و سلاطین عالم گیر آمدند و رفتند؛ از ایشان هیچ کس یاد نکند مگر جمعی که تخم نیکنامی در مزرعه دنیا افشانده و نام نیک و ذکر باقی به یادگار گذاشتند، چون بمردند زندگانی جاوید یافتند در نعیم جنان. والله المستعان و علیه التکلان.
الانصاف عنوان النبل. الجور مضاد العدل. الرعیه لا یصلحها الا العدل.
ملاک السیاسه العدل. البغی یسلب النعمه. الظلم یجلب النقمه. القسط روح الشهاده.
انصاف دادن، - یعنی عدالت نمودن - عنوان بزرگی و نجابت است. ظلم ضد عدل - یعنی دشمن است و با هم جمع نتوانند بود - رعیت را اصلاح نمی کند چیزی مگر عدالت نمودن درباره ایشان. نظام امر رعیت پروری و قیام به مصالح رعیت و لشکری، عدالت نمودن است. ظلم و سرکشی زایل و برطرف می کند نعمت الهی را. ظلم می کشاند به سوی ظالم غضب الهی را. عدالت جان شهادتست.
ممکن است که مراد این باشد که عدالت نمودن در حکم، باعث حیات شهادت شهود است یا اینکه عادل بودن شاهد، باعث حیات شهادت اوست؛ والله یعلم.
القسط خیر الشهاده.
عدالت بهتر شهادتی است.
مراد این است - والله یعلم - که عدالت حاکم بهتر از عدالت شهود است چه شهادت ایشان وقتی نفع می کند که حاکم عادل باشد والا وجود و عدم ایشان علی السویه خواهد بود و او به جور حکم خواهد نمود.
الظلم وخیم العاقبه. الانصاف شیمه الاشراف. الظام ینتظر العقوبه.
المظلوم ینتظر المثوبه. العدل فوز و کرامه. العدل قوام الرعیه. العدل یصلح البریه.
العدل خیرالحکم.
ظلم نمودن بد عاقبتی است. به طریقه عدالت عمل نمودن، خصلت بزرگان عالی مرتبه و عالی منقبشان به حسب و نسب و رتبه است. ظالم انتظار می کشد عذاب الهی را. مظلوم انتظار می کشد ثواب الهی را. عدالت، رستگاری و کرامت است. عدالت سبب انتظام امور رعیت است.
عدل اصلاح می کند تمام خلایق را. عدالت بهتر حکومتی است.
بنا بر اینکه ترجمه شده و حکم به ضم حا و سکون کاف است و احتمال مفتوح بودن هر دو نیز می رود {حَکَم } یعنی، عدالت خیر حاکمست به این معنی که خیر دنیا و آخرت حاکم، این است که به عدالت عمل نماید و اثر عدالت او به متحا کمین رسد تا دلها به او مایل و همت ها بقای او را سائل باشد و کسر حا و فتح کاف {حِکَم } نیز احتمال می رود یعنی عدالت بهترین حکمتهاست والله عالم بمقاصد اولیا.
الظلم یطرد النعم. البغی یجلب النقم. الانصاف افضل الشیم. العدل نظالم الامره. الظلم یوجب النار. البغی یوجب الدمار. الظلم ام الرذائل. الانصاف افضل الفضائل. امام عادل خیر من مطر وابل.
ظلم دور و بر طرف می نماید نعمت ها را. ظلم و سرکشی می کشاند به سوی صاحبانش عذاب های الهی را. به طریقه عدالت عمل نمودن بهترین خصلت هاست. عدالت سبب انتظام امور حکومت است. ظلم نمودن واجب و لازم می سازد آتش جهنم را بر ظالم. ظلم و سرکشی نمودن واجب لازم می سازد هلاکت را. ظلم مادر هر بدی است - هر بدی از او زاییده می شود -. به طریقه عدالت عمل نمودن فاضل ترین فضیلت هاست. امام عادل بهتر است از باران درشت قطره.
یعنی چنانچه باران سبب حیات جمیع مخلوقاست که اگر نباشد همه در معرض هلاکند همچنین امام عادل: اگر نباشد رعیت هالک خواهند بود.
العدل قوام البریه. الظلم بوار الرعیه.
عدالت سبب نظام خلایق است. ظلم باعث هلاک رعیت و سبب کساد بازار و بی رونقی ایشان است.
و لنعم ما قال الرضی المرضی القزوینی طاب ثراه.
طبع دو نان ستم پرور بود مانند باد - خویشتن را بهر مشتی کاه، بر خرمن زنند
گر چراغی خانه افروزد به خونش تشنه اند - آتشی در خرمن ار افتد بر او دامن زنند
العدل اقوی اساس. الشره سجیه الارجاس.
عدالت محکم تر بنائی است برای پایداری عمر و دولت. حرص زیاد خصلت پلیدانست.
و فی الحقیقه آن صفت خبیثه، سبب ظلم ظالمان است چه موجبی ظلم مانند حرص زیاد بر جمع زخارف دنیویه یا اعتبارات منقطعه وهمیه ندارد.
العدل فضیله السلطان. القدره یزیلها العدوان. الاساءه یمحاها الاحسان.
الظلم تبعات موبقات. بالعدل تتضاعف البرکات. البغی سائق الی الحین.
الانصاف زین الامره. العفو رکن القدوه. اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکراً للقدره علیه.
عدالت نمودن فضیلت و کمال بلندی مرتبه پادشاهانست. توانائی و زبردستی را برطرف می کند ظلم به زیردستان نمودن. بدی را محو می کند نیکی. ظلم گناهی چند است هلاک کننده ظالم. به سبب عدالت نمودن مظاعف می شود برکتها. ظلم و سرکشی، کشاننده است به هلاکت. به عدالت عمل نمودن با خلق و داد مظلوم از ظالم گرفتن زینت حکومت و سرکردگی است. عفو از گناهان نمودن، رکن قدرت است - یعنی چیزی است که قوت می یابد بدان اقتدار.- هرگاه دست بیابی بر دشمن و قادر گردی بر انتقام او، پس دیگران از او را، شکر این معنی که قدرت داده خدای قادر تو را بر او.
چه اگر می خواست عکس این هم ممکن بود. پس باید دانست که اول چیزی که واجب است در شکر نعمت قدرت، عفو است از دشمن که ان الله عفو غفور؛ و گفته اند مصراع: در عفو، لذتی است که در انتقام نیست.
العدل افضل سجیه. الانصاف یستدیم المحبه. الظلم یدم الدیار. الساعات تنتقص الاعمار. الظلم یردی صاحبه. الانصاف یتالف القلوب. الحرص موقع فی کبیر الذنوب. السلطان الجائر یخیف البری الامیر السوء یصطنع البذی. البغی اعجل شی ء عقوبه. البر اعجل شی ء مثوبه. الظلم جور لا ینسی. النمیمه ذنب لا ینسی.
عدالت نمودن فاضل تر خصلتی است - یعنی در هر حال انصاف را مرعی داشتن - به مقتضای عدالت معامله نمودن با خلق خدا، پایدار و دائم می کند دوستی خدا را. ظلم خراب می کند ولایات را. ساعت ها کم می کند عمرها را. ظلم هلاک می کند ظالم را. به مقتضای عدالت عمل نمودن با خلق خدا، الفت می دهد دلهای خلایق را به هم. حرص می اندازد حریص را در گناهان بزرگ. پادشاه ظلم می ترساند بی گناه را. والی و سرکرده بد، نیکی می کند با فحاش یا اختیار می کند مصاحب خود، فحاش را. ظلم و سرکشی شتابان تر چیزی است از روی عقاب - یعنی عقوبت آن زود می رسد به ظالم و سرکش - نیکی شتابان تر چیزی است از روی ثواب - یعنی ثواب آن زود می رسد به نیکوکار - ظلم ستمی است فراموش کرده نمی شود هرگز، سخن چینی گناهی است که فراموش کرده نمی شود.
یعنی در دنیا و عقبی به جزای آن گرفتار خواهد شد البته چنانچه در باب نمیمه خواهد آمد انشاالله تعالی.
البغی یصرع الرجال و یدنی الاجال. الظالم الطاغی ینتظر احدی النقمتین.
ظلم و سرکشی به خاک می اندازد مردان را و نزدیک می کند مرگ ها را. ظالم متکبر و متمرد و مفسد و از حد تجاوز نماینده، انتظار می کشد یکی از دو غضب و عذاب الهی را.
مراد عذاب دنیا و آخرتست، چنانچه در همین باب خواهد آمد حدیثی که مجمل حاصل آن این است که کسی که ظلم کند بر بندگان خدا، می باشد خدا دشمن او و کسی که خدا دشمن او باشد زایل و باطل می کند ایمان و حجت او را در دنیای او و آخرت او؛ والله یعلم.
العادل راع ینتظر احد الجزائین. العدل افضل السیاستین. الجور احد المدمرین. الانصاف یرفع الخلاف و یوجب الایتلاف.
عادل در رعیت خود، محافظت کننده و خبرگیرنده از احوال ایشان است؛ انتظار می کشد یکی از دو ثواب را - یعنی ثواب دنیا و ثواب آخرت را. - عدالت نمودن بلند رتبه تر دو پادشاهی است. میل کردن از حق به باطل یکی از دو هلاک کنندگان است. به مقتضای عدالت عمل نمودن با خلق، برطرف می کند مخالفت را و واجب و لازم می سازد مؤالفت را.
مخفی نماند که صفت حسنه انصاف بر عامه برایا واجب و متحتم است چه هر کسی را در مدت بقای دنیا از معاونی و ناصری در امور معاش ناچار است و این بودن ایتلاف و رافع خلاف میسر نمی گردد پس قطع نظر از عذاب اخروی که به صفت بی انصافی مترتب می شود و این خصلت قبیحه باعث بی رونقی امر معاش و غیر آن نیز می گردد، خصوصاً بر سلاطین و امرا و حکام که احتیاج ایشان به کارگزاران و معاونان بیشتر از همه کس است؛ پس اگر انصاف نداشته باشند، عنقریب از تخت سلطنت و فرمانروایی به خاک مذلت و بینوایی افتند زیرا که ظلم و بیداد باعث شورش کافه عباد می گردد و جمعیت رعایا و شورش برایا در اغلب اوقات باعث زوال اقتدار و اختیار است و در همین باب خواهد آمد که العدل جنه الدول یعنی عدالت سپر دولتهاست. و در نهج البلاغه مسطور است که آن حضرت در بیان غوغا یعنی جمعیت عوام و اوباش فرموده که: هم الذین اذا اجتمعوا غلبوا، و اذا اتفرقوا لم یعرفوا. ایشان آن چنان کسانی اند که هرگاه جمعیت کنند بر کاری غالب گردند و هرگاه متفرق شوند، شناخته نشوند.
اشاره است به این که فتنه بدی است و شر ایشان عظیمست از آن جهت که مردمان معروف از اجتماعهای باطل اندیشه می نمایند که مبادا به آتش آن به سوزند و والی از ایشان انتقام کشد برخلاف اوباش و اجامره که از این اندیشه فارغ اند که جون متفرق شوند هیچ کس نشان ایشان نمی دهد.
و قیل بل قال (علیه السلام): هم الذین اذا اجتمعوا ضروا و اذا تفرقوا نفعوا؛ فقیل: قد علمنا مضره اجتماعهم فما منفعه افتراقهم؟ قال: ترجع اصحاب المهن الی مهنهم فینتفع الناس بهم کرجوع البناء الی بنائه و النساج الی منسجه و الخباز الی مخبزه.
این جماعت جمعی اند که چون اجتماع نمایند ضرر رسانند و چون گردند نفع رسانند. گفتند: به تحقیق که دانستیم مضرت اجتماع ایشان را، پس آیا چیست منفعت افتراق ایشان؟ فرمود که بازگردند اصحاب حرفت ها به حرفت های خود، پس منتفع گردند مردمان به ایشان مانند رجوع بنا به کار خود وجولاه(69) به کارگاه خود و نان پز به سر تنور خود.
و نقل کرده اند که روزی آوردند شخصی را به خدمت آن حضرت که جنایتی کرده بود و با او هجوم عام بود. فرمود: لا مرحبا بوجوه لا تری الا عند کل سوء یعنی خوشی و کرامت مباد رویهایی را که دیده نمی شود مگر پیش هر ناخوشی و رسوایی؛ چنانچه شاهد است که آن قوم به غیر اوقات فتنه جمع نگردند و بدون قصد فسادی بیکدیگر نه پیوندند.
العدل راس الایمان و جماع الاحسان.
عدالت سرایمان و محل اجتماع نیکوئی است.
مضمون این فقره شریفه، کنایه است از اینکه هر کس عدالت ندارد ایمان ندارد زیرا که هر که سر ندارد حیات ندارد و جمیع نیکی ها در مؤمن عادل می باشد.
الظلم فی الدنیا بوار و فی الاخره دمار. الظلم یزل القدم و یسلب النعم و یهلک الامم. الطاعه جنه الرعیه و العدل جنه الدول.
ظلم در دنیا کساد رونق و در آخر، هلاکت است - به معنی غضب و عذاب الهی - ظلم می لغزاند قدم را و برطرف می کند جمیع نعمت ها را و هلاک می کند جمیع امت ها را. اطاعت و فرمانبرداری سپر رعیت، و عدالت سپر دولت هاست.
یعنی چندانکه رعیت فرمانبرداری و حاکم عدالت دارد، الله تعالی ایشان را به سبب انصاف به این دو صفت از جمیع فتن دنیا محافظت می نماید و در کنف امن و امان خود می دارد. شعر:
اگر فتنه گیرد سمک تا سماک(70) - چو ایزد نگه دارد از بد چه باک
السلطان الجائر و العالم الفاجر اشد الناس نکایه.
پادشاه ظالم و عالم فاسق سخت ترین مردمانند به اعتبار رسانیدن ضرر و هلاکت دین و دنیا به مردمان و به خودشان.
یا سخت ترین مردمانند از راه نکایت و غضب الهی؛ یعنی بدترین گناهانی اند که باعث غضب الهی می گردد.
استکاته الرجل فی العزل بقدر اشره فی الولایه.
فروتنی مرد در عزل به قدر تکبر و طغیان اوست در حکومت و سلطنت.
زیرا که طغیان و سرکشی در ایام ولایت و فرمانروایی از ضعف نفس و پستی فطرتست و چنین کسی در ایام عزل و فروتنی می نماید چه به اعتقاد خود صفت کمال خود را مفقود و نایاب می بیند و خود را ناقص می شمارد، به خلاف صاحبان هِمَم عالیه که مناصب جلیله این عاریت سرا را اصلاً باعث افتخار خود ندانند؛ ایشان نه در ایام دولت غرور دارند و نه در ایام عزل فروتنی می نمایند. پس حال ایشان در ایام دولت و نکبت برابر، بلکه در ایام عزل بهتر و خوش تر است.
الجائر ممقوت مذموم روان لم یصل من جوره الی ذامه شی ء؛ و العادل ضد ذلک.
ظالم میل کننده از حق به باطل دشمن داشته شده است {و}؛ مذمت کرده شده است و اگر چه نرسیده باشد از ظلم او به مذمت کننده او چیزی؛ و عادل ضد این است.
به این معنی که مدح او می کنند و دوست می شوند با او هر چند اثر عدالت و نفع آن به آن مادح نرسیده باشد و فی الحقیقه جمیع بنی نوع انسان در این نوع محبت یکسانند چنانچه با وجود کفر، اسم حاتم و نوشیروان به نیکویی بر زبان آرند و مسلمان را به اسم و صفت ایشان می ستایند و اگر بشنوند که در زمین مغرب، والی است عادل باذل، بی اختیار همگی او را دوست دارند هر چند توقع احسان و عدالت از او ندارند و به همین منوال است بغض ظالم بدفعال چنانچه آن برگزیده ذوالاجلال به زمان صدق مقال برای تأکید به طریق هدایت به تغییر عبارت می فرماید که:
المنصف کثیر الاولیاء و الاوداء. المتعدی کثیر الاضداد و الاعداء.
انصاف دهنده و عدالت کننده بسیار است اصدقا و دوستان او؛ ظلم و عدوان کننده بسیار است مخالفان و دشمنان او.