فهرست کتاب


بقا و زوال دولت

عبدالکریم بن محمد یحیی قزوینی‏ به کوشش:رسول جعفریان

الباب السادس: فی الدول و علامات اقبالها و ادبارها و زوالها و انتقالها و ما قاربها

بدانکه کبریا و عظمت و برتری و فرمانفرمایی و حکومت و سروری مخصوص ذات پاک مالک الملکی جل شانه و عظم برهانه و لا اله غیره تواند بود که خداوند عالم و عالمیان و پادشاهی بخش شاهان و پادشاه پادشاهان و سربلندی ده، افسر صاحب کلاهان و دولت افزای زمره معدلت گستران و فریادرس مظلومان و دادخواهان و درهم شکننده شوکت ظالمان و جباران و کننده بنیان دولت نمرود نخوتان و فرغون صفتانست که به حکمت کامله و مصلحت شامله برای نظام عالم و صلاح جمهور بنی آدم، بعضی را بر بعضی فرمانروایی و تسلط به قدر خاصی داده و بر سبیل مجاز یکی را شاه و یکی را سپاه و یکی را امیر و یکی را وزیر نام نهاده و یکی را حاکم و دیگری را محکوم و یکی را خادم و دیگری را مخدوم نموده و برخی را خواجگی و جمعی را غلامی و برای گروهی اسم راعی و در شأن زمره رسم رعیتی تعیین فرموده و با وجود این حال، همگی را نسبت بهم معین و دستیار و به بند احتیاج یکدیگر، اسیر و گرفتار ساخته؛ چه ظاهر است که خانه هر پرزالی به شکوت و استقلال شاهی از خرابی دست انداز عمال ایمن و مشعل شاهنشاهان از کهن لباس ایشان روشن و سررشته رونق جامه فاخر سلطان در دست دوک بی رونق بیوه زنان و پختگی طعام منعمان به سوزش آبله دست خام خارکنان است؛ دانه برنجی، بی رنج دست رنج بری بدست نیاید و بدون پایمردی و لگدکوبی آبله پایی سفید نگشته، مایده شاهان را نشاید حبه گندمی را تا دهقان به امید باران رحمت ملک منان در خاک پنهان نسازد و به داس، قد خمیده خود ندرود و منقی به عرق سعی آنرا از غبار آلایش غیر نشوید و طحان سخت جانی جد و جهد در طحن آن نکوشد و خباز در گاه و بی گاه برای گرمی هنگامه شغل و عمل، مانند آه جگر سوزی که از دل بریان سحر خیزان خیزد نسوزد قابلیت خوان کرم میزبان و کام دهان میهمانان دارالضیافه احسان و امتنان رازق انس و جان نیابد و تسکین جوع و تقویم حیات را تبه خواران ملوک را نشاید و علی هذاالقیاس سایر اصناف الناس.
و چون ظاهر شد که کل اجزای عالم و جمیع افراد بنی آدم به حکمت بالغه ربانی در وجود و تعیش محتاج به یکدیگر و خورد و بزرگ عرصه امکان در انتظام امور دنیا و عقبی بهم مفتقر و مستظهرند، پس وقتی نعمت مجهول القدر امن و امان بر ساکنان میهمانسرای امکام تمام می گردد و تمتع از لطیفه عمر و زندگانی در زمانی استکمال می پذیرد که هر یک از صغیر و کبیر و شاه و فقیر و شریف و وضیع و بی قدر و منیع به حد و مرتبه خود ساخته و هر کدام به شغل و عمل خود پرداخته، در کاری که حق سبحانه و تعالی هر یک را لایق آن دانسته مُجد و ساعی و حق بالا دستان و زیردستان را کما ینبغی مراعی باشند، چنانچه حق پادشاهان بر ذمه رعایا و برایا آنست که در تعظیم و توقیر ایشان کما ینبغی و یلیق کوشیده، فرامین ایشان را که مستلزم دین و ملت باشد به جان و دل در پذیرند و در دعای دوام دولت سلطان عادل اهتمام تمام ورزند و هرگز، بدی از فرمانفرمای خود در ضمیر نگیرند و وجود مسعود ایشان را که هر آینه مقرون به صلاح عباد و رفع ظلم و تعدی و فساد است غنیمت عظیم شمارند. همچنین حق رعیت بر ذمه سلطان آنست که لحظه از سعی در رفاه حال ایشان غافل و لمحه از حفظ و حراست عرض و مال ایشان ذاهل نبوده آنچه موجب امنیت و آسایش ودایع اله گردد وجهه همت والا نهمت(10) خود سازند و بر مفارق دور و نزدیک ایشان به یکسان سایه لطف و مرحمت اندازند؛ پس درین صورت ارکان تخت و دولت او به دست دعای ضعیفان برپا، و شمشیر جهان گشایش به آتش کاری آههای گرم سحرخیزان و آبیگری سیلاب اشک ایشان برا، و به دستیاری همم عجزه و مساکین و معاضدت و معاونت ساکنین و قاطنین(11) این عرصه ماء و طین، اساس دولت و اقبال و عظمت و اجلال او به اقصی مراتب پایندگی قرین می گردد واعظ(12):
به نیروی ضعیفان تکیه بر دولت توان کردن - که هر دولت دعا یک پایه باشد تخت دولت را
ثبات الدوله باقامه سنن العدل.
پایداری و ثبات دولت به اعانت برداشتن سنت ها و طریقه های عدالت است.
این فقره شریفه اعجاز، طریقه تعلیمی است مر ارباب دولت و صاحبان قدرت و شوکت و شبانان و پاسبانان رعیت و متصدیان معموری دیار و مملکت را اگر خواهند که دولت ایشان برقرار و شوکت ایشان پایدار باشد باید دست از طریقه عدالت برندارند و همت بر سنت و طریقه منقول از ائمه عدل و معلمان حکمت و عقل گمارند که هیچ سبب و وسیله برای استحکام بنای دولت مانند داد و عدل، و هیچ مخربی برای اساس شوکت و استقلال مثل ظلم و بیداد نیست؛ پس باید طریقه و دستور عدالت را از استادان و مرشدان سبیل هدایت آموخت و به آن وسیله سعادت دارین اندوخت ولنعم ماقیل:
هر که او استا(13) گریزد در جهان - او زدولت می گریزد این بدان
و دستور عدالت بر نهجی است که از آن حضرت (صلوات الله علیه) مأثور و در باب عدالت همین کتاب مذکور است و بیماری را که دوای آن طبیب دارالشفای قلوب سودمند نباشد و همت بر جمع دینار و درهم گمارد و بر ضعفا و زیردستان ستم روا دارد ظلم، بیخ و بنیاد او به رودی براندازد و دود از نهاد او برآرد چنانچه خواهد آمد که من عمل بالعدل حصن الله ملکه و من عمل بالجور عجل الله هلکه.
احذر الشریر عند اقبال الدوله لئلا یزیلها عنک، و عند ادبارها لئلا یعین علیک.
به پرهیز از شریر در وقت روآوردن دولت، تا آنکه زایل نکند از تو دولت را، و در وقت برگشتن دولت برای آنکه یاری دشمن نکند بر غلبه نمودن او بر تو.
شرور لغت به معنی بدی و فساد و ظلم است و شریر کسی است که فرد کامل این صفات در او باشد و می آید در باب خیر و شر که شریر کسی است که گمان نکند به هیچ کسی خیری، زیرا که او همه کس را به طبع خود می بیند و اینکه استدلال کرده می شود به شر هر مردی به بسیاری حرص و شدت طمع او؛ و در باب مذکور مبالغات و وصایای بسیار به دوری از شر و مفاسد قرب اشرار فرموده که مقام مقضی ذکر آنها نیست.
الحاصل، مراد تعلیم صاحبان دولت و اقبال و شوکت و اجلالست که در همه احوال از قرب موصوفین به این صفات بر حذر بوده از شامت قرب ایشان محرز و مجتنب باشند که بسا دولتهای عظیم که از مداخله ایشان فاسد و زایل گردیده.
تولی الا رذال و الاحداث الدول دلیل انحلالها و ادبارها.
مباشر شدن ناکسان فرومایه و کم سنان نو به دولت رسید، دولت ها را، دلیل برطرف شدن دولت ها و برگشتن آنهاست.
حاصل این که باید مباشرین دولتها جمعی باشند که از خانواده های دولت و بلند مرتبه بلکه عاقل و کار آزموده باشند نه فرومایه و نو به دولت رسیده که هر دولتی که مباشرین آن مردمان پست فطرت ناکس تازه به دولت رسیده باشند علامت آنست که بزودی آن دولت بر هم خورد و زوال پذیرد و این را از مجربات شمرده اند.
الدوله کما تقبل تدبر. الدنیا دول فاجمل فی طلبها واصبر حتی یاتیک دولتک. تجاوز مع القدره و احسن مع الدوله تکمل لک السیاده.
دولت دنیا چنانچه رومی آورد، همچنان برمی گردد. دنیا به نوبه است، پس طریقه اعتدال را مرعی دار در طلب دنیا و صبر کن تا بیاید نزد تو، دولت تو، یعنی نوبه تو. عفو کن با وجود قدرت بر انتقام و نیکوئی کن در وقت دولت تا کامل شود برای تو زندگی.
زیرا که عفو نمودن و از تقصیرات درگذشتن وقتی سبب بزرگی می تواند بود که شخص قدرت بر انتقام داشته باشد چه اگر قدرت نداشته باشد در درگذشتن آن، بی اختیار خواهد بود؛ و همچنین نیکویی از صاحبان دولت خوشنما و به موقع است که اگر نکنند فی الحقیقه بر خود و دلت خود ستم کرده اند و بی دولت، اگر احسانی نکند با خلق، مذمت او نمی کنند و از او توقع نمی دارند و نقص او نمی شمارند.
اکظم الغیظ عند الغضب و تجاوز مع الدوله تکن لک العاقبه.
فرو خور خشم خود را در وقت غضب و عفو کن با دولت در ایام اقتدار، تا نیکو باشد عاقبت کار تو.
احتمال و بردباری و فرو خوردن خشم از صاحبان حکم و والیان امر و نهی و سلاطین با ابهت و امراء باشکوت، علامت وقار و زینت اقتدار و وفور عقل و خلوص ایمان و حسن نیت و معدلت و موجب مهابت ایشان در نظرها و محبت در دلهاست.
نقل است که روزی بعضی از متظلمین پیش یکی از صالحین ولات خشونت و درشتی در اظهار مطلب خود نمود و در کلام، رعایت مقام و لوازم احترام ننمود؛ صاحب حکم به قوت ایمان و حسن اخلاص آن تلخی را تحمل و غوررسی حکایت او فرمود.
چون آن مرد رفت بعضی از محرمان گفتند این شخص جرأت از اندازه برد و ادب در خطاب رعایت نکرد؛ آن والی فرمود: شکر مرخدای را که سیرت معدلت مرا پیش رعیت واضح گردانیده تا متظلمین و ضعفا شکایت خود بدون هراس و دهشت بر من عرض می کنند و به احتمال و بردباری من وثوق و اعتماد می نمایند خدا توفیق دهد مرا که از عهده شکر این منزلت برایم. بعضی از نو به دولت رسیدگان، از ضعف عقل یا خبث طینت و دناءت گمان می نمایند که بردباری و نظر به افتادگان نمودن باعث سقوط شوکت و زوال حشمت ایشانست و غافل ازینکه گفته اند:
نظر کردن بدرویشان بزرگی را بیفزاید - سلیمان با همه حشمت نظرها بود با مورش
خیر الامرآء من کان علی نفسه امیراً. تکبرک فی الولایه ذل فی العزل.
بهترین امیران کسی است که بر نفس خود حاکم باشد. تکبر تو در سلطنت خواریست در عزل.
زیرا که در عزل، به دستور حکومت و سلطنت اگر تکبر کند، خلق از او تنفر می نمایند و نمی گذرانند و در مقام تدارک و تلافی می باشند ناچار باید زمانه سازی(14) نموده تغییر سلوک دهد و فی الحقیقه همین نوعی از خفت و خاریست و این تعلیم، تادیبی است ارباب مناصب را که در ایام حکومت تکبر نکنند تا در ایام معزولی خواری ببینند. و ممکن است که مراد این باشد که تکبر در ایام دولت بالخاصیه، سبب خواری در ایام عزلست و مؤید این می آید درین باب که من تکبر فی ولایته کثر عند عزله ذلته.
دوله الکریم تظهر مناقبه.
دولت صاحب کرم و جامع انواع خیر، ظاهر می کند مناقب او را.
چه هر که سخی و صاحب کرم و گرامی و رفیع المنزلت باشد هرگاه به دولت رسید و قدرت بر کارهای نیک بهم رساند به مقتضای طبع خود عمل و نیکوی ها و مناقب او، که قبل از دولت از خلق پنهانست، به ظهور می رسد به خلاف لئیم پست فطرت دنی که چون به مرتبه دولت رسد و قدرت بر ظلم و طمع و اضرار خلق و بدی با عباد و تخریب بلاد و بالجمله جمیع شرور و فسادی که در نفس شوم او مستور بوده، به مقتضای طبع به عمل می آورد و پنهانی های او که قبل از دولت به اعتبار عدم قدرت و استطاعت مخفی بود آشکار می گردد.
دوله الئیم تکشف مساویه و معایبه. دوله الجاهل کالغریب المتحرک الی النقله. دوله العاقل کالنسیب یحن الی الوصله.
دولت ناکس پرده می دارد از بدی های او و عیب های او. دولت نادان، غریبی است که حرکت می کند به سوی رفتن و کوچ نمودن. و دولت عاقل مانند خویشی است که رغبت می نماید به سوی وصلت؛ - یعنی دائم و ثابت ماندن.
باید دانست که عقل را در بقا و ثبات دولتها مدخلی عظیمست وقتی که الله تعالی خواهد که ازاله نعمت دولت از کسی کند، اول ازاله عقل او می نماید، چنانچه در باب عقل گذشت که: اذا اراد الله سبحانه ازاله نعمه عن عبد، کان اول ما یغیر عنه عقله و اشد شی ء علیه فقده. یعنی هرگاه اراده نماید الله سبحانه زایل کردن نعمتی را از بنده، می باشد اول آنچه تغییر می دهد آنرا از او، عقل او؛ و سخت تر و شدیدتر چیزی بر او نبودن عقل اوست. پس مزیل عقل مزیل دولت باشد و کسی که دولت و ثبات آن را خواهد بر او احتراز از زایل کننده عقل، به حکم عقل و نقل واجب و محافظت عقل و زیاد کردن آن به حکم این کلام صدق مقام ولی ملک علام، لازم و متحم باشد. و می آید در باب فکر که محافظت و زیاد شدن عقل به فکر نمودن در عواقب امور می باشد؛ بنابرین ارباب دول باید به غفلت اوقات ضایع ننمایند و پیوسته اوقات را به تفکر و تأمل و تدبر صرف نماید والا از زوال آن شکایت ننمایند زیرا که امر سلطنت و جهانداری در کمال صعوبت و نهایت دشواریست و بدون آنکه خود روز و شب متوجه آن باشند و به دقایق آن اهتمام فرمایند، این امر کما ینبغی متمشی نمی گردد و این اهتمام و آگاهی با مشغولی به ملاهی جمع نمی شود و گاه باشد که از غفلت و بی پروایی یکروزه، رخنه در بنیان ضوابط مملکت بهم رسد که به سالی بلند نتواند شد.
دوله العادل من الواجبات. دولة الجائر من الممکنات. دوله الاکارم من افضل المغانم. دول اللئام مذله الکرام.
دولت عادل از واجبات است - یعنی ثابت و لازم و پایدار و پرواست. - دولت ظالم از ممکناتست - یعنی بی ثبات و در عرضه فنا و زوالست. - دولت صاحبان کرم از جمله بلند مرتبه ترین غنیمتهاست. دولت های ناکسان محل خواری کریمان است.
چرا که هرگاه مردمان ناکس پست مرتبه، دولت یابند تربیت امثال خود نمایند و به احوال مردمان بلندمرتبه که از ابنای جنس ایشان نیستند نپردازند بلکه در صدد اضرار و اذلال آنان باشند.
دول الاشرار محن الاخیار. دول الفجار مذله الابرار. المحاسن فی الاقبال هی المساوی فی الادبار. الافتخار من صغرالاقدار.
دولت های اشرار و بدان، محل محنت های اخیار و نیکان است. دولت های فاسقان و بدکاران، محل خواری پرهیزکاران و نیکوکاران است. آنچه در روآوردن بخت و دولت، نیکوئی هاست؛ در برگشتن تخت و دولت، همان نیکوئی ها، بدی هاست. مفاخرت نمودن به اعتبارات دنیویه، ناشی از کمی قدر و مرتبه است.
و صدق این مقال بر مستتبعین ظاهر و روشن است که سفلگان کم همت و فرومایگان و لئیمان پس فطرت به اندک مایه اعتبار، چون باد نخوت در دماغ و سر عجب و افتخار به فلک دوار می رسانند و از کمال جهالت و حماقت، خیال می نمایند که این سبب حفظ اعتبار و زیادتی شوکت و اقتدار و به این صفت ذمیمه قبیحه عزت و منعتشان پایدار است و غافل از این که هیچ برهانی بر دناءت ذات، محکم تر از این صفات شامت سمات و هیچ مخربی کاخ عزت و اعتبار را مانند این ذمایم ادبار علامات نیست. و لنعم ما قال الصایب طاب ثراه:
ترک کبر و عجب کن تا قبله عالم شوی - سیرت ابلیس را بگذار تا آدم شوی
دولت های ناکسان از جمله مصیبتهای روزگار است.
زیرا که مردمان ناکس پس مرتبه که به دولت رسند، چون حوصله آن ندارند که ضبط نفس خود از لهو و لعب و هوا و هوس نمایند، از غایت کم حوصلگی و شدت حرص و طمع ارتکاب ظلم و ستم و انواع شرور و فساد نمایند و به این سبب مزاج زمانه از منهج اعتدال منحرف گردد و اهل آن زمان، خصوصاً کریمان چنانچه گذشت به خواری و مصایب گرفتار شوند.
دوله الاوغاد مبنیه علی الجور اولفساد. رأس السیاسه استعمال الرفق. زین الریاسه الافضال. من امارات الدول انشأالحیل. لقلما ادبر شی ء فاقبل.
دولت احمقان و بی عقلان بنا نهاده شده است بر ظلم و فساد. سر ترتیب و تأدیب رعیت و سپاهی و مملکت داری، بکار بردن همواری است. زینت سرکردگی و بزرگی، انعام و نیکی نمودن با خلق خداست. از جمله علامت های دولت ها، انشاء تدبیرات نیک است. هرآینه کم است چیزی که برگردد و پس از برگشتن، روآورد.
به جهت آنکه اسباب ضعف هر چیز که آماده شد و آن چیز را ضعیف و ناچیز کرد بار دیگر آنرا برگردانیدن و به سرحد قوت رسانیدن مشکل تر و صعب تر است از محافظت آن مرتبه موجود و حاصل است مثل این است؛ که حفظ صحت بر طبیب آسان تر است از ازاله مرض و الم؛ والله تعالی یعلم.
زوال الدول باصطناع السفل،
برطرف شدن دولت ها به ترتیب و نیکوئی کردن فرومایگان و پس فطرتان و ناکسان است.
یعنی ایشان را صاحب حل و عقد امور و مهمات نمودن و ایشان را پروردن و اختیار به دست ایشان دادن و امثال آنها.
سلطان الدنیا ذل و علوها سفل. سلطان العاقل ینشر مناقبه. سلطان الجاهل یبدی معایبه. سبع اکول حطوم خیر من وال ظلوم غشوم. شر الامراء من ظلم رعیته.
سلطنت دنیا خواری است و بلندی دنیا پستی است. پادشاهی عاقل منتشر می سازد در اطراف عالم نیکوئی اعمال او را. پادشاهی نادان ظاهر می سازد عیب های او را. درنده آدمی خوار درهم شکننده، بهتر است از حاکم بسیار ظالم ستمگر. بدترین امیران و حاکمان کسی است که ظلم کند رعیت خود را.
و ممکن است که ظلم به صیغه مجهول خوانده شود، پس در آن صورت حاصل این فقره شریفه چنین خواهد بود که بدترین امیران کسی است که ظلم کرده شود رعیت او، اعم از اینکه خود ظلم کند یا دیگران ظلم کنند و او منع و رفع نکند یا نتواند.
شرالقضاه من جارت اقضیته.
بدترین قاضیان کسی است که میل کند از طریقه حق و صواب حکم های او.
یعنی حکمهای خلاف حق کند اعم از اینکه از روی جهل به مسائل شرعیه باشد یا مقاصد دنیویه.
شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیراً.
بدترین وزراء تو، آن است که پیش از تو وزیر اشرار بوده باشد.
این فقره از جمله عهدنامه ایست که آن حضرت صلوات الله علیه به مالک اشتر رضوان الله علیه نوشته و تتمه نیز در نهج البلاغه مذکور است که ذکر آن مناسب این مقام و حاصل مضمون آن این است که باید چنان کسی ترا از نزدیکان و خاصان و محرمان نباشد به درستی که ایشان مددکاران گناه کارانند و برادران و یاران ظالمان و جفاکاران و حال آنکه تو می توانی یافت عوض ایشان بهتری را که جای ایشان گیرد از کسانی که ایشان را نیز حاصل باشد مثل رأی های آن قوم در امور مملکت و کاردانیها و پیش بردن امور، و نباشد بر ایشان آنچه بر آن قوم بار گشته از گناهان که در وزارت اشرار اندوخته اند از جمله کسانی که اعانت ظالم نکرده باشند برظلم او و نه اعانت گناه کاری بر گناه او انتهی(15).
پوشیده نماند که وزیر نیک نفس عاقل خیراندیش عظیمترین وسیله ایست برای بقای دولت و اقبال، و شریفترین عطیه ایست از جانب خداوند متعال چنانچه در اخبار ائمه اطهار علیهم صلوات الله الملک الجبار وارد شده که اذا ارادالله برعیه خیرا جعل لها سلطاناً رحیماً و قیض له وزیرا عادلاً. یعنی: چون حضرت باری خیر رعیتی خواهد، می دهد به ایشان پادشاهی رحم دل و مهیا می کند برای او وزیری عادل. هر پادشاهی که الله تعالی با او لطف کند و خیر او خواهد او را وزیر عاقل نیک اعتقاد کرامت فرماید تا او را پیوسته بر عدل ترغیب و از ظلم و بیداد تحذیر نماید و آنرا که خذلان او خواهد، وزیر بر او گمارد مانند هامان وزیر فرعون که چند نوبت فرعون عزم نمود که ایمان آرد، هامان مانع گشته صرف عزیمت او نمود تا عاقبت کار او را به هلاکت رسانید.
گوید عدل نوشیروان به یمن مساعی جمیله بوزر جمهر پاک روان بود که در عهد کودکی همت بر ترتیب ذات قابل آن پادشاه عادل گماشته بود. در باب آن ملک و وزیر حکایات دلپذیر و روایات بی نظیر {در }السنه و افواه سایر و دایر است.
از آن جمله حکایتی که در آگاهی دخل آن تمام و برازنده گوش هوش کافه آن است در این مقام ذخیره لیوم القیام ذکر می نماید که نوشیروان عادل، در عُنفوان جوانی و مبدأ ایام کامرانی قوانین عدل و انصاف بکار نبردی و مبالات تمام به امر رعیت و رعایت مملکت ننمودی؛ آن وزیر صایب تدبیر در اندیشه شد تا از چه طریق او را از آن آگاه گرداند و حال ملک و خرابی آن را بر او خاطر نشان سازد. پس صندوقی بر وضعی غریب ترتیب و در آن جواهر قیمتی و اجناس نفیس نهاد و در پای درختی در باغی مدفون ساخت، روزی مرغی بر آن درخت نشست و صفیری چند زد؛ وزیر در خدمت ملک بود و جز او از مقربان آن جا حاضر نبود؛ وزیر به هیأت مستمعین گوش بر صفیر آن مرغ بداشت و سر تعجب بجنبانید. انوشیروان به آن متفطن شد گفت: این چه حالتست و از صفیر این مرغ چه حکمت؟ وزیر گفت ای ملک! این مرغ سخنی بس غریب گفت و رازی عجیب از ما ننهفت؛ ملک استفسار آن مقال و حقیقت حال نمود.
گفت: این مرغ با جفت خود گفت زیر این درخت صندوقی مدفون است به این نشان و این نشان، مملو از جواهر گرانبها و هر نوع پیرایها(16). ملک امر فرمود تا بن درخت کندند آن صندوق به نشان مذکور با مال موفور بیافتند؛ گمان نمود که وزیر زبان مرغان می داند وزیر خجسته تدبیر بار دیگر مانند این نقشی عجیب در کار ملک ساده ضمیر کرد تا ملک جزم کرد که او ضمیر مرغان می داند و زبان ایشان می فهمد تا روزی از اتفاق ملک و وزیر با هم دور از حشم و خدم به دهی خراب رسیدند که اهل آن از تحمیل مالایطاق و دست انداز عمال جلا نموده و ده خراب بجا مانده بر سر دیوار دو بوم با هم صفیری میزدند به رسم معهود وزیر سری بجنبانید و گوش بر ایشان داشت و تبسم کنان سوی ملک نگریست؛ ملک از صفیر پرسید و وزیر جوابی گفت؛ این سؤال و جواب را حکیمانه به رشته نظم کشیده حکیم نظامی فرزانه، شعر:
بدستور چه دم می زنند - چیست صفیری که به هم می زنند
گفت وزیر ای ملک روزگار - گویم اگر شه بود آموزگار
این دو نوا بر سر رامشگریست - خطبه از بهر زناشوهریست
دختری این مرغ به آن مرغ داد - شیربها خواهد ازو بامداد
کین ده ویران بگذاری بما - نیز چنین جُند سپاری به ما
آن دگرش گوید ازین درگذر - جور ملک بین و برو غم مخور
گر ملک اینست به بس روزگار - زین ده ویران دهمت صدهزار
در ملک این لفظ چنان درگرفت - گاه برآورد و فغان درگرفت
دست به سر زد و لختی گریست - حاصل بیداد بجز گریه چیست
زین ستم انگشت به دندان گرفت - گفت ستم بین که به مرغان گرفت
الحاصل که به این تدبیر لطیف وزیر خبیر آن ملک پندپذیر لوای عدالت افراشت و پرچم نیک نامی بر طاق بلند کسروی گذاشت و به زنجیر عدل پای ظلم و ستم را محکم بست و دست دادخواهی گشاده و به این زنجیر سررشته داد به دست عدالت گستران داد.

کایتی طیف متضمن پندی ظریف:

نقل است که والی خوزستان وزیری داشت نیکوسیرت عالم به دقایق معدلت و ساعی در عمارت رعیت و مملکت؛ والی به سببی از او رنجیده او را معزول نمود وزیر بعد از روزی چند که غضب امیر ساکن شد عرضه داشت نمود که این فقیر مدتی خدمت این دولت کرده ام اگر امروز عنایتی درباره این دعاگو شود از مآثر ذات ستوده صفات امیر بعید نباشد؛ ملتمس آن که یکپاره ده خراب در تصرف بنده گذارد تا آن را به حلیه آبادی و عمارت درآورده از آن وجه معیشتی حاصل گردانم. امیر فرمود تا التماس او را مبذول دارند و از او استفسار نمایند که کدام محل را در نظر دارد به او تفویض نمایند.
وزیر عرض نمود که می خواهم نواب دیوان عالی آنچه صالح دانند تعیین نمایند. تواب، تفتیش دهی خراب کردند در تمام مملکت که چهارصد فرسنگ می شد یک ده خراب یافت نشد. عرض کردند که در تمام مملکت یک ده خراب نیست وزیر عرض نمود که مرا غرض نه ده و مزرعه خراب بود بلکه مقصد من آن بود که بر امیر ظاهر شود که من چندین سعی در آبادی مملکت کرده ام و به تدبیر صواب و عدل و داد تمام این ملک به حلیه آبادی و عمارت درآورده ام؛ هر کس که شغل وزارت و به او مفوض گردد باید به این نسق و سیرت عمل نماید و چون از او منتقل گردد مملکت را چنین معمور به ملک سپارد. امیر او را تحسین فرمود و شغل وزارت را به او تفویض نمود.

حکایت خواجه نظام الملک وزیر و اعتراض امیر و جواب به صواب آن وزیر با تدبیر به الها ملک قدیر متضمن مواعظ دلپذیر:

آورده اند که خواجه مزبور که رقم عدالت شیم او در صفحه روزگار و اطباق لیل و نهار مسطور و مذکور است، وزیر سلطان ابوالفتح ملکشاه سلجوقی بود و همواره تفقد احوال زهاد و عباد عصر خود می نمود و بر فقرا و مساکین ریزش بسیار می فرمود چنانچه گفته اند که هر سال ششصد هزار دینار که بعضی از محاسبان قریب به هشتاد هزار تومان تخمین نموده اند به این طبقه می داد. این خبر به سلطان رسیده با او عتاب کرد که شنیده ام هر سال مبلغی خطیر به جمعی میدهی که به کار ما نمی آیند. خواجه از آن سخن آب در دیده گردانید و این مضمون به عرض رسانید که شما خود از نظام مهام مملکت و تدبیر امور دین و دولت دست برداشته و روز و شب، به لهو و لعب اشتغال دارید و از آشنایی درگاه الهی به کام روایی نفس و ارتکاب ملاهی پرداخته پیوسته منهج زندگانی را به قدم نافرمانی می سپارید و لشکری که برای روز بد مهیا کرده اید و به پشت گرمی ایشان، روی خواهش به طلب لذات نفس آورده اید جمعی اند که طول سیوف ایشان پیش از دو ذرع نیست و میدان تیر ایشان به سیصد ذراع نمی رسد و معهذا ایشان نیز بنا بر مضمون الناس علی دین ملوکهم روز و شب غریق گرداب جام باده و گاه و بیگاه مست و بیخود افتاده اند و من از برای شما لشکری گرفته و سپاهی آماده ساخته ام که ایشان را لشکر شب می گویند که چون شبها دشمن کینه جوی شراب تیغ فتنه آخته بر لشکر شما تازد و حمله جنود خواب لوای آگاهی آن قوم لاهی را نگونسار سازد، ایشان برپای خیزند و با سوز وزاری در بندگی حضرت باری برای تو و برای سپاه تو دستها به دعا برداشته قطرات عبرات از دیده فروریزند. تیر دعایی که از شصت اخلاصشان جهد، از هفت سپر آسمان گذرد و تیغ آهی که از نیام دل آزند، نخل حیات دشمنان را از پای در اندازند. سلطان از این سخن و گفتگوی دلنشین، متأثر و گریان گشته خواجه را تحسین نمود. مجملاً ملوک سلاطین را وزرا و مقربان، چنین اگر به فضل و کرم الهی مددکار و معین باشند علامت بقا و ثبات دولتست پس باید از اعظم نعمای الهی شمارند و پاس او کما ینبغی بدارند.
صواب الرأی بالدول و یذهب بذهابها.
رأی و اندیشه و تدبیر درست با دولت هاست و می رود به رفتن دولت ها.
چندانکه اقبال دولت باقی است هر رأی و اندیشه که صاحب آن می اندیشد صوابست و تیر تدبیرش بر هدف مراد خطا نمی گردد و چون زوال پذیرفت عکس مراد نتیجه دهد؛ و هر تدبیر که اندیشه فاسد گردد هر چند را عقل زمان واکیس(17) دوران و ذوفنون جهان باشد که صاحب کل اختیار و مالک الملک جبار که ازمَه امور عالم و حل و عقد بنی آدم به قضا و قدر و مصلحت و تدبیر اوست تدبیراست او را خطا گرداند، چنانچه حضرت (صلوات الله علیه) درباره بنی امیه فرمود فقره که حاصل مضمون آن اینست که ایشان را می دانست که می تازند تا به نهایت آن برسند و چون به نهایت رسیدند در میان ایشان اختلاف به هم رسد؛ وقت زوال آنست. یعنی در آن وقت دیگر تدبیرات ایشان سود نخواهد بخشید.
چنانچه در کتب اهل سیر مسطور است که ابومسلم که هرگز در عداد و شمار آدم نبود بر ایشان فایق آمد. و نقل نموده اند که مروان حمار(18) که دولت بنی امیه که به او مشهی شد شجاع ترین آن ملاعین بود و وزیر او(19) نیز در آن عهد افصح و اکیس از همه بود و سپهدار او به وفور کیاست و شجاعت و تدبیر ممتاز و مستثنی بود و معهذا دولت از دست ایشان رفت و سعی و تدبیر ایشان هیچ مفید نیفتاد. پس معلوم شد که پاس دولت و بقای آن منحصر به رأی و تدبیر نیست بلکه به مشیت و اراده و تقدیر ملک خیبر بصیر است و عظیم تر وسیله در این باب چنانچه از فقرات اعجاز بینات همین باب و دو باب بعد از آن مستفاد می شود گسترانیدن بساط عدالت و دادخواهی و اغاثه ملهوف و اعانت مظلوم و دفع و رفع ظلم و ستم و رسیدن به مطالب، به آگاهی است تا نفوس کافه و هم رعایا و عامه برایا بر بقای آن دولت متوجه گشته از جناب احدیت ثبات و دوام آن دولت را مسئلت نمایند که توجه نفوس را در جمیع امور دخلی به غایت عظیمست و آن بدون عدالت نمودن و داد مظلوم از ظالم گرفتن و به این وسیله صید دلها نمودن میسر نمی تواند شد والسلام علی من اتبع الهدی. و مؤید این حدیث شریف است فقره آتیه:
الدوله ترد خطأ صاحبها صواباً و صواب ضده خطأ. صیرالدین حصن دولتک و الشکر حرز. نعمتک، فکل دوله یحوطها الدین لاتغلب و کل نعمه یحرزها الشکر لا تسلب. قدرتک علی نفسک افضل القدره و امرتک علیها خیرالامره. قوه سلطان الحجه اعظم من قوه سلطان القدره.
دولت بدل می کند خطای صاحبش را به صواب - یعنی اقبال دولت سبب اصابت رأی می شود - و صواب بی دولت را برمی گرداند به خطا. بگردان دین را حصار دولت خود؛ و شکر را پناه دولت خود، پس هر دولتی که احاطه کند آنرا دین - یعنی حصار آن باشد و عمل در آن به مقتضای دین که عبارت از عدالت درباره ودایع رب العالمین که نص صریح کلام مبین است کرده شود - البته کسی بر او غالب نتواند شد. و هر نعمتی را که محافظت آن نماید بجا آوردن شکر الهی؛ مسلوب نمی شود - یعنی احدی را قدرت زایل نمودن آن نیست. قدرت تو بر نفس تو بلند مرتبه تر قدرت است و حکومت تو بر نفس خودت بهتر حکومتی است. قوت تسلطی که بر خصم از جهت غالب شد به حجت و دلیل باشد، عظیم تر است از قوت تسلطی که به عنوان توانائی و تمکن باشد.
حجت به معنی دلیل و برهانست. حاصل مطالب این است که هر تسلطی که شخص به هم رساند از راه دلیل و برهان عظیم تر است از آن تسلطی که به سبب قوت و توانایی خود یا به مشارکت اعوان و انصار باشد چه ممکن است که قوت او به سبب از اسباب زایل شود و آنچه به دلیل و برهان باشد هرگز زایل نگردد.
کل ذی رتبه سنیه محسود. لکل اقبال ادبار.
هر صاحب مرتبه بلندی محسود است. برای هر اقبال ادباری است.
یعنی البته زوال و انتقالی است که از آن تخلف نمی نماید و آن یا عزل است یا مرگ. اگر فی المثل از عزل تواند گریخت از مرگ نتواند گریخت. پس سزاوار این است که تحصیل نام نیک نماید تا زندگانی جاوید یابد که هر که او را نام نیک و ذکر جمیل مانده فی الحقیقه نمرده است. نه بینی که صدهزار ملک و وزیر و سلطان و امیر رفتند و از ایشان اثر باقی نیست مگر معدودی نیک نهاد صاحبان عدل و داد که اسم ایشان باقی و برالسنه و افواه جاری و ساری است.
لکل مصاب اصطبار. لکل مقبل ادبار، و ما ادبر کان لم یکن.
برای هر مصیبت رسید، شکیباییست، برای هر نعمت و اقبال دنیا که به کس روآورد، پش گردانیدنی است و چیزی که پشت گردانید و رفت گویا هرگز نبوده است.
اوضاع دنیا اقبال و ادبار و تبدل و زوال و سختی و خوشی و فقر و توانگری و اندوه و سرور و بالجمله تغیر احوالست، و هیچ وقت و هیچ کس از این امور خالی نیست، و چون وقت خوشی و ناخوشی منقضی شود گویا هیچ نبوده است. این کلام اعجاز مقام موعظه بلیغه است برای ارباب دولت و نعمت و تسلیه ایست مر صاحبان محنت و مصیبت را که جزم نمایند که احوال دنیای بی بقا هرگز بر یک منوال نبود و نخواهد بود؛ پس باید بر اقبال تکیه ننمایند و از جا برنیایند و بر مصایب صبر و شکیبایی نمایند و منتظر فرج الهی باشند که:
لربما اقبل المدبر و ادبر المقبل. لکل امر عاقبه حلو اومر.
هر آینه بسا باشد که روآورد آنچه روبرگردانیده و روبرگرداند آنچه روآورده. برای هر کار پایانی است یا شیرینی و خوشی، یا تلخی و سختی.
و در بعض نسخ بجای امر امری است و بنابراین ترجمه این است که برای هر شخصی عاقبتی است یا شیرین یا تلخ.
لکل دوله برهه. لکل ناکث شبهه.
برای هر دولتی مدتی است متناهی و زایل. برای هر شکننده عهد و پیمانی تلبیس و مشتبه شدن حقی است به باطل.
ممکن است - والله یعلم - که مراد به فقره شریفه اولی این باشد که هر دولتی را مدت و اجل و نهایتی است به تقدیر عزیز علیم که بدون انقضای آن زایل نمی گردد مانند دولت بنی امیه - علیهم اللعنه - و این فقره تسلی شیعیان آن حضرت (علیه السلام) باشد که ظهور دولت حق را دیر می شمردند و از تسلط اهل باطل دلتنگ می بودند. و نیز ممکن است که مراد این باشد که هر دولت را مدتی است که البته منقضی می شود و به نهایت می رسد و اشاره بر بی بقایی دنیا و دولتهای این عاریت سرا، و این که به اندک مدتی این اعتبارات چند روز به باد فناء رود و به بنای دول این جهانی خللها می رسد.
اما فقره ثانیه؛ پس آن تنبیهی است بر این که هر که راه حق و طریق واضح را ترک نموده به راه ضلالت می رود و دست از عهدالست برمی دارد و نکث بیعت خدا و رسول و ائمه سلام الله علیهم می نماید بنای آن بر شبهه ایست که شیطان در دل او می اندازد و خواهشهای نفسانی و علاقه های جسمانی آن شبهه را در نظر او مستحکم می سازد زیرا که نفس اماره به محبت دنیا مجبولست وابلیس لعین به امداد او مشغول، مانند تلبیسات و شبهات غاصبین حق خلافت علیهم اللعنه که گفتند چون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بسیاری از اشراف عرب را کشته به آن سبب دلها به او میل ندارد و خلافت او امر امت را به اختلال می آرد(20)، و گاه گفتند که او دوست قوم و قبیله خویش است و گاه گفتند که دعابه و مزاح او از مهابتی که در خلافت می باید بیش است(21)، پس سبب نکث بیعت ایشان این شبهات و تلبیسات بود که پیش آوردند و به آن، مردمان را تابع خود کردند و مانند این شبهات در هر عصر و هر حال می باشد؛ چنانچه اکثر دنیاپرستان در هر جا و هر کس اعتباری دیدند در ساعت به او می پیوندند و عهود و مواثیق می بندند و خود را از خاصان و یکرنگان او می شمارند و جزو لاینفک او می گردند و چون نقصانی در آن جلال یا زوالی به اقتضای زمانه در آن اعتبار و اقبال روی نماید همان روز برمی گردند و به دیگری می پیوندند و همچنین تا دم واپسین. و شبهات این جماعت بسیار و نظم و نثر از عرب و عجم در این باب بی شمار است اعادنا لله منه و منهم. سعدی:
این دغل دوستان که می بینی - مگسانند گرد شیرینی
تا طعامی که هست می نوشند - همچو زنبور بر تو می چوشند تا به روزی که ده خراب شود - کیسه چون کاسه رباب شود
ترک صحبت کنند و دلداری - معرفت خود نبود پنداری
بار دیگر که بخت باز آید - شادمانی ز در فراز آید
دوغ و نانی که آید از چپ و راست - در وی افتند چون مگس در ماست
راست گویم سگان بازارند - کاستخوان از تو دوست تر دارند
لن یحصن الدول بمثل العدل فیها. من وثق باحسانک اشفق علی سلطانک.
من حارت ولایته زالت دولته. من قلت مخافته کثرت افته. من تکبر فی ولایته کثر عند عزله ذلته. الذل بعد العزل یوازی عز الولایه.
محافظت کرده نمی شود و در حصار درآورده نمی شود دولت ها به چیزی مانند عدالت نمودن در آن دولت ها. کسی که اعتماد کند به احسان تو، می ترسد از زوال پادشاهی و دولت تو.
کسی که ظلم کند در پادشاهی و حکومت، زایل می شود دولت او. کسی که کم باشد ترسیدن او، بسیار می شود آفت او. کسی که تکبر کند در حکومت خود، بسیار می باشد در وقت عزل خواری او.
خواری بعد از عزل برابری می کند با عزت حکومت.
و در مقام دیگر می فرماید که یک ساعت خواری برابری نمی کند با عزت تمام دهر.
من احتال فی ولایته ابان عن حماقته. من لم ینصف المظلوم من الظالم سلبه الله قدرته.
کسی که حیله و مکر و یا مخیله(22) و تکبر کند در پادشاهی و حکومت خود، ظاهر می سازد و پرده می دارد از بی عقلی و حماقت خود. کسی که با وجود قدرت، نگیرد حق مظلوم را از ظالم و دادخواهی او نکند، زایل می سازد خدا قدرت و اقتدار او را.
و در روایات مأثور است که از دایره اسلام بیرون می رود(23).
من خان وزیره فسد تدبیره.
کسی که خیانت کند وزیر او، فاسد می شود تدبیر او.
یعنی آنچه خیر اوست هر چند بر او تلخ و ناگوار باشد نگوید بلکه برای طمع و انتفاعات یا حفظ مرتبه و اعتبارات و غیر ذلک از اغراض، از حق و اغماض نماید که این صورت تیر تدابیر به جملگی خطا و چهره گشایی امور و احوال بر خلاف مدعا رخ نماید و لهذا آن حضرت (صلوات الله علیه) در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه می فرماید که باید باشد اختیار نمودن تو از ایشان یعنی از وزرا و مقربان آن را که صریح تر و بیشتر گوید با تو تلخ حق را برای نصرت حق، هر چند او را آن حق گویی ضرر رساند(24) و بر ملوک واجب است که بدانند که کسی که سخن حق تلخ را به ایشان عرض نماید بغایت الغایت کم و نادر است و وجود چنین کسی به غایت عزیز و ضرور و در همه احوال در کار است زیرا که ملوک را به اعتبار علو مرتبه و اطاعت مردمان، صبر بر تلخی استماع سخن حق کمتر از سایر ناس می باشد و طالبان قرب ایشان را جرأت بر قول حق کمتر از کمتر. پس در جمیع احوال با ایشان باید چنان سلوک کند که فهمیده ایشان شود که ملک را از سخن حق هر چند به غایت تلخ باشد بدنمی آید تا برگفتار حق دلیر گردند و حقایق امور مملکت به این تدبیر صواب بر ایشان مخفی و در پرده احتجاب نماید و بعضی از ملوک که سخنان خلاف حق این قسم مردمان را قبول می نموده اند در عواقب امور که حقیقت آن را معلوم نموده اند تنبیه بلیغ می فرموده اند. از جمله روایت کرده اند که حجاج با آن همه شقاوت؛ در مرض موت جزع و بی قراری بی حد می نمود و از خوف معاد و محشر و مکافات خداوند دادگر مانند مرغ نیم بسمل(25) می طبید و بر خود می لرزید، وزیر او مانند هامان همواره آن فرعون را بر ظلم و طغیان تحریص می نمود و هیچ وقت زبان به نصیحت نمی گشود و بلکه همیشه مقابح اعمال او را به صورت محاسن جلوه می داد، به او گفت که ای امیر چرا این مقدار جزع و بی قراری می کنی و خوف و حُزن به خود راه می دهی و ما بندگان را به آتش اندوه و غم می سوزی آخر نه خدای کریم و اله رحیم بر حال امیر شاهد و عالم است که همیشه داد مظلوم از ظالم می گرفت و راه و رسم ظلم و بیداد در میان عباد می بست و بندگان خدا را در پناه حفظ و حمایت خود می پرورد و کار ایشان را با دشمنان شعله غضب او زبانه کشید گفت: ای فاجر غادر، در همه عمر مرا بر ظلم و شر معاونت نمودی و هرگز زبان به خیر و نصیحت نگشودی تا رفت. آنچه رفت اکنون در این حالت هم رما عشوه میدهی و حق را به باطل می پوشی! اگر فردا تو همان وزیر باشی و من همان امیر، این مزخرفات را رواج خواهد بود والا این کلمات هرزه و دروغ در آنجا ناروا و کاسد خواهد بود و مرا از چنگ عقوبت نخواهد رهانید پس بفرمود تا گردنش بزدند.
من کثر اعتباره قل عثاره. من ساء اختیاره قبحت آثاره. من جعل ملکه خادماً لدینه انقادله کل سلطان.
کسی که بسیار باشد عبرت گرفتن او، کم می شود لغزش و به سر در آمدن او. و کسی که بد باشد اختیار کردن او در امور - یعنی ارتکاب امور بد کند و نیک را ترک کند - قبیح و زشت می شود اثرها و علامت های او. و کسی که بگرداند پادشاهی خود را خدمتکار دین خود، تابع و مطیع او می شود هر پادشاهی.
یعنی منظور و پیش نهاد همت او از پادشاهی اجرای احکام دین مبین الهی و خدمت شریعت غرای رسالت پناهی باشد نه مشغولی به لهو و انواع مناهی و معاصی و طرب.
من جعل دینه خادماً لملکه طمع فیه کل انسان.
کسی که بگرداند دین خود را خدمتکار پادشاهی و سلطنت خود، یعنی دین را تابع حکومت خود کند، طمع می کند در پادشاهی او هر انسانی.
بسیاری از دولتها که ارباب آنها به گمان فاسدانی که تشیید مبانی آن بدون ارتکاب خلاف شرع ممکن نیست، مرتکب ظلم و امور ناشایسته مثل قتل مؤمنی و غیر آن شده اند و به اندک زمانی دولت از سلسله ایشان منتقل شده و اثر تشام آن عاجلاً به آن خاندان رسیده موجب عبرت دیگران گشته اند و حضرت (صلوات الله علیه) در نهج البلاغه فرموده: لا یترک الناس شیئاً من امر دینهم لاستصلاح دنیاهم الا فتح الله علیهم ما هو اضر منه(26).
یعنی: ترک نمی کنند مردمان چیزی از امر دین خود را برای اصلاح کردن دنیای خود، مگر آنکه می گشاید خدای جبار بر ایشان چیزی که ضرر آن بیشتر باشد از آن؛ و هر کس احوال ملوک و سلاطین سابق را از کتب سیر و تواریخ تتبع نماید صدق این مقال معلوم تواند نمود.
از آن جمله نقل نموده اند که ارغون خان بر سلطان احمد که متقلد قلاده اسلام گشته بود، خروج کرد. سلطان به قصد او لشگر به جانب خراسان کشید، لشگریان در راه بی حساب، و ستم بسیار می کردند. رعایا به سلطان شکوه نمودند. سلطان به وزیر خود خواجه شمس الدین محمد(27) گفت ستم لشکر را از رعیت باز دار وزیر چون دیده بصیرتش بسته شده و زمان هلاکش نزدیک رسیده بود عرض نمود که در این وقت منع لشکری از تعرض رعیت، خلاف مصلحت است که بدین سبب خاطرهای ایشان برنجد و ما را مهمی عظیم و سفری خطیر در پیش است؛ پس الله تعالی به سبب این جور و بدگمانی به حضرت اوجل و علا که اعتماد او به نصرت از جانب لشکر بیشتر از جانب خدای اکبر بود، با وجود کفر ارغون او را بر پادشاه اسلام ظفر داد، عاقبت سلطان و وزیر هر دو کشته شدند و ملک به ارغون قرار گرفت. و لنعم ما قیل:
آه کسان خورد نباید شمرد - آتش سوزان چه بزرگ و چه خورد
تیر ضعیفان چو گشاد از کمان - بگذرد از نه سپر آسمان
و بالجمله آن امری بود بس عجیب و حالتی بس غریب و به آن غرابت قضیه کم واقع شده و در هیچ خاطری نمی گذشت که چنان سلطانی عزیز به آن آسانی، اسیر چنان خصمی ذلیل حقیر گردد. خلق از آن حالت عبرتها گرفتند و انگشت تحیر به دندان گزیدند. بدانکه عقلا درخت دیر سال را از پای نیفکنند که موجب انهدام بنای اعمار دولتها دانند پس چون باشد حال، که نهال آدمی را که در بوستان خالق زمین و آسمان نشو و نما یافته به غیر حق از پای درآورند؛ والی و حاکم که ظلم و بیداد روا دارند همت های خلق بر زوال و فنای او را غلب گردد و نفوس رعیت، او را کاره و ساخط شود و هر امری که خلایق به آن همت گمارند البته به حصول پیوندد.
من تهاون بالدین هان و من غالب الحق لان. من ظن بک خیراً فصدق ظنه.
من رجاک فلا تخیب امله. من لم یحسن فی دولته خذل فی نکبته. من زاده الله کرامه فحقیق به ان یزید الناس اکراماً. من توالت علیه نکبات الزمان اکسبته فضیله الصبر.
کسی که استحفاف نماید به دین و شریعت سیدالمرسلین خوار می شود - اگرچه بوده باشد پادشاه روی زمین - و کسی که خواهد غلبه کند بر حق - یعنی تجاوز از آن - نرم و مغلوب شود. و کسی که گمان کند به تو خوبی را، پس راست کن گمان او را. کسی که امید داشته باشد به تو در امور مشروعه، پس ناامید مکن او را. کسی که نیکوئی نکند با خلق، در ایام دولت؛ یاری او نکند خلق در ایام نکبت او. کسی را که زیاده باشد الله تعالی کرامت او را، پس سزاوار است به او اینکه زیاد کند او نیز اعزاز و اکرام مردمان را. کسی که پی در پی شود بر او نکبت های زمان، یعنی آنچه در دست اوست، به حادثات زمان کسب می کند، آن رفتن برای او فضیلت صبر را.
ممکن است که مراد این باشد که اگر صبر پیشه کند امید فرج هست(28) چنانچه فرموده: الصبر مفتاح الفرج.
ساعه الذل لایفی بعز الدهر. الملوک حماه الدین.
یک ساعت خواری، برابری نمی کند با عزت تمام دنیا. پادشاه {هان }محافظت کنندگان دینند.
هرگاه رعایت آن کنند و قدر آن نعمت بدانند. زیرا که یک ساعت عدالت ایشان برابر شصت ساله عبادت است و این غایت سعادت است.
السهر روضه المشتاقین. السلطان الجائر یخیف البری.
بیداری شب باغ دلگشای مشتاقین رحمت الهی است، پادشاه حاکم ظالم می ترساند بی گناه را.
این معنی قوی تر علامتی است بر ظلم صاحبان حکم و فرمان که بیگناه از ایشان خایف و هراسان و گناهکار مطمئن بلکه متوقع احسان باشد؛ و مؤید این درین کتاب بسیار است.
الامیر الجاهل یضطنع البذی. قلوب الرعیه خزائن راعیها، فما اودعها من عدل او جور وجده. من حق الملک ان یسوس نفسه قبل جنده. من حق العاقل ان یقهر هواه قبل ضده.
حاکم جاهل عطا می کند به کسی که سخنان هرزه و نالایق و فحش می گوید. دلهای رعیت خزینه های پادشاهانست، پس هر خیری که در آنها به امانت گذارد -، از عدل و ظلم - خواهد یافت پاداش آنرا - در دنیا و آخرت -. از جمله حق پادشاه این است که تربیت کند نفس خود را پیش از تربیت کردن لشگر خود. از جمله حق عاقل این است که غالب شود مرخواهش نفس خود را پیش از آنکه غالب شود بر دشمن خود.
این دو فقره شریفه اشاره است به اینکه نفس او اعدی عدو اوست و در میان دو پهلوی او جا و حکم دشمن خانگی دارد؛ هرگاه از عهده و جهاد او نتواند بر آمد و مطیع و عاجز و فرمانبردار او شود البته دشمن بیرونی عاجزتر خواهد بود و از ضرر او نخواهد فرسود.
من حق الراعی ان یختار لرعیته ما یختاره لنفسه.
از جمله حق پادشاه و حاکم این است که اختیار کند یعنی به پسندد برای رعیت خود آنچه را که اختیار می کند و می پسندد از برای نفس خود.
یعنی آنچه بر خود روا ندارد بر رعیت خود نیز روا ندارد.
من امارات الدوله التیقظ لحراسه الامور. من کمال السعاده السعی فی صلاح الجمهور. سکر الغفله و الغرور ابعد افاقه من سکر من الخمور.
از جمله علامات دولت آگاهی و بیدار دلی است برای محافظت کارها که ناشایستی و خلاف مصلحتی واقع نشود. از جمله کمال سعادت است سعی نمودن در آنچه صلاح عامه خلایق در آن باشد. مستی غفلت و غرور دورتر است از هوشیاری نسبت به مستی شراب ها.
غفلت در لغت به معنی فراموش کردن و غافل شدن از چیزی و دل را به غیر آن مشغول ساختن است. و در این مقام، مراد غفلت از امور آخرت و از دل و جان واله شدن به اعتبارات بی اعتبار و شهوات ناپایدار فانیه این دنیای غدار است؛ و غرور به معنی فریب خوردن و به طمع باطل افتادنست.
بر سرمستان باده هوش زادی غرور و پندار و زینت پرستان جلوگاه خودستایی و افتخار مخفی و محجوب نماناد که آنچه در عاریت سرای دنیای فانی و درین دو روزه مهلت زندگانی سبب عجب و خودپسندی و موجب غررو و سربلندی می گردد از چند چیز بیرون نیست:
اول که بر غم اهل عالم دره التاج عزت و ارجمندی و نگین خاتم سعادت و فیروزمندیست، جلوس بر مسند سلطنت و فرمانروایی و رکوب سمند جهانگیری و کشور گشایست و ظاهر است که دولتی که غایت دوام و بقای آن پنج روز حیات و در ظرف این مدت کم در عُرضه(29) بسیار از آفات باشد شایسته آن نیست که منشاء اغترار یا سرمایه افتخار گردد و نیز مکرر به تجربه رسیده و بر تجربه رسیده و بر متبتعان علوم سیر و تواریخ مبین و مبرهن گردیده که هر کس از این طبقه جلیله لباس نخوت و غرور پوشیده و از جام بی باکی باده غفلت و بی خبری نوشیده، غیرت جناب اقدس الهی که ردای کبریا مخصوص حضرت او و منع و عطای ملک و سلطنت به دست قدرت اوست، آن مغرور سرکش را در اندک فرصتی از تخت عزت به خاک مذلت انداخته و سر پرغرور او را در تنگنای گور برای عبرت دیگران معبر مار و مور ساخته؛ چنانکه حکایات ایشان در کتب سیر مسطور و بین الانام معروف و مشهور است و با این مراتب باید تصور این معنی نمود که هرگاه کسی قادر بر دفع اندک مکروهی از خویشتن نبوده و در کمترین حاجتی از حاجات خود به ابنای نوع بلکه به حیوانات و جمادات استعانت می نموده باشد یقین که سزاوار از حکایات مناسب این مقام در این اوراق به تقریبات سمت تحریر یافته و در اینجا به ذکر حکایت که عبارت کثیرالمنفعتی که در کتاب شریف عده الداعی(30) مسطور برالسنه و افواه دایر و مشهور است اکتفا می رود مجملش آنکه: واعظی به مجلس هرون الرشید رفت. هرون گفت: مرا پندی ده! واعظ گفت: ای هرون اگر فرضاً تشنگی بر تو غلبه کند و تحصیل آبی که آتش عطشت را فرونشاند به هیچ گونه نتوانی نمود در آن حالت دم آبی به چند می خری؟ گفت: به نصف پادشاهی خود؛ گفت بعد ازآنکه آن آب را آشامیدی اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و دفع آن نتوانی کرد چه میدهی که کسی علاج آن نموده ترا از آن بلیه رهانده گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را. واعظ گفت پس مغرور مباش به پادشاهی که قیمت آشامیدن آبی بیش {نیست }.
دویم شجاعت و قوت و توانایی و معلومست که بنای آن برتندرستی و جوانی و استقامت مزاج اعضا و قوای جسمانی و این هر دو در معرض زوال و ارتحالند و به سبب حدوث اندک عارضه نابود و پایمال؛ چه قوت به دو روزه تب زایل، و جوانی به پنج روزه عمر باطل می گردد و اگر از تب، جانی به سلامت بری و به پیری رسی و ناتوانی آن را به قوت عینک به رأی العین بنی و استمداد از عصا و به ناطلبی(31) معلوم نمایی که توانایی و قدرت عجب و غرور را نشاید و هر صفت عاریه چند روزی بیش نیاید.
سیوم بسیاری مال و ثروت و کثرت اثات و نعمت؛ و آن را الله سبحانه در کتاب عزیز قلیل و حقیر شمرده و فرموده که: قل متاع الدنیا قلیل(32) و ساقی کوثر علوم آنرا به حدیث دنیاکم هذه اهون فی عینی من عراق خنزیر فی ید مجذوم(33) وصف نموده یعنی این دنیای شما در نظر من خوارتر و بی اعتبارتر است از استخوان خوکی که در دست صاحب خوره باشد که بدترین مرضهاست چنانچه خوک خوارترین حیواناتست.
زنهار به ملک و مال دلشاد مکن - از حرف جهان به جز فنا یاد مکن
مانند حباب بهر یک لحظه حیات - از کبر و غرور کله بر پاد مکن
چهارم محض شرافت و زادگی و نسب بدون فضیلت حسب و این خود ظاهر و هویداست که بنی نوع انسان را پدر آدم و مادر حواست و در این معنی همه با هم برابر بلکه اکثری به وسیله ایمان با یکدیگر برادرند و قرب جناب حضرت باری به تقوی و پرهیزکاریست نه به نجابت و بزرگ زادگی چنانچه در کلام مجید فرموده:
ان اکرمکم عندالله اتقاکم(34) و در سوره مؤمنون فرموده: فاذا نفخ فی الصور فلا انساب بینهم یومئذ و لا یتساءلون(35) بنابر قول مفسرین: یعنی، پس چون دمیده شود در صور، پس نباشد نسب ها در میان ایشان آن روز. به این معنی که از نسب هایی که به آن مفاخرت می نمایند در آن روز کسی را سود نخواهد بود و نسب و زادگی رعایت جانب احدی نخواهد نمود و پرسند یکدیگر را از حال هم به جهت مشغولی هر یک به خود و معلوم است که نسبی شریف تر و نژادی بالاتر از پیغمبر زادگی و سیادت نیست و این معنی پسر حضرت نوح را - علی نبینا و (علیه السلام) - از ورطه ملاک دنیوی و اخروی نرهانید و به حال جعفر کذاب که فرزند بی واسطه حضرت امام علی نقی (علیه السلام) بود فایده نرسانید.
نقل است که شخصی از حضرت عیسی - علی نبینا و (علیه السلام) - پرسید که از مردمان کدام افضل اند؟ دو قبضه خاک برداشته فرمود: که هیچ یک از این بر یکدیگر راجح نیستند بلکه هر دو مساویند. مردمان نیز چون همگی از خاک مخلوق شده اند پس در اصل خلقت هیچ کدام بر هم رجحان ندارند پس گرامی تر ایشان آن کسی است که پرهیزکارتر باشد. سعدی:
ز خاک آفریدت خداوند پاک - پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهانسوز سرکش مباش - ز خاک آفریدت چو آتش مباش
ولنعم ما قال الصایب(36) رحمةالله علیه:
این ناکسان که فخر به اجداد می کنند - چون سگ به استخوان دل خود شاد می کنند
الحاصل به حکم آیات و اخبار به شرافت آبا و اجداد پشت گرم نباید بود و به نسب و نژاد هر چند پیغمبرزادگی باشد مغرور نشاید بود و به چشم حقارت بر خلق خدا نظر نباید نمود.
پنجم حسن و جمال و غنج(37) و دلال(38) و پرظاهر است که آن خیری است عارضی و مستعار و زود گسل و بی اعتبار و مخصوص فصل بهار جوانی و عنفوان زندگانی و سریع الزوال تر از آب و رنگ گل، و بی بقارتر از طراوت و نضارت ریحان و سنبل و چون خزان پیری در رسد و برگ گل عارض پژمرده گردد معلوم می شود که آن طراوت و رنگینی، نقش بر آب یا موج سرابی بیش نبوده و آنچه فی الحقیقه باقی و به کار آمدنی است حسن معنی است نه حسن صورت و نیکویی اوصاف و اخلاق است نه تناسب اعضاء و خلقت.
ششم علم و کمال و فی الحقیقه علم حق و نافع جوهریست که منشأ امتیاز بنی نوع انسان از یکدیگر و سبب علو قدر و منزلت افراد بشر می تواند شد؛ چه تکمیل علم به عمل و تکمیل عمل به تقوی و خشیت است که قرب درگاه حضرت احدیت موقوف بر آن و تعقل و تفهم آیات و احکام ربانی منوط به آن است. و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده که: ما الفخر الا لاهل العلم انهم هم الهدی لمن استهدی ادلاء. لیکن به باید دانست که به شهادت عقل و نقل چنانچه در باب علم سمت گزارش یافت، عالم وقتی کامل می شود که متحلی به صفات و اخلاق حسنه و متخلی از ذمایم و رذایل قبیحه گردد و عالم حقیقت کسی است که غرض اصلی او از تحصیل علوم دینیه، تهذیب اخلاق و عمل به مقتضای علم و به قرب، به درگاه اله باشد و از آن جمله به حلیه تواضع و فروتنی و تجرد از لباس کبر و عجب و غرور و ما و منی است که از اعظم اعمال دل و اشرف عبادات باطن است؛ و چون غرض مذکور بر علوم دینیه مترتب نشود، صاحبش را از آن اصلاً فایده نخواهد بود. و گذشت در باب علم که اشدالناس عذاباً یوم القیمه عالم لم ینفعه علمه یعنی: عالمی که از علم خود منتفع نشود، به این معنی که عمل به مقتضای آن نکند، عذاب او در روز قیامت سخت تر از عذاب مردمان خواهد بود. و ایضاً شرالناس العلماء السوء یعنی بدترین مردمان علمای زشت سیرند. و کدام صفت و ذمیمه و سیرت قبیحه بدتر از عجب و رعنایی و زبون تر از غرور و خود ستائی است! پس معلوم شد که حقیقت علم با غرور و خودپسندی ضدیت دارد و عالم واقعی، حرف ترفع و انانیت بر زبان نمی آرد و آنچه از حضرت امیر (علیه السلام) منقول شد که و ما الفخر الا لاهل العلم مبتنی است بر اینکه غیر افتخار و مباهاتست و نیز ظاهر این است که مراد به اهل العلم در این مقام اهل بیت عصمت علیهم السلام باشند و بباید دانست که به مدلول کریمه و ما اوتیتم من العلم الا قلیلاً(39) علمی که افراد بشر، عالم به آن باشند بسیار کم و بی مقدار است، نه سبب عجب می تواند شد و نه موجب افتخار؛ چه کسی که احوال خویش را نداند و اکتساب علم به امور آینده و اسرار حکمت الهی نتواند، او را نمی رسد که به علم خویش نازد و یا سمند افتخار در میدان مباهات تازد. چنانکه حکایت حضرت موسی و خضر - علی نبینا و علیهماالسلام - مبین این معنی است؛ و آن حکایت شریفه در قرآن مجید مذکور و در السنه و افواه مشهور است و مجملش بنابر نقل مفسرین اینکه: چون حق سبحانه و تعالی در جبل طور سینا با حضرت موسی مکالمه نمود و الواحی که در آن تفصیل هر چیزی مکتوب بود باری او نازل گردانید، حضرت موسی بر بالای منبر خود که آن را سه پایه بود برآمد و بنی اسرائیل را به مکالمه و نزول الواح اعلام نمود؛ و در آن وقت، در مقام مفاخرت در آمده با خود گفت که حق تعالی داناتری از من نیافریده؛ پس حق تعالی به جبرئیل وحی فرستاد که برو و موسی را دریاب که از شومی تفاخر هلاک شد و به او بگو که در ملتقاء بحرین نزد سنگی، شخصی از تو داناتر است باید که پیش او روی و از او علم بیاموزی؛ پس حضرت جبرئیل به فرموده رب جلیل نازل شده، حکم مذکور را به او رسانید. حضرت موسی دانست که در این عجب و تفاخر خطا کرده، به وصی و خدمتکار خود یوشع بن نون گفت که از تفاخری که کردم مبتلا شدم و حق تعالی حکم کرده مرا که به مجمع البحرین روم و در آن جا بنده است از بندگان خدا که داناتر از منست، از او علم و دانش فراگیرم. پس توشه برای این سفر مهیا کن و با من رفیق باش.
یوشع به جهت توشه راه، ماهی شور کرده برداشت و هر دو به طلب آن شخص روبه راه آوردند و چون به مجمع البحرین رسیدند شخصی را دیدند که در نزدیکی سنگی که در آنجا بود به پشت خوابیده و عصایی در پهلوی خود گذاشته و او را خرقه بود که اگر سر خود را به آن می پوشانید پای او برهنه می ماند. موسی و یوشع نشناختند آن شخص را و ندانستند که این شخص مطلوب ایشانست. پس یوشع آن ماهی شور را به آب چشمه که در آنجا بود شست و شو داد و چون بر بالای آن سنگ گذاشته خواستند که به طلب آن شخص و تفحص او به اطراف مجمع البحرین روانه شد، چون آن چشمه، چشمه حیوان بود، ماهی شور به محض رسیدن به آب زنده شده به میان آب رفت و بعد از آن موسی و یوشع در پس مقصود شتافتند. گفت موسی به یوشع که بیار برای ما طعام چاشت ما را، به تحقیق رسیدیم ما از این سفر خود که تجاوز از مجمع البحرین است به رنج و سختی؛ گفت یوشع به موسی که آیا خبرداری که چون جای گرفته بودیم ما به قرب سنگی که در مجمع البحرین بود، پس بدرستی که من به سبب عجلتی که در سفر داشتم ترک کردم که احوال ماهی و زنده شدن آن را به تو اعلام نمایم؛ و ترک نفرمود مرا از ذکر آن مگر شیطان، به این معنی که این ترک کدرم مانند ترکی است که شیطان باعث آن باشد. به تحقیق که من ترک کردم ماهی را در بالای آن سنگ و فراگرفت آن ماهی راه خود را در دریا راه عجبی. گفت موسی به یوشع که آن شخص که ما در مجمع البحرین بالای سنگ به پشت خوابیده دیدیم همان شخص بود که ما او را می طلبیدیم و ما او را نشناخته به این رنج و محنت افتادیم؛ پس برگشتند؛ موسی و یوشع بر نشانه های قدمهای خود فوجدا الی قوله علما یعنی پس یافتند بنده از بندگان ما را که مراد از آن خضر (علیه السلام) است؛ داده ایم او را رحمتی از نزد خود و آموختیم او را از نزد خود علمی که علم به مغیباتست.
بدانکه در طریق اول ملاقات ایشان با یکدیگر، اخبار مختلف است و این مختصر گنجایش ذکر آنها ندارد؛ مجمل حاصل اخبار اینکه موسی سلام کرد. چون سلام در زمینی که عالم بود متعارف نبود عالم از آن تعجب نبوده گفت: تو کیستی؟ گفت موسی پسر عمران. گفت آن موسی پسر عمران که خدای تعالی با تو مکالمه نمود؟ گفت بلی؛ عالم گفت: حاجت تو چیست؟ موسی گفت: حاجت من این است که از تو علمی فراگیرم که باعث رشد و هدایت باشد؛ آیا پیروی کنم تو را مشروط به اینکه بیاموزی مرا آنچه آموخته شده تو به آن(40)؟ عالم گفت: من موکلم به اموری که تو را طاقت حمل آن نیست. بعد از آن عالم نقل کرد برای موسی بلیت هایی که بر سر آل محمد (صلوات الله علیهم) خواهد رسید و هر دو به گریه افتادند. بعد از آن عالم، فضل آل محمد (صلوات الله علیهم) را برای موسی - علی نبینا و (علیه السلام) - بیان کرد. موسی گفت: یا لیتنی کنت من ال محمد تا آنکه حدیث عالم کشید به ذکر نام ظالمین حق آل محمد که فلان و فلانند الحدیث. الحاصل خضر گفت هرگز استطاعت نداری تو صبر کردن با من را به آنچه احاطه نکرده باشی به آن از روی دانش؛ زیرا که آن اموریست که تو را طاقت تحمل آن نیست. حضرت موسی چنانچه قرآن مجید به آن ناطقست وعده صبر نمود به شرط مشیت الهی. عالم گفت: اگر پیروی من می کنی پس مپرس مرا از چیزی که آن نزد تو منکر و عجیب باشد تا من خبر دهم تو را از حقیقت و علت آن. پس روانه شدند تا اینکه نشستند در کشتی و سوراخ کرد خضر کشتی را در تفاسیر مسطور است که موسی آن سوراخ را بجامه های خود بند کرد و در نهایت غضب گفت: آیا سوراخ کردی کشتی را تا غرق گردانی اهل آن را؟ خضر گفت: آیا نگفتم من به تو که تو هرگز با من صبر نتوانی کرد و تتمه این حکایت در تفاسیر مذکور و زیاده بر این تطویل در این مقام خلاف دستور است.
حاصل مطلب اینکه هرگاه کلیم اله با آن مرتبه و جاه، به اندک تفاخری به علم خود در معرض هلاکت باشد، دیگری را مفاخرت روا نباشد. مجملاً هیچ یک از این امهات غرور؛ قابل عجب و افتخار صاحبان عقل و شعور نیستند. پس معلوم شد که مستی غرور مخصوص احمقانست و حمق مرضی است که عاجر کننده اطبا و به غایت عسرالعلاج و مع ذلک غرور سبب زوال دولت است، چنانچه گذشته و می آید؛ و لهذا حضرت (صلوات الله علیه) فرمودند که زمان به هوش آمدن از مستی غرور اطول از زمان مستی خمور است.
من اعود الغنائم دوله الاکارم. من احسن المکارم تجنب المحارم. من دلائل اقبال الدوله قله الغفله. من علامات الاقبال سداد الاقوال و الرفق فی الافعال.
از جمله نافع ترین غنیمتها، دولت کریمان است. از جمله بهترین افعال نیک، دوری جستن از حرامهاست. از جمله دلیل های رو آوردن دولت است، کمی غفلت و بیهوشی. از جمله علامات اقبال است، راست و صحیح بودن اقوال و همواری نمودن در افعال.
رفق و همواری و مدارا و مساهله و سازگاری نمودن در امور دنیا سبب و دلیل اقبال و نیکویی احوال و تسهیل امور صعاب در هر حالست و برعکس این است سخت گیری نمودن با زمانه و اهل زمانه، و در وصیت حضرت امام حسن (علیه السلام) فرموده ساهل الدهر ما ذل لک قعوده(41) یعنی آسان گیر و همواری کن و سخت مکوش با زمانه چندانکه رام و مطیع است برای تو مرکب او، به این معنی کو توسن املق(42) ایام، تا با تو قدری رامست غنیمت شما و توقع زیادتی آن مدار و با او سخت مکوش و تنگ مگیر و او را از جای می نگیر، مبادا ورق بگرداند و شموسی(43) نماید و مخاطره پدید آرد؛ چندانکه با تو بسازد تو با او بساز و چندانکه با تو بسر برد با او بسر بر؛ گفته اند زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز؛ پس هرگاه بسازد به طریق اولی باید ساخت. مصراع:
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر.
الحاصل مدارا و مساهله و ترک لجاج و مخاطره، طریقه عاقلان خورده دان، و خورده گیری و سخت کوشیدن و لجاج عادت ذمیمه جاهلان و سفیهان و احمقان و ناخردمندانست. بسا جاهلان مشاهده شد که با زمانه سرسختها نمودند و در دام زمانه، طپیدن و اضطراب از حد بردند بعد از آنکه سر بسیار بر زمین زدند، رام گشتند و به حال خود غنودند.
من احسن الکفایه استحق الولایه. ما اجتلب سخط الله بمثل البخل.
کسی که نیکو کند کارگزاری رعیت را - یعنی محافظت ایشان از شر اشرار نماید و داد مظلوم از ظالم بستاند - مستحق می باشد پادشاهی و سلطنت را. کسب کرده نمی شود خشم خدا به چیزی مانند بخل.
بخل ضد کرم و اسم ذم است و بخیل در عرف کسی است که منع سایل و محتاج کند و بالجمله اعطاء مال بر او متعسر باشد و در عرف شرع، بخیل آنست که اداء حقوق واجبه ننماید والله تعالی بخیل را دوست ندارد و در قرآن مجید مذمت و وعده عذاب مهین فرموده: بقول اوجل و علا که: ان الله لا یحب من کان مختالاً فخورا الذین یبخلون و یأمرون الناس بالبخل(44) و در روضه الواعظین از حضرت امام جعفر صادق (صلوات الله علیه) روایتی شده که حاصل مضمون آن این است که عجب است از کسی که بخل کند به دنیا و دنیا روآورده باشد بر او، و یا بخل کند به دنیا و دنیا روگردانیده باشد از او؛ و پس نه انفاق {با} روآوردن دنیا ضرر می رساند او را و نه امساک با روگردانیدن دنیا نفع می رساند او را(45) انتهی؛ حاصل اینکه اگر دنیا به فضل و کرم خدا روآورد بخل تو از خزانه او بی فایده است و ممکن است که سبب زوال آن گردد و اگر به مصلحت خود روی دنیا را از تو بگرداند، هرچند توبخل نمایی چون اراده الیه به صرف آن از تو تعلق گرفته، امساک تو معارضه با اراده الهی نخواهد نمود، پس، از بخل به هر حال چه سود!
یستدل علی ادبار الدول باربع: تضییع الاصول و التمسک بالفروع و تقدیم الا راذل و تأخیر الافاضل.
استدلال کرده می شود بر برگشتن دولت ها به چهارچیز؛ ضایع گذاشتن اصول و دست زدن به فروع و مقدم داشتن مردمان بی قدر ناقابل؛ - یعنی ادنی -. و مؤخر داشتن مردمان دانشور عالی.
مراد این است - والله تعالی یعلم - که هرگاه ارباب دولتها، از آن چیزی که در قوام دولت و دوام مملکت اصل است مثل عدالت گستری و رعیت پروری، دست بردارند و به آنچه فرع است مثل اخذ خراج و استیفای لذات و بسیاری خزانه، همت گمارند و مردمان بی قدر و اراذل را در حکومتها و امارتها مقدم دارند و صاحبان فضل و دانش و نجابت را معطل گذارند. پس این صفتها دلیل زوال دولت ایشان است.
افه الملوک سوء السیره.
آفت پادشاهان بدی سیرت ایشان است.
یعنی بدی طریقه و سنت و دستور ایشانست مثل راضی شدن و بی مضایقه بودن در بدعتها و ظلمها و امثال آنها - والله تعالی یعلم -
آفه الوزراء خبث السریره. آفه الرعیه مخالفه الطاعه.
آفت وزراء، زشتی باطن ایشان است. آفت لشگر مخالفت نمودن با سرداران است. آفت رعیت، مخالفت اطاعت پادشاهان است.
بدانکه چنانچه بر زمره ملوک و سلاطین، معدلت گستری و رعیت پروری واجبست، بر کافه رعایا و عامه برایا نیز لازم است که از جاده اطاعت و انقیاد ایشان انحراف جایز نداشته همواره طریق یکرنگی و اخلاص مسلوک دارند و نام نامی آن طبقه گرامی را در خلوتها و مجمعها بدون تعظیم و تکریم بر زبان نیاورند و دعای ایشان را بر خود واجب شمارند. چنانکه در امالی شیخ صدوق رحمةالله علیه از حضرت امام همام موسی بن جعفر علیهماالسلام منقولست که یا معشر الشیعه لا تذلوا رقابکم بترک طاعه سلطانکم، فان کان عاداً فاسئلوا الله ابقاءه، و ان کان جائراً فاسئلوا الله اصلاحه فان صلاحکم فی صلاح سلطانکم و ان السلطان العادل بمنزله الوالد الرجیم فاحبوا له ما تحبون لانفسکم و اکرهوا له ما تکرهون لانفسکم(46) حاصل معنی اینکه ای گروه شیعیان، خود را ذلیل مسازید و به ورطه خواری میندازند به سبب ترک اطاعت و نافرمانی پادشاه خود؛ پس اگر عادلست از الله تعالی درخواست کنید که او را پاینده دارد و اگر ظالم است از درگاه الهی مسئلت نمایید که او را به صلاح آرد که صلاح احوال شما در صلاح پادشاه شماست و بدرستی که سلطان عادل به منزله پدر مهربانست، پس پسندیده برای او آنچه برای خود می پسندید؛ و مپسندید برای او آنچه را که برای خود نمی پسندید و در بعض احادیث قدسیه مذکور است که لا تشغلوا انفسکم بسب الملوک یعنی مشغول مسازید خود را به دشنام دادن و ناسزا گفتن نسبت به پادشاهان.
حاصل، خلق عالم و زمره بنی آدم را، از پادشاه مطاعی و نافذالفرمان به استقلال لازم الاتباعی ناچار است و الا گرگان و سُبعان درنده، دندان طمع به ملک و مال و عرض و خون مردمان تیز کرده دود از نهاد خلق عالم برمی آرند و اقویا بر ضعفا انواع ظلم و ستم می نمایند و طریق معاش مسدود و روش زندگانی نامحمود می گردد؛ پس وجود این طبقه عالی مقدار که سرمایه امنیت روزگارند از اعظم نعمای الهی و قدر ایشان ندانستن و از دل و جان کمر به اطاعت و شکرگذاری آن نبستن فی الحقیقه کفران نعمت نامتناهی است. پس با زمره پادشاهان عدالت گستر نیک نهاد، از دل و جان اخلاص باید داشت و تخم محبت ایشان در مزرع ضمیر دوستی تخمی باید کاشت و باقی عمر و توفیقات ایشان را که سبب آسایش خلایق است در گاه و بیگاه از درگاه اله، به ناله و آه باید خواست؛ این است طریق رشاد و سبیل سداد والله کافل کل العباد.
آفه الاعمال عجز العمال.
آفت عمل ها و کارها، عجز کارکنان و عمال است.
که از عهده آنچه متقلد آن شده اند برنیایند، یا از غلبه طمع و مجاهده نفس و هوا و هوس عاجز آیند و قلع و قمع آن ننمایند و آن حضرت (صلوات الله علیه) در باب عمال به این نحو وصیت فرموده که نظر کن یعنی تأمل نما در امور عاملان خود، پس ایشان را عمل به فرما از روی آزمایش(47). بعض شراح گفته: یعنی باید عامل از اهل تجربه باشد عملها کرده و آزموده باشد؛ و مگمار بر عملها بروجه عطا دادن و بی موجبی و استحقاقی حکومت بخشیدن و گفته اند که این جنایت است با امت. حکایت: راغب در محاضرات(48) نقل نموده که جمعی از فارس به خدمت مهدی خلیفه عباسی آمده از عامل خود شکایت می نمودند؛ در حضور خلیفه با وزیر خطاب کردند که تو مردی گماشته که اگر او را شناخته پس هیچ رعیتی خدای عزوجل خلق نکرده است خوارتر از ما نزد تو؛ و اگر نمی شناخته جزای نعمت خلیفه بر تو و مکافات نیکوییهای او نزد تو نه این است که کسی را نشناخته و ندانسته بر مملکت و رعیت او بگماری تا ملک را خراب کند و خلیفه ترا اختیار داده است و بر مملکت خو ساخته؛ خلیفه در جواب گفت: این مردیست که او را پیش ما حقوق بود و خدمتها کرده بود، خواستیم مکافات حقوق او کنیم او را عمل فارس کرامت کردیم! گفتند: ای امیر بر در دولت سرای کسری نوشته اند که عمل بلاد به کافیان خیراندیش سپارید و قضاء حقوق از بیت المال گذارید. خلیفه چون این سخن شنود، امر به عزل او فرمود.
نقل است: از بعض ملوک که دولت او به زوال آمده بود؛ از سبب زوال دولت او پرسیدند؛ گفت: کارهای بزرگ به خوردان(49) رجوع نمودم و کارهای خورد را بزرگان فرموده. بزرگان از علو همت، سر به کارهای خورد فرو نیاورند خوردان از ضعف حوصله و پستی همت کارهای بزرگ را حسب الواقع تمشیت نتوانستند نمود؛ پس هر دو کار ضایع ماند.
آفه الملک ضعف الحمایه.
آفت پادشاهی و مملکت داری، سستی نمودن در محافظت آن است.
به این معنی که رخنه های کوچک در اول وهله، سهل شمارند و به سد آن همت نگمارند و حمایت و محافظت رعیت که ودایع حضرت عزت و قوام مملکتند ننمایند و در آخر کار از عهده آن برنیایند.
آفه العهود قله الرعایه.
آفت عهدها و پیمان ها، کمی رعایت نمودن آن است.
عهد در لغت به معانی بسیار آمده و از جمله آنها امان {و} وصیت(50) است و در حدیث وارد شده که حسن العهد من الایمان یعنی محافظت و رعایت حرمت عهد نمودن، از ایمانست؛ والله تعالی وفا کنندگان به عهد را در قرآن مجید ستوده به قول اوجل و علا که: والموفون بعهدهم اذا عاهدوا(51) معطوفست بر سابق آیه کن من آمن است؛ یعنی ولیکن نیکویی، نیکویی آن کسی است که وفا کند به عهد خود هرگاه عهد کند و این عهد اعم از نذر و یمین است.
الحاصل مراد در این فقره شریفه از رعایت عهدها یعنی امانت ها و وصیت ها و نذرها، محافظت حرمت آنها به معنی وفا نمودن و نقض عهد ننمودنست و مشهور است که نقض عهد موجب زوال قدرت و مکنت است - والله تعالی یعلم -
آفه العمران جور السلطان. آفه القدره منع الاحسان. آفه الاقتدار البغی و العتو. آفه العدل الظالم القادر.
آفت مملکت در آبادی، ظلم پادشاه است. آفت قدرت و اقتدار به نیکی و عطا نکردن ودایع پروردگار است. آفت تمکن و قدرت، ظلم کردن و از حد درگذشتن و تکبر نمودن است.
آفت عدالت، ظالمی است که قدرت داشته باشد.
چه اگر کسی مثلاً بالطبع ظالم باشد و قدرت بر ظلم داشته باشد، به این معنی که مانعی و بیمی از ابنای زمان نداشته باشد، به اندک فرصتی اسم عدالت را از صفحه روزگار محو می سازد و آفتی برای عدالت اعظم از این نمی باشد.
آفه الطاعه العصیان. آفه النعم الکفران.
آفت اطاعت نافرمانی است. آفت نعمت ها و سبب زوال آنها کفران نعمت هاست.
چه هرگاه بنده اطاعت مولی در بسیاری از اوامر نماید، گاه باشد که به علت نافرمانی که از او سر زند از مرتبه خود سقوط بلکه العیاذ بالله احباط جمیع طاعات او شده از درجه مطیعین بالکلیه هبوط نمایند {مانند} طلحه و زبیر. و امثالها نعوذبالله من شرور انفسنا و من سیئات اعمالنا.
القدره تظهر محمود الخصال و مذمومها.
قدرت و توانائی شخص، ظاهر می کند صفات حمیده و صفات ذمیمه را.
چه اگر در حین اقتدار تواضع و فروتنی و رفق و همواری نماید ظاهر می گردد نجابت ذات و محامد صفات او، و اگر بر خلاف این تکبر و سرکشی و به مقدار قوت و قدرت خود ظلم و جور و بداندیشی پیشه کرد، واضح می شود لامت و دنائت و ناکسی او. حاصل آنکه توانایی و قدرت سنگ محک آدمی است و ارباب شعور از نزدیک و دور معلوم می نمایند حوصله و سبک مغزی صاحبان قدرت را به این دستور.
زله الرای تأتی علی الملک و تؤذن بالهلک. اذا اردت ان تطاع فاسئل ما یستطاع. ثلاث تمتحن بها عقول الرجال هن: المال و الولایه و المصیبه.
لغزش رای و تدبیر، آفت می رساند به پادشاهی و سلطنت، و خبر می دهد به هلاکت. هرگاه خواهی که اطاعت کرده شوی در آنچه می گوئی، پس امر کن به چیزی که در حد سع و طاقت مأمورین باشد. سه چیز است که امتحان کرده می شود به آنها عقلهای مردان و آن سه چیز: مال است و پادشاهی و سلطنت و مصیبت.
در مال داری به بخل و سخاوت، و در پادشاهی به ظلم و عدالت، و در مصیبت به جزع و صبر بر محنت.
لا تعن قویاً علی ضعیف.
اعانت نکن قوی را بر ضرر رسانیدن به ضعیف.
که موافق اخبار و آثار صحیحه صریحه، البته از آن قوی ضررهای عظیمه، بر آن اعانت و یاری کننده بر آن ظلم می رسد.
لا تؤثر دنیا علی شریف.
ترجیح مده و تقدیم مفرما، ناکس دنی را بر کس که علو معنی و شرف حسب یا نسب داشته باشد.
خواه در مشاورت و خواه در معاشرت و غیر آن؛ و در عهدنامه مالک اشتر رضوان الله علیه نیز تأکیدات در باب ترجیح هم صحبتی و هم نشینی مردمان نیک اعتقاد، خواه از اهل علم و خواه از اهل خاندانهای شایسته و اهل عقل و تجربه فرموده، به قول او (صلوات الله علیه) که. و اکثر مدارسه العلماء و مناقشه الحکماء فی تثبیت ما صلح علیه امر بلادک و اقامه ما استقام به الناس قبلک(52). یعنی و بسیار مدارسه و مذاکره کن با علما و مصاحبت و هم نشینی گزین با حکما و دانشمندان در استوار ساختن آنچه به صلاح آید به آن امر بلاد تو؛ و راست داشتن آنچه به آن مستقیم گشته اند مردمان و راست گشته به آن پیش از تو کار ایشان. و بعض شُراح نهج البلاغه رضوان الله علیه گفته: که اصحاب علم و اصحاب حکمت در این مقام جمعی اند که علم به قواعد انتظام مملکت و شرایط استقامت امور عباد و مجاری اوضاع بلاد داشته باشند، نه بعضی ناقص فطرتان که خود را حکیم و عالم شناسند و حریص و طامع باشند. و گفته اند که مصاحبت ارباب دانش و اصحاب بینش و مجالست حکیمان بزرگ منش کیمیای سعادت ابدی و راهنمای دولت سرمدی و موجب بقای ملک و ذکر جمیل است و ارباب عقول نشانه های ضعف دولت و قوت آن را می شناسند. و منقولست که پادشاهان عاقل چون عزم تسخیر ملکی داشته اند اولاً تفتیش احوال آن مملکت و حامیان آن دولت می نموده اند؛ اگر آثار بقا و ثبات در آن ملک مشاهده می کرده اند، متعرض آن نمی گشته اند و اگر آثار ادبار و زوال ادراک می کرده اند به عزم قوی به آن صوب می شتافته اند و در این باب حکایات نقل نموده اند از آن جمله حسن دیلمی از آل بویه به روم رفت و بر قیصر غالب شد و ملک روم ثانیاً با لشکری فراوان روی به او نهاد و او را شکست داد و اسیر بسیار گرفت و ابونصر رازی از اسیران بود، روزی اسیران را طلبید و با ابونصر گفت: اگر تو را آزاد کنم پیغام من به سلطان می رسانی؟ او گفت بی کم و بیش می رسانم. گفت: بویه را بگو من از قسطنطنیه به همین قصد آمدم که ملک تو را خراب کنم و عراق را از تو و اعقاب تو پردازم ولیکن چون در سیرت و احوال تو و نزدیکان تو تفحص و تأمل نمودم دیدم که قومی علما و حکما و نیکوکاران ملک تو را از انصار و اعوانند، دانستم که آن ملک را وقت زوال و ایام او بار نرسیده از آن روی زیاده متعرض نگشتم، چه هر دولت که آن را مانند ابن عمید(53) وابوجعفر خان و علی بن قاسم، ساعی و مدبر و مشیر و ناصح و امین باشند هنوز آفتاب عمر آن از وسط النهار اقبال رو به زوال نیاورده و ماه فیروزی و بختیاری از برج طالع آن، آفل نشده تا سلطان این بداند و به تقصیر من نماند والسلام.
افضل الملوک اعفها نفسا. اشرف المؤمنین اکثرهم کیسا.
بلند مکان ترین پادشاها، بازدارنده تر خود است از آنچه الله تعالی حرام کرده است آن را.
شریف ترین مؤمنان کسی است که زیرک ترین ایشان باشد.
کیس در لغت، عقل و فطنت و نیکویی طبیعت است.
الجنود باذن الله حصون الرعیه.
لشکریان، به اذن خدای رحمان، حصارهای رعیت اند.
و در نهج البلاغه این فقره را تتمه ایست که حاصل مضمون آن این است که لشکریان آرایش حاکمانند و سبب عزت و ارجمندی دینند و راههای امنیت اند چه بدون ایشان، به مقصد امن که بهترین مقاصد و بزرگترین مطالب بنی آدم است، فایز نتوان شد و نیست اینکه برپا ماند صلاح رعیت مگر به ایشان؛ و نیز قوام و نظام نباشد لشکریان را مگر به آنچه بیرون آورد خدای عزیز از برای ایشان از خراج رعیت که به آن قوت می یابند در جهاد دشمنان، و اعتماد می کنند بر آن در آنچه اصلاح می کند ایشان را؛ و می باشد خراج مهیا برای حاجت ایشان؛ پس قوام نباشد امر این دو صنف را مگر به صنف سیوم که حکام شرع و عاملان خراج و زکوات که رتق و فتق امور رعیت با ایشان باشد و نویسندگان، که سررشته حساب نگاه می دارند؛ چه ایشان محکم می سازند بست و بند امور ملت و رعیت را و جمع می کنند منافع را و امین ساخته می شوند بر کارها از خواص و عوام آن. و قوام نیست این جماعت را مگر به تجار بحر و بر و صاحبان صنعت ها و حرفتها در آنچه مجتمع می شوند بر آن از منافع مردمان، یعنی برای اتفاق و اجتماع ایشان در تحصیل منافع ناس و برای آنکه به پای می دارند از امر بازارها و معاملات خلق و کفایت می کنند ایشان، را یعنی کارها و حاجات ایشان را از آن کارهایی که جز به دست ایشان تمام نمی شود و به سعی غیر ایشان آن کارها سامان پذیر نمی گردد، مثل اصنافی که آلات زراعت به عهده ایشانست که اگر نباشند مردمان از کار معیشت خود باز می مانند؛ پس طبقه فروتر که محتاجان و مسکینانند ثابت و واجبست نصرت و اعانت ایشان به بعضی از اموال تا ایشان نیز اعانت کنند به همت قلوب و توجه به دعا؛ پس به سبب ایشان فرو آید رحمت بر خلق خدا و بباد سحاب برکت به امر خالق ارض و سما و فی الله لکل سعه یعنی در نزد خداست از برای هر یک از اینها فراخی(54)، چه اگر قومی را به دیگری محتاج گرداند از روی حکمت و مصلحت باشد نه از نیکی و سعت و کمی قدرت او تعالی عن ذلک علواً کبیراً و اگر خواهد که همگی را غنی و بی نیاز نماید از خزانه رحمت بی پایانش هیچ کم نمی گردد و هر که را خواهد رزق بی حساب می دهد ولیکن به حکمت کامله خود چنان خواسته که فقیر و غنی هر یک را به دیگری امتحان نماید و صبر آن و بذل این را در راه رضای خود بیازماید و می فرماید که و هر یک از این گروه را بر والی حق ثابت است به قدر آنچه به صلاح آرد امر آن گروه را، یعنی والی باید رعایت جانب جمیع طبقات را بر حسب مقدار هم، برخود واجب و لازم داند تا امر هیچ کدام ضایع و فاسد نماند.
الشریعه صلاح البریه. اقوی الناس اعظمهم سلطاناً علی نفسه. اعجز الناس من عجز عن اصلاح نفسه.
قرارداد الهی، وسیله خیر و صلاح تمام خلق است. قوی ترین مردمان عظیم ترین ایشان است از روی تسلط بر اصلاح نفس خود. عاجزترین مردمان کسی است که عاجز باشد از اصلاح نفس خود.
و گذشت اینکه هرگاه شخص قدرت بر اصلاح نفس خود نداشته باشد قدرت بر اصلاح غیر خود به طریق اولی نخواهد داشت.
افضل الملوک سجیه من عم الناس بعدله. ملوک الدنیا و الاخره الفقرأ الراضون. ملوک الجنه الاتقیأ و المخلصون.
بلندمرتبه ترین پادشاهان از روی خصلت، کسی است که فرا رسد به جمیع مردمان اثر عدل او. ملوک دنیا و آخرت، بی چیزان چندند که راضی باشند به قضای الهی و آبروی خود را برای طلب و توقع و زیادتی نریزند. پادشاهان بهشت، پرهیزکاران و مخلصانند.
و فی الحقیقه این قسم اگر یافت شوند شایستگی آن دارند که ملوک و سلاطین استمداد همت از ایشان نمایند زیرا که ایشان را نزد خدای کریم منزلتی جسیم و مرتبتی عظیم است و نعوذبالله اگر این قسم فقرا مظلوم و مضطر باشند که در آن وقت مخاطره بس عظیم خواهد بود و شکر و شکایت این طبقه را نزد دادخواه روز جزا موقعی دیگر از قبولست که دیگران را نیست و اغاثه و اعانت ایشان؛ کلید ابواب جنت است چنانچه خذلان ایشان کلید درهای دوزخ است.
زکوه السلطان اغاثه الملهوف.
زکات پادشاهی پادشاه، به فریاد رسیدن مظلومی است که مضطر باشد و طلب فریادرسی نماید.
زکوه به معنی نمو و افزونی است و فی الحقیقه به فریاد مظلومان رسیدن به دلالت اخبار و آثار، باعث افزونی عمر و دولت و مکنت و سلطنت و پادشاهی و دعا و رضامندی رعیت که مقرون به رضای الهی است می گردد.
زکوه النعم اصطناع المعروف.
زکات نعمت های الهی - یعنی سبب بسیاری و نمو آنها - نیکی و احسان نمودن است با خلق خدا.
خواه آن نعمت حکومت و فرمان روایی باشد و خواه مکنت و ثروت و مال داریی.
من سأ تدبیره تعجل تدمیره. من النبل ان تتیقظ لایجاب حق الرعیه الیک و تتغابی عن الجنایه علیک. الدهر یومان یوم لک و یوم علیک فاذا کان لک فلا تبطر و اذا کان علیک فاصطبر.
کسی که بد باشد، تدبیر او تعجیل می کند به سوی او هلاک شدن او. از جمله نجابت و بزرگی است اینکه آگاهی ورزی برای واجب دانستن حق رعیت - یعنی بجاآوری حقوق ایشان را که بر تو دارند و تغافل کنی از گناه و تقصیرات ایشان در خدمت تو - زمانه دو روز است یکی روز خوشی و راحت و نعمت تو؛ و یکی روز ناخوشی و محنت و تنگدستی تو. پس هرگاه بوده باشد روز فراخی و نعمت، پس تکبر و طغیان مکن. و هرگاه بوده باشد روز سخت و تنگی، پس صبر کن تا وقت نعمت در رسد.
بطر در لغت به معنی تکبر و تجبر و طغیان در وقت نعمت است؛ حاصل اینکه در حین نعمت خواه آن نعمت حکومت و جاه باشد و خواه مکنت و ثروت دنیا که باید صاحب آن از تکبر و تجبر محترز باشد و ضعفا و فقرا را حقیر و خوار نشمارد که این معنی به موجب اخبار کثیره، مورث زوال نعمت است زیرا که اگر والی و حاکم بی اعتنایی به ایشان ضعفا و فقرا نمایند، نزدیکان و مقربان او نیز ایشان را بار ندهند و از عرض مطالب به حضرت والی مانع آیند؛ پس ایشان مظلوم و مغموم بمانند و لابد شکایت او به دادرس حقیقی برند و چنانچه گذشت دعوت مظلوم نزد الله تعالی مستجاب است. البته پس باعث زوال دولت و اقبالست به گسستن رشته عمر و زندگانی به معزولی و خفت جاودانی. شعر.
چراغی که بیوه زنی بر فروخت - بسی دیده باشی که شهری بسوخت
و در نهج البلاغه از جمله عهدنامه مالک به این معنی وصیت می فرماید که تفقد کن امور آن کسی که نمی تواند رسید به تو از فقرا و ضعفا، از جمله آن قوم که خوار می شمارند ایشان را چشمها و تحقیر می کنند ایشان را مردمان و در ایام محنت به صبر امر فرموده که مفتاح فرج است(55).
ولات الجور شرار الامه و اضداد الائمه. وزرأ السوء اعوان الظلمه و اخوان الاثمه.
پادشاهان جورپیشه، بدان امت و دشمنان ائمه عدل و رحمت است. وزیران بد، مددکار ظالمان و برادران گناه کارانند.
مفی نماند که اعانت نمودن و راضی بودن به ظلم در حکم شریک بودن در آن ظلم است، چنانچه در کتاب ارشادالقلوب از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) منقولست حدیثی که حاصل مضمون آن این است که فرمودند: چون روز قیامت شود منادی ندا کند که کجایند ظالمان و یاری کنندگان ظالمان و کسانی که شبیه و مانند باشند به ظالمان، حتی آن کسی که برای ایشان قلم تراشیده یا دواتی لیقه(56) کرده باشد پس همگی را در تابوتی از آهن جمع سازند و بعد از آن در آتش جهنم اندازند. می تواند بود که مراد از اشباه ظلمه جمعی باشند که به ظلم ایشان راضی باشند و بنابراین منطبق می گردد این حدیث با حدیثی که در کافی از حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) منقولست که: العامل بالظلم و المعین له و الراضی به شرکاء ثلثتهم یعنی عمل کننده به ظلم و یاری کننده او و راضی به آن، هر سه در آن ظلم شریکند.
سفک الدماء بغیر حقها یدعو الی حلول النقمه و زوال النعمه. سته تختبربها عقول الرجال: المصاحبه و المعامله و الولایه و العزل و الغنی و الفقر. غریزه العقل تحدو علی استعمال العدل. غریزه العقل تأبی ذمیم الفعل.
ریختن خون ها به ناحق، داعی است به نزول عقوبت و غضب الهی و زوال نعمت او. شش چیز است که امتحان کرده می شود به آن عقل های مردان: مصاحبت و مرافقت کردن، و داد و ستد نمودن و حکومت و معزولی و مالداری و بی چیزی. طبیعت عقل داعی است بر عمل نمودن به عدالت. طبیعت عقل ابا دارد از فعل بد و مذموم.
این دو فقره شریفه اشاره است به اینکه علامت عقل، عادل بودن و اجتناب از افعال قبیحه و ذمیمه نمودن است زیرا که هیچ عاقلی ظلم روا ندارد و هیچ احمقی عدالت نمی نماید.
کم من عقل اسیر عند هوی امیر.
بسا عقلی که اسیر است نزد خواهش نفس اماره.
یعنی به اعتبار ضعف عقل از عهده مجاهده با نفس خود برنیاید.
استعن علی العدل بحسن النیه فی الرعیه و قله الطمع و کثره الورع.
طلب یاری کن بر عدالت به خوبی و نیکوئی نیت تو درباره رعیت و کمی طمع و بسیاری پرهیزکاری.
این فقره شریفه تعلیمی است عام نافع برای جمیع انام سیما امرا و حکام که اعانت جویند بر طریقه عدالت به این سه خصلت:
اول حسن نیت درباره رعیت؛ زیرا که نیت سلطان و حکام را در اوضاع زمان مدخلی عظیم است از عدل و ظلم و نیکوکاری و بدکاری و وسعت و تنگی و خوشی و ناخوشی و غیر ذلک. مجملاً احوال زمان تابع نیت و اخلاق سلطانست چنانچه در باب آینده مذکور می گردد انشاءالله تعالی.
دویم کم طمعی؛ بدانکه صفت خبیثه طمع به منزله ریشه درخت رذایل صفات و ذمایم افعال و اخلاقست و جمیع قبایح مانند شاخها و ثمار این شجرند و چنانچه در باب طمع می آید که طمع بندگی و خفت و خواری و شر و محنت و شقاوت و بی اعتباری و هلاکت و دناءت و ضد عفت و پرهیزکاری و غیرذلک است. و می فرماید لا تستر قنک الطمع و قد جعلک الله حراً یعنی باید بنده نکند تو را طمع و حال آنکه خدای عزوجل تو را آزاد خلق کرده است. و نیز فرموده که یسبر الطمع یفسد کثیر الورع(57) یعنی کمی از طمع فاسد می سازد بسیاری از ورع را. و ایضا اکثر مصارع العقول تحت بروق الاطماع(58) حاصل معنی آنکه جاهایی که عقلها در آن از پا درمی آیند و بر خاک هلاک می افتند بیشتر زیر تیغهای درخشان و شمشیرهای جان ستان طمعهاست. مراد این است که از هیچ چیز عقل آدمی آن قدر تباه، و از هیچ غباری آیینه وجدان آن چنان تیره و سیاه نمی گردد که از طمع.
الحاصل مفاسد و عیوب بسیار صفت ذمیمه طمع را لازم، و صاحبان حکومت و جاه را دوری از آن فرض و متحتم است.
سیوم بسیار داشتن ورع؛ ورع بازداشتن نفس است از آنچه الله تعالی حرام فرموده، حاصل اینکه باید بسیار دوری کند از آنچه الله تعالی حرام کرده و نهی از آن فرموده و کدام حرامست که نهی و تشدیدات در آن بیش از ظلم واقع شده؟ باشد پس از جمله ورع دوری جستن از ظلم است، و بر این دوری متفرع می شود انواع عدالت و نزدیک می شود اقسام سعادت والسلام.
الغدر بکل احد قبیح و هو بذی القدره و السلطان اقبح. من الواجب علی ذی الجاه ان یبذله لطالبه.
نقض عهد و شکستن پیمان با هر احدی که باشد قبیح است و آن با صاحب قدرت و سلطنت و پادشاهی، قبیح تر است. از جمله واجب بر صاحب مرتبه و بزرگی، این است که ببخشد آن مرتبه خود را به طلب کنندگان آن.
ظاهر این است که مراد تواضع و عیادت نمودن و به جهت قضاء حوایج زیر دستان، متحمل بعضی مراتب که در آنها توهم حط مرتبه ایشان رود و امثال آنها باشد، والله یعلم.
و در نهج البلاغه در وصیت مالک رضوان الله علیه در مقام سفارش فقرا و ضعفا و ارباب حاجات عموماً و تواضع با ایشان نمودن می فرماید کلمات چندی که مجمل حاصل آن این است که خود را فارغ سازد در بعض اوقات برای ایشان و کارسازیهای ایشان و بنشین در مجلس عامی که همه کس نزد تو بار توانند یافت، پس تواضع کن در آن مجلس برای خدایی که تو را خلق کرده است و دست لشکری و اعوان و یاری دهندگان و سرهنگان خود را از ایشان بازدار تا سخن گوید، سخن گوینده ایشان به نحوی که از دهشت و خوف سخن در گلوی او نه پیچد(59)؛ این دلیل آن نحو تواضعی است که شخص از برای رضای خدا کند و فی الحقیقه تواضع آنست که شخص تذلل و افتادگی نماید در نفس خود و غرور و تجبر را به قصد صحیح از خود دور کند بدانکه جمیع حکام را با ضعفا و صلحا تواضع و تحمل نمودن از ضروریات حکومت است به خلاف سلوک با اقویا و اشرار و لئام که ایشان اکرام را سبب ضعف قوت و شوکت می شمارند و بر شرارت و بدی خود می افزایند و در اکثر ابواب این کتاب نهی از اکرام ایشان به عبارات بلیغه بسیار واقع شده و اوساط الناس، تواضع با مناعت، و لطف و نرم خویی با هیبت و حشمت، باید مخلوط باشد تا در نظرها رفیع و در دلها عزیز و وقیع گردند چنانچه از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) منقولست که آن حضرت در میان ما بود و مانند یکی از ما بود به هر جانب که می خواندیم می آمد و هر چه می گفتیم می شنید و هر جا که می گفتیم می نشست و با این حال از او می ترسیدیم مانند اسیر دست بسته که کسی با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده باشد و خواهد گردنش را بزند.