فهرست کتاب


علم اخلاق اسلامی (ترجمه کتاب جامع السعادات)

ملا محمد مهدی نراقی ترجمه و گزینش دکتر سید جلال الدین مجتبوی

نکوهش عُجب

خودبینی از مهلکات بزرگ و از بدترین صفات زشت و نکوهیده است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ثلاث مهلکات: شح مطاع، و هوی متبع، و اعجاب المرء بنفسه.
سه چیز هلاک کننده است: بخلی که مطیع آن شوند، و هوی و هوسی که از آن پیروی کنند، و اعجاب آدمی نسبت به خود.
و فرمود: اگر هیچ گناهی نکنید من از بدتر از گناه بر شما می ترسم و آن عُجب است.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: دو مرد داخل مسجد شدند یکی عابد و دیگری فاسق چون از مسجد بیرون رفتند فاسق از جمله صدیقان بود و عابد از جمله فاسقان و سبب آن این بود که عابد داخل مسجد شد در حالی که به عبادت خود می بالید و می نازید و در این فکر بود، ولی فکر فاسق در ندامت از فسق بود، و در این اندیشه که از گناهانی که کرده از خدا آمرزش بخواهد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که گرفتار خودبینی شود هلاک گردد.
و فرمود: شگفتا از کسی که به عمل خود عُجب دارد و حال آنکه نمی داند پایان کارش چیست. پس هر که به خود و عمل خود اعجاب داشته باشد از راه هدایت منحرف و گم شده است...

آفات عُجب

آفات عُجب بسیار است. از جمله کبر است که یکی از اسباب خودبینی است و بیان آن خواهد آمد. و از جمله فراموشی گناهان و واگذاشتن آنهاست یعنی شخص آنها را بی اهمیت و ناچیز می شمارد و در نتیجه کوشش برای تدارک و تلافی آنها نمی کند. اما اگر عبادتی از او سر زند آن را بزرگ می شمارد و برای خود حقی بر خدا قائل است و بر خدا منت می گذارد، و نعمت توفیق و قدرتی را که خدا به او داده از یاد می برد. و وقتی گرفتار چنین عُجبی شد از درک آفات و معایب اعمال خود غافل می شود. و چه بسا عُجب او را به خودستایی وا می دارد.
و اگر به رأی و عقل و علم خود اعجاب داشته باشد از جست و جو و استفاده علمی و مشورت کردن باز می ماند، و در نتیجه استبداد رأی پیدا می کند و از پرسش از عالم تر از خود سر باز می زند، و به رأی خطای خود اصرار می ورزد و به رأی دیگران اعتنا نمی کند، پند کسی را نمی شنود و دیگران را نادان می شمرد. اما اگر خود را متهم می کرد، و به رأی خود تکیه نمی نمود و از اهل بصیرت پرسش می کرد برای او بهتر می بود و به حق دست می یافت.
و از آفات عُجب سستی در جد و جهد است، زیرا صاحب این صفت گرفتار این پندار است که از سعی و کوشش بی نیاز است و همین پندار مایه گمراهی و هلاک اوست.

معالجه عُجب

برای بیماری عُجب دو گونه معالجه است: اجمالی و تفصیلی.
اما معالجه اجمالی این است که پروردگار خود را بشناسد، و بداند که عظمت و جلال سزاوار غیر او نیست، و به خود چنانکه شایسته است معرفت داشته باشد که وجود او ممکن است و هر ممکنی وجود و تحقق و کمال و آثار او همه از واجب الوجود حق است. پس عظمت و کبریائی فقط درخور او و کمالات بی نهایت اوست، نه برای وی که فی حد ذاته عدم است.
اما خواری و ذلت این خودبین و نوع او از جمله این است که در آغاز نطفه ای پلید و بوناک و آخرش مرداری گندیده و متعفن است، و اگر او را بصیرتی می بود قول خدای تعالی برای او کافی بود که می فرماید:
قتل الانسان ما اکفره. من ای شی ء خلقه. من نطفة خلقه فقدره، ثم السبیل یسره. ثم اماته فأقبره. ثم اذا شاء انشره.(56)
مرگ بر انسان! که چقدر ناسپاس است. خدا او را از چه آفرید؟ از نطفه ای آفریدش و اندازه نهاد. آنگاه راه را برایش آسان کرد. سپس وی را بمیرانید و در گور کرد. سپس آنگاه که بخواهد او را برانگیزد.
پس انسان هیچ چیز نبود، سپس خدا او را از چیزی پلید که نطفه باشد آفرید، بعد از آن او را میرانید و مرداری گندیده و بوناک گردانید. پس چه چیز پست تر از آن که آغازش عدم و ماده خلقتش از همه چیز پلیدتر و آخرش مرداری متعفن باشد. و آن بیچاره بین این آغاز و انجام ناتوان و خوار است و مالک سود و زیان خود نیست.
و کسی را که حال چنین است با عُجب و خود را بزرگ دیدن چه کار! و چقدر باید از حال دیروز و امروز و فردای خود غافل باشد! که اگر عذاب به او نرسد و از آتش دوزخ نجات یابد این از عفو پروردگار است. زیرا هیچ بنده ای نیست مگر اینکه گناهی کرده است، و هر کسی که گناهی کرده باشد سزاوار عقوبت است. و اگر عقاب نشود به سبب عفو الهی است. و شکی نیست که عفو و بخشش امری یقینی و مسلم نیست بلکه مشکوک و احتمالی است. پس هیچ بنده گناهکاری نیست که اگر چه یک گناه کرده باشد مگر اینکه مستحق عقوبت الهی شده و نمی داند که کارش به کجا خواهد انجامید. این حال برای ترس و حقیری او کافی است. پس دیگر چه جای عُجب و خود بزرگ بینی است.
و اما معالجه تفصیلی این است که اسباب عُجب را از میان ببرد. و اسباب عُجب غالبا یا علم است و یا عبادت و طاعت، و یا کمالات نفسانی مانند ورع و شجاعت و سخاوت و نسب و حسب و جمال و مال و قوت و تسلط و جاه و اقتدار و یاران بسیار، و زیرکی و کیاست و فطانت در دقایق امور، و رأی خطائی که در نظرش جلوه کند.
اما عُجب به علم: علاجش این است که بداند که عالم حقیقی کسی است که خود و پایان کار خویش را بشناسد، و بداند که تنها خدای سبحان سزاوار عظمت و عزت و کبریائی است و غیر او هر چه هست رو به زوال است و فاقد کمال و صفات جلال. این علم، خوف و ذلت و حقیری آدمی (در پیشگاه خدا) را می افزاید و وی را به قصور و تقصیر خود در ادای حقوق الهی معترف می سازد. پس علمی که چنین تاثیری نداشته بلکه عُجب آور باشد، یا علم حقیقی نیست بلکه از علوم دنیوی است، و یا اگر علم حقیقی باشد جایگاه آن در خانه ای پلید واقع شده و بنابر این بجز میوه ای پلید باری نمی دهد و اثر خیری از آن ظاهر نمی شود.
وقتی آدمی این را دریافت، می داند که عُجب به علم شایسته نیست، و باید بداند که خداوند معجب و خودبین را دشمن دارد. پس عالم باید خویشتن را به گونه ای بدارد که مولای او می پسندد، و بداند که حجت خدا بر اهل علم محکمتر است، و آنچه از جاهل تحمل می شود یک دهم آن از عالم پذیرفته نیست. زیرا عالم اگر لغزید بسیاری از مردم می لغزد. عالمی که مردم را به فروتنی و تواضع امر می کند و از عُجب و کبر نهی می کند و خود معجب و متکبر است، از علمای بد و از کسانی خواهد بود که به علم خود عمل نکرده اند.
پس سزاوار هر عالمی این است که در احوال و اعمال خویش تأمل کند، و بیندیشد که از او چه خواسته اند و چه خطر بزرگی در راه اوست تا خضوع و شکستگی در او پدید آید، و خوف و حزن در او ظاهر شود و کبر و عُجب برطرف گردد.
اما عُجب به عبادت و طاعت: علاجش این است که بداند غرض از عبادت اظهار ذلت و خضوع است و عادت و ملکه شدن اینها برای نفس تا معنی بندگی و حقیقت آن حاصل شود. و عُجب چون با این مقصود از عبادت منافات دارد آن را باطل و بی اثر می کند، و بعد از بطلان عبادت عُجب چه معنی دارد.
همچنین آفات عبادت که موجب بطلان و حبط آن می شود و نیز شرایط و آدابی که بدون آنها عبادت صحیح نیست بسیار است. بنابر این ممکن است که آفتی به عبادت وارد شود یا بعضی از شرایط و آداب را فاقد گردد و خدا آن را قبول نکند. با این احتمال رد عبادت عاقل چگونه به آن عُجب می کند؟ و کیست که ادعای یقین دارد که عبادات و طاعات او از همه آفات خالی است؟ و کسی که چنین ادعائی دارد بسی جاهل و از حقایق امور غافل است. و چون آدمی از این احتمال خالی نیست، پس هیچ کس را نمی رسد که به هیچ حال عُجب و تکبر کند.
و اما عُجب به کمالات نفسانی و فضایل اخلاقی (مانند ورع و تقوا و صبر و سخاوت و شجاعت):
علاج این گونه عُجب این است که بداند که این فضایل وقتی سودمند و نجات بخش است که عُجب با آنها نباشد، و اگر عُجب داخل آنها شود همه را باطل و فاسد می کند. پس عاقل چرا مرتکب رذیله ای شود که همه فضایل و صفات نیک او را تباه کند، و چرا فروتنی و تواضع را پیشنهاد خود نسازد تا فضیلتی بر فضایلش بیفزاید و به سبب آن عاقبتش محمود گردد و کوشش و سَعیش مورد قبول و سپاس قرار گیرد.
و اما عُجب به حسب و نسب: علاجش دانستن چند چیز است:
اول: اینکه بداند که فخر و بزرگی کردن به کمال دیگری از غایت سفاهت و نادانی است، زیرا کسی که در صفات خود پست و بی کمال باشد، کمال دیگری اگر چه پدر یا جد او باشد چگونه پستی و نقص او را جبران می کند. از این رو کامل کننده مکارم اخلاق (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: لا تأتونی بانسابکم وائتونی بأعمالکم.
نسب خود را نزد من نیاورید بلکه اعمال خود را نزد من بیاورید.
دوم: اینکه نسب حقیقی خویش را بشناسد، که پدر نزدیکش نطفه ای پلید است و جد دورش خاکی پست. و خدا اصل و نسب انسان را به او شناسانده و فرموده:
و بدأ خلق الانسان من طین. ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین.(57)
خدا خلقت انسان را از گِل آغاز کرد. آنگاه نسل او را از عصاره ای از آب پست قرار داد.
سوم: آنکه بداند که گذشتگانی که به آنها عُجب و افتخار می کند، اگر از اهل دیانت و دارای خصال پسندیده و شرافت حقیقی بوده اند آشکار است که از عُجب برکنار بوده اند، و شایسته است که در اخلاق به آنها اقتدا کن و خودبینی و بزرگ منشی سزاوار او نیست. و اگر از اهل دیانت واقعی و شرافت علمی و عملی نبوده اند، بلکه فقط بزرگی ظاهری و شوکت عاریتی داشته اند، مانند شاهان ستمگر و یاران و اعوان آنها، اف بر کسی که به آنها عُجب و افتخار کند، زیرا خویشاوندی و انتساب به دام و دد و سگ و خوک بهتر است از خویشاوندی و انتساب به آنان، که مغضوب درگاه خدا و معذب در آتش دوزخند، و اگر صورتشان را در جهنم ببیند و پلیدی و تعفن و نکبت آنان را ملاحظه کند از آنها و انتساب به آنها بیزاری جوید.
و اما عُجب به جمال و زیبائی: علاجش این است که بداند که آن بزودی دستخوش زوال است و به بیماریها و دردها از میان می رود، و کدام عاقل به چیزی عُجب می کند که نبی آن را بگیرد یا زخم و دملی آن را زایل کند یا آبله ای آن را تباه گرداند.
بر مال و جمال خویشتن غره مشو - کان را به شبی برند و این را به تبی
و حُسن و جمال اگر به بیماری و عارضه ای زایل نشود بی شک به رفتن جوانی و آمدن پیری از میان می رود و با مرگی که هر کسی ناگزیر آن را خواهد چشید تباه خواهد شد. بنگر چه رخسارهای زیبا و قامتهای رعنا و بدنهای نرم و نازک در خاک پوسیده و متعفن شده که هر طبعی از آنها متنفر است. پس عاقل چگونه می تواند به جمال بدن که حقیقت آن این است ناز و فخر و عُجب کند!
و اما عُجب به مال: عُجب به چیزی است بیرون از ذات انسان، و از زشت ترین انواع عُجب است. و علاجش این است که آفات مال را در نظر آورد و فکر کند که مال در معرض زوال و نابودی است. گاهی دستبرد و غارت می شود یا به ظلم و غصب می رود و زمانی به آتش می سوزد یا به آب غرق می شود یا دستخوش آفات زمینی و آسمانی می گردد. و به یاد آورد که بسا از یهود و هندو مال ایشان افزونتر است، و اف بر شرفی که یهود و هندو در آن پیش باشند! به علاوه، روایاتی را که در ذم و حقارت مالداران رسیده متذکر شود. و چگونه مومن عاقل به مال شاد می شود و به آن عُجب می کند یا اینکه حقوق بسیار به آن تعلق می گیرد و شرور و مفاسد آن فراوان است و بازخواست و حساب آن در قیامت دشوار است.
و اما عُجب به قوت و قدرت تن: درمانش این است که آلام و امراضی را که بر او مسلط می شود به یاد آورد، و به خاطر داشته باشد که تب یک روزه چگونه نیرو و قوت او را ضعیف و بدن او را ناتوان و نحیف می گرداند. به علاوه، هر چه او را قوت باشد از خری یا گاوی یا فیلی بیشتر نخواهد بود، و عُجب و افتخار به چیزی می کند که گاو و خر در آن از او برترند.
و اما عُجب به جاه و منصب و یاران بسیار: درمانش این است که بداند که همه اینها در معرض زوال است که بزودی بین او و آنها جدایی می افتد، یا به مرگ او یا به نابودی آنها، بلکه عاقل آنها را همچون سرابی می بیند که تشنگان بیابان را می فریبد. تا چشم بر هم زند باید آنها را ترک کند و در خانه گور تنها و خوار بماند که دیگر نه اهل و اولاد با اویند و نه یاران و پیروان. و شخص عاقل چگونه به کسانی که در سخت ترین حالات از او جدا می شوند عُجب می کند!
و اما عُجب به تیزهوشی و زیرکی: علاجش این است که بداند که اینها با کمترین بیماری که به مغز او برسد زایل می شود. اگر این شخص در واقع هوشمند و زیرک بود وقتی تدبیر و کیاستی از او ظاهر می شد خدا را بر این نعمت شکر می کرد و فریفته عقل و فطانت خود نمی شد.
و اما عُجب به رأی خطائی که در نظرش جلوه کند: این عُجب زشت ترین انواع آن است، زیرا همه اهل بدعت و گمراهی و فرقه های باطل و صاحبان آراء فاسد به سبب عُجب به آراء و عقاید خود اصرار می ورزند، و از این رو به دیگران به واسطه مذاهب خویش می بالند و افتخار می کنند. درمان این بیماری فی الجمله این است که رأی خود را متهم سازد و به آن مغرور نگردد، مگر اینکه دلیل قاطع عقلی یا حجت نقلی که شک و شبهه ای بدان راه نیابد بر رأی خود داشته باشد.