ستاره های فضیلت

نویسنده : باقر مدرس

حکومت علی (علیه السلام)

روز جمل علی سر برهنه با زبیر سخن می گوید

روز جمل نوزدهم جمادی الاول سال سی و ششم هجری بعد از آنکه نصیحت علی (علیه السلام) را عایشه و طلحه گوش ندادند و زبیر را هم وادار کردند به وقوع جنگ، اول صبح قبل از شروع به نبرد علی (علیه السلام) با سر برهنه و عاری از سلاح جنگ در حالی که پیراهن پیغمبر در تن داشت و ردای رسول خدا را بدوش انداخته بود بر استر پیغمبر که دلدل نام داشت سوار شده در جلو سپاه دشمن قرار گرفت و فرمود کدام کس زبیر است بگوئید پیش منم آید زبیر بمجرد شنیدن شرفیاب حضور علی (علیه السلام) گردید بقدری نزدیک هم شدند که گردن مرکبهای شان در هم پیچید عایشه با خبر شد ناله کرد که خواهرم اسماء بی شوهر ماند، بوی گفتند علی (علیه السلام) سر برهنه و خالی از سلاح آمده است عایشه آسوده خاطر گشت.
علی و زبیر یکدیگر را بغل گرفته و معانقه نمودند، حضرت بوی فرمود وای بر تو ای زبیر برای چه آمده ای گفت برای مطالبه خون عثمان.
علی (علیه السلام) فرمود خداوند بکشد از ما آنکس را که بخون عثمان نزدیک است. اگر قول تو صادقست باید دست بگردن بسته بوراث عثمان جانت را بسپاری تا قصاصت کنند.
آیا بخاطر نداری آن روز را که رسول خدا از خانه بنی عمرو بن عوف باز می شد و دست تو در دست داشت چون بمن رسید بر من سلام کرد و بر روی من بخندید، من جواب داده و بر روی او بخندیدم و چیزی می فرمود توگفتی یا رسول الله علی از تکبر باز بر نمیدارد او فرمود ساکت باش، زود باشد که با علی جنگ کنی و تو ظالم باشی. و یاد داری روزی را که پیغمبر سوار الاغ بود و از بن بیاضه می آمد بتو فرمود آیا دوست می داری علی (علیه السلام) را گفتی چگونه دوست نمیدارم علی برادر و پسر خال من است فرمود زود است که با او جنگ بر پا کنی و تو ظالم هستی زبیر گفت یا ابا الحسن چیزی بیادم آوردی که روزگار فراموشم کرده بود و اگر حدیث را بیاد داشتم هرگز بیرون نمی آمدم.
حضرت فرمود حالا برگرد گفت چگونه برگردم و حال آنکه جنگ شروع شده است این عاری است که شسته نخواهد شد. امام فرمود با عار برگرد پیش از آنکه عار و آتش را جمع کنی پس زبیر برگشت و پشیمانی خود را به عایشه و پسر خود عبدالله ابراز نمود و گفت علی (علیه السلام) بیادم آورد چیزی را که روزگار فراموشم کرده بود عایشه هر چه اصرار کرد فائده نبخشید پسرش عبدالله(1) گفت پدر کجا ما را میگذاری و میگذری از شمشیر علی ترسیدی و پشت بجنگ کردی و زنان عرب عذر تو را قبول نخواهند کرد جز آنکه بگویند فارس عرب از هول جنگ و ترس شمشیر علی (علیه السلام) زهره بشکافت.
زبیر از سخنان پسرش در خشم شد و گفت من پسری مشئوم تر از تو ندیده ام مرا بجنگ علی تحریک و با ترس سرزنش می کنی و حال آنکه سوگند یاد کرده ام که با اباالحسن جنگ نکنم.
عبدالله گفت کفاره سوگندت را بده زبیر غلام خود مکحول را آزاد کرد سپس به جناح راست سپاه علی (علیه السلام) حمله کرد امام فرمود باو راه باز کنید.
با کسی کاری نیست زبیر رفت و برگشت و باز به جناح چپ لشکر حمله برد و برگشت بار سوم بقلب قشون حمله انداخت و برگشت و بعبدالله گفت پسر مرد جبون چنین کاری می تواند انجام دهد.
سپس لشکر را ترک نمود و خود بسوی مدینه شتافت و این اشعار را می خواند:
1 - اخترت عاراً علی نار مؤحجه - ما ان یقوم لها حلی من الطین
2 - نادی علی بامر لست انکره - عار لعمرک فی الدنیا و فی الدین
3 - فقلت حسبک من عدل اباحسن - فبعض هذا الذی قد قلت یکفنی
ترجمه 1 - اختیار نمودم عار دنیا را بر آتش جهنم که زبانه می کشد تا حدیکه از خاک برای او زینت حاصل شود. کنایه از سرخ شدن خاک است.
2 - علی به یادم آورد چیزی را که انکار نداشتم قسم به جانت عار است در دنیا و در آخرت.
3 - به خود گفتم عدالت علی بر من کفایت می کند و نصایحی به من کرد که مرا بس بود و تا وادی السباع رسید عمر بن جرموز بخدمت او رسید و بنای دوستی گذاشت و شیر و سایر خوردنیها حاضر نمود چون زبیر از طعام فارغ شد وضوء ساخت و نماز خواند و خوابید.

عبدالله زبیر یا موجود میشوم

این شخص سالها بود که هوس سلطنت داشت عام مهم بر انحراف پدرش زبیر از پیروی علی (علیه السلام) همان پسر بود زبیر را با شدت تمام تحریک به جنگ علی می نمود روز جمل کاربجائی رسید که زبیر بوی گفت چقدر فرزند شوم و بدفطرت هستی مرا به جنگ و امیدواری و پس از فرار پدر با مسئولیت خود با علی بجنگید همون بود که مقدمات جمل را فراهم آورد، (اگر او شهادت دروغ نمی کرد و پنجاه نفر از پیرمردان را برای شهادت پیش عایشه نمی برد که همه شهادت نمودند این محل حوئب نیست و هر که گفته حوئب است دروغ گفته، عایشه احتمال داشت بر گردد و جنگ جمل اتفاق نیافتد.
زیرا از پیغمبر (صلی الله علیه وآله) شنیده بود به یکی از زنان من سگهای حوئب حمله می کند و هر کدام باشد از صراط واژگون به آتش خواهد شد وقتی از ساربان شنید که این محل حوئب است صدا زد و ناله بر آورد که مرا برگردانید این سفر نامبارک است.
همان عبدالله بود که سب امیرالمؤمنین را رواج می کرد: روزی در اثنای خطبه علی را سب نمود این خبر به محمد حنفیه رسید با تعجیل آمد و از برای او کرسی آمده کردند و در برابر عبدالله بروی کرسی نشست و از قریش توبیخ نمود که در حضور شما علی را سب می کنند و شماها جلوگیری نمی کنید(2).
و همو بود که چهل روز در خطبه خود بر پیغمبر اکرم صلواة نفرستاد و عذر او این بود که بنی هاشم بوسیله او بر ما بزرگی نموده و فخر فروشی می کنند(3).
ابن ابی الحدید گوید ابن زبیر دشمنی را با بنی هاشم آشکار و علنی نمود و از آنان بدگوئی کرد و به این فکر شد که آنان را بکشد و بسوزاند و عقیده خود را اظهار می کرد اگر تمامی آل هاشم را بکشم در واقع کفار سحار را کشته ام این خانواده نه اول دارد نه آخر و از همه دروغگوتر هستند محمد بن سعد بن وقاص عمل او را تحسین کرد و ابراز همکاری نمود و عبدالله بن صفوان بن امیه به آنها گفت نه این تصمیم صلاح است و نه سخن تو راست(4).