درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

فصل چهارم: معرفت بعض مراتب و درجات توکل

اختلاف درجات توکل به اختلاف معرفت به ارکان آن است:
چنانکه اگر به طریق علم آن ارکان را دریافت، حکم به لزوم توکل کند (علما و برهانا)، و پیش از این معلوم شد که این مرتبه را توکل نتوان گفت(470).
اگر ایمان به ارکان مذکوره آورد، صاحب مقام توکل شود، و این اول مرتبه توکل است. پس مؤمن چون همه اشیا را برای خود مخلوق می داند و خود را برای حق، چنانکه شهادت دهد به این مطلب: یابن آدم خلقت الاشیاء لا جلک و خلقتک لاجلی(471).
پس چون اشیا را برای خود مخلوق دید، و کیفیت استعمال موجودات را در صلاح نفس خود و در رساندن او را به کمال لایق خود دریافت، و حق (جل و علا) را عالم به استعمال آنها به وجه صلاح دریافت، و بقیه ارکان توکل را به نور ایمان دریافت؛ توکل به حق کند و ذات مقدس را برای این مقصد بزرگ وکیل خود کند.
چون مرتبه ایمان به حد طمأنینه و اطمینان رسید، تزلزل و اضطراب بکلی ساقط شود، و دل سکونت به حق و تصرف حق پیدا کند. و تا انسان در این حدود است، برای غیر حق تصرفی قائل است.
پس چون از این مقام گذشت، به نور معرفت جلوه ای از جلوات توحید فعلی را دریابد، و تصرف دیگر موجودات را ساقط کند، و چشم دلش از دیگر موجودات بکلی کور شود، و به وکالت حق (جل و علا) روشن شود.
باید دانست که توکل، منافات با کسب ندارد، بلکه ترک کسب و تصرف به علت توکل، از نقصان است و جهل؛ زیرا توکل ترک اعتماد به اسباب است و رجوع اسباب است به مسبب الاسباب، پس با وقوع در اسباب منافات ندارد.
سالک الی الله برای تصحیح مقام توکل باید به نور معرفت، از اسباب ظاهره منقطع شود، و از اسباب ظاهره طلب حاجت نکند؛ نه ترک عمل کند.
بالجمله، سعی در حاجات خود و مؤمنین، منافات با توکل ندارد.

فصل پنجم: توکل از جنود عقل و حرص از جنود جهل است

یکی از لطایف و حقایقی که در فطرت تمام عائله بشری، به قلم قدرت ازلی، ثبت و از احکام فطرت مخموره است، فطرت افتقار است. و آن چنان است که جمیع سلسله بشر - بی استثنا احدی از آحاد - بی اختلاف رأیی از آراء، خود را به هویت ذاتیه و به حسب اصل وجود و کمال وجود محتاج و مفتقر، و حقیقت خود را متعلق و مرتبط بیند. فرضا اگر سلسله غیر متناهیه ای به لسان واحد، افتقار و احتیاج خود را اعلام و اظهار کنند، بلکه این حکم ساری و جاری در تمام موجودات ممکنه عالم است. چنانکه اگر سلسله هایی غیر متناهیه از حیوان و نبات و جماد در عالم تشکیل شود، و فرضا کسی از آنها سوال کند که: شما در وجود، مستقل و مستغنی هستید، همه به لسان ذاتی فطری گویند: ما محتاج و مفتاق و مفتقر و مرتبط هستیم. پس از این، اگر کسی از این سلسله های غیر متناهیه از موجودات، فرضا به طور احاطه و استغراق سؤال کند:
ای سلسله غیرمتناهیه سعادات و اشقیا و حیوانات و نبات و جن و ملائکه - و امثال آن هر چه در وهم و خیال و عقل از سلسله ممکنات آید - آیا شما محتاج به چه موجودی هستید؟
همه آن حاد سلسله ها به زبان گویای فطری و لسان واحد ذاتی گویند: ما محتاجیم به موجودی که چون خود ما محتاج و مفتقر نباشد، بلکه مستقل و تمام و کامل باشد. آن کس که از خود چیزی ندارد، و خود در ذات و صفات و افعال استقلال ندارد، و در همه جهات محتاج و مفتقر است، نتواند رفع احتیاج ما کند. و همه این شعر را که از لسان فطرت صادر شده، به لسان حال و فطرت می خوانند:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش (472)
پس معلوم شد توجه ناقص به کامل مطلق برای رفع نقص و احتیاج او فطری و جبلی است، و توکل از جنود عقل و لوازم فطرت مخموره است.
چون حقیقت حرص، عبارت است از شدت توقان نفس به دنیا شؤون آن، و کثرت تمسک به اسباب و توجه قلب به اهل دنیا لازمه آن است و خود آن لازم جهل به مقام مقدس حق (جل و علا) و قدرت کامله و عطوفت و رحمت آن است. پس چون محتجب از حق است و متوجه به اسباب عادیه، و نظر استقلال به اسباب دارد، متشبت به آنها شود - عملا و قلبا - و منقطع از حق گردد. پس طمأنینه و وثوق از نفس برود و اضطراب و تزلزل جایگزین آن گردد. و چون از اسباب عادیه حاجت آن روا نشود و آتش روشن آن خاموش نگردد، حالت اضطراب و توفان و تمسک و تشبث به دنیا و اهل آن، روز افزون شود تا آنجا که انسان را بکلی در دنیا فرو برد و غرق کند.
معلوم است خود حرص و لازم و ملزوم آن از احتجاب فطرت و از جنود جهل و ابلیس است، خود آن شر و از لوازم شر است منتهی به شر شود، و کمتر چیزی انسان را مثل آن به دنیا نزدیک، و از حق تعالی و تمسک به ذات مقدسش دور و مهجور نماید.

فصل ششم: مدح توکل و ذم حرص از طریق نقل

خدای تعالی در سوره انفال فرماید در وصف مؤمنین:
انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون... اولئک هم المومنون حقا(473)
مؤمنان آنهایی هستند که دارای این چند صفت باشند و غیر اینها مؤمن نیستند. از آن جمله آنکه بر پروردگار خود اعتماد و توکل، و کارهای خود را واگذار به او کنند. پس آنان که دل به دیگری دهند، و نقطه اعتمادشان به موجود دیگر جز ذات مقدس حق باشد، و در امور خود چشم امید به کسی دیگر داشته باشند، و گشایش کار خود را از غیر حق طلب کنند، آنها از حقیقت ایمان تهی و از نور ایمان خالی هستند. این آیه شریفه و آیات شریفه دیگر بر این مضمون(474) شاهد آن است که پیش از این مذکور داشتیم که انسان تا به مرتبه ایمان نرسد، به مقام توکل نایل نگردد(475).
در سوره مبارکه تغابن فرماید: الله لا اله الا هو و علی الله فلیتو کل المومنون(476). اینکه کلمه شریفه توحید را توطئه قرار داده، و پس از آن امر فرموده با تاکید که مؤمنین بر خدای تعالی توکل کنند، اشاره ممکن است باشد به مرتبه بالاتری از مقام اول، لهذا مؤمنین را که در آیه سابقه از خواص آنها توکل علی الله را قرار داده بود، در این آیه شریفه امر به توکل فرموده است.
امام احادیث از طریق اهل بیت عصمت و طهارت: از آن جمله روایت فرموده شیخ بزرگوار ثقه الاسلام کلینی رحمه الله از حضرت صادق (سلام الله علیه) قال: ان الغنی و العز یجولان، فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا(477)
آری، غنا و بی نیازی و عزت نفس و کمال آن به اعتماد و توکل به حق است. کسی که روی نیاز به درگاه غنی مطلق آورد، و دلبستگی به ذات مقدس حق تعالی پیدا کرد، و چشم طمع از مخلوق فقیر نیازمند پوشید، بی نیازی و غنای از مخلوق در قلب او جایگزین شود، و عزت و بزرگواری در دل او وطن کند. چنانکه تمام فقر و ذلت و عجز و منت از حرص و طمع و امیدواری به مخلوق ضعیف است.
و از حضرت صادق (علیه السلام) نقل فرموده:
من اعطی ثلاثا لم یمنع ثلاثا: من اعطی الدعاء اعطی الاجابه، و من اعطی الشکر اعطی الزیاده و من اعطی التوکل اعطی الکفایه - ثم قال: - أتلوت کتاب الله عزوجل: و من یتوکل علی الله فهو حسبه و قال: لئن شکرتم لازیدنکم و قال: أدعونی استجب لکم(478)؟
و از حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه) نقل نموده:
قال: سالته عن قول الله عزوجل: و من یتوکل علی الله فهو حسبه فقال: التوکل علی الله درجات؛ منها أن تتوکل علی الله فی امورک کلها، فما فعل بک، کنت عنه راضیا، تعلم انه لا یالوک خیرا و فضلا، و تعلم أن الحکم فی ذلک له، فتوکل علی الله بتفویض ذلک الیه وثق به فیها و فی غیرها(479)
در این حدیث شریف دو رکن از ارکان توکل را که اعتقاد به آن مشکلتر بوده ذکر فرموده:
یکی آنکه انسان بداند، خدای تعالی کوتاهی نکند در رساندن فضل و خیر به او. دیگر آنکه فرمان در همه امور، با حق تعالی است، و اوست صاحب قدرت کامله محیطه. بلکه شاید تصریحا و تلویحا به همه ارکان توکل اشاره فرموده باشد؛ زیرا لازمه آنکه مجاری همه امور در دست حق تعالی باشد آن است که عالم به همه امور باشد، و لازمه کوتاهی نکردن در حق بنده آن است که بخل و منع در او راه نداشته باشد.
و در مستدرک الوسائل سند به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساند:
الایمان له أرکان اربعه: التوکل علی الله، و التفویض الیه، و التسلیم لامر الله تعالی، و الرضی بقضاء الله(480).
ایمان، به یک مرتبه، پایه و رکن این قبیل ملکات نفسانیه و احوال فاضله قلبیه است (چنانکه پیشتر ذکر شد(481))، همین طور این امور ارکان ایمانند، و ایمان محفوظ ماند - به حسب حقیقت - با داشتن این معنویات؛ به این معنی که یک مرتبه از ایمان این ملکات را آورد، و چون این ملکات و فضایل در نفس حاصل شد و رسوخ پیدا کرد، انسان را به مرتبه کاملتر از ایمان ترقی دهد. و مرتبه بالاتر از ایمان، مرتبه کاملتر از این فضایل آورد. همین طور هر مرتبه ای بر مرتبه دیگر معتمد است. و به این بیان جمع بین بسیاری از آیات شریفه و بین بسیاری از اخبار شریفه گردد.
و در مستدرک عن أبی بصیر عن الصادق (علیه السلام) قال:
قال لی: ما من شی ء الا و له حد. قال: فقلت: و ما حد التوکل؟ قال: الیقین. قلت: فما حد الیقین؟ قال: أن لا یخاف مع الله شیئا(482)
حد شی ء آن است که آن شی ء به آن منتهی شود و در اینجا شاید مقصود آن است که توکل منتهی شود به یقین، و صاحب توکل دارای مقام یقین شود، چنانکه یقین منتهی شود به توحید فعلی که غیر حق ضار و نافعی و مؤثر و مقدری نبیند.
و سال النبی (صلی الله علیه و آله) جبرئیل عن تفسیر التوکل فقال: الیاس من المخلوقین، و أن یعلم أن المخلوق لا یضر و لا ینفع و لا یعطی و لا یمنع(483).
این تفسیر به یکی از لوازم ذهنی توکل است که از مقدمات حصول آن نیز هست خارجا؛ به این معنی که انسان تا ترک توجه به مخلوق، و سفر از منزل طبیعت نکند، توجه به حق در قلبش محکم نشود و به منزل روحانیت واصل نشود.
تتمه:
چون حقیقت توکل و مدایح آن معلوم شد، حرص که ضد آن است و ذمائم آن نیز معلوم شود. و آن یکی از جنود بزرگ جهل است، که کمتر دامی از دامهای ابلیس در بنی آدم مثل آن مورد تاثیر است. و آن از جهل به حق و توحید و مجاری قضای الهی حاصل شود و صاحب این خلق زشت از حق تعالی و قدرت و نعمتهای او غافل و به مسلک اهل معرفت در حد شرک و کفر داخل است. و چون تمام مقدمات و پایه های او بر جهل نهاده شده و جهل خود احتجاب فطرت است، از این جهت آن از لوازم فطرت محجوبه و از جنود جهل به شمار می رود.
این خلق فاسد انسان را به دنیا متوجه، و ریشه حب دنیا را در دل محکم، و زخارف آن را در قلب تزیین کند و جلوه دهد، و مورث اخلاق و اعمال ناهنجار دیگر گردد، چون بخل و طمع و غضب و منع حقوق واجبه الهیه و قطیعه رحم و ترک صله اخوان مؤمنین و امثال آنکه هر یک خود سببی مستقل است در هلاکت انسان.
ما اکنون بعضی از آیات کریمه و اخبار شریفه ای که در این باب وارد است، مذکور می داریم، بلکه نفس حریص به دنیا را از آن تنبهی حاصل شود:
خدای تعالی، در سوره مبارکه معارج، پس از آنکه شمه ای از احوال و اهوال قیامت را ذکر می فرماید، به بیانی که دل اشخاص بیدار را می شکافد و فؤاد مؤمنین را ذوب می کند می فرماید: کلا انها لظی نزاعه للشوی تدعوا من أدبر و تولی و جمع فأوعی ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا(484)
سبحانه و تعالی! این کلام معجز نظام را نتوان به نطاق بیان درآورد، و لباس ترجمه به قامت قیامت آن پوشانید؛ چه به هر بیانی درآید، از لطافت آن و تأثیرش در نفس کاسته شود.
روایات شریفه در این باب بسیار است، و ما به ذکر کمی از آن قناعت کنیم، عن ابی عبدالله (علیه السلام):
مثل الحریص علی الدنیا مثل دوده القز، کلما ازدادت من القز علی نفسها لفا کان أبعد لها من الخروج حتی تموت غما. و أغنی الغنی من لم یکن للحرص أسیرا(485).