درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

فصل سوم: تعقیب این باب و موعظت اولوا الاباب

عزیزا! تو اگر اهل برهان و فلسفه ای، با برهان از ماوراء عوالم غیبیه تا منتهی النهایه عالم حس و شهادت را در حضرت علمیه منکشف دانی، چنانکه با برهان فلسفی متین دریافتی که تمام ذرات کائنات ازلا و ابدا، عین حضور پیش حق و عالم بشراشره محضر مقدس حق است.
اگر متعبد به کتب آسمانی و کلمات اصحاب وحی و تنزیلی، به ضرورت همه ادیان، علم محیط ازلی را ثابت دانی، و حق (جل و علا) را عالم ذرات کائنات غایت و حاضر خوانی، و سعه و احاطه علم او را از قرآن شریف دریافتی. نیز به هر مرتبه از علم و عرفان یا تبعد و ایمان هستی، نفوذ قدرت و احاطه سلطنت و کمال مالکیت و تمام قاهریت و قیومیت ذات مقدسش را دریافتی، و نیز او را تنزیه از نقص و تحدید، و تسبیح از عیب و تقیید، و تبرئه از جهات نقائص و مسلوبیت از اوصاف زشت و ناهنجار کنی؛ چون بخل و شح و حسد و حرص و امثال آنکه از کمال نقص و تمام عیب بروز کند، و ذات مقدس کمال مطلق و جمال بی حد از آن عاری و بری باشد. نیز سعه رحمت و بسط رحمانیت و کمال جود او به تمام ممکنات می بینی. نعمتهای او ابتدایی و بی سابقه خدمت است. و جلوه رحمانیت و رحیمیت ذات مقدسش به تمام ممکنات - خدمتگزار باشد یا عاصی، سعید باشد یا شقیس، مؤمن باشد یا کافر - مبسوط است(464).
رحمانیت مطلقه او راست که قبل از پیدایش بشر تمام وسائل حیات ملکی و ملکوتی، دنیاوی و آخرتی او را فراهم فرموده، مواد عالم طبیعت و قوای ملکیه و ملکوتیه را خاضع این انسان سرکش قرار داده.
رحیمیت تامه کامله، مخصوص ذات مقدس [او] است که این انسان را در عین اینکه از انزل موجودات طبیعیه خلق فرموده، و بذر وجود او را در ماده کثیفه این عالم کشت فرموده او را لایق حرکت به اوج کمال غیرمتناهی قرار داده.
ای انسان ضعیف بیچاره! آن روزی که در کتم عدم و چاه نیستی پنهان بودی، و نه از تو و نه از پدران تو خبری بود نه از درد نشان بود و نه از دردنشان(465)، هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا(466)، کدام دست توانا به تو خلعت هستی و نعمت کمال و جمال عنایت فرمود؟!
آن روزی که تو ذراتی کثیف و قذر بودی، کدام دست قدرت این ماده واحده را، این اشکال عجیبه مرحمت کرد؟ با کدام خدمت و عبادت، لایق صورت انسانیه شدی، و این همه نعم ظاهره و باطنه را با کدام جدیت به دست آوردی؟! با کدام جدیت و طلب تو، تربیتهای عالم رحم تمام شد، و هدایت به صحنه این عالم شدی؟!
و با کدام قابلیت و عمل، دل سخت و سنگین این انسان را - که بنی نوع خود را درهم می درد - به تو آن طور رحیم و شفیق کرد که با تمام منت - پس از آن سختیهای زاییدن و زحمتها و تعبها - تو را به آغوش جان، پرورش دهد؟! این رحمت و رحمانیت از کیست، و با کدام طلب و کوشش پیدا شده؟!
عزیزا! با کدام لیاقت و جدیت و کوشش، لایق فروفرستادن وحی الهی شدی؟! بزرگترین رحمتهای الهی و بالاترین نعمتهای ربانی، نعمت هدایت به صراط مستقیم و راهنمایی به طرق سعادت است. کدام کسب و عمل و عمل یا کدام لیاقت و عبادت این نعمت بزرگ را برای ما فراهم آورد؟ با چه سابقه خدمتی ما لایق وجود انبیاء عظام و سفرای کرام الهی شدیم؟
در کدام یک از این نعم ظاهریه و باطنیه الهی که از حد احصا و شماره بیرون است و از طاقت عدو تحدید خارج است(467)، بنده ای از بندگان یا مخلوقی از مخلوقات، دخالت و شرکت داشته و دارد؟
ای انسان محجوب که در نعمتهای بی سابقه الهی غرقی و در رحمتهای رحمانی و رحیمی فرو رفتی و ولی نعمت خود را گم کردی، اکنون که به حد رشد و تمیز رسیدی، به هر حشیشی متشبث(468) و به هر پایه سستی معتمد شوی؟!
امروز که باید با تفکر در نعمتها و رحمتهای الهیه دست طلب را از مخلوق ضعیف کوتاه کنی، و با نظر به الطاف عامه و خاصه حق (جل و علا) اعتماد جز به رکن رکین رحمت الهی نکنی، چه شده است که از ولی نعم خود غفلت کرده، و به خود و عمل خود و مخلوق و عمل آنها اعتماد کردی، و مرتکب چنین شرکی خفی یا جلی شدی؟
آیا در مملکت حق تعالی، متصرفی جز خود ذات مقدس یافتی، یا قاضی الحاجات دیگری سراغ گرفتی، یا دست رحمت حق را کوتاه و مغلول می دانی، یا نطاق رحمت او را از خود کوتاه می بینی، یا او را از خود غافل می پنداری، یا قدرت و سلطنت او را محدود می بینی، یا او را به بخل و غل و شح نسبت می دهی؟
ای نویسنده مرده دل! و ای گرفتار هواهای نفسانیه و پابند آب و گل! تا کی از ولی نعمت خود غافل و از معرفت جمال و جلال او محجوبی؟! و تا کی و چند به دامهای ابلیسی و تسویلات نفسانیه گرفتاری؟!
هان! لختی از خواب گران برخیز، و دوبینی دوخواهی را به کنار گذار، و نور توحید را به قلب خود برسان، و حقیقت لا حول و لا قوه الا بالله را به باطن روح بخوان، و دست شیاطین جن و انس را از تصرف در مملکت حق کوتاه کن، و چشم طمع از مخلوق ضعیف بیچاره ببر!
یا ایها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا و لو أجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لایستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب و ما قدرو الله حق قدره ان الله لقوی عزیز(469).
بار خداوندا! قوت و عزت، خاص توست، و قدرت و سلطنت منحصر به ذات مقدس تو.
ما بیچارگان ضعیف از فرط دل باختگی به دنیا، دست و پای خود راگم کردیم، و از نور فطرت محجوب و مهجور شدیم، و فطریات خویش را فراموش کردیم، و به مخلوقی ضعیف و بینوا - که اگر ذبابی طعمه آنها را برباید، قدرت بر استرداد آن ندارد، و اگر همه، پشت به پشت دهند، تصرف در موری نتوانند - دل دادیم و اعتماد کردیم، و از ساحت قدس تو و توکل به ذات مقدس تو دور افتادیم.
بارالها! این دل هر جایی ما را یکجایی کن، و این چشم دوبین را یک بین فرما، و جلوه توحید را در قلب ما متجلی کن، و آنانیت ما را فانی فرما.

فصل چهارم: معرفت بعض مراتب و درجات توکل

اختلاف درجات توکل به اختلاف معرفت به ارکان آن است:
چنانکه اگر به طریق علم آن ارکان را دریافت، حکم به لزوم توکل کند (علما و برهانا)، و پیش از این معلوم شد که این مرتبه را توکل نتوان گفت(470).
اگر ایمان به ارکان مذکوره آورد، صاحب مقام توکل شود، و این اول مرتبه توکل است. پس مؤمن چون همه اشیا را برای خود مخلوق می داند و خود را برای حق، چنانکه شهادت دهد به این مطلب: یابن آدم خلقت الاشیاء لا جلک و خلقتک لاجلی(471).
پس چون اشیا را برای خود مخلوق دید، و کیفیت استعمال موجودات را در صلاح نفس خود و در رساندن او را به کمال لایق خود دریافت، و حق (جل و علا) را عالم به استعمال آنها به وجه صلاح دریافت، و بقیه ارکان توکل را به نور ایمان دریافت؛ توکل به حق کند و ذات مقدس را برای این مقصد بزرگ وکیل خود کند.
چون مرتبه ایمان به حد طمأنینه و اطمینان رسید، تزلزل و اضطراب بکلی ساقط شود، و دل سکونت به حق و تصرف حق پیدا کند. و تا انسان در این حدود است، برای غیر حق تصرفی قائل است.
پس چون از این مقام گذشت، به نور معرفت جلوه ای از جلوات توحید فعلی را دریابد، و تصرف دیگر موجودات را ساقط کند، و چشم دلش از دیگر موجودات بکلی کور شود، و به وکالت حق (جل و علا) روشن شود.
باید دانست که توکل، منافات با کسب ندارد، بلکه ترک کسب و تصرف به علت توکل، از نقصان است و جهل؛ زیرا توکل ترک اعتماد به اسباب است و رجوع اسباب است به مسبب الاسباب، پس با وقوع در اسباب منافات ندارد.
سالک الی الله برای تصحیح مقام توکل باید به نور معرفت، از اسباب ظاهره منقطع شود، و از اسباب ظاهره طلب حاجت نکند؛ نه ترک عمل کند.
بالجمله، سعی در حاجات خود و مؤمنین، منافات با توکل ندارد.

فصل پنجم: توکل از جنود عقل و حرص از جنود جهل است

یکی از لطایف و حقایقی که در فطرت تمام عائله بشری، به قلم قدرت ازلی، ثبت و از احکام فطرت مخموره است، فطرت افتقار است. و آن چنان است که جمیع سلسله بشر - بی استثنا احدی از آحاد - بی اختلاف رأیی از آراء، خود را به هویت ذاتیه و به حسب اصل وجود و کمال وجود محتاج و مفتقر، و حقیقت خود را متعلق و مرتبط بیند. فرضا اگر سلسله غیر متناهیه ای به لسان واحد، افتقار و احتیاج خود را اعلام و اظهار کنند، بلکه این حکم ساری و جاری در تمام موجودات ممکنه عالم است. چنانکه اگر سلسله هایی غیر متناهیه از حیوان و نبات و جماد در عالم تشکیل شود، و فرضا کسی از آنها سوال کند که: شما در وجود، مستقل و مستغنی هستید، همه به لسان ذاتی فطری گویند: ما محتاج و مفتاق و مفتقر و مرتبط هستیم. پس از این، اگر کسی از این سلسله های غیر متناهیه از موجودات، فرضا به طور احاطه و استغراق سؤال کند:
ای سلسله غیرمتناهیه سعادات و اشقیا و حیوانات و نبات و جن و ملائکه - و امثال آن هر چه در وهم و خیال و عقل از سلسله ممکنات آید - آیا شما محتاج به چه موجودی هستید؟
همه آن حاد سلسله ها به زبان گویای فطری و لسان واحد ذاتی گویند: ما محتاجیم به موجودی که چون خود ما محتاج و مفتقر نباشد، بلکه مستقل و تمام و کامل باشد. آن کس که از خود چیزی ندارد، و خود در ذات و صفات و افعال استقلال ندارد، و در همه جهات محتاج و مفتقر است، نتواند رفع احتیاج ما کند. و همه این شعر را که از لسان فطرت صادر شده، به لسان حال و فطرت می خوانند:
ذات نایافته از هستی بخش - کی تواند که شود هستی بخش (472)
پس معلوم شد توجه ناقص به کامل مطلق برای رفع نقص و احتیاج او فطری و جبلی است، و توکل از جنود عقل و لوازم فطرت مخموره است.
چون حقیقت حرص، عبارت است از شدت توقان نفس به دنیا شؤون آن، و کثرت تمسک به اسباب و توجه قلب به اهل دنیا لازمه آن است و خود آن لازم جهل به مقام مقدس حق (جل و علا) و قدرت کامله و عطوفت و رحمت آن است. پس چون محتجب از حق است و متوجه به اسباب عادیه، و نظر استقلال به اسباب دارد، متشبت به آنها شود - عملا و قلبا - و منقطع از حق گردد. پس طمأنینه و وثوق از نفس برود و اضطراب و تزلزل جایگزین آن گردد. و چون از اسباب عادیه حاجت آن روا نشود و آتش روشن آن خاموش نگردد، حالت اضطراب و توفان و تمسک و تشبث به دنیا و اهل آن، روز افزون شود تا آنجا که انسان را بکلی در دنیا فرو برد و غرق کند.
معلوم است خود حرص و لازم و ملزوم آن از احتجاب فطرت و از جنود جهل و ابلیس است، خود آن شر و از لوازم شر است منتهی به شر شود، و کمتر چیزی انسان را مثل آن به دنیا نزدیک، و از حق تعالی و تمسک به ذات مقدسش دور و مهجور نماید.