درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

فصل دوم: ارکان توکل

توکل حاصل نشود، مگر پس از ایمان به چهار چیز که اینها به منزله ارکان توکل هستند: اول: ایمان به آنکه وکیل، عالم است به آنچه موکل به آن محتاج است، دوم ایمان به آنکه او قادر است به رفع احتیاج موکل، سوم: [ایمان به ] آنکه بخل ندارد، چهارم: [ایمان به ] آنکه محبت و رحمت به موکل دارد.
با اختلال در یکی از این امور، توکل و اعتماد به وکیل پیدا نشود؛ چه اگر احتمال دهد که وکیل جاهل به امور او باشد، و محال احتیاج را نداند، اعتماد به او نتواند کرد. اگر علم او را بداند، ولی احتمال دهد با کمال علم، عاجز باشد از سد احتیاج او اعتماد به او نکند. اگر قدرت او را نیز معتقد باشد و احتمال بخل در او بدهد، اعتماد حاصل نشود. و اگر این سه محقق باشد ولی شفقت و رحمت و محبت او را احراز نکرده باشد، معتمد به او نشود؛ پس توکل حاصل نشود. پس پایه توکل بر این ارکان اربعه قرار داده شده. و اینکه مذکور داشتیم ایمان به این امور رکن باب توکل است برای آن است که مجرد اعتقاد و علم را تأثیر در این باب نیست.
تفصیل این اجمال آنکه ممکن است انسان با علم بحثی برهانی هر یک از این ارکان را مبرهن نموده و تمام مراتب را در تحت میزان عقلی درآورده و اثبات نموده، ولی این علم برهانی در او به هیچ وجه اثر نکند.
چه بسا فیلسوف قوی البرهانی که علم برهانی بحثی اثبات نموده احاطه علمی حق تعالی را به جمیع ذرات وجود، و تمام نشئات غیب و شهادت را در محضر حق تعالی می داند، و احاطه قیومی ذات مقدس را با براهین متقنه قطعیه ثابت می نماید، ولی این علم قطعی در او اثر نمی کند، به طوری که اگر در خلوتی مثلاً به معصیتی اشتغال داشته باشد، با آمدن طفل ممیزی حیا نموده و از عمل قبیح منصرف می شود، و عملش به حضور حق، بلکه حضور ملائکه الله، بلکه احاطه اولیاء کمل - که همه در تحت میزان برهانی علمی است - برای او حیا از محضر این مقدسین نمی آورد، و او را از قبایح اعمال منصرف نمی کند، با آنکه حفظ محضر این مقدسین نمی آورد، و او را از قبایح اعمال منصرف نمی کند، با آنکه حفظ محضر و احترام حاضر و احترام منعم و احترام کامل همه از فطریات عائله انسانی است. این نیست جز آنکه علوم رسمیه برهانیه از حظوظ عقل هستند، از آنها کیفیت و حالی حاصل نشود(457).
همین طور، چه بسا حکیم عظیم الشأنی طلب حاجات از مخلوق ضعیف فقیر، و دست حاجت به پیشگاه دیگران دراز کند. این نیست جز آنکه ادراک عقلی و علم برهانی را در احوال قلوب تأثیری نیست.
اینکه ذکر شد، نه اختصاص نه فیلسوف یا حکیم داشته باشد، بلکه چه بسا عارف اصطلاحی متذوقی که لاف از توحید زند، به همین درد دچار است.
چه بسا فقیه و محدث و متعبد بزرگواری که با آثار و اخبار معصومین (علیه السلام) مأنوس و احادیث باب توکل علی الله و ثقه بالله و رضا بقضاء الله را محفوظ است، و آن را از معادن وحی داند، و مفاد آنها را معتقد و چون علم برهانی متعبد است، ولی به همین بلیه بزرگ مبتلاست. این نیست جز آنکه علوم آنها از حدود عقل و نفس تجاوز نکرده و به مرتبه قلب که محل نور ایمان است، نرسیده. و تا علوم در این پایه است، از آنها احوال قلبیه و حالات روحیه حاصل نشود.
پس کسی که بخواهد به مقام توکل و تفویض و ثقه و تسلیم رسد، باید از مرتبه علم به مرتبه ایمان تجاوز کند، و به علوم صرفه رسمیه قانع نشود، و طریق تحصیل این معارف و رساندن آنها را به لوح قلب، ما پیش از این به طور اجمال ذکر کردیم(458). اکنون نیز به طور اجمال مذکور می داریم.
پس از آنکه عقل به علم برهانی، ارکان باب توکل را مثلاً دریافت، سالک باید همت بگمارد که حقایقی را که عقل ادراک نموده، به قلب برساند. و آن حاصل نشود، مگر آنکه انتخاب کند شخص مجاهد برای خود در هر شب و روزی، یک ساعتی را که نفس اشتغالش به عالم طبیعت کم است و قلب فارغ البال است، پس در آن ساعت، مشغول ذکر حق شود با حضور قلب و تفکر در اذکار و اوراد وارده. مثلاً ذکر شریف لا اله الا الله را - که بزرگترین اذکار و شریفترین اوراد است(459) - در این وقت فراغت قلب، با اقبال تام به قلب بخواند به قصد آنکه قلب را تعلیم کند، و تکرار کند این ذکر شریف را، و به قلب به طور طمأنینه و تفکر بخواند، و قلب را با این ذکر شریف بیدار کند تا آنجا که قلب را حالت تذکر و رقت پیدا شود. پس به واسطه مدد غیبی، قلب به ذکر شریف غیبی گویا شود، و زبان تابع قلب شود.
چه بسا که اگر مدتی این عمل شریف با شرایط و آداب ظاهریه و باطنیه انجام گیرد در اوقات فراغت، خود قلب متذکر شود و زبان تبع آن شود (و گاه شود که انسان در خواب است و زبانش به ذکر شریف گویاست) تا آنجا که نفس با اشتغال به طبیعت نیز متذکر توحید است.
چه بسا که اگر شدت اشتغال با طهارت نفس و خلوص نیت توأم شود، هیچ اشتغالی او را از ذکر باز ندارد، و نورانیت توحید بر همه امور غلبه کند.
همین طور سعه رحمت و لطف و شفقت حق تعالی را به قلب خود با تذکر شدید و تفکر در رحمتهای حق تعالی برساند، کم کم قلب نمونه محبت الهی را درک کند، و هر چه تذکر شدیدتر شود - خصوصاً در اوقات فراغت قلب - محبت افزون شود تا آنجا که حق تعالی را از هر موجودی به خود رحیمتر و رؤوفتر بیند، و حقیقت أرحم الراحمین را به نور بصیرت قلبی ببیند.
همین طور ارکان دیگر توکل را به قلب خود برساند با شدت تذکر و ارتیاض قلب تا آنکه قلب مأنوس با آن حقایق شود. پس در این حال لوازم این معارف در باطن قلب جلوه کند، و نور توکل و تفویض و ثقه و امثال آن در ملکوت نفس پیدا شود. پس، از منزل معاملات - که توکل نیز از آن است - ترقی به منازل دیگر کند و انقطاع از طبیعت و منزل دنیا روز افزون شود، و اتصال به حقیقت و سر منزل انس و قدس و عقبی زیادت گردد، و نور توحید فعلی در قلب تجلی کند.
افسوس که نویسنده متشبت به شاخ و برگ شجره خبیثه متدلی به چاه ظلمانی طبیعت از همه مقامات معنوی و مدارج کمال انسانی قناعت به چند کلمه اصطلاحات بی سر و پا نموده، و در پیچ و خم مفاهیم بی مغز پوچ، عمر عزیز خود را ضایع نموده. اهل یقظه و مردم بیدار رخت از جهان و آنچه در اوست درکشیده و گلیم خود از آب بیرون بردند، و به حیات الهی نایل شدند، و از غل و زنجیر طبیعت رستگار گردیدند؛ قد أفلح المؤمنون(460). این رستگاری مطلق، رستگاری از زندان طبیعت نیز از مراتب آن است، لهذا یکی از اوصاف آنها را فرماید: والذین هم عن اللغو معرضون(461). و حیات دنیا لغو است و لهو: و ما الحیوه الدنیا الا لعب و لهو(462). و ما بیچاره ها چون کرم ابریشم از تار و پود آمال و آرزو و حرص و طمع و محبت دنیا و زخاف آن دائما بر خود می تنیم، و خود را در این محفظه به هلاکت می رسانیم.
بارالها! مگر فیض تو از ما دستگیری فرماید، و رحمت واسعه ذات مقدست شامل حال ما افتادگان شود، و به هدایت و توفیق تو راه هدایت و رستگاری برای ما باز شود؛ انک رئوف رحیم(463).

فصل سوم: تعقیب این باب و موعظت اولوا الاباب

عزیزا! تو اگر اهل برهان و فلسفه ای، با برهان از ماوراء عوالم غیبیه تا منتهی النهایه عالم حس و شهادت را در حضرت علمیه منکشف دانی، چنانکه با برهان فلسفی متین دریافتی که تمام ذرات کائنات ازلا و ابدا، عین حضور پیش حق و عالم بشراشره محضر مقدس حق است.
اگر متعبد به کتب آسمانی و کلمات اصحاب وحی و تنزیلی، به ضرورت همه ادیان، علم محیط ازلی را ثابت دانی، و حق (جل و علا) را عالم ذرات کائنات غایت و حاضر خوانی، و سعه و احاطه علم او را از قرآن شریف دریافتی. نیز به هر مرتبه از علم و عرفان یا تبعد و ایمان هستی، نفوذ قدرت و احاطه سلطنت و کمال مالکیت و تمام قاهریت و قیومیت ذات مقدسش را دریافتی، و نیز او را تنزیه از نقص و تحدید، و تسبیح از عیب و تقیید، و تبرئه از جهات نقائص و مسلوبیت از اوصاف زشت و ناهنجار کنی؛ چون بخل و شح و حسد و حرص و امثال آنکه از کمال نقص و تمام عیب بروز کند، و ذات مقدس کمال مطلق و جمال بی حد از آن عاری و بری باشد. نیز سعه رحمت و بسط رحمانیت و کمال جود او به تمام ممکنات می بینی. نعمتهای او ابتدایی و بی سابقه خدمت است. و جلوه رحمانیت و رحیمیت ذات مقدسش به تمام ممکنات - خدمتگزار باشد یا عاصی، سعید باشد یا شقیس، مؤمن باشد یا کافر - مبسوط است(464).
رحمانیت مطلقه او راست که قبل از پیدایش بشر تمام وسائل حیات ملکی و ملکوتی، دنیاوی و آخرتی او را فراهم فرموده، مواد عالم طبیعت و قوای ملکیه و ملکوتیه را خاضع این انسان سرکش قرار داده.
رحیمیت تامه کامله، مخصوص ذات مقدس [او] است که این انسان را در عین اینکه از انزل موجودات طبیعیه خلق فرموده، و بذر وجود او را در ماده کثیفه این عالم کشت فرموده او را لایق حرکت به اوج کمال غیرمتناهی قرار داده.
ای انسان ضعیف بیچاره! آن روزی که در کتم عدم و چاه نیستی پنهان بودی، و نه از تو و نه از پدران تو خبری بود نه از درد نشان بود و نه از دردنشان(465)، هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا(466)، کدام دست توانا به تو خلعت هستی و نعمت کمال و جمال عنایت فرمود؟!
آن روزی که تو ذراتی کثیف و قذر بودی، کدام دست قدرت این ماده واحده را، این اشکال عجیبه مرحمت کرد؟ با کدام خدمت و عبادت، لایق صورت انسانیه شدی، و این همه نعم ظاهره و باطنه را با کدام جدیت به دست آوردی؟! با کدام جدیت و طلب تو، تربیتهای عالم رحم تمام شد، و هدایت به صحنه این عالم شدی؟!
و با کدام قابلیت و عمل، دل سخت و سنگین این انسان را - که بنی نوع خود را درهم می درد - به تو آن طور رحیم و شفیق کرد که با تمام منت - پس از آن سختیهای زاییدن و زحمتها و تعبها - تو را به آغوش جان، پرورش دهد؟! این رحمت و رحمانیت از کیست، و با کدام طلب و کوشش پیدا شده؟!
عزیزا! با کدام لیاقت و جدیت و کوشش، لایق فروفرستادن وحی الهی شدی؟! بزرگترین رحمتهای الهی و بالاترین نعمتهای ربانی، نعمت هدایت به صراط مستقیم و راهنمایی به طرق سعادت است. کدام کسب و عمل و عمل یا کدام لیاقت و عبادت این نعمت بزرگ را برای ما فراهم آورد؟ با چه سابقه خدمتی ما لایق وجود انبیاء عظام و سفرای کرام الهی شدیم؟
در کدام یک از این نعم ظاهریه و باطنیه الهی که از حد احصا و شماره بیرون است و از طاقت عدو تحدید خارج است(467)، بنده ای از بندگان یا مخلوقی از مخلوقات، دخالت و شرکت داشته و دارد؟
ای انسان محجوب که در نعمتهای بی سابقه الهی غرقی و در رحمتهای رحمانی و رحیمی فرو رفتی و ولی نعمت خود را گم کردی، اکنون که به حد رشد و تمیز رسیدی، به هر حشیشی متشبث(468) و به هر پایه سستی معتمد شوی؟!
امروز که باید با تفکر در نعمتها و رحمتهای الهیه دست طلب را از مخلوق ضعیف کوتاه کنی، و با نظر به الطاف عامه و خاصه حق (جل و علا) اعتماد جز به رکن رکین رحمت الهی نکنی، چه شده است که از ولی نعم خود غفلت کرده، و به خود و عمل خود و مخلوق و عمل آنها اعتماد کردی، و مرتکب چنین شرکی خفی یا جلی شدی؟
آیا در مملکت حق تعالی، متصرفی جز خود ذات مقدس یافتی، یا قاضی الحاجات دیگری سراغ گرفتی، یا دست رحمت حق را کوتاه و مغلول می دانی، یا نطاق رحمت او را از خود کوتاه می بینی، یا او را از خود غافل می پنداری، یا قدرت و سلطنت او را محدود می بینی، یا او را به بخل و غل و شح نسبت می دهی؟
ای نویسنده مرده دل! و ای گرفتار هواهای نفسانیه و پابند آب و گل! تا کی از ولی نعمت خود غافل و از معرفت جمال و جلال او محجوبی؟! و تا کی و چند به دامهای ابلیسی و تسویلات نفسانیه گرفتاری؟!
هان! لختی از خواب گران برخیز، و دوبینی دوخواهی را به کنار گذار، و نور توحید را به قلب خود برسان، و حقیقت لا حول و لا قوه الا بالله را به باطن روح بخوان، و دست شیاطین جن و انس را از تصرف در مملکت حق کوتاه کن، و چشم طمع از مخلوق ضعیف بیچاره ببر!
یا ایها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا و لو أجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لایستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب و ما قدرو الله حق قدره ان الله لقوی عزیز(469).
بار خداوندا! قوت و عزت، خاص توست، و قدرت و سلطنت منحصر به ذات مقدس تو.
ما بیچارگان ضعیف از فرط دل باختگی به دنیا، دست و پای خود راگم کردیم، و از نور فطرت محجوب و مهجور شدیم، و فطریات خویش را فراموش کردیم، و به مخلوقی ضعیف و بینوا - که اگر ذبابی طعمه آنها را برباید، قدرت بر استرداد آن ندارد، و اگر همه، پشت به پشت دهند، تصرف در موری نتوانند - دل دادیم و اعتماد کردیم، و از ساحت قدس تو و توکل به ذات مقدس تو دور افتادیم.
بارالها! این دل هر جایی ما را یکجایی کن، و این چشم دوبین را یک بین فرما، و جلوه توحید را در قلب ما متجلی کن، و آنانیت ما را فانی فرما.

فصل چهارم: معرفت بعض مراتب و درجات توکل

اختلاف درجات توکل به اختلاف معرفت به ارکان آن است:
چنانکه اگر به طریق علم آن ارکان را دریافت، حکم به لزوم توکل کند (علما و برهانا)، و پیش از این معلوم شد که این مرتبه را توکل نتوان گفت(470).
اگر ایمان به ارکان مذکوره آورد، صاحب مقام توکل شود، و این اول مرتبه توکل است. پس مؤمن چون همه اشیا را برای خود مخلوق می داند و خود را برای حق، چنانکه شهادت دهد به این مطلب: یابن آدم خلقت الاشیاء لا جلک و خلقتک لاجلی(471).
پس چون اشیا را برای خود مخلوق دید، و کیفیت استعمال موجودات را در صلاح نفس خود و در رساندن او را به کمال لایق خود دریافت، و حق (جل و علا) را عالم به استعمال آنها به وجه صلاح دریافت، و بقیه ارکان توکل را به نور ایمان دریافت؛ توکل به حق کند و ذات مقدس را برای این مقصد بزرگ وکیل خود کند.
چون مرتبه ایمان به حد طمأنینه و اطمینان رسید، تزلزل و اضطراب بکلی ساقط شود، و دل سکونت به حق و تصرف حق پیدا کند. و تا انسان در این حدود است، برای غیر حق تصرفی قائل است.
پس چون از این مقام گذشت، به نور معرفت جلوه ای از جلوات توحید فعلی را دریابد، و تصرف دیگر موجودات را ساقط کند، و چشم دلش از دیگر موجودات بکلی کور شود، و به وکالت حق (جل و علا) روشن شود.
باید دانست که توکل، منافات با کسب ندارد، بلکه ترک کسب و تصرف به علت توکل، از نقصان است و جهل؛ زیرا توکل ترک اعتماد به اسباب است و رجوع اسباب است به مسبب الاسباب، پس با وقوع در اسباب منافات ندارد.
سالک الی الله برای تصحیح مقام توکل باید به نور معرفت، از اسباب ظاهره منقطع شود، و از اسباب ظاهره طلب حاجت نکند؛ نه ترک عمل کند.
بالجمله، سعی در حاجات خود و مؤمنین، منافات با توکل ندارد.