درسنامه اخلاق برای طلاب پایه سوم

نویسنده : مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه

فصل سوم: استشهاد برای این مقصد به دلیل نقلی

خدای تبارک و تعالی برای مؤمنین در قرآن شریف خود، خواصی ذکر فرموده است. همچنین در احادیث شریفه از اهل بیت عصمت و طهارت، برای مؤمن اوصافی ذکر شده است که هیچ یک از آنها در ما نیست، با اینکه ما خود می دانیم که همه به علم برهانی یا امثال آن اعتقاد به خدای تبارک و تعالی و توحید ذات مقدس و سایر ارکان ایمانی داریم. این نیست مگر برای آنکه مذکور داشتیم که ایمانم غیر از ادراک عقلی است. خدای تعالی در آیه دوم سوره انفال فرماید: انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون(351) تا آنکه می فرماید: اولئک هم المومنون حقا(352). به طور حصر می فرماید: اینها فقط مؤمن دست راست می باشند.
یکی از اوصافی که برای آنها ذکر شده است آنکه چون ذکر خدا شود قلبهای آنان ترسناک شود، دیگر آنکه چون آیات حق بر آنها خوانده شود، آن آیات ایمان آنها را زیاد کند. دیگر آنکه توکل آنها بر پروردگار خودشان است.
اکنون شما که مدعی ایمانی هستید، و همه ارکان ایمان را عقلا یافتید، و برای هر یک برهانی دارید یا بافتید، مراجعه به حال خود کنید؛ بینید کدام یک از این خواص در قلبتان موجود است؟ این همه ذکر خدا می کنید و می شنوید، کو ترس که علامت مؤمن است؟
البته قلبی که وجدان عظمت و جلال حق نکرده، و کبریا و علو شأن حق در آن وارد نشده. از ذکر حق ترسان نشود.
مؤمن آن کسی است که قلبش حضور حق و احاطه قیومی آن ذات مقدس را دریافته باشد و عظمت و جلال او را وجدان کرده باشد.
البته از فطریات است که انسان در محضر سلطان عظیم الشأن، کوچک و خوفناک شود، گرچه در خود قصوری نبیند و خود را خدمتگزار ببیند، با آنکه همه ممکنات از قیام به حق معرفت و عبادات آن ذات مقدس قاصرند. چطور چنین نباشند! با آنکه اشرف ممکنات و اعرف خلق الله و اقرب الی الله، رسول ختمی (صلی الله علیه و آله) اعلان ما عبدناک حق عبادتک، و ما عرفناک حق معرفتک(353) داده:
آنجا که عقاب پر بریزد - از پشه لاغری چه خیزد
پس این خاصیتی که از علائم مؤمن است در ما یافت نشد.
همین طور خاصیت دیگر که عبارت از زیاد شدن ایمان است از تلاوت آیات شریفه. این همه آیات تدوینیه و تکوینیه بر ما خوانده می شود و ارائه داده می شود، عوض آنکه بر ایمان ما افزایش حاصل آید، بر احتجاب ما می افزاید.
در ایام عمر، چقدر قرآن شریف [را] - که بزرگترین آیات الهیه است - می خوانیم و از دیگران استماع می کنیم و نور ایمان در قلب ما پیدا نشده، و تذکر و تنبهی از آن برای ما حاصل نیامده.
اکنون درست تفکر کن! ببین صدر با ذیل این آیه شریفه با ما تطبیق می کند؟ می فرماید: قل هو للذین آمنوا هدی و الشفاء الذین لا یؤمنون فی آذانهم و قر و هو علیهم عمی اولئک ینادون من مکان بعید(354).
کجاست آن هدایت و شفای امراض باطنی که برای مومنین از قرآن شریف حاصل می شود؟! چه شده است که در گوش ما این آیات شریفه فرو نمی رود و برای ما خود، حجاب فوق حجاب می شود؟! این نیست جز آنکه نور ایمان در قلب ما نازل نشده، و علوم ما به همان حد علمی باقی مانده و به لوح قلب وارد نگردیده، و در این باب، در قرآن شریف آیات بسیاری است(355) که با مقایسه حال خود با آن آیات و تطبیق آن آیات با صفات خود، بخوبی حال ما معلوم خواهد شد.
اما خاصیت سوم که می فرماید: و علی ربهم یتوکلون(356). حقیقت توکل واگذار کردن جمیع امور است به وکیل و اعتماد نمودن به وکالت اوست، و صرف نظر نمودن از دیگران است، و چشم امید از دیگران بستن است. و آن مبتنی بر چهار امر است که ارکان توکل است:
اول، علم به آنکه وکیل حاجت انسان را می داند .
دوم، علم به آنکه قدرت به قضای حاجت دارد.
سوم، علم به آنکه رحمت و شفقت به موکل دارد.
چهارم، آنکه بخل از ساحت او دور است.
اکنون مراجعه به حال خود کنیم، این چهار علم برای ما حاصل است به ذات مقدس حق تعالی، همه او را عالم به ذرات کائنات؛ علم او را محیط به تمام موجودات، و قدرت کامله او را نافذ در أرضین و سماوات، و رحمت عامه شامله او را به همه موجودات، و او را مبرا از همه نقایص - که بخل نیز از آنهاست - می دانیم، با اینکه علما ارکان توکل برای ما حاصل است و شک در هیچ یک از این امور اربعه نداریم، با این وصف، آثاری از توکل در ما نیست.
اعتماد ما به مردم و چشم امید ما به خلایق بیشتر است از خالق. حاجات خود را از مخلوق ضعیف می خواهیم و دست طمع خود را پیش دو نان دراز می کنیم. دائما در پی جلب قلوب مردم هستیم، با آنکه مقلب القلوب را حق می دانیم. اینها نیست جز آنکه مذکور داشتیم که علم به این ارکان، غیر از ایمان است؛ چون قلب ما از این علوم خالی است و این ارکان را در قلب وارد ننمودیم، از علم خود نتیجه ای حاصل نکنیم از اینجا معلوم می شود که:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود (357)
ما خود با علم بحثی استدلالی و با براهین متقنه، ارکان توکل را دریافتیم و در آنها شبائبه شک و ریبی در ما نمی رود. با همه حال، از نور توکل در دل ما پرتوی نیست، و از صفای انقطاع از خلق و پیوستگی به حق، در ما اثری یافت نشود. پس این خاصیت ایمانی نیز از ما مسلوب است و اگر خواص علائم ایمان نبود، خود ایمان نیز نیست.
آیات، شریفه، که خود شاهد این مقاله است، بیش از آن است که در آن مختصر بگنجد(358).
این انموذجی است که از آن، دیگر آیات نیز معلوم شود.
اما روایات شریفه نیز بسیار است و ما به ذکر بعضی از آن، این اوراق را مزین می کنیم؛ شاید از برکت کتاب شریف الهی و انفاس قدسیه حضرات اولیای نعم (علیهم الصلاه والسلام) قلوب مظلمه قاسیه را نوری حاصل شود، و از این حجابهای ظلمانی عالم طبیعت خلاصی پیدا شود.
در کافی شریف سند به سماعه رساند: قال قات لابی عبدالله (علیه السلام):
أخبرنی عن الاسلام و الایمان، أهما مختلفان؟ - الی أن قال - فقال: الاسلام شهاده أن لا اله الا الله و التصدیق برسول الله (صلی الله علیه و آله)، به حقنت الدماء، و علیه جرت المناکح و المواریث، و علی ظاهره جماعه الناس. و الایمان: الهدی و ما یثبت فی القلوب من صفه الاسلام و ما ظهر من العمل به...(359).
از این حدیث شریف ظاهر شود که شهادت به وحدانیت و اعتقاد به رسالت اسلام است ولی ایمان نور هدایتی است که در قلب جلوه کند.
آنچه صفت اسلام است، اگر در قلب ثابت شد و به قلب رسید، آن ایمان است، و لازمه ایمان عمل است. و از احادیث بسیار ظاهر شود که عمل به ارکان از ایمان است(360). و این نه آن است که در حقیقت ایمان، عمل به ارکان مدخلیت دارد، بلکه برای آن است که لازمه ایمان به ارکان است (چنانکه پیش از این مذکور شد). [عن الصادق (علیه السلام)]:
[1] فاذا أتی العبد کبیره من کبار المعاصی أو صغیره من صغار المعاصی التی نهی الله عزوجل عنها کان خارجا من الایمان، ساقطا عنه اسم الایمان، و ثابتا علیه اسم الاسلام، فان تاب و استغفر عاد الی دار الایمان...(361).
[2] کان أبی یقول: انه لیس من عبد مؤمن الا [و] فی قلبه نوران: نور خیفه و نور رجاء؛ لو وزن هذا لم یزد علی هذا، ولو وزن هذا لم یزد هذا(362).
در روایات شریفه، اوصاف مؤمنین را شمرده اند و آنها را منتصف به صفاتی کردند؛ از قبیل توکل و تسلیم و رضا و خوف و رجا و امثال آن. و البته کسی که منتصف به آن صفات نباشد، از اهل ایمان نخواهد بود. این نیست جز آنکه این علم و ادراک در ما هست، ایمان نیست، والا ملازم با این اوصاف شریفه و اعمال صالحه بودیم، و الله العالم.

فصل چهارم: [راه تحصیل ایمان ]

اکنون که معلوم شد ایمان غیر از علم است، و آنچه که در ما از معارف و حقایق توحید و اسماء و صفات است علم است و قلب ما را از آنها خبری نیست، و معلوم شد که تا این امور به قلب نرسد و قلب به آنها مؤمن نشود اثرش کم است، باید انسان در صدد تحصیل ایمان برآید که اگر خدای نخواسته از این عالم - که دار تغیر و تبدل است و هر یک از ملکات و اوصاف و احوال قلبی را می توان در آن تغییر داد - بیرون رویم و از ایمان دست ما تهی باشد، خسارتهای فوق العاده به ما وارد خواهد آمد و در خسران بزرگ واقع خواهیم شد و ندامتهای بی پایان نصیب ما خواهد گردید. و در آن عالم، ممکن نیست هیچ حالی از احوال نفس تغییر کند، یا اگر ایمان در اینجا حاصل نشد، آنجا بتوان حاصل نمود.
پس انسان باید در همین عالم، این چند صباح را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی هست، تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اول سلوک انسانی صورت نگیرد، مگر آنکه اولا، نیت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود؛ چه اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرف ابلیس به کار خواهد بود و با تصرف ابلیس و نفس - که قدم خودخواهی و خودبینی است - هیچ معرفتی حاصل نشود؛ بلکه خود علم التوحید بی اخلاص، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می کند و از ساحت قرب الهی تبعید می نماید.
ملاحظه حال ابلیس کن که چون خودخواهی و خودبینی و خودپسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.
میزان در ریاضات حقه و باطله به یک معنی دقیق عرفانی، قدم نفس و خود خواهی و قدم حق و حق طلبی است. علم توحیدی که برای نمایش در محضر عوام یا علما باشد از نورانیت عاری است و غذایی است که با دست شیطان برای نفس اماره تهیه شود؛ خود آن، انسان را از توحید بیرون برد.
بالجمله: پس از تحصیل اخلاص، ممکن است راه به حقیقت پیدا کرد چنانکه در قرآن شریف می فرماید: سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین(363)، جز بندکان مخلص که خلوص از مراتب شرک و دوبینی دارند و خالص از کثافات طبیعت شدند، خداوند منزه است از توصیف دیگران، گرچه مخلصین (با فتح لام) مقام بالاتر از مخلصین (باکسر لام) است، در هر صورت، اخلاص در تحصیل توحید و تجرید، از مهمات سلوک است و کیفیت تحصیل آن را در باب خود، مذکور می داریم. و پس از آن، از گناهان و مخالفات، توبه خالصی کند با شرایط خود، که در باب توبه بیاید.
چون قلب را از کثافات خالی کرد، مهیا برای ذکر خدا و قرائت کتاب خدا شود و تا قذارات عالم طبیعت در آن است، استفادت از ذکر و قرآن شریف میسور نشود؛ چنانکه در کتاب الهی اشاره به آن فرماید: انه القرآن کریم فی کتاب مکتون لایسمه الا المطهرون(364)، هو الذی یریکم آیاته و ینزل لکم من السماء رزقا و ما یتذکر الا من ینیب(365).
پس از آنکه دل را برای ذکر خدا و قرآن شریف مهیا نمود، آیات توحید و اذکار شریفه توحید و تنزیه را با حضور قلب و حال طهارت، تلقین قلب کند؛ به این معنی که قلب را چون طفلی فرض کند که زبان ندارد و می خواهد او را به زبان آورد، چنانکه آنجا یک کلمه را تکرار کند و به دهان طفل گذارد تا او یاد گیرد، همین طور کلمه توحید را با طمأنینه و حضور قلب، باید انسان تلقین قلب کند و به دل بخواند تا زبان قلب باز شود. و اگر وقتی چون اواخر شب یا بین الطلوعین، بعد از فریضه صبح برای این کار اختصاص دهد خیلی بهتر است. پس در آن وقت، با طهارت وجهه قرآن و ذکر را متوجه قلب کند، و آیات شریفه الهیه که مشتمل بر تذکر و مشتمل بر توحید است به قلب بخواند به طور تلقین و تذکیر.
و اگر آیات شریفه آخر سوره حشر را از قول خدای تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله که آیه 18 است، تا آخر سوره، که مشتمل بر تذکر و محاسبه نفس و محتوی بر مراتب توحید و اسماء و صفات است، در یک وقت فراغت از نفس از واردات دنیایی، مثل آخر شب یا بین الطلوعین با حضور قلب بخواند و در آنها تفکر کند، امید است - ان شاء الله - نتایج حسنه ببرد. همین طور در اذکار شریفه با حضور قلب ذکر شریف لا اله الا الله - که افضل واجمع اذکار است - این عمل را بکند؛ امید هست خداوند از او دستگیری کند. البته در هر حال، از نقص و عجز خود و از رحمت و قدرت حق، غافل نباشد، و دست حاجت پیش ذات مقدس او دراز کند و از آن ذات مقدس دستگیری طلب کند. البته در هر حال، از نقص و عجز خود و از رحمت و قدرت حق، غافل نباشد، و دست حاجت پیش ذات مقدس او دراز کند و از آن ذات مقدس دستگیری طلب کند؛ امید است که اگر مدتی اشتغال به این عمل پیدا کند، نفس به توحید عادت کند، و نور توحید در قلب جلوه کند. البته از شرایط عامه ذکر، نباید غفلت شود و ما بیشتر شرایط قرائت قرآن - که شرایط ذکر نیز هست - در آداب الصلاه مذکور داشتیم(366).
اگر در شب و روز چند دقیقه ای به حسب اقبال قلب و توجه آن - یعنی به مقداری که قلب حاضر است - نفس را محاسبه کند در تحصیل نور ایمان، و از آن مطالبه نور ایمان کند، و آثار ایمان را از آن جستجو کند، خیلی زودتر به نتیجه می رسد، ان شاء الله.
عزیزا! ممکن است در اول امر، انس با این معانی برای نفس مشکل باشد و شیطان و وساوس نفسانیه نیز به اشکال آن بیفزاید و انسان را از تحصیل این احوال مأیوس کند و به انسان سلوک راه آخرت و سلوک الی الله را بزرگ و مشکل دهد، و بگوید: این معانی مال بزرگان است و به ما ربطی ندارد؛ بلکه گاهی شود که اگر بتواند انسان را از آن متنفر کند و با هر اسمی شده از آن منصرف کند؛ ولی انسان حق طلب باید استعاذه حقیقیه از مکاید آن پلید کند و به وسواس آن اعتنا نکند، و گمان نکند که راه حق و تحصیل آن امری است مشکل، بلی، اول مشکل نماست ولی اگر انسان وارد شود در آن، خدای تعالی طرق را آسان و نزدیک کند.
اکنون این دستور جزئی که ذکر شد، اشکالی ندارد و مخالف هیچ یک از کارها نیست و به جایی ضرری نمی رساند. طلب حق خوب است چندی اقدام کند. معلوم است این امور، تدریجی و با طول زمان انجام گیرد. و چون اهمیت آن فوق العاده است، انسان باید با اهمیت آن را تلقی کند.
این از قبیل ضررهای دنیاوی نیست که انسان بگوید: اگر امروز نشد فردا جبران آن را کنم، و اگر جبران نشد نیز مهم نیست؛ می گذرد! این سعادت و شقاوت ابدی است، آن شقاوتی که پایان ندارد، آن بدبختی که آخر برای آن نیست.
بیچاره انسان غافل! که در امور زایله دنیا - که خود می داند، و هر روز می بیند که اهل آن، آن را می گذراند و می روند و حسرتها را می برند - اینقدر اهمیت می دهد، و با کمال جد و جهد در جمع و تحصیل آن می کوشد، و خود را با هر ذلت و زحمت و هر محنت و تعبی روبه رو می کند، و از هیچ عار و ننگی پرهیز نمی کند. ولی برای تحصیل ایمان - که کفیل سعادت ابدی اوست - اینقدر سست و افسرده است که اینهمه مواعظ انبیا و اولیا و اینهمه کتابهای آسمانی، باز از سستی و سهل انگاری دست نکشیده، و به فکر روزگار مصیبت و ذلت و زحمت خود نیفتاده، موعظتهای قرآنی و وعد و وعید آن - که سنک خارا را نرم، و کوههای عالم را خاشع می کند - در دل سخت این انسان اثر نکند! آری خدای تعالی می فرماید: لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیه الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلکم یتفکرون(367).
ای انسان دل سخت! تفکر کن، ببین مرض قلبی تو چیست که دل تو را از سنگ خارا سخت تر کرده و قرآن خدا را، که برای نجات تو از عذابها و ظلمتها آمده، نمی پذیرد؟!
آری، دامهای شیطان که به صورت دنیا و زرد و سرخ آن در نظرت جلوه نموده راه گوش و چشمت را بسته و قلبت را منکوس نموده اکنون تفکر کن در آیه شریفه که فرماید: و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن ولانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم اذن لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم أضل اولئک هم الغافلون(368). ببین علامت کسانی که برای جهنم خلق شده اند و نشانه جهنمیان، در تو هست؟
قلبی که از نور تدبر و تفقه و برگرداندن ظاهر دنیا را به باطن آن محروم باشد، با گوشت پاره که دل حیوانی را تشکیل می دهد فرقی ندارد. چشمی که جز صورت این عالم را نبیند و از نظر عبرت و حکمت کور باشد، و گوشی که جز اصوات این عالم را نشنود و از مواعظ الهیه منعزل باشد، و حکم و نصایح را نپذیرد، با چشم و گوش حیواناتی هستند به صورت انسان، بلکه آنها گمراهترند از حیوان؛ چه انسان با آن نور فطره اللهی، و با آن قرآن و کتابهای آسمانی و ارشاد و هدایت انبیا - که اختصاص به او دارد - از مرتبه حیوانیت حرکتی نکرده و به مقام حیوانی وقوف نموده.
حیوان غایت سیرش همین و صراطش تا منزل حیوانیت است، ولی انسان بیچاره در بین منزل راه گم کرده، و به سلوک انسانی نرسیده، و سرمایه سعادت خود را از دست داده و به خسارت و ورشکستگی عمر خود را گذرانده، و از طریق و صراط انسانیت گمراه شده. پس این انسان اضل از حیوان است.
نیز انسان اگر از تصرفات رحمانیه و عقلانیه خارج شد و در تحت تصرفات شیطانیه و جهلانیه وارد شد، در اوصاف حیوانی از همه حیوانات بالاتر شود. قوه غضب و شهوت انسانی عالم را آتش زند، و بنیان جهان را فرو ریزد، و سلسله موجودات را به باد فنا دهد و اساس تمدن و تدین را منهدم کند.
گاهی شود که بر اثر غضب یا حب ریاست یک نفر، صدها هزار خانواده بیان کن شود، و اساس رشته یک جمعیت گسسته گردد. هیچ یک از حیوانات، آتش غضبشان به این سوزندگی و تنور شهوتشان به این گرمی نیست. انسان است که برای غضب و شهوتش پایان نیست و حرص و طمعش را هیچ چیز فرو ننشاند.
عالم به همه آسمان و زمینش، اگر طعمه جانور شود، آتش حرص و طمعش فرو ننشیند، و ممالک عالم اگر مسخر او گردد، از خواهشهای نفسانی او نکاهد. دیگر حیوانات چون به طعمه خود رسیدند آتش شهوت آنها فرو نشیند، و اگر در آنها نادرا صاحب حس مال اندیشی و حرص جمع آوری پیدا شود، حس محدودی و حرص ضعیفی است. مورچگان که در بهار و تابستان به جمع آوری مشغولند، زمستان راه ارتزاق آنها را بسته، و در آن ایام، جمع آورده خود را مصرف می کنند. و اگر زمستان می توانستند چون بهار از خانه و لانه بیرون آیند، و ارتزاق کنند، شاید به جمع آوری اشتغال پیدا نمی کردند.
انسان است که جمع آوری او معلوم نیست روی چه اساس و پایه است. اگر جمعش برای خرج و تحصیلش برای اعاشه بود چرا پس از تأمین نیز دنبالش بیشتر می رود و پس از جمع، حرصش افزون می شود؟! پس انسان سر خود از حیوانات اضل و از بهائم پست تر است؛ آنها مقصد داشتند این بیچاره مقصد ندارد. آری، مقصد دارد ولی مقصد را گم کرده. کعبه مقصود حق است و انسان حق طلب است، و این طلب الهی را - که نور فطره الله است - غایتی جز غایه الغایات نیست، ألا بذکر الله تطمین القلوب(369).

مقصد سوم: تصدیق و ضد آن: جحود